---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 45: چپتر 45 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 45: چپتر 45

0

جاده بین شهرستان هانیانگ تا شهرستان لو تیان به شکل اعصاب‌خردکنی باریک‌چنین​ و پرپیچ‌وخم بود. در آن مسیر متروکه که پرنده هم در آن‌ازش​ پر نمی‌زد، یک کالسکه تک و تنها بدون هیچ تردیدی به سرعت می‌تاخت.

تق‌تق—تق‌تق—

داخل کالسکه که خستگی‌ناپذیر با‌تاجران​ ریتم سم اسب‌ها پیش می‌رفت،‌اون​ بحث گرمی در جریان بود.

«فکر می‌کنی چقدر طول بکشه؟»

در جواب سوال هیون دو که‌بزرگی​ پر از بی‌صبری بود، ها وو-جین‌چنین​ فاصله را تخمین زد و جواب داد.

«سه روزه باید برسیم.»

«سه روز؟ خیلی سریعه.»

«همه‌اش به خاطر لطف رئیس گروه‌نبود​ تاجران باد پرنده‌ست. اگه کمک اون‌می‌گشتیم​ نبود، تازه الان داشتیم دنبال اسب می‌گشتیم.»

هم ها وو-جین و هم هیون دو هم‌زمان به سمت پنجره برگشتند.‌چنین​ خورشید که از پشت یک قله بی‌نام سرک می‌کشید، مسیرشان را روشن‌ازش​ می‌کرد. هنوز اول صبح بود، مدرکی بر اینکه چقدر زود راه افتاده بودند.

«دلم برای رئیس گروه می‌سوزه.»

هیون دو لبخند تلخی زد.

کالسکه‌ای که سوارش بودند متعلق به گروه تاجران باد پرنده بود که مسئولیت حمل‌ونقل را بر عهده داشت. با وجود مشکلات‌سرک​ فعلی گروه، گو گه-یونگ با کمال میل کالسکه و اسب‌ها را در اختیارشان گذاشته و گفته بود که کمک بزرگی برای سفرشان‌مسئولیت​ خواهد بود. در حالت عادی، آن‌ها چنین لطفی را رد می‌کردند، اما با توجه به شرایط فعلی، این حسن نیت را پذیرفتند.

«بعداً باید‌میل​ حسابی ازش‌گذاشته​ تشکر کنم.»

«منم همین‌طور.»

در حالی که‌رئیس​ آن دو به‌باد​ گفتگوی کسل‌کننده‌شان ادامه می‌دادند—

«سه روز؟‌پرنده‌ست​ عجب مسیر طولانی‌اون​ و رو اعصابیه.»

چون هوی که روبروی آن‌ها نشسته بود، با چهره‌ای‌حالت​ بی‌حوصله به صندلی کالسکه‌چی نگاه کرد. آنجا، یک گدای‌این​ ژنده‌پوش افسار را در دست داشت و کالسکه را می‌راند.

او جین گه‌کمک​ بود، یکی از‌تازه​ اعضای اتحادیه گدایان.

در ابتدا، فقط قصد داشتند از او اطلاعاتی‌اگه​ درباره قلعه شبح سفید بگیرند، اما جین گه با‌می‌گشتیم​ دیدن کالسکه خودش داوطلب شده بود که راننده باشد.

چون هوی نیت واقعی‌اش را مثل روز‌تازه​ روشن می‌دید. دقیق‌تر بگویم، او عادت‌های گداهای‌سمت​ اتحادیه گدایان را مثل کف دستش می‌شناخت.

«حتماً فضولیش گل کرده.»

سفر مشترک فرقه کوه هوآشان و فرقه انتهای‌داشتیم​ جنوبی با وجود درگیری‌های اخیرشان، شایعه‌ای بود که‌خورشید​ هیچ‌کس در اتحادیه گدایان نمی‌توانست در برابرش مقاومت کند.

در همان لحظه—

ووش—

جین گه که با گوش‌های‌گفته​ تیز کرده مشغول استراق‌سمع بود، از‌آن‌ها​ روی کنجکاوی نگاهی به عقب انداخت.

«...!»

نگاه غافلگیرکننده و سرد چون هوی او را در جا‌اون​ خشک کرد؛ چشمان جین گه با دستپاچگی به این طرف‌پنجره​ و آن طرف چرخید تا اینکه خنده معذبی سر داد.

«هاها...»

چون هوی پوزخندی زد.

«گفتی درباره‌اگه​ قلعه شبح سفید‌نبود​ خیلی می‌دونی، نه؟»

جین گه‌لطف​ بلافاصله با اشتیاقی‌تاجران​ اغراق‌آمیز جواب داد.

«اوه، صد در صد! تو دنیای امروز، فقط‌الان​ به اندازه انگشتای یه دست آدم پیدا می‌شه‌برگشتند​ که بیشتر از من درباره قلعه شبح سفید بدونه.»

همان‌طور که از یک نفر از‌بزرگی​ اتحادیه گدایان انتظار می‌رفت، جین گه خیلی‌لطفی​ زود منظور پشت این سوال را فهمید.

«چیز خاصی‌اگه​ هست که‌اون​ بخواین بدونین؟»

«می‌خوام از قدرت نظامی‌شون بدونم.»

«بله؟»

جین گه طوری جا خورد که‌بزرگی​ انگار اشتباه شنیده است. سپس، بعد از‌لطفی​ یک لحظه، چشمانش از تعجب گرد شد.

«مـ-منظورتون قدرت‌اگه​ نظامی قلعه‌اون​ شبح سفیده؟»

«آره.»

جین گه که هنوز باورش نمی‌شد، نگاهی‌تازه​ به هیون دو و ها وو-جین انداخت. اما‌پنجره​ آن دو ساکت ماندند و فقط گوش می‌دادند.

«وقتی گفتن می‌ریم شهرستان لو تیان،‌بزرگی​ فهمیدم یه جای کار می‌لنگه... اما‌چنین​ واقعاً داریم می‌ریم قلعه شبح سفید؟!»

جین گه در‌کمک​ کمال ناباوری آب‌تازه​ دهانش را قورت داد.

«این دیگه‌لطف​ از حد و‌تاجران​ توان من خارجه...»

پرس‌وجو درباره قدرت نظامی قلعه شبح‌نبود​ سفید اصلاً کار ساده‌ای نبود، به‌خصوص برای‌هم‌زمان​ فرقه کوه هوآشان و فرقه انتهای جنوبی.

لب‌هایش خشک شد.

«بالاخره می‌دونی یا نه؟»

صدایی خشن و بی‌تعارف در گوشش پیچید و او را‌اون​ از بهت بیرون آورد. جین گه با دیدن چون هوی‌پنجره​ که خیره به او نگاه می‌کرد، با عجله سر تکان داد.

«بله، می‌دونم.»

نفس عمیقی کشید و پرسید:

«...دقیقاً چی می‌خواین بدونین؟ درباره بهترین‌تازه​ مبارزهای قلعه شبح سفید می‌پرسین؟ یا‌هم‌زمان​ آمار تیپ‌ها و کل نیروهاشون رو می‌خواین؟»

«همه‌اش رو.»

با این جواب چون هوی،‌اون​ جین گه با چهره‌ای رنگ‌پریده‌دنبال​ لحظه‌ای به آسمان نگاه کرد.

«هوووف، باشه.»

نفسش را با‌کمک​ صدا بیرون داد و‌الان​ خودش را آرام کرد.

«قلعه شبح سفید توسط ارباب قلعه، خدای مرگ سفید، رهبری می‌شه. زیر دست اون،‌داشتیم​ یه استراتژیست هست که به مشاور شبح سفید معروفه و چهار تا متخصص عالی‌رتبه‌مسیرشان​ که بهشون میگن اربابان چهار جهت. اون استراتژیست هنرهای رزمی بلد نیست، پس ازش می‌گذرم.»

جین گه نگاهی به چون‌اون​ هوی انداخت و بعد سریع‌دنبال​ اطلاعات غیرضروری را فیلتر کرد.

«هر چهار ارباب جهت، متخصص عالی‌رتبه تو قلمرو نهایت‌حالت​ رزمی هستن. اگه وفاداریشون به قلعه شبح سفید نبود،‌این​ هر کدومشون می‌تونستن برای خودشون رهبر یه فرقه باشن.»

«متخصص عالی‌رتبه؟»

سه چهره‌لطف​ در ذهن چون‌تاجران​ هوی جرقه زد.

«آها! پس اون‌اگه​ احمق‌ها همون اربابان‌نبود​ چهار جهت بودن.»

«می‌شناسینشون؟»

چشمان جین گه از کنجکاوی برق زد،‌الان​ اما چون هوی دستش را طوری تکان‌پنجره​ داد که یعنی «خفه‌خون بگیر و نپرس.»

«...فهمیدم.»

جین گه‌پرنده‌ست​ ناامید به‌کمک​ نظر می‌رسید.

«بعداً یه‌میل​ فرصت دیگه‌گذاشته​ پیش میاد.»

داشت از فضولی می‌مرد که بداند چون‌الان​ هوی به چه کسانی فکر کرده، اما‌پنجره​ خودش را نگه داشت و ادامه داد.

«اربابان چهار جهتی که تا حالا شناخته شدن، شمشیر تنها قطع‌کننده‌نبود​ دست، جلاد پنهان، و شاگرد ارباب قلعه، شبح سفید کوچک هستن. هویت‌پشت​ نفر آخر برای مدت طولانی مخفی بود، اما من تازگی‌ها فهمیدم کیه.»

«تو فهمیدی؟»

«معلومه. هر چی باشه من‌گفته​ از اتحادیه گدایانم. دهه‌ها طول کشید،‌آن‌ها​ اما بالاخره حقیقت رو کشف کردم.»

هیون دو و ها وو-جین با تعجب واکنش نشان دادند. هر‌می‌گشتیم​ دو فرقه اطلاعات زیادی درباره قلعه شبح سفید جمع‌آوری کرده بودند،‌مسیرشان​ اما هرگز نتوانسته بودند هویت آخرین ارباب جهت را پیدا کنند.

و با‌لطف​ این حال جین‌تاجران​ گه توانسته بود.

«اون شبح شمشیر شکسته است.»

«شبح شمشیر شکسته...!»

«اون حروم‌زاده‌ی وحشی هنوز زنده‌ست؟!»

هیون دو و‌رئیس​ ها وو-جین کاملاً‌باد​ شوکه شده بودند.

در حالی که آن‌ها با‌اون​ وحشت واکنش نشان می‌دادند، چون‌دنبال​ هوی با چهره‌ای بی‌حوصله پرسید:

«شبح شمشیر‌میل​ شکسته؟ دیگه‌گذاشته​ کدوم خریه؟»

جین گه دستپاچه شد.

«شـ-شما نمی‌دونین‌لطف​ شبح شمشیر‌گروه​ شکسته کیه؟»

«اگه می‌دونستم که نمی‌پرسیدم، احمق.»

«اون یه بار رهبر فرقه‌گفته​ شمشیر بی‌رقیب رو مسموم کرد‌عادی​ و تکنیک‌های شمشیرشون رو دزدید.»

هیون دو ناگهان پرید‌اون​ وسط حرفش و با‌داشتیم​ چهره‌ای درهم‌کشیده زیر لب گفت:

«شنیده بودم‌لطف​ فرقه شمشیر بی‌رقیب‌تاجران​ انتقامشون رو گرفتن...»

«ما هم همین فکر رو می‌کردیم.‌نبود​ اما نه تنها زنده‌ست، بلکه به‌می‌گشتیم​ قلعه شبح سفید هم ملحق شده.»

«همم...»

«اگه به تکنیک‌های شمشیری‌اون​ که دزدیده مسلط شده‌داشتیم​ باشه، می‌تونه خطرناک باشه.»

در حالی که هیون‌گروه​ دو و ها وو-جین‌اگه​ تو سکوت فرو رفته بودن...

«بقیه نیروهاشون چی؟»

چون هوی‌میل​ حرفشون رو‌گذاشته​ قطع کرد.

اصلاً براش مهم نبود که شبح شمشیر شکسته‌داشتیم​ کیه یا تکنیک‌های فرقه شمشیر بی‌رقیب چیه. تنها چیزی‌پشت​ که براش اهمیت داشت، قدرت قلعه شبح سفید بود.

جین گه نگاهی به هیون دو و‌پرنده‌ست​ ها وو-جین انداخت، اما زیر نگاه سنگین و‌دنبال​ خیره چون هوی تسلیم شد و ادامه داد.

«معروف‌ترین واحدهای رزمی قلعه شبح سفید، سه جوخه شبح سفید هستن: جوخه شبح‌هم‌زمان​ سفید، جوخه قطع‌کننده دست، و جوخه قاتل روح که البته هنوز وجودش قطعی‌هنوز​ نیست. تو دنیای رزمی، این سه تا با همین اسم کنار هم شناخته می‌شن.»

«به جز این‌اختیارشان​ سه تا، جوخه‌های‌بزرگی​ دیگه‌ای هم دارن؟»

«هفت تای دیگه هم هستن. اونا کارهای مالی، پاکسازی و بقیه وظایف‌هم‌زمان​ رو انجام می‌دن. با اینکه زیر سایه اون سه جوخه اصلی هستن،‌می‌کرد​ اما می‌گن قدرت هر کدومشون با واحد رزمی اصلی یه فرقه برابری می‌کنه.»

«تعداد کلشون چقدره؟»

«بین پونصد تا هفتصد نفر.»

چون هوی با شنیدن‌گذاشته​ جواب سریع جین گه،‌خواهد​ چونه‌اش رو نوازش کرد.

«پونصد تا هفتصد تا...»

«اکثر فرقه‌های بزرگ هم همین تعداد نیرو دارن. اگه‌کمک​ قلعه شبح سفید خیلی قوی‌تر از بقیه شش دروازه امپراتور‌سمت​ بود، تا الان یکی از جایگاه‌های برتر رو گرفته بودن.»

جواب منطقی و حساب‌شده‌ای بود.

«اطلاعاتت بدک نیست.»

«اونجا یکی از شش‌اون​ دروازه امپراتوره. معلومه که‌داشتیم​ توجه ویژه‌ای بهش دارم.»

جین گه شونه‌ای بالا انداخت.

اونجا یه فرقه معمولی نبود، یکی از شش دروازه امپراتور بود. حتی‌می‌گشتیم​ تو دوران نسبتاً آرومِ نه استان و سه قلمرو، جنگ سرد بین‌روشن​ فرقه‌ها به این معنی بود که جنگ اطلاعاتی شدیدتر از همیشه جریان داشت.

«نیروهای مخفی‌شون چی؟»

«مطلقاً هیچی.»

جین گه‌لطف​ با قاطعیت‌گروه​ جواب داد.

«اگه واحدهای رزمی مخفی داشتن، خدای مرگ سفید ساکت نمی‌موند.‌دنبال​ همون لحظه‌ای که قلعه شبح سفید به پایین‌ترین رده تو‌بی‌نام​ شش دروازه امپراتور سقوط کرد، اون جنگ رو شروع می‌کرد.»

پوزخندی رو‌میل​ لب‌های چون‌گذاشته​ هوی نشست.

از ذات رک‌کمک​ و راست خدای‌تازه​ مرگ سفید خوشش می‌اومد.

«آدم جسوریه.»

به دلایلی،‌پرنده‌ست​ او رو یاد‌اون​ گذشته‌ی خودش می‌انداخت.

«خب، در بهترین حالت،‌گذاشته​ شاید یکی دو تا‌خواهد​ متخصص مخفی داشته باشن.»

با شنیدن این‌کمک​ حرفِ جین گه، چون‌الان​ هوی نگاهش رو برگردوند.

انتظار بیشتری از‌رئیس​ قلعه شبح سفید داشت،‌پرنده‌ست​ اما نیروهاشون ناامیدکننده بود.

«تقریباً تو همون‌اگه​ سطح فعلی فرقه‌نبود​ کوه هوآشان هستن.»

سکوت روی کالسکه سایه انداخت.

هیون دو و ها وو-جین که تا اون لحظه در حال صحبت بودن، با شنیدن‌برگشتند​ قدرت نیروهای قلعه شبح سفید تو فکر فرو رفتن. جین گه هم که داشت به‌زود​ سوالات چون هوی جواب می‌داد، حالا به اون دو نفر که ساکت گوش می‌دادن نگاه کرد.

«فکر می‌کردم‌لطف​ یکی از‌گروه​ اونا سوال بپرسه...»

ذهن خودش‌پرنده‌ست​ پر از‌کمک​ سوال بود.

وقتی از روی صحبت‌هاشون فهمید که‌بزرگی​ اونا کی هستن—اولین شمشیر هوآشان و ارباب‌لطفی​ شمشیر پرستوی پرنده—تقریباً نفسش بند اومده بود.

اونا آدم‌های معمولی‌ای‌کمک​ نبودن. هویتشون خیلی‌تازه​ فراتر از انتظاراتش بود.

اما چیزی که‌رئیس​ حتی بیشتر شوکه‌اش‌باد​ کرد این بود که...

«باید بیشتر درباره‌اگه​ چون هوی بفهمم. اون‌تازه​ یه آدم معمولی نیست.»

تائوئیست جوانی‌میل​ که روبه‌روش‌گذاشته​ نشسته بود.

مشخصاً یکی از شاگردان فرقه کوه هوآشان‌الان​ بود، اما هر حرفی که می‌زد و‌پنجره​ هر کاری که می‌کرد، غیرقابل درک بود.

«به نظر می‌رسه این‌گروه​ جوون داره کل بحث و‌کمک​ تمام اوضاع رو هدایت می‌کنه...»

دست‌هاش که افسار‌اگه​ رو محکم گرفته بود،‌تازه​ غرق عرق شده بود.

سوالاتش بی‌جواب‌میل​ موند، اما غریزه‌اش‌گفته​ کاملاً روشن بود.

این سفر یه فرصت‌اون​ تکرارنشدنی تو زندگی بود،‌داشتیم​ هدیه‌ای از طرف آسمان‌ها.

خورشید غروب کرد‌اگه​ و تاریکی همه‌جا‌نبود​ رو فرا گرفت.

وقتی دید به صفر رسید،‌گفته​ کالسکه متوقف شد و اون چهار‌آن‌ها​ نفر برای اتراق شبانه آماده شدن.

می‌تونستن به راهشون ادامه بدن، اما‌تازه​ اسب‌ها خسته بودن و سفر تو تاریکی‌سمت​ خطر واژگونی کالسکه رو به همراه داشت.

به خاطر مسیری‌رئیس​ که در پیش‌باد​ داشتن، باید استراحت می‌کردن.

به محض اینکه جین گه از کالسکه پیاده شد، با‌دنبال​ مهارت یه آتش روشن کرد. با اینکه هوا در طول‌بی‌نام​ روز گرم بود، اما سوز شبانه هوا رو سرد کرده بود.

تق... تق...

همین‌طور که‌اگه​ شعله‌های آتش‌اون​ جون می‌گرفت...

«همم؟»

چون هوی‌پرنده‌ست​ چشم‌هاش رو‌کمک​ ریز کرد.

حس کرد‌میل​ کسی از دور‌گفته​ داره نزدیک می‌شه.

ووش...

نفر بعدی هیون دو بود که متوجه شد.‌اگه​ سرش رو به سمت منبع حضور چرخوند، به‌اسب​ تاریکی خیره شد و با صدای آرومی گفت:

«یکی داره میاد.»

«...!»

«...!»

ها وو-جین و جین‌گروه​ گه که هیچ‌چیزی حس‌اگه​ نکرده بودن، یک‌دفعه جا خوردن.

«خب، این دیگه غیرمنتظره بود.»

مردی از دل تاریکی‌گذاشته​ بیرون اومد. نور آتش چهره‌ی‌حالت​ نسبتاً عجیبی رو نمایان کرد.

لباس‌های کهنه و ریشی نامرتب.

اما لبخند آرومی رو لب‌هاش‌تاجران​ بود که باعث می‌شد بیشتر‌اون​ بی‌خیال به نظر برسه تا ژولیده.

مرد با دیدن حالت‌کمک​ دفاعی بقیه، بدون هیچ‌الان​ نشونه‌ای از خصومت جلو اومد.

«اشکالی نداره‌میل​ منم کنار این‌گفته​ آتیش گرم بشم؟»

«...بیا.»

هیون دو اولین‌رئیس​ کسی بود که‌باد​ گاردش رو پایین آورد.

هیچ قصد کشتار‌اگه​ یا خشونتی از‌نبود​ اون مرد حس نمی‌شد.

«خیلی ممنون.»

مرد روبه‌روی هیون دو نشست.

«هاهاها! شب حسابی سرد‌گروه​ شده. این آتیش دقیقاً همون‌کمک​ چیزی بود که لازم داشتم.»

خنده‌ی از ته‌دلش باعث‌کمک​ شد تنش ها وو-جین‌الان​ و جین گه کمتر بشه.

«اما چه گروه عجیبی هستین.»

مرد با چشم‌های کنجکاو نگاهی‌نبود​ به دور آتش انداخت و‌اسب​ تک‌تک اونا رو برانداز کرد.

حدس زدن‌لطف​ هویتشون کار‌گروه​ سختی نبود.

طرح ابر‌پرنده‌ست​ روی ردای‌کمک​ آبی و سفید.

نشان شکوفه‌میل​ آلو روی ردای‌گفته​ قرمز و سفید.

و پنج گره‌ای که‌اون​ از لباس‌های کثیف و پاره‌دنبال​ در قسمت کمر آویزون بود.

هر کسی که حتی‌گروه​ ذره‌ای از دنیای رزمی سر‌کمک​ درمی‌آورد، این نمادها رو می‌شناخت.

«فرقه کوه هوآشان،‌اگه​ فرقه انتهای جنوبی،‌نبود​ و اتحادیه گدایان...»

در حالی که حرف می‌زد، نگاهش از روی‌خواهد​ هیون دو، ها وو-جین و جین گه گذشت‌توجه​ تا در نهایت روی چون هوی ثابت موند.

«...؟»

ساکت شد‌لطف​ و سرش‌گروه​ رو کج کرد.

حتی هیون دو هم حضور ضعیفی‌نبود​ از خودش ساطع می‌کرد، اما از‌می‌گشتیم​ طرف چون هوی مطلقاً هیچی حس نمی‌شد.

انگار که یه شبح بود.

درست همون لحظه‌کمک​ که جرقه‌ی کنجکاوی‌تازه​ تو چشم‌های مرد درخشید...

«جالبه.»

چون هوی همون‌طور که‌کمک​ نگاهش با مرد گره‌الان​ خورده بود، لبخندی زد.

این برخورد‌میل​ غیرمنتظره براش‌گذاشته​ سرگرم‌کننده بود.

«فکر نمی‌کردم بتونم اینجا‌اون​ تو دشت‌های مرکزی، ردی‌داشتیم​ از شیطان شمشیر پیدا کنم.»

ناولها | novelha.net