چپتر 778: فصل ۷۷۸
0«فهمیدی.»
چون هوی اینکاملاً کلمات تیز راعادی به زبان آورد.
«سعی کردمحال قایمش کنم، ولیبینش انگار لو رفتم.»
ارباب درهمعذب صعود ازنوازش ته دل خندید.
«فکر نمیکردمعمق نشونهای بروزکاملاً داده باشم.»
«فقط با یه نگاه میفهمم.»
چون هوی با دیدن ظاهربینش تا حدودی متعالی او، مستقیمکاملاً به او خیره شد و گفت.
دقیقتر بگویم، او مستقیماًنوازش به نقطه طب سوزنیمحو تاج او خیره شده بود.
دانتیان بالایی، جایی که یک حضورآدمهای معنوی مهیب شکل گرفته بود، درقبل حال شکافتن قلمرو بینش خیرهکننده بود.
تراکم و عمق آنمتفاوت در سطحی کاملاً متفاوتاژدهای از آدمهای عادی بود.
این حضور با امپراتورقلمرو اژدهای کونلون درست قبل ازسطحی صعودش در گذشته قابلمقایسه بود.
و این یعنی...
«عجیبه.»
از همان اولین باری کهآدمهای ارباب دره صعود را دید،درست احساس کرد یک جای کار میلنگد.
مهم نبود که چقدر دانتیان بالایی خود راعمق برای مسیر جاودانهها تا حد نهایی باز کرده بود،درست تراکم آن بسیار فراتر از یک موجود زنده بود.
«یه آدم زنده کهنوازش حضور معنویش شبیه امپراتور اژدهایمیکنم کونلون قبل از صعودشه؟ غیرممکنه.»
شاید ارباب دره صعود که نگاه چون هویامپراتور را خوانده بود، معذب شد، ریشش را نوازشیعنی کرد و لبخند از روی لبانش محو شد.
«...حس میکنم کاملاًکاملاً لخت شدم وعادی دستم رو خوندی.»
«چقدر وقت برات مونده؟»
«نمیدونم. فقط میتونم حدس بزنم که زمانلبانش باقیمونده از عمرم، همون مدتیه که درهوقت صعود و تاج شعله صعود پابرجا میمونن.»
«عجیبه. این باید همون صعودمتفاوت به جاودانگی باشه که اینقدر دلتدرست میخواست... ولی هنوز داری مقاومت میکنی.»
او با آرامشکاملاً از صعود بهعادی جاودانگی حرف میزد.
کلماتی که برای هرقلمرو آدم عادی مزخرف بهعمق نظر میرسید، اما حقیقت داشت.
همین الان، دانتیان بالایی او فراترروی از صرفاً باز بودن بود؛ داشتدستم با سرعت به سمت مرحله نهاییاش میتاخت.
مثل کسی کهسطحی در آستانه رها کردنعادی کالبد فانی خود بود.
اما اوسطحی داشت به آنآدمهای روح چنگ میزد.
ارباب دره صعود باقلمرو دیدن نگاه نافذ چونعمق هوی، با حالتی عجیب گفت.
«نمیدونم چرا،معذب ولی اصلاً حسلبخند خوبی بهش نداشتم.»
«...همین؟»
«آره.»
ارباب درهحال صعود باقلمرو آرامش گفت.
«اما الان که به عقب نگاه میکنم،لبانش به نظر میاد همهچیز سرنوشت بوده. اینکه منبرات تو و اون بچهها رو اینطوری ملاقات کنم.»
«نکنه میخوای یهسطحی مشت چرتوپرت درباره خوندنعادی اراده بهشت تحویلم بدی؟»
«هاها، منسطحی چطور میتونم ارادهآدمهای بهشت رو بخونم؟»
ارباب درهحال صعود سرشقلمرو را بالا گرفت.
«اون آسمون یه دروغه.»
«...»
«ولی واقعاً جایکاملاً تعجبه. اینکه تناسخعادی واقعاً وجود داره.»
ارباب دره صعود با صدایی ضعیفخیرهکننده اضافه کرد: «نمیتونستم باورش کنم.» وآدمهای سپس مستقیماً به چون هوی نگاه کرد.
«تو دیگهمعذب چطوری تناسخنوازش پیدا کردی؟»
«چرا؟ توعمق هم میخوایکاملاً تناسخ پیدا کنی؟»
«تناسخ... فکر وسوسهکنندهایه،کاملاً ولی راستش خیلیعادی هم دلم نمیخواد.»
ارباب درهحال صعود سرشقلمرو را تکان داد.
«مگه مسیر درست این نیست که روح انسان خودشمیکنم تناسخ پیدا کنه؟ اگه کسی بخواد بهزور این روندمیتونم رو تغییر بده، فکر نکنم بتونم عواقبش رو تحمل کنم.»
«همین حرف روسطحی میشه درباره صعودآدمهای به جاودانگی هم زد.»
«راستش رو بخوای، با اینکه ما بهش میگیم صعود به جاودانگی، هنوزصعودش هم مطمئن نیستم. اینکه اگه کسی صعود کنه واقعاً قلمرو جاودانهای وجودکار داره یا نه، یا اینکه اصلاً خود جاودانهها وجود دارن یا نه.»
این حرفی بود که پایه و اساستراکم دره صعود را که وقف قدم گذاشتنامپراتور در مسیر جاودانهها شده بود، به لرزه درمیآورد.
با این حال،ریشش او به طرزروی شگفتانگیزی آرام بود.
«ما بهش میگیم صعود به جاودانگی،آدمهای ولی تا جایی که من میدونم،قبل شاید فقط همون مردن باشه، نه؟ هاهاها.»
«برای تو که ارباب دره صعودیعادی و آدما اینجا جمع میشن تاصعودش جاودانه بشن، زشت نیست اینطوری حرف میزنی؟»
«خب، چه اهمیتی داره؟ هیچبینش جواب قطعیای تو مسیر جاودانهها وجودمتفاوت نداره. اینم فقط یه تفکر دیگهست.»
درحالیکه چون هوی به ارباب درهروی صعود که با خوشحالی حرف میزددستم نگاه میکرد، گوشههای لبش بهآرامی بالا رفت.
«کاملاً باعمق چیزی که انتظارمتفاوت داشتم فرق داره.»
او انتظار یک شخصیت خشک وعادی متعصب را داشت، کسی که ارباب درهایگذشته است که مسیر جاودانهها را دنبال میکند.
اما او اینطور نبود.
او بیشتر شبیهریشش یک روح همخون ولبانش همفکر به نظر میرسید.
«آدم خیلی جالبی هستی.»
«تو هم همینطور.»
در حین صحبت، ارباب درهبینش صعود ناگهان چهرهای کنجکاو بهکاملاً خود گرفت و بهسرعت پرسید.
«خب، چطوری تناسخ پیدا کردی؟»
«بهش بگم؟ یا نه؟»
چون هویسطحی برای لحظهایمتفاوت فکر کرد.
اما اینحال تأمل بسیارقلمرو کوتاه بود.
«یه هنر بزرگ بود.»
مردی که روبهرویشسطحی بود، در هر صورتعادی یک مرده متحرک بود.
حتی زنده نامیدن او همآدمهای مبهم بود؛ اگر او را یکیقبل از مردگان مینامید، اشتباه نکرده بود.
البته، بزرگترین دلیل این بود...
«این یارو جالبه.»
او از حرفهاسطحی و حرکات ارباب درهعادی صعود خوشش آمده بود.
از این کنجکاوی بیپایانش.
او همحال از همانقلمرو جنس آدمها بود.
«یه هنر بزرگ؟ جالبه.»
انگار تمام دلیل شروعکاملاً این مکالمه همین بود،امپراتور چشمانش مثل ستارهها درخشید.
«اسم این هنر بزرگ چیه؟»
«تکنیک سلطه جاودانه ابدی.»
«جاودانه ابدی...؟ اسمیریشش شبیه به آرایشروی فرقه جاودانه آسمانی.»
درحالیکه ریشش را نوازشکاملاً میکرد و انگار در حالاژدهای تفکر بود، سر تکان داد.
«خب، تناسخسطحی پیدا کردنمتفاوت چه حسی داره؟»
«چه حسی داره؟»
«تو الان قدرت این رو به دست آوردی کهمیکنم از زندگی ابدی لذت ببری، درست همونطور که کلمات "جاودانهحدس ابدی" نشون میدن. دلم میخواد بدونم این چه حسی داره.»
چون هوی باسطحی نگاهی عجیب بهآدمهای او خیره شد.
این یکسطحی سؤال کاملاًمتفاوت غیرمنتظره بود.
«چیز خاصیحال نیست، همینیهقلمرو که هست.»
«...هاه، باورنکردنیه. باریشش اینکه زندگی ابدی بهلبانش دست آوردی، اینقدر بیخیالی.»
«اینطور نیست که اون هنرمتفاوت بزرگ رو اجرا کرده باشمکونلون چون دلم میخواست تناسخ پیدا کنم.»
«همم؟ یعنی نمیدونستی اونمتفاوت هنر بزرگ قراره بهتاژدهای کمک کنه تناسخ پیدا کنی؟»
«درسته.»
«...و بامعذب این حالنوازش تونستی فعالش کنی.»
ارباب دره صعود درحالیکه بامتفاوت چهرهای کمی مات و مبهوت بهدرست او نگاه میکرد، این را گفت.
او داشت تاکاملاً جایی که میتوانست قضیهامپراتور را ملایم بیان میکرد.
یک هنر بزرگشکافتن و عالی که بهتراکم فرد اجازه تناسخ میدهد.
اینکه او بدون اینکه حتی بداند آنلبانش هنر چیست، اجرایش کرده بود، یعنی اصلاًوقت برایش مهم نبود نتیجهاش چه خواهد شد.
حتی اگرعمق بدترین سناریویکاملاً ممکن پیش میآمد.
در آن لحظه،کاملاً چون هوی چانهاش راامپراتور نوازش کرد و گفت.
«خب، با اینشکافتن حال، این زندگی تناسخیافتهتراکم خیلی هم بد نیست.»
چون هوی این زندگی رالبخند طوری به یاد آورد کهلخت انگار داشت آن را اسکن میکرد.
یادگیری تکنیکهای انرژی تائوئیستی که در زندگی قبلیاش هرگز نمیتوانست یاد بگیرد، نوع متفاوتیگذشته از سرگرمی را برایش به همراه داشت و هنرهای رزمی جدیدی که بعد از گذشتچقدر سیصد سال طولانی ظاهر شده بودند، در مقایسه با زندگی خستهکننده قبلیاش بسیار جالبتر بودند.
«و از روابط جدیدی کهآدمهای ساختم خوشم میاد، برخلاف اوندرست حرومزادههای لعنتی تو زندگی قبلیم.»
او ناخودآگاه به افرادی فکر میکردخیرهکننده که با آنها پیوند برقرار کردهآدمهای بود، بهخصوص تائوئیستهای فرقه کوه هوآشان.
«صبر کن.معذب جاودانه ابدینوازش و اون انرژی...»
ارباب دره صعود یککاملاً بار پلک زد و سپساژدهای دست از نوازش ریشش برداشت.
«فهمیدم. اینم سرنوشت بود؟»
درحالیکه ارباب دره صعود با لبخندی مرموزانهتراکم صحبت میکرد، چون هوی که افکارش راامپراتور به پایان رسانده بود، به حرف آمد.
«شنیدم که ثبتکنندهریشش آسمانی با درهروی صعود ارتباط داره.»
«چه جور رابطهایه؟»
«ثبتکننده آسمانی؟سطحی هاه... تو همآدمهای باهاش ارتباط داشتی؟»
«من کشتمش.»
«...!»
چشمان اربابعمق دره صعودکاملاً گشاد شد.
این شدیدترین واکنش در میانآدمهای تمام حالات مختلفی بود که اوقبل تا به حال نشان داده بود.
«هاه، اون مرد ادعا میکرد که رهبرتراکم فعلی جامعه نه آسمانه و من فکر کردماژدهای داره چرتوپرت میگه. پس ثبتکننده آسمانی واقعاً مرده.»
«رهبر فعلی جامعه نه آسمان؟»
چشمان چون هوی بهتندی درخشید.
این کلمات جالبی بودند.
«پس رهبر اومده اینجا؟»
«برای همینهمعذب که اوضاعنوازش اینطوری شده.»
«اون آرایش هم همینطور؟»
«آره.»
«...اوهو.»
اون تونستهمعذب اون آرایش بینقصلبخند رو تحریف کنه؟
چون هوی احساسسطحی کرد علاقهاش حتیآدمهای بیشتر هم شده است.
«اون چه جور آدمیه؟»
«بهزودی خودت میبینیش.»
با شنیدن این حرفهای نامفهوم،لبخند چون هوی سرش را کجلخت کرد و ارباب دره اضافه کرد.
«گفت میخواد کسی کهکاملاً ثبتکننده آسمانی رو شکستامپراتور داده رو پیدا کنه.»
«پس داره میاد سراغ من.»
در حالی که گوشههای لب چون هوی بهعمق پوزخندی بالا رفت، ارباب دره صعود به سوالیکونلون که چون هوی کمی قبل پرسیده بود جواب داد.
«درباره رابطه بینریشش دره صعود وروی ثبتکننده آسمانی پرسیدی.»
«رابطه خیلی عمیقی نیست. دره چند تا هنر رزمی بهکونلون ثبتکننده آسمانی داد و در عوض، اون هم کتابچههای مخفیایباری که بیرون از دره وجود داشت رو به ما داد.»
«پس فقط هنرهایکاملاً رزمی رو باعادی هم معامله کردین، همین؟»
«یه چیزی تو همین مایهها. چندخیرهکننده باری هم سلاحهای افسانهای با هم ردعادی و بدل کردیم. رابطهمون در همین حده.»
«تچ، انتظار چیز بیشتری رو داشتم، ولی ناامیدکنندهمحو است. فکر میکردم متحدین یا حداقل یه رابطه همکارینمیدونم با هم دارین. نگو فقط یه مشت دلال بودین.»
علاقهاش به خاطر این جوابِمتفاوت بیمزهتر از حد انتظارش فروکشکونلون کرد، اما فقط برای یک لحظه.
«پس بذارسطحی یه چیزمتفاوت دیگه هم بپرسم.»
چون هویحال چیزی به یادبینش آورد و گفت.
«شبح سرخ وقتی مننوازش رو دید، بهم گفتمحو جانشین دره صعود. دلیلش چیه؟»
«جانشین دره صعودسطحی کسیه که مسیرآدمهای جاودانهها رو باز میکنه.»
«خودت خوبسطحی میدونی که منظورمآدمهای این خزعبلات نیست.»
«میدونم.»
ارباب درهمعذب صعود بانوازش آرامش گفت.
حتی به نظر میرسیدکاملاً هالهای از روشنبینی اوامپراتور را فرا گرفته است.
لحظهای بعد، لبخندی زد، از جایش بلندامپراتور شد و در حالی که با نگاهیقابلمقایسه ثابت به دره چشم دوخته بود، گفت.
«حتماً انرژی عجیبیشکافتن رو از اونخیرهکننده طرف دره حس کردی.»
«...»
«نظرت چیه؟عمق میخوای الانکاملاً بری ببینیش؟»
«چرا یهو؟»
«چون جواب اونجاست.»
«جواب؟ کدوم جواب؟»
«شبح سرخ. دلیلیسطحی که تو رو جانشینعادی دره صعود صدا زد.»
صخرههای شیبدار دره.
چون هوی و ارباب دره صعودروی طوری از صخره بالا میرفتند کهدستم انگار روی زمین صاف قدم برمیدارند.
موها و رداهایشانسطحی در پشت سرشانآدمهای در هوا شناور بود.
این حرکتی بودکاملاً که منطق راعادی به سخره میگرفت.
اما آن دو طوری به مسیرخیرهکننده رو به بالای خود ادامه میدادند کهعادی انگار یک کار روزمره و پیشپاافتاده است.
«دنیا بزرگه و آدمهای عجیب و بااستعدادلبانش مثل دانههای شن بیشمارن. اما فکر میکنی چطوربرات همه اونها اینجا تو دره صعود جمع شدن؟»
چون هوی به ارباب دره صعود نگاه کرد کهاژدهای دستهایش را پشت سرش گره زده بود و در حالیاولین که با فراغت از صخره بالا میرفت، بیوقفه وراجی میکرد.
به نظرسطحی میرسید کمیمتفاوت هیجانزده است.
«حتماً درهحال صعود جمعشونقلمرو کرده دیگه.»
«آره، میتونه اینطور باشه.نوازش اما خب، بین این همهمیکنم جا چرا دقیقاً دره صعود؟»
«... منظورت چیه؟»
«راستش رو بخوای، دلیلی که دره صعود تأسیساژدهای شد، خیلی با رویاهای مسیر جاودانهها یا هدفعجیبه رسیدن به جاودانگی که الان داریم، فرق داشت.»
ارباب دره صعودشکافتن در حال فاش کردنتراکم رازهای دره صعود بود.
رازی کهمعذب اکنون، هیچکس جزلبخند خود ارباب نمیدانست.
«صدها سال پیش، استادی که داشت از این مسیر میگذشت، تصادفاً یک ردپای خاص رو کشف کرد وهمان اون نقطه شروع دره صعود بود. اون استاد به قدری ماهر بود که بهش قویترین فرد دنیای اونکرده زمان میگفتن، اما بعد از دیدن ردی که روی صخره حک شده بود، نزدیک بود دچار انحراف چی بشه.»
«چرا؟»
برخلاف معمول، چونشکافتن هوی به حرفهایخیرهکننده او واکنش نشان داد.
با دیدن چهره جدینوازش ارباب، میدانست که اینمحو یک مسئله پیشپاافتاده نیست.
«با اینکه به قویترین فرد دنیا بودنش افتخارامپراتور میکرد، گفت دلیلش این بوده که به هیچوجهیعنی نمیتونسته تعالی و عمق اون رد رو درک کنه.»
«ادامه بده.»
با اصرار چون هوی،قلمرو ارباب دره صعود لبخندعمق ملایمی زد و ادامه داد.
«بنابراین، با این فکر که محاله بتونه بهتنهایی اون رد رو درک کنه، با تمام آدمهای عجیب و بااستعدادحدس دنیا ملاقات کرد و این رد رو بهشون نشون داد. اما حتی کسانی که تو جادوگری استاد بودن و اوناییآرامش که دنیا رو با تشکیلاتشون فریب داده بودن، نه تنها نتونستن راز این رد رو کشف کنن، بلکه مسحورش شدن.»
«پس درهعمق صعود اینطوریکاملاً تأسیس شد؟»
«آره.»
«پس جایی که داریمقلمرو میریم باید همون جایی باشهسطحی که اون رد قرار داره.»
«دقیقاً.»
به محض اینکه حرفش تمام شد، نوک پای ارباب درهکونلون صعود لبه صخره را لمس کرد و بدنش که تاباری آن لحظه با زاویه در حال بالا رفتن بود، صاف ایستاد.
«حالا، دنبالم بیا.»
چون هوی که به دنبال او رویتراکم زمین مسطح قدم گذاشته بود، پشت سرامپراتور ارباب دره صعود که جلوتر میرفت، راه افتاد.
«و اینطوری شد که اولین ارباب دره صعود اینجا یه پایگاه تأسیسدستم کرد و اساتید تشکیلات و جادو که باهاش عضو دره شدن، تاجهمون شعله صعود رو مستقر کردن تا جلوی نزدیک شدن آدمهای عادی رو بگیرن.»
«دلیلی داشتعمق که جلوشونکاملاً رو بگیرن؟»
«به خاطر انرژیایهکاملاً که از اونعادی رد ساطع میشه.»
صدای اربابحال دره صعودقلمرو پایین آمد.
«با اینکه این یه رد از صدها سال پیشه، ما بارها و بارها فقط با نگاه کردن بهش تا مرزبزنم انحراف چی رفتیم. و این در حالی بود که اونا جزو مشهورترین اساتید دنیا بودن. برای همین، از ترس اینکهحرف اگه این موضوع به گوش همه برسه تو دنیا آشوب به پا میشه، این فضا رو مهر و موم کردن.»
برای لحظهای،عمق نگاه چونکاملاً هوی تیزتر شد.
با اینکه میگفتند این کارآدمهای برای صلح دنیا بوده، او بهقبل نیت واقعی آنها پی برده بود.
«فقط میخواستینحال انحصارش دستقلمرو خودتون باشه، نه؟»
«اینم حرفیه.»
ارباب درهعمق صعود بهراحتیکاملاً اعتراف کرد.
«به هر حال، دره صعود اینطوری شکل گرفت و تو تمام این مدت، ما در تلاشعجیبه بودیم تا راز اون رد رو کشف کنیم. و کمکم این رویا تو سرمون افتاد کهجاودانهها اگه این واقعاً اثری از یه جاودانه باشه، با تفسیرش شاید خودمون هم بتونیم جاودانه بشیم.»
«ولی به نظرشکافتن نمیاد خودت به اینتراکم چرندیات باور داشته باشی.»
ارباب دره صعودریشش با شنیدن اینروی حرف لبخندی زد.
سپس موضوع را عوض کرد.
«خلاصه، صدها ساله که دره صعود دارهامپراتور روی این رد تحقیق میکنه و از طریقیعنی این تحقیقات، ما یه هنر رزمی خلق کردیم.»
«بررسیش کردنحال و یهقلمرو هنر رزمی ساختن؟»
چون هوی حس کردنوازش مکالمهای که قبلاً داشتندمحو از ذهنش عبور کرد.
درست در همان لحظه.
«رسیدیم.»
او ناگهان از حرکت ایستاد.
چون هویمعذب نیز همیننوازش کار را کرد.
چاره دیگری هم نداشت.
پس از عبور ازمتفاوت دره، اکنون با صخرهایاژدهای عظیم روبهرو شده بودند.
پهناور.
عریض.
و سر به فلک کشیده.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهشان را جلب کرد، جای دستصعودش سفید و خالصی بود که روی صخره حک شده بود، همراه با ردیمیلنگد چنان تیز و سیاه که شبیه به یک گودال بیانتها به نظر میرسید.
این منظرهایحال متعلق بهقلمرو دنیای فانی نبود.
تنها نگاه کردن به آن باعثروی شد موهای ظریف روی پوستش سیخدستم شود و آگاهی چون هوی سرعت گرفت.
«این دیگه چیه؟»
لحظه بعد.
وووش—
چشمان چون هوی تیره شدلبخند و هنر الهی حاکم شکوفه آلوشدم خودبهخود شروع به بیدار شدن کرد.
این یک عمل آگاهانه نبود.
انرژی اوسطحی خودبهخود واکنشمتفاوت نشان داده بود.
همان لحظهای که نگاهش روی ردخیرهکننده تیز و عمیقی که مانند یکآدمهای گودال بیانتها حک شده بود، قفل شد.
جیرینگ— جیرینگ—
صدای زنگولهایعمق از پایینکاملاً صخره طنینانداز شد.
صدایی واضح و تیز.
نگاه چونحال هوی بهقلمرو پایین افتاد.
هه-ران آنجا ایستاده بود؛ در حالی که زنگوله سرقتمیکنم روح آسمانی را در دست داشت و در چیمیتونم شب تاریک پوشیده شده بود، به بالا نگاه میکرد.
او درعمق حالت گیجیکاملاً و بهتزدگی بود.
با تأیید وضعیتکاملاً او، آگاهی چونعادی هوی گسترش یافت.
در یک چشم به هم زدن، مقدار عظیمیعمق از انرژی پخش شد و صخره را درکونلون بر گرفت، و چشم ذهن چون هوی باز شد.
فوووش—
در لحظهای که احساس کرد گوییآدمهای صخره پهناور را در دست گرفتهقبل است، نگاهش حتی شدیدتر و نافذتر شد.
و توانستسطحی با آنمتفاوت روبهرو شود.
«خیلی وقت پیش ازقلمرو گشتن دنبالش دست کشیده بودم.سطحی هیچوقت فکر نمیکردم اینطوری ببینمش.»
نگاه چونمعذب هوی تاریکترنوازش و تاریکتر شد.
مانند رد تیز گودال بیانتهاییمتفاوت که روی صخره حک شده بود،درست بیوقفه در دل تاریکی فرو میرفت.
سرانجام، گوشههایسطحی لب چونمتفاوت هوی بالا رفت.
«کی فکرش رو میکرد،قلمرو نه تو فرقه شیطانعمق آسمانی، بلکه اینجا پیداش کنم.»
قلب چونمعذب هوی بهنوازش تپش افتاد.
دست خودش نبود.
هنر مخفی شیطانیای که به او اجازه داده بود بدون تسلط بر هنرگذشته الهی شیطان آسمانی، به مقام شیطان آسمانی دست پیدا کند و در عینمهم حال، هنر الهیای که او را به کسی که امروز بود تبدیل کرده بود.
هنر حاکم مطلق.
سرچشمه آنمعذب درست در برابرلبخند چشمانش قرار داشت.