چپتر 910: چپتر 910
0دروازه جنوبی اتحاد رزمی.
افراد بیشمارینوهاش در حال رفتکند و آمد بودند.
بیشترشان هنرمندان رزمی متعلق به اتحاد رزمیوودانگ بودند، اما افرادی از فرقههای دیگر، سرگردانها وکردن حتی تاجران کارکشته نیز در میانشان دیده میشدند.
در روزهای پس از اتفاقات اخیر درازدواج اتحاد رزمی، تعداد بازدیدکنندگانی که به دنبالاحتمالاً فهمیدن جزئیات بودند، به شدت افزایش یافته بود.
و در میان اینبیرون هیاهو، کالسکهای در حالبگویم ترک اتحاد رزمی بود.
داخل کالسکهنوهاش که بااستفاده تکانهایش صدا میکرد.
زنی که صورتش پشت ماسک یاکشا سیاهوودانگ و تاریکی پنهان شده بود، با دقتجذب به بیرون از پنجره خیره شده بود.
دقیقتر بگویم، او به اتحاد رزمی کهازدواج در حال دور شدن بود خیره شده بودهرگز و لبهای قرمزش کمی از هم باز شد.
«هیچچیز طبق برنامه پیش نمیره.»
«کاریش نمیشه کرد.»
روبهروی زن، یعنی یاکشا سیاه، دوکبین جاودانه هفت ستاره، گوو یی نشسته بوددیگری که با بیتفاوتی این حرف را زد.
او هدف ازاستفاده این ملاقاتشان راطریق به یاد آورد.
«کی فکرش رو میکرد کهپنجره گل آسمان شمشیر بدون هیچشدن حرفی اتحاد رزمی رو ترک کنه؟»
در ظاهر، آنها ادعا کرده بودند که برایازدواج تماشای مبارزه تمرینی بین جاودانه شمشیر وودانگ وهرگز ارباب ظالم آمدهاند، اما هدف واقعیشان چیز دیگری بود.
جذب کردنبرای گل آسمان شمشیرتمرینی به سمت خودشان.
رهبر اتحادیه سیاه شرور قصد داشتطریق از زیبایی نوهاش، یاکشا سیاه، برایشکست استخدام گل آسمان شمشیر استفاده کند.
او برنامهریزی کرده بودبیرون تا از طریق ازدواج،بگویم یک پیوند خونی ایجاد کند.
اما ایننوهاش نقشه شکستاستفاده خورده بود.
احتمالاً هرگزبرای فکر نمیکردمبارزه که شکست بخوره.
نگاهش بهاستخدام سمت یاکشاکند سیاه چرخید.
چهرهای که پشت ماسکبیرون یاکشا پنهان شده بود،بگویم به طرز باورنکردنی زیبا بود.
علاوه بر این، جذابیت کشنده او چیزیطریق بود که باعث میشد هر مردی طوری بهاحتمالاً او خیره شود که انگار مسحور شده است.
حتی خود او نیز وقتیتمرینی برای اولین بار او را دید،واقعیشان برای لحظهای عقل از سرش پرید.
به همین دلیلاستفاده بود که چنینطریق نقشهای طراحی شد.
اما برخلاف انتظاراتشان،دقت واکنش گل آسمانخیره شمشیر کاملاً بیتفاوت بود.
حتی وقتی نقاباستخدام از چهره برداشت، اوطریق هیچ واکنشی نشان نداد.
مثل یک راهب عالیرتبهمبارزه که سالهای طولانی راارباب صرف تزکیه کرده باشد.
شاید حتی بیشتر از آن.
طوری بهش نگاهدقت میکرد انگار یهخیره علف هرز کنار جادهست.
این واکنشی بود که اصلاًکند به یک مرد جوان و پرانرژیایجاد در اوایل دهه بیست زندگیاش نمیخورد.
اما حتماً بهتماشای همین دلیله که چنینوودانگ قدرت رزمی بالایی داره.
چینی بر پیشانی مردی افتاد کهطریق چانهاش را روی آرنجش که بهشکست قاب پنجره تکیه داده بود، گذاشته بود.
خاطره رویاروییاششده با اوبیرون به سطح آمد.
فکر میکردمنوهاش به ایناستفاده راحتیها شکست نمیخورم.
یه شکست به این سنگینی...
فقط فکر کردناستفاده به آن باعثطریق شد چشمانش بلرزد.
این نشان میداددقت که آن مبارزه تمرینیدقیقتر چقدر تأثیرگذار بود... نه.
آن یک جلسه تمرینی یکطرفه بود کهطریق حتی نمیشد اسمش را مبارزه گذاشت وخورده شوک قابلتوجهی در ذهن او حک کرده بود.
پیر شمشیر، اون یارو، میگفتتمرینی با این وضعیتی که الان دارم،واقعیشان رقبای کمی تو دنیا خواهم داشت.
با به یاداستفاده آوردن پیر شمشیر،طریق در دلش غرغر کرد.
برخلاف کلمات پر از اعتماد به نفسی که هنگامدور آموزش هنر شمشیر اژدهای خون نزول آسمانی به اوپیش گفته بود، حالا سه بار طعم شکست را چشیده بود.
رهبر اتحادیه سیاهاستخدام شرور، امپراتور شروربرنامهریزی و گل آسمان شمشیر.
او با به یادمبارزه آوردن قدرت کوبنده این سهظالم نفر، سرش را تکان داد.
فقط اونا نیستن.
دیگر متخصصان عالیرتبهای کهبیرون پیدرپی ذهنش را شوکه کردهدور بودند نیز به یادش آمدند.
هشت خدای رزمی،استخدام جاودانه شمشیر وودانگبرنامهریزی و ارباب ظالم.
و خدای رزمیتماشای شبح و رهبربین جامعه نه آسمان.
کسانی کهاستخدام به عنوان خدایانبرنامهریزی رزمی شناخته میشدند.
با به یاد آوردن آنها، و کسیدقیقتر که شانه به شانه چنین موجوداتی ایستاده بود،هیچچیز گوو یی به مچ دست چپش نگاه کرد.
یک دستبند زمختاستخدام که انرژی شیطانیبرنامهریزی او را سرکوب میکرد.
وقتی به حلقه شیطانی ابدیتمرینی نگاه کرد، خطوط لبخند دورآمدهاند دهانش برای لحظهای عمیقتر شد.
مشکلی نیست.
این درشده واقع میتونهبیرون چیز خوبی باشه.
به خاطرنوهاش ظهور فرقه شیطانیکند داشتم بیطاقت میشدم.
اگه دشتهای مرکزی این همهتمرینی متخصص عالیرتبه داره، حتی اونا همواقعیشان جرئت نمیکنن بیگدار به آب بزنن.
مهم نبود فرقه شیطانی چقدر قدرتمند باشد،ازدواج پیشروی در برابر دشتهای مرکزی که مملو ازهرگز چنین متخصصان عالیرتبهای بود، کار آسانی نخواهد بود.
درست زمانی کهدقت گوو یی درخیره این افکار بود.
«اما ما یهاستخدام چیزی به دستبرنامهریزی آوردیم، مگه نه؟»
ارباب درخششبرای ستارهای با پوزخندیتمرینی این را گفت.
او تازه چنداستفاده روز پیش از هدفازدواج واقعیشان مطلع شده بود.
او یک بار شانههایش راپنجره بالا انداخت، انگار که بهشدن آنچه گذشته بود اهمیتی نمیداد.
«اتحاد رزمی بدون جاودانه شمشیر وودانگ دیگه مثل قبل نمیشه، و جامعه آسمان پروازخورده هم بدون ارباب ظالم هسته اصلیش رو از دست داده. علاوه بر این، رهبرکشنده جامعه نه آسمان هم ظهور کرده. برای اتحادیه ما، هیچ موهبتی بزرگتر از این نیست.»
«درستـ...»
گوو یی کهاستفاده در حال پاسخطریق دادن بود، مکث کرد.
همزمان، وقتی نگاهش بهبیرون سمت دیگری چرخید، کالسکهبگویم با تکانی متوقف شد.
«مـ-متأسفم. یهنوهاش نفر ناگهاناستفاده راه رو بست...»
در حالیبرای که کالسکهچیِ وحشتزدهتمرینی این را میگفت.
بام—
گوو یی دردقت را باز کردخیره و بیرون رفت.
و با مردی میانسال که دربرنامهریزی وسط جاده ایستاده بود و راهنقشه کالسکه را بسته بود، رودررو شد.
مردی با موهای خاکستریِ چشمگیر.
او همان مردی بود که چندطریق روز پیش با ارباب سرگردان جامعهشکست نه آسمان به شدت مبارزه کرده بود.
«ببخشید که راه رو بستم.»
مرد میانسال، شاه چرخاناستفاده سابق دارما جو هان، لبخندپیوند محوی به گوو یی زد.
«اما با خودم گفتممبارزه این تنها راهیه کهارباب میتونم باهات حرف بزنم.»
«حرف بزنی؟»
درست زمانیشده که گووبیرون یی اخم کرد.
ووش—
سر جوبرای هان بهمبارزه یک سمت چرخید.
با دیدن یاکشا سیاه و ارباب درخشش ستارهایپیوند که با تأخیر از کالسکه خارج میشدند، لبخندشفکر را پاک کرد و لبهایش از هم باز شد.
«خب، یه چیز غیرمنتظره پیدا کردم.خیره کی فکرش رو میکرد که داریقرمزش کتاب مقدس شیطان آسمانی رو تمرین میکنی.»
«کتاب مقدس شیطان آسمانی؟»
در حالی که گوو یی با نگاهیوودانگ گیج میپرسید که آن چیست، چهره یاکشاجذب سیاه و ارباب درخشش ستارهای خشک شد.
«تو...»
درست زمانیشده که یاکشا سیاهپنجره میخواست حرف بزند.
«تو جاسوسنوهاش جامعه نهاستفاده آسمان هستی؟»
صدای سنگینیبرای روی فضامبارزه فشار آورد.
جو هان مستقیماً بهکند ارباب درخشش ستارهای خیره شد،خونی چشمانش تیز و درنده بود.
در همان زمان.
ترق—
رعد مقدس از تماممبارزه بدن جو هان فوران کردظالم و فضای اطراف را سوزاند.
قدرت عالیاستخدام بودایی، چیکند رعد برهما.
با دیدن او که موجی از انرژی متعالی را متجلیشدن میکرد که معبد صدای رعد بزرگ به آن میبالید، گووکاریش یی دسته شمشیرش را گرفت و آماده حمله شد که ناگهان...
«من کسی بودماستخدام که اون هنر رزمیطریق رو بهش یاد دادم.»
صدایی آرامبرای در هوامبارزه طنینانداز شد.
گویی کلامی الهی از آسمانها نازل میشد،ازدواج ذهن آنها را شکافت و در همان زمان،هرگز چی رعد برهما شروع به پراکنده شدن کرد.
انگار چیزیشده جلوی آنبیرون را میگرفت.
کمی بعد، هوای مرکز بین جو هانطریق و ارباب درخشش ستارهای به شدت دچارخورده اعوجاج شد و چهرهای به وضوح نمایان گشت.
چهرهای که ردایتماشای دانشمندیِ سفید وبین خالصی به تن داشت.
او موجوداستخدام مطلق مسیر نامتعارف،برنامهریزی امپراتور شرور بود.
در حالی که همه با چشمانی مسحور بهبگویم این تجلی رؤیاگونه خیره شده بودند، جو هان بهبرنامه سرعت خودش را جمعوجور کرد و با شتاب گفت.
«داری میگی تواستخدام کتاب مقدس شیطان آسمانیطریق رو بهش یاد دادی؟»
«درسته.»
«اما فقط رهبر جامعهکند نه آسمان به کتابپیوند مقدس شیطان آسمانی مسلطه.»
«انگار بیخبری.»
امپراتور شرورنوهاش با لحنی سردکند این را گفت.
«کتاب مقدس شیطان آسمانی بهتمرینی یک هنر رزمی واحد اشاره نداره،واقعیشان بلکه نقطه اوج تمام دانشهای رزمیه.»
برای لحظهای،استخدام چشمان جوکند هان گشاد شد.
اما فقط برای یک لحظه؛ او بلافاصلهدقیقتر چی رعد برهما را پس کشید وباز با احترام کف دستهایش را به هم چسباند.
«عمیقاً عذرخواهی میکنم.»
ارباب درخشش ستارهای از عذرخواهی ناگهانی جووودانگ هان کمی جا خورد، اما بلافاصله باجذب ژست مشت گرهکرده پاسخ احترام او را داد.
در حین ایناستفاده کار، نگاهی بهطریق امپراتور شرور انداخت.
چرا من؟
درک ایننوهاش موقعیت کاراستفاده آسانی نبود.
یک مرد ناشناس تشخیص داد که او درارباب حال تمرین کتاب مقدس شیطان آسمانی است و بعدخودشان امپراتور شرور برای کمک به او وارد عمل شد.
با این حال، انگار که هیچ قصدی برای پاسخ دادنایجاد به سؤالات او نداشت، جو هان دستهای به هم چسبیدهاشچرخید را پایین آورد و نگاهش را به سمت امپراتور شرور چرخاند.
«موقعیت خوبیه. اتفاقاًدقت خودم هم میخواستمخیره باهات حرف بزنم.»
مشتهای گرهکردهاش رااستخدام باز کرد وبرنامهریزی بحث را پیش کشید.
«میخوام به توتماشای و اتحاد سیاهبین شرور یه پیشنهادی بدم.»
حرفش خیلیاستخدام رک وکند مستقیم بود.
حتی یهشده جورایی عجولانهبیرون به نظر میرسید.
برای اثبات همین موضوع، جوکند هان حتی منتظر جواب امپراتور شرورایجاد نماند و به حرفش ادامه داد:
«نمیخوای با ما متحد بشی؟»
نگاه امپراتور شرور سرد شد.
همراه با آن، هوا سنگینپنجره شد و آرامآرام شروع کردشدن به فشار آوردن روی جو هان.
«داری پیشنهاد اتحاد میدی؟»
«چیز بهبرای اون بزرگیهامبارزه هم نیست.»
جو هان با خونسردیکند تمام در برابر آنپیوند فشار مقاومت کرد و گفت:
«پیشنهادم اینه که برایبیرون نابود کردن جامعه نهبگویم آسمان، به همدیگه کمک کنیم.»
امپراتور شرور بااستخدام آرامش گفت: «پیشنهادتبرنامهریزی رو بهشون میرسونم.»
اتحاد سیاه شرورتماشای مال او نبود، بلکهوودانگ متعلق به اوجه بود.
«بهتره اتحاداستخدام سیاه شرورکند عجله کنه.»
ناگهان نگاهشده جو هانبیرون عمیقتر شد.
و هشدارینوهاش به حرفشاستفاده اضافه کرد:
«حالا که رهبرشون خودشمبارزه رو نشون داده، اوناارباب هم علنی وارد عمل میشن.»
درختان سرسبزی که از زمانپنجره جانگ سانفنگ سبز مانده بودند،شدن حالا در میان شعلههای سرخ میسوختند.
این یکنوهاش اتفاق بیسابقهاستفاده در تاریخ بود.
اما چیزی که الان توجه چون هوی را جلبظالم کرده بود، شعله سفید و خالصی بود که سوسو میزداتحادیه و برای لحظهای شعلههای سرخ را تحتالشعاع قرار داده بود.
البته آن یک شعله نبود.
موج انرژیای بود که از درگیریخیره یک نفر با امپراتور شمشیر تایجیقرمزش روی کوه وودانگ به وجود آمده بود.
انفجار انرژی ناشی ازاستفاده برخوردشان، شب را مثلازدواج روز روشن کرده بود.
دانموک لین آب دهانش راتمرینی قورت داد و گفت: «برادرآمدهاند ارشد، اون دیگه چی بود...»
به خاطر ایناستفاده بود که از یکازدواج قلمرو عبور کرده بود؟
حواس تقویتشدهاش ظاهراً موج انرژیایپنجره که همین الان ایجاد شدهشدن بود را حس کرده بود.
چون هوی با پوزخندیاستفاده کج گفت: «انتظار نداشتمازدواج کار به اینجا بکشه.»
فقط آن کسیتماشای که با امپراتوربین شمشیر تایجی میجنگید نبود.
مهمانهای ناخوانده بیشماری درکند سرتاسر کوه وودانگ قصد کشتارشانخونی را به نمایش گذاشته بودند.
حداقل چند صد نفر میشدند.
«هر جورنوهاش حرومزادهای که بگیکند اینجا جمع شده.»
هر کدام ماهیت متفاوتیمبارزه داشتند. انرژیهای تائوئیستی، قدرت بودایی،ظالم انرژی شرورانه و چیزهای دیگر.
بعضیهایشان حتیاستخدام انرژی شیطانیکند ناقصی داشتند.
«جامعه نه آسمان.»
فهمیدن هویتشان کار سختی نبود. تنهابرنامهریزی سازمانی که میتوانست اینهمه انرژی مختلفنقشه را دور هم جمع کند، آنها بودند.
«خیلی سریعبرای دست بهمبارزه کار شدن.»
نجیبزاده سرگردان با یک خنده از تهازدواج دل گفت: «هاها، حالا که رهبرشون هویتش روهرگز فاش کرده، مگه غیر از این انتظار میرفت؟»
او که تا همین چند لحظه پیش داشت ازدور مناظر کوه وودانگ شگفتزده میشد، حالا با برقی کهپیش در چشمانش افتاده بود، داشت از این صحنه لذت میبرد.
«بهبه. فکر میکردم اولش حداقلکند یه محکی میزنن. ولی ازخونی همون اول شمشیرهاشون رو کشیدن بیرون.»
چشمانش سریعبرای اطراف رامبارزه اسکن کرد.
نگاهش که پر از یک درخششطریق ترسناک بود، داشت وضعیت کوه وودانگ راخورده میسنجید و حریفها را زیر نظر میگرفت.
بین آنها، تابلوترین افراد همان کسی بود که در مرکز شعلههای سوسوزن ایستادهکمی بود و قصد کشتار وحشتناکی مثل یک شنل دورش پیچیده شده بود، وجاودانه زنی که کنارش بود و سر آدمها را میگرفت و مثل هندوانه میترکاند.
یک مرد میانسالاستخدام که به نظربرنامهریزی میرسید خود نور باشد.
و زنی کهتماشای با آدمها بازی میکردوودانگ و مثل حشره میکشتشان.
با دیدن آن دوکند نفر، زبانش را روی سقفخونی دهانش چسباند و نوچنوچ کرد.
«پس اونشده حرومزادهها رو همپنجره با خودشون آوردن.»
چون هوی پرسید: «انگار میشناسیشون؟»
موج انرژیای که از کل بدنبین چون هوی بلند شده بود، از همیندیگری الان داشت اطراف را در بر میگرفت.
ساکت بود.
و آرام.
اما نجیبزاده سرگردان که درست کنارش ایستاده بود و اینخونی انرژی را حس میکرد، چنان شدت و هیجانی به اونگاهش دست داد که انگار صاعقه به فرق سرش خورده باشد.
نجیبزاده سرگردان که حس عجیبیتمرینی متفاوت از خوشحالی را تجربه میکرد،واقعیشان نیشخندی زد و لب باز کرد:
«اونی که قصد کشتار دورش پیچیده شده، رهبر دروازه ده شب، قاتل شب سفید، میول-یاهرگز است. و اون زن دیوونه هم یه زمانی عضو اتحادیه گدایان بود که دههها پیشمیشد یه هنر شیطانی یاد گرفت و تبدیل شد به دشمن دنیای رزمی، شیطان دیوانه خونآشام...»
شلاپ—!
قیلین یشمی، با وجود اینکه غرق دروودانگ خون کسی بود که همین الان کشتهجذب بود، همچنان به حرکت دادن پاهایش ادامه داد.
ووش—!
باد یکشده شمشیر گونهاشبیرون را خراشید.
قیلین یشمی که با رگبار بیامان حملات مهاجمها روبهروپیوند شده بود، سریع هنر قدم زدن روی ابر رانمیکرد اجرا کرد و بدنش را در یک دایره بزرگ چرخاند.
سرعت و قدرتش خیرهکننده بود.
خررچ—!
گوشت و خون بهبیرون تکههای لهیده تبدیل شدبگویم و به همه طرف پاشید.
شمشیر باستانی سونگمون که با ظرافتبرنامهریزی تاب داده میشد، یک بار دیگرنقشه جان یکی از دشمنان را گرفت.
این یک تکنیک کشتارمبارزه مخرب بود که اصلاًارباب به یک تائوئیست نمیخورد.
دلیلش این بود کهکند منظره اطرافش، قصد کشتارشپیوند را بهشدت تحریک کرده بود.
چهرهاش در هم رفت.بیرون در دلش فریاد زد:بگویم «برادران ارشد، برادران کوچیکتر!»
کل آن منطقه تبدیلاستفاده شده بود به کوهی ازپیوند جنازه و دریایی از خون.
تا همین چند لحظهمبارزه پیش، آنها وسط مراسم بازیابیظالم بقایای جاودانه شمشیر وودانگ بودند.
و درست وقتی که همه دورطریق هم جمع شده بودند، قاتلها هجومشکست آوردند و به آنها حمله کردند.
خیلی مخفیانه.
و مرگبار.
چون وسط یک مراسم رسمی وبین جدی بودند، خیلیها حتی نتوانستند واکنش نشاندیگری دهند و جانشان را از دست دادند.
حتی ارشدها هم بینشان بودند.
با ناامیدی در دلشبیرون فکر کرد: «کاش همهبگویم اینا فقط یه خواب بود.»
اما برخلاف آرزویش، بوی خونی که دماغشطریق را قلقلک میداد به او یادآوری میکردخورده که این خواب نیست، بلکه واقعیت است.
درست در همان لحظه بود.
«از ایناستخدام صورت خوشگلتکند که اینطور برمیاد...»
صدایی آمیخته با جنون بهپنجره گوش رسید و ناگهان زنیشدن در میدان دیدش ظاهر شد.
همان زنی بود کهاستفاده چند لحظه پیش همشاگردیهایشازدواج را قتلعام کرده بود.
صورتش که غرق خونمبارزه بود، لبخند بیرحمانهای بهارباب خودش گرفت و گفت:
«باید قیلین یشمی باشی.»
لحنش طوری بود که انگار داردخیره با یک بچه حرف میزند، اماقرمزش درست قبل از اینکه حرفش تمام شود...
بوم—!
قیلین یشمیبرای پایش را محکمتمرینی به زمین کوبید.
این یک واکنش غریزی بود.
«اگه ضدحمله نزنم، میمیرم!»
فوراً نیروی درونیاش را در تمامبرنامهریزی رگهایش به جریان انداخت و بلافاصله شمشیرشکست باستانی سونگمون را به جلو پرتاب کرد.
هنر شمشیرزنیبرای عالی فرقه وودانگ،تمرینی شمشیر خرد تایجی.
با وجود اینکه یک حرکت ناخودآگاه بود،ازدواج اما فرم بدنش که با سالها تمریناحتمالاً طولانی صیقل خورده بود، هیچ نقصی نداشت.
نیروی درونیاش از دستش پشتیبانیپنجره میکرد و ضربه شمشیری کهشدن تاب داده بود، حاوی تایجی بود.
یک حرکتنوهاش که با بینقصیکند تمام اجرا شد.
شمشیر باستانی سونگمون، با رسمتمرینی یک مسیر ظریف، دقیقاً گردن زنواقعیشان را هدف گرفت و پایین آمد.
شتابی داشت که میتوانست او راطریق هم درست مثل دشمنهایی که قبلاًشکست شکست داده بود، دو نیم کند.
اما برخلاف این پیشبینی.
کررراچ—!
شمشیر باستانیبرای سونگمون ناگهانمبارزه خرد شد.
مشت خونآلود زن که انگار فضا را درپیوند هم شکسته و جلو آمده بود، به معنایفکر واقعی کلمه شمشیر باستانی سونگمون را تکهتکه کرده بود.
اما آیاشده این کار عواقبیپنجره هم برایش داشت؟
جرش—
یک زخم شمشیر عمیق رویتمرینی مشتش ظاهر شد و خونآمدهاند را به همه طرف پاشید.
«که رویاستخدام مشت منکند زخم میندازی.»
چشمهای زن گشاد شد، انگارپنجره که از دیدن زخم شمشیرشدن روی مشتش جا خورده بود.
اما ایننوهاش تعجب فقط یککند لحظه طول کشید.
«همونطور که از یکی از سه ستاره نوظهور بزرگظالم این نسل انتظار میرفت. اینکه تو این سن بتونیرهبر مشت خونآشام این بدن رو دفع کنی، جای تحسین داره.»
با چهرهای تشنه به خون، به قیلین یشمیپیوند که تلوتلو میخورد و دچار آسیب داخلی شدهفکر بود نزدیک شد و مشتش را بالا برد.
«اگه دست خودم بود، دلمپنجره میخواست بیشتر باهات بازی کنم...شدن اما حیف که وقت نداریم.»
وووش—!
گردبادی از قدرتتماشای دور مشتش شروعبین به چرخیدن کرد.
این گردباد مهیب که هوای اطراف را بهپیوند داخل میکشید، خون روی بدنش را پس زدفکر و حتی باعث شد جنازههای اطراف بهشدت تکان بخورند.
طوفانی از قدرت مشت که بهخیره نظر میرسید آماده است تا کلقرمزش آن منطقه را با خاک یکسان کند.
با این وضع، به نظر میرسیدبرنامهریزی نه تنها قیلین یشمیِ جلویش، بلکه کلشکست محیط اطراف را هم کاملاً نابود میکند.
زن خیلی کوتاه گفت: «بدرود.»
و درست وقتی که میخواست مشتشطریق را که حامل آن گردباد وحشتناکشکست بود به جلو پرتاب کند، ناگهان...
چاک—
یک خط قرمزاستخدام بلند و بیصدابرنامهریزی روی گلویش کشیده شد.
بدون هیچ هشدار یا پیشزمینهای.
و وقتی این خط کاملاً شکلطریق گرفت، سرش به یک طرف کجشکست شد و بیاختیار به پایین افتاد.
همهچیز در یکدقت چشم به همخیره زدن اتفاق افتاد.