چپتر 736: چپتر 736
0«امپراتور شمشیرذهن و پادشاهحال شلاق دست الهی؟!»
مهماندار ارشد او،میتونه بیآنکه خودش متوجه شود،ذهن در جایش جابهجا شد.
در حالی که ساکت نشسته بود و به مکالمه بینکنند چون هوی و رهبر تاجران آسمانی گوش میداد، احساس میکردمیتونه شوک قدرتمندی مثل صاعقه، پشت سر هم به ذهنش برخورد میکند.
همین کافی بودتبدیل تا روح ازراست بدنش جدا شود.
بیشتر از یک بار مجبور شدکردن نفس حبسشده از سر حیرتش را کهرزمی میخواست از لبانش فرار کند، قورت بدهد.
هر بار کهمیتونه آنها حرف میزدند،بده همین اتفاق میافتاد.
حرفهایشان تاداشتند این حدحتی شوکهکننده بود.
«الان چی شنیدم؟ امپراتور شمشیر و پادشاه شلاق دست الهینیست عضو یه سازمانن؟ دره صعود دیگه چه جور جاییه کهحال این دو تا متخصص عالیرتبه رو تو خودش جا داده؟»
هر طور کهسرعت به قضیه نگاه میکرد،هرچند داستانی غیرقابل باور بود.
همهچیز فراتراطلاعات از درک وتکون منطق او بود.
اما از آنجایی که این حرفها ازعقل دهان دو مردی که روبهرویش نشسته بودندراز بیرون میآمد، نمیتوانست به آن شک کند.
گل آسمان شمشیر،تبدیل چون هوی وراست ارباب گروه تاجران آسمانی.
این دو نفر چنان وزن وکردن اعتباری داشتند که میتوانستند حتی چیزهای دوررزمی از عقل را به حقیقت تبدیل کنند.
«اگه این حرفهامیتونه راست باشه، اینبده یه راز معمولی نیست.
اگه بقیه بفهمن،میتوانستند این اطلاعات میتونهدور دنیا رو تکون بده.»
ذهن مهماندار ارشدتبدیل او به سرعت درباشه حال کار کردن بود.
هرچند حالا درخشش آنها توسط هشت خدایهرچند رزمی کمرنگ شده بود، اما آنها موجودات مطلقیشده بودند که زمانی بر دنیای رزمی فرمانروایی میکردند.
فرقهای با دو متخصص عالیرتبه دربده این سطح، قطعا قدرت رزمی کافی برایحالا رقابت با یک فرقه بزرگ را داشت.
علاوه بر این، با در جریان بودنعقل جنگ نه استان و سه قلمرو، ارزشراز دره صعود بسیار بیشتر از قبل بالا میرفت.
چنگ!
مهماندار ارشد او، دستی راکار که زیر میز روی زانویشتوسط گذاشته بود، محکم مشت کرد.
او بااطلاعات عجله نگاهی بهتکون دو مرد انداخت.
آیا این دو نفر فراموش کرده بودند که او همکنند در اتاق است، یا فقط حس میکردند نیازی نیست بهمیتونه او توجهی کنند؟ آنها حتی یک نگاه هم به سمتش نینداختند.
«همچین فرصتی دیگه گیر نمیاد.»
مهماندار ارشد اوسرعت آب دهانش راکردن به سختی قورت داد.
آنقدر بیصدااطلاعات که آن دوتکون مرد نتوانند بشنوند.
ضربالمثلی هست که میگوید برایچیزهای یک تاجر، اطلاعات ارزشمند بیشترکنند از هزار تکه طلا میارزد.
اهمیت ماجراحقیقت تا اینکنند حد بود.
پس چطور میتوانست هیجانزده نشود وقتی تاریخچههرچند پنهان دنیای رزمی، چنین داستان شوکهکنندهای، درستکمرنگ جلوی چشمانش در حال فاش شدن بود؟
«بذار اطلاعاتاطلاعات رو قدم بهتکون قدم مرتب کنم.
مهمترین چیز دره صعوده.
بعدش آدمایی که عضو اونجان... امپراتورراست شمشیر، پادشاه شلاق دست الهی و یهاطلاعات شخص ناشناس که همسطح اوناست، ثبتکننده آسمانی.»
مهماندار ارشد او اطلاعاتی را که جمعآوری کرده بود مرور کرد، گوشهایشخدای را تیز کرد و خودش را آماده کرد تا با دقت بهقطعا مکالمه آنها که هر لحظه ممکن بود از سر گرفته شود، گوش دهد.
درست در همانمیتونه لحظه، چون هویبده به حرف آمد.
«همم، پادشاه شلاق دست الهی.»
چون هوی با لحنی بیتفاوت زمزمه کرد،باشه سرش را به یک طرف خم کردمیتونه و به آرامی چانهاش را روی دستش گذاشت.
و ازذهن رهبر گروهحال تاجران آسمانی پرسید.
«بقیهشون چی؟»
لحنش کاملاداشتند ساده وحتی بیتفاوت بود.
با این حرف،تبدیل حالت چهره رهبرراست تاجران آسمانی تغییر کرد.
او به کسی جز پادشاه شلاق دست الهیحالا اشاره نکرده بود، با این حال چون هویموجودات طوری رفتار میکرد که انگار هیچ چیز خاصی نیست.
با دیدن این صحنه،دنیا گوشههای لب رهبر تاجران آسمانیحال دوباره به لبخندی کشیده شد.
«فعلا، اون تنهامیتوانستند کسیه که تونستم درعقل موردش اطلاعات پیدا کنم.»
«فعلا؟»
رهبر تاجران آسمانی در حالی کهکردن نیشخند میزد، شراب بهار جنوب شمشیرخدای را در یک فنجان خالی ریخت.
بلافاصله پس ازمیتونه آن، فنجان رابده بلند کرد و چرخاند.
«یعنی اگه بخوای،میتوانستند میتونم اطلاعات بیشتریدور برات پیدا کنم. هه.»
چون هوی در حالی که تماشا میکرد رهبرراز تاجران آسمانی حرفش را تمام کرده و نوشیدنیتکون را یکنفس سر میکشد، چشمانش را نیمهباز کرد.
طرف مقابلش ارباب بزرگترینحال گروه تاجران زیر آسمانحالا بود، گروه تاجران آسمانی.
مردی که در اوج دنیای تاجران ایستاده بود، دنیاییحال که پر از انواع و اقسام نقشهها و دسیسههارزمی بود، همینطوری بدون اینکه چیزی در ازایش بگیرد اطلاعات میداد؟
«غیرممکنه.
هدفش کاملا معلومه.»
چون هوی که نیت رهبر تاجران راهرچند خوانده بود، در حالی که چشمان نیمهبازشکمرنگ را روی او قفل کرده بود، زمزمه کرد.
«به نظر میادمیتونه میخوای همین الانبده یه معاملهای راه بندازی...»
«خیلی زود میگیری.»
«چی میخوای؟»
«چیز زیادی نمیخوام.»
در حالی که حرف میزد،تکون رهبر تاجران آسمانی نامحسوس نگاهشکار را به سمت دیگری چرخاند.
به سمت مهماندار ارشد او.
«...!»
مهماندار ارشد او باحال افتادن نگاه رهبر تاجرانحالا روی خودش، از جا پرید.
رهبر تاجران آسمانی با صدای بلندی به مهماندار ارشدحال او خندید، او را به صندلی کنار خودش صدارزمی زد و بعد دوباره به چون هوی نگاه کرد.
«دلم میخواد تو و مهماندار ارشد اوی ما،حقیقت به رابطه کاریتون ادامه بدین. برخلاف کار کردن بابقیه من، اینجا دیگه فسخ یکطرفه قرارداد در کار نیست.»
ادامه رابطه کاری؟
چون هویذهن به مهماندار ارشدکار او نگاه کرد.
به نظر میرسید او هم اینبده را برای اولین بار میشنید، چونهرچند چشمانش از تعجب گرد شده بود.
«پس نقشه پشتِمیتوانستند نگهداشتنِ عمدیِ ایندور یارو اینجا، همین بود؟»
برای چون هوی اصلا مهم نبود که مهماندارراز ارشد او اطلاعاتی که دربارهاش بحث میکردند را بشنودبده یا نه، برای همین چیزی درباره حضورش نگفته بود.
به نظر میرسید این همکار همان چیزی بود که رهبرتوسط تاجران آسمانی هدف گرفته بود.
چون هویاطلاعات دوباره سرشدنیا را چرخاند.
«نقشهت چیه؟»
«نقشه؟ چه نقشهای میتونهکنند باشه؟ من فقط میخوام یهمعمولی ارتباط عمیق باهات برقرار کنم.»
«ارتباط؟»
«بعد از گذروندن سالهای طولانی توبده دنیای تاجران، به این نتیجه رسیدمهرچند که یه چیز از همه مهمتره.»
چشمان رهبرداشتند تاجران آسمانیحتی برقی زد.
«ارتباطات.»
در آنذهن لحظه، مهماندار ارشدکار او جا خورد.
چون به یاد سوالی افتادتکون که رهبر تاجران آسمانی همین چندکردن لحظه پیش از او پرسیده بود.
این سوال که اوحتی به چه چیزی بیشترحقیقت از همه ارزش میدهد.
او جواب داده بود: «ارتباطات.»
اما رهبر تاجرانسرعت هم دقیقا همانکردن جواب را داشت.
در همین حین، چوندنیا هوی واکنش مهماندار ارشد اوحال را نادیده گرفت و گفت.
«قضاوت خوبیه.داشتند بینشت برای ارزیابیچیزهای موقعیتها قطعا عالیه.»
«مگه قبلا نگفتم؟ منکنند به این بینشم کهراز زیر آسمون بهترینه، افتخار میکنم.»
رهبر تاجران آسمانی باحال انگشت اشارهاش به چشمش اشارهدرخشش کرد و لبخند رضایتبخشی زد.
«فکر میکنی چرا از اتحاد رزمی حمایت کردم؟ چون اونا فرقه غیرمتعارف نیستن؟ چون مشروعیت دارن؟ مسخرهست. منرزمی یه تاجرم، نه یه آدم صالح. وقتی آینده گروه تاجرانم در میونه، باید به اعداد نگاه کنم، نهعلاوه ارزشها. تو هر تجارتی که میکنم یه چیزی برام ارزش داره. من هرگز تجارتی نمیکنم که تهش ضرر باشه.»
«اوه؟»
چون هویحقیقت بالاخره کمیکنند علاقه نشان داد.
«به نظر میادسرعت فکر میکردی اتحادکردن رزمی برنده میشه؟»
«مگه معلوم نیست؟»
«دلیلش چیه؟»
«تو بایدحقیقت اینو بهتر ازاگه هر کسی بدونی.»
«مثل کسی حرفسرعت میزنی که بهترین بینشهرچند رو زیر آسمون داره.»
آن دو بهمیتونه هم نگاه کردندبده و نیشخند زدند.
اما اینداشتند فقط برایحتی یک لحظه بود.
چون هوی لبخندتبدیل را از روی لبانشباشه پاک کرد و گفت.
«ولی این غیرمنتظرهست. اگه بحثکار اعتماد سازیه، از دیدگاه توتوسط باید راه بهتری وجود میداشت.»
چون هویاطلاعات با لحنیدنیا کنایهآمیز گفت.
منظور حرفهایش این بود: «بهتر نبود بهعقل جای اینکه از طریق مهماندار ارشد اوراز وارد بشی، مستقیما با خودم معامله میکردی؟»
رهبر تاجران که فورا منظورشاگه را فهمیده بود، شانههایش را بالابقیه انداخت و با بیخیالی جواب داد.
«چه ارتباط مهمی بین من و تو هست؟ ما فقط دوهشت بار همدیگه رو دیدیم. و حالا میخوای یه رابطه کاری رو شروعسطح کنی و اعتماد بسازی؟ این کار خیلی طول میکشه. اینطور فکر نمیکنی؟»
بلافاصله پس از آن،دنیا آستین رهبر تاجران باسرعت شکوه به اهتزاز درآمد.
نماد طلاییرنگ تکانمیتوانستند خورد و یکدور دست سفید نمایان شد.
کمی بعد، کف دستش چنان بهراست پشتِ کمی خمیده مهماندار ارشد او کوبیدهاطلاعات شد که انگار داشت روی طبل میکوبید.
«هوپ!»
مهماندار ارشداطلاعات او نفسدنیا تیزی کشید.
ضربه محکمتر از چیزی بودچیزهای که انتظار داشت و باعث شداگه ناخواسته صدای بلندی از خودش دربیاورد.
رهبر تاجران با سرگرمی بهاگه مهماندار ارشد او نگاه کردنیست و بعد به چون هوی گفت.
«در این صورت، بهتره کمک کنیم تاهرچند اعتمادی که از قبل با مهماندار ارشدکمرنگ اوی ما شکل گرفته، قویتر بشه. هاهاهات!»
چون هوی در حالی که سرش را روی چانهاش تکیه داده بود،هرچند نگاهش را بین مهماندار ارشد او که داشت خفه میشد و رهبر تاجرانفرمانروایی که با دیدن این صحنه از ته دل میخندید، رد و بدل کرد.
سپس پرسید.
«ولی چطور میخوای این اطلاعات رو پیدا کنی؟ خودتمعمولی گفتی که نمیدونی. حتما که نمیخوای فقط منتظر بمونی تاسرعت یکی از آدمایی که دیدی، تو دنیای رزمی پیداش بشه.»
«من حرکاتذهن ثبتکننده آسمانیحال رو بررسی کردم.»
چشمان چون هوی تیز شد.
این جوابی غیرمنتظره بود.
«و بین حرکاتش، آدمهاکنند و مکانهایی رو پیدا کردممعمولی که به هم ربط دارن.»
همانطور که حرفسرعت میزد، چهره رهبرکردن تاجران جدی شد.
«چند لحظه پیش شاکی بودی که دیر کردم...سرعت اما راستش، قبل از اینکه صدام کنی، داشتم بهخدای سمت کوه هوآشان میاومدم. برای همین نسبتاً زود رسیدم.»
چشمان چونداشتند هوی به باریکیچیزهای یک خط شد.
حالا میفهمید چراتبدیل این مرد درراست پکن بوده است.
و با وجود اینکه خودشکار طعنه زده بود، چطور توانسته بودهشت به این سرعت خودش را برساند.
در همان لحظه،میتونه صدای رهبر تاجرانبده به گوشش رسید.
«تو، تاداشتند حالا ثبتکنندهحتی آسمانی رو دیدی؟»
«عجیبه. میگن نه اتحادیه گدایان وراست نه دروازه هائو هیچکدوم از ثبتکنندهبفهمن آسمانی خبر ندارن. تو از کجا فهمیدی؟»
«دلیلش اینه که وقتی ثبتکننده آسمانی میخواد ارتباطی برقرار کنه، بیشترهشت از گروه تاجران ما استفاده میکنه. از اونجایی که ما ربطیفرقهای به دنیای رزمی نداریم، حتماً راه خوبی برای مخفی موندن بوده.»
پس قضیه این بود.
اگر از یک گروه تاجران استفاده میکرد،عقل حتی یک فرقه اطلاعاتی در دنیای رزمی هممعمولی قطعاً نمیتوانست اوضاع را به درستی درک کند.
مخصوصاً اگر پایتبدیل گروه تاجران آسمانیراست در میان بود.
«خب، پسذهن ثبتکننده آسمانیحال رو دیدی؟»
«دیدم.»
چون هوی بامیتوانستند خونسردی به ایندور سوال جواب داد.
به نظر میرسید این مرداگه از قبل همهچیز را میداند، پسبقیه پنهان کردنش هیچ فایده خاصی نداشت.
«همونطور که فکر میکردم.»
رهبر تاجراناطلاعات سرش رادنیا تکان داد.
دقیقاً همانطور که چون هوی فکردور میکرد، او از قبل میدانست وراست هیچ نشانهای از تعجب زیاد نشان نداد.
«احیاناً میدونی کجا رفت؟»
«آره میدونم.»
«کجا؟»
چون هوی دست چپ آزادشچیزهای را بالا آورد و باکنند انگشت شست به پایین اشاره کرد.
و با لحنی سرد گفت.
«به دنیای مردگان.»
«...!»
چشمان رهبرداشتند تاجران ازحتی حدقه بیرون زد.
مردمکهای شوکهزدهاش مثلتبدیل زلزله لرزیدند وراست نفسهایش به شماره افتاد.
سپس آبذهن دهانش را بهکار سختی قورت داد.
«کسی که کشتش...»
چون هوی درمیتوانستند سکوت بطری شرابدور را کج کرد.
همین بهحقیقت عنوان جوابکنند کافی بود.
«هوو... میفهمم. پس اینطور شد.»
رهبر تاجراناطلاعات با صداییدنیا توخالی زمزمه کرد.
بلافاصله پس از آن،حتی آه عمیقی کشید و بطریتبدیل را به سمت فنجانش برد.
اما ناگهان.
گلوپ، گلوپ.
خود بطری را بالادنیا برد و شروع بهسرعت سر کشیدن آن کرد.
انگار کهداشتند میخواست کلافگیاشحتی را خالی کند.
«تچ، چه حیفی.»
چون هوی با حسرت به بالاکردن و پایین رفتن سیب آدم اینخدای مرد در حین نوشیدن نگاه کرد.
در همین حین، رهبر تاجران که باقیماندهذهن شراب چشمه جنوب شمشیر را تمام کردهدرخشش بود، دهانش را با آستینش پاک کرد.
«حتی بعد از شنیدنحتی رابطهام با ثبتکننده آسمانی،حقیقت بازم اینقدر خونسرد بهم میگی.»
«ارتباطات هرحقیقت کسی باکنند بقیه فرق داره.»
«رابطه توذهن با ثبتکنندهحال آسمانی چی بود؟»
«خیلی بد.»
«اونقدر بد که بکشیش؟»
«خیلی بیشتر از این حرفا.»
«پس فکرذهن کنم چارهحال دیگهای نبوده.»
«به نظر میرسهمیتونه رابطه شما همبده اونقدرها عمیق نبوده، نه؟»
«رابطه عمیق... مطمئناً ارتباط مهمیچیزهای بود. اما معامله دیگه تموم شده.اگه اونم یکطرفه. اعتماد از بین رفته.»
برخلاف حرفهایش، چهرهتبدیل رهبر تاجران نمیتوانستراست تلخیاش را پنهان کند.
«دوست داشتم دربارهسرعت رابطهات با ثبتکنندهکردن آسمانی بشنوم، اما اون...»
رهبر تاجراناطلاعات بقیه حرفهایشدنیا را قورت داد.
این به خاطرمیتوانستند نگاه خیره ودور تیز چون هوی بود.
«داشتم زیادی فضولی میکردم.»
«خوبه که خودت میدونی.»
«پس، معاملمون جوره؟»
«وقتی بهم بگی، جور میشه.»
«بهت بگم؟ چیو بگم...»
«اینکه آدمای مرتبط کیحال هستن و تو حرکات ثبتکنندهدرخشش آسمانی، اون مکانها کجا بودن.»
«هوهو، قصداطلاعات داری خودتدنیا تحقیق کنی؟»
«اگه چند نفرمیتوانستند با هم بررسیش کنن،عقل سریعتر و کارآمدتر نیست؟»
«حرفت منطقیه.»
رهبر تاجران با ملایمت گفت.
«اما قبل ازمیتونه اینکه بهت بگم... میتونیذهن یه چیزی بهم بگی؟»
«چیه؟»
«اون قبری هم داره؟»
«قبر...؟»
در حالی که چون هوی طوری بهذهن او خیره شده بود که انگار میپرسید منظورشتوسط چیست، رهبر تاجران لبخند تلخی زد و گفت.
«دوست دارم برایمیتوانستند آخرین بار بهشدور ادای احترام کنم.»
«قبری در کار نیست.»
«پس حداقلذهن میتونم بدونمحال کجا مرده؟»
«برای کسی کهمیتونه میگفت رابطهتون عمیقبده نبوده، خیلی پیگیری.»
«هاها، با این حال، به لطف اطلاعات اونه کهتبدیل گروه تاجران آسمانی امروز وجود داره. این ارتباطیه که الاناطلاعات تموم شده، اما چطور میتونم اون کمک رو فراموش کنم؟»
«همم.»
چون هوی با چشمان باریکشدهاش باکردن دقت به رهبر تاجران آسمانی خیره شد،رزمی ناگهان از جایش بلند شد و گفت.
«دنبالم بیا.»
عمارت ابدیت سفیدِ اتحاد رزمی.
در بالاترین طبقه که نشست بزرگکردن دنیای رزمی در آن برگزار میشد،خدای ستونهای حامی اتحاد گرد هم آمده بودند.
رهبران فرقهاطلاعات یا ارشدهایدنیا اتحاد نه فرقه.
همچنین دو نفر ازحتی سه مقام ارشد وحقیقت محافظان نیز حضور داشتند.
تعداد افرادحقیقت به شکلکنند غیرمعمولی زیاد بود.
اما حتی با وجودحال این همه جمعیت، هیچکسحالا تکان نمیخورد یا حرفی نمیزد.
و شخصی که برایدنیا اولین بار در اینسرعت نشست بزرگ شرکت میکرد.
رهبر فرقه هوآشان، جاودانه هیونچیزهای سانگ، به افراد پیش رویش نگاهاگه کرد و در دل شگفتزده شد.
«دنیا واقعاً پهناوره.»
او تازه قدم به قلمرو رزمیکردن آسمانی گذاشته بود و حس کوچکیخدای از غرور در وجودش شکوفا شده بود.
اما با نگاه به افرادتکون حاضر در سالن نشست، هر یککردن از آنها متعالی و برجسته بودند.
«هنوز وقت مغرور شدن نیست.»
همانطور که رهبر فرقه به طورراست خلاصه مهارتهای رزمی خود را بابفهمن آنها مقایسه میکرد، چهرهاش جدیتر شد.
در همین حین، بقیه باکار حیرتی به مراتب بیشتر بهتوسط جاودانه هیون سانگ نگاه میکردند.
«رهبر فرقهاطلاعات هوآشان اینقدردنیا قدرتمند بود؟!»
«غیرقابل باوره. شمشیر الهی شکوفه آلو و گلحقیقت آسمان شمشیر به اندازه کافی غافلگیرکننده بودن، امانیست حالا رهبر فرقهشون هم به قلمرو رزمی آسمانی رسیده؟»
«حتی شائولینحقیقت هم نمیتونهکنند اینطوری باشه.»
«این واقعاً همون فرقهایه که مردمکردن میگفتن تا همین چند سال پیشخدای باید از اتحاد نه فرقه اخراج میشد؟»
آنها بهاطلاعات شدت دردنیا شوک بودند.
پیدایش شمشیر الهی شکوفهحتی آلو اتفاقی غافلگیرکننده بود،حقیقت اما میتوانستند آن را بپذیرند.
میتوانستند آن را به عنواناگه قدرت نهفته فرقه قدیمی ونیست معتبر کوه هوآشان در نظر بگیرند.
اما ظهور گل آسمان شمشیر و مهارتهرچند رزمی رهبر فرقه که اکنون پیش رویشانکمرنگ بود، منطق آنها را کاملاً در هم شکست.
«نکنه قدرتشون رو پنهان کرده بودنبده و تظاهر به افول میکردن تاهرچند برای همچین دوران پرآشوبی آماده بشن؟»
«آمیتابا. کوهداشتند هوآشان دارهحتی اوج میگیره.»
«بودای بیکران. در واقع،کنند ارباب جوان چون هوی همینطوریمعمولی از هیچ به وجود نیومده.»
درست زمانی که همه باکار نگاه به جاودانه هیون سانگتوسط در افکار خود غرق شده بودند.
غییژ—
صدای بازداشتند شدن دریحتی به گوش رسید.
در همان لحظه، نگاه همه بهراست سمت در چرخید و حتی صدایبفهمن ضعیف نفسها نیز کاملاً ناپدید شد.
این به خاطر شخصیحال بود که از میانحالا درِ بازشده ظاهر شد.
رهبر فعلی اتحادمیتونه رزمی، جاودانه شمشیربده وودانگ، جین مو.
فضایی سنگینداشتند و جدیحتی حاکم شد.
همه با تنشی محسوس، عبور جاودانه شمشیرباشه وودانگ را تماشا کردند که از کنارمیتونه آنها گذشت و به سمت صندلی افتخار رفت.
احضاری ناگهانیذهن برای یکحال نشست بزرگ.
در میان افراد حاضردنیا در اینجا، تنها عده بسیارحال کمی دلیل آن را میدانستند.
به همین دلیل بود که همه در اینحقیقت فکر بودند که چه مسئلهای باعث شده جاودانهنیست شمشیر وودانگ همه آنها را اینگونه احضار کند.
و سرانجام.
«مستقیم میرم سر اصل مطلب.»
جاودانه شمشیراطلاعات وودانگ بادنیا لحنی پرصلابت گفت.
انگار که میخواست بگوید تعارفات پیشپاافتاده غیرضروریعقل است، جاودانه شمشیر وودانگ مستقیماً به موضوعراز اصلی پرداخت و به صحبت ادامه داد.
«من شما رو اینجاکنند جمع کردم تا یکراز نیروی مجازات تشکیل بدیم.»
حرفهایش در سالن طنیناندازحال شد و کسانی کهحالا گوش میدادند، کمی اخم کردند.
اعلام ناگهانیاطلاعات برای تشکیلدنیا یک نیروی مجازات.
در حالی که با این بیانیه غیرقابل درک،حقیقت علامت سوال بالای سر همه ظاهر شد—قرار بودنیست با چه کسی و به چه دلیلی بجنگند؟—
دهان جاودانهحقیقت شمشیر وودانگکنند دوباره باز شد.
«هدف نیرویذهن مجازات، اربابحال ظالم است.»
این کلماتی بودمیتونه که دنیا رابده به لرزه درمیآورد.