چپتر 90: فصل 90
0چهره رهبر فرقه هنگامچیزی خوشامدگویی به این مهمان ناخوانده،تیر ناراحتی آشکاری را نشان میداد.
این دختررفت ارباب استانخیلی چینگهای نبود؟
نگاهش به سمت بانو سوهی چرخید. او ردایی ساده اما شیک به تن داشت، نه چندان پر زرق و برق امانیاز غرق در وقاری باستانی. با آدابی ظریف چای خود را مینوشید. حتی او که به خاطر تزکیهاش به بیتفاوتی در برابربالا زیبایی افتخار میکرد، برای لحظهای متوجه شد که چشمانش به سمت او کشیده شده است؛ او تا این حد زیبا بود.
تق.
بانو سوهی فنجان چایش را پایین گذاشت. ابریشمسرش مزین به الگوهای ظریف با حرکات او به زیباییحفظ جریان یافت و خطوطی دلپذیر در هوا رسم کرد.
«من به شدتمشکله به کمک فرقههدف هوآشان نیاز دارم.»
بانو سوهی حتی با رهبر فرقه هوآشان هم با لحنی راحت و بیتکلف صحبت میکرد. و رهبر فرقه نیز اینهوآشان را پذیرفت. عنوان «بانو» یک رتبه اشرافی بود که به دختران خانواده سلطنتی، نزدیک به خود امپراتور داده میشد. مهمموقعیت نبود که موقعیت او چقدر بالا باشد، حتی رهبر فرقه هوآشان هم باید از روی ادب سر تعظیم فرود میآورد.
رهبر فرقهبسیار به فکرچیزی فرو رفت.
این مشکله. خیلی مشکل.
هدف بانو سوهی از اینمشکل آمدن بسیار جدیتر از آنچیزی چیزی بود که انتظار داشت.
همکاری با خانواده سلطنتی، هان؟
سرش تیر کشید. دنیای رزمی و خانواده سلطنتیسرش همیشه عدم مداخله متقابل را حفظ کرده بودند.متقابل اما حالا، بانو سوهی خواستار همکاری هوآشان بود.
«آیا ارباببسیار استان چینگهای بهانتظار شدت بیمار است؟»
«فعلا حالش خوبه.»
با وجود حرفهایش،فنجان با عصبانیت ناخنگذاشت شستش را جوید.
«اما بابسیار این وضعیت،چیزی فقط مسئله زمانه.»
او عجله داشت. پدرش، ارباب استان چینگهای، در وضعیت بحرانی قرار داشت.رزمی در ظاهر، او هنوز مثل همیشه به امور رسیدگی میکرد، اما این فقطحالش یک ظاهرسازی بود. زیر ردای باشکوه اژدها، اندامهای پژمرده و زخمهایی پنهان بود.
او هررفت چه زودتر بهمشکل درمان نیاز داره.
آنها پزشکان بیشماری را احضار کرده بودند، اما هیچکدام نتوانسته بودند او را درماندلپذیر کنند. فقط آخرین پزشک کورسوی امیدی ارائه داده بود؛ اگر پزشک الهی دست مقدس کهعنوان جوهره فرقه پزشکی آسمانی را به ارث برده بود وارد عمل میشد، شاید امکانپذیر بود.
او سعی کردهجدیتر بود سریع عملهمکاری کند. اما نتوانسته بود.
دربار سلطنتی یک میدان جنگ بود. اگر خبر میرسید که ارباب استانرزمی چینگهای به شدت بیمار است، شغالهای درون قصر قطعا دست به کار میشدند.حالش بنابراین او تصمیم گرفت مخفیانه و بدون اینکه کسی متوجه شود عمل کند.
اما همینرفت الانشم قاتلهاخیلی افتادن دنبالم.
چشمانش کمی تاریک شد. فکر میکرد محتاطانه عمل کرده است، اما حتییافت قبل از رسیدن به کوه هوآشان، قاتلان حمله کرده بودند. این یعنیراحت کسی که دستور حمله را داده بود، شخص نزدیکی به او بود.
حداقل سریعبسیار خودمو بهچیزی کوه هوآشان رسوندم...
این تنها اتفاق خوشایند بود.
فرقه هوآشان یکی از اعضای اتحاد نهآمدن فرقه بود. حتی اگر خانواده سلطنتی قاتلانیسرش میفرستاد، جرأت نمیکردند به هوآشان دست درازی کنند.
«لطفا از ما محافظت کنید.»
«...بودای بیکران.»
رهبر فرقه به آرامیچیزی عبارت تائوئیستی را زمزمهسرش کرد و چشمانش را بست.
این مشکله. چهمشکله به خوششانسی ختمهدف بشه چه به فاجعه...
قلبش از اضطراب میسوخت.چایش این موضوعی بود کهمزین به خانواده سلطنتی مربوط میشد.
پای جان آدمها در میونه.
اما زیاد تردید نکرد.
«...بسیار خب.»
او این درخواست را پذیرفت. چگونه میتوانست دختری فداکار راحرکات که برای نجات جان پدرش زندگی خود را به خطر انداختهنیاز بود، رد کند؟ به عنوان یک تائوئیست، نمیتوانست چنین کاری کند.
«از مابسیار میخواهید چهچیزی کار کنیم؟»
«اول، لطفا از ما محافظت کنید. وهان آیا میتونیم به صورت علنی بگیم که منمداخله برای دعوت از یک تائوئیست از هوآشان اومدم؟»
«قصد دارید وضعیتمشکله ارباب استان چینگهایهدف را پنهان کنید.»
رهبر فرقه متوجه شد.
«بسیار خب.»
«ممنونم.»
بانو سوهی نفسمشکله راحتی کشید وهدف حالت چهرهاش آرام شد.
در آنبود لحظه، رهبر فرقهپایین دوباره صحبت کرد.
«با این حال، هرچند میتوانیم در مسائلهان دیگر کمک کنیم، اما نمیتوانیم به دلخواهعدم خود به پزشک الهی دست مقدس دستور دهیم.»
«میدونم.»
بانو سوهیرفت به نرمیخیلی پاسخ داد.
«متقاعد کردنش وظیفه خودمه.»
درست زمانیبسیار که رهبر فرقهانتظار میخواست پاسخ دهد—
«آه، گفتم که نمیخوام!»
«اینطوری نکن، فقط یادش بگیر.»
صدای بحث وفنجان جدل از بیرونگذاشت به گوش میرسید.
«گفتم نه!»
«بهت میگم، یاد گرفتنش خوبه...»
دعوا بالا گرفت و طولی نکشیدهدف که دو چهره در حال بالا آمدنهان به سمت عمارت مه بنفش ظاهر شدند.
آنها چونبود هوی وچایش شین اوی بودند.
چشمان رهبربسیار فرقه با دیدنانتظار آنها گشاد شد.
چه اتفاقی افتاده؟
شین اوی که معمولا گوشهگیر بود،هدف بدون هیچ توجهی به شأن وهمکاری منزلتش به چون هوی چسبیده بود.
«گفتم کهبود فقط بهت آموزششپایین میدم، مگه نه؟»
«نه، منمبسیار گفتم کهچیزی نیازی ندارم.»
چون هوی، شین اوی را به عقب هلسرش داد. خسته از این همه فشار برای شاگردمتقابل شدن، به سمت عمارت مه بنفش حرکت کرد.
باید بهرفت رهبر فرقهخیلی خبر بدم.
در حالی کهفنجان با بیتوجهی بهگذاشت شین اوی راه میرفت—
«ها؟»
نگاهش با زنی کهچیزی از پنجره باز درسرش حال تماشا بود، گره خورد.
اون زنه؟
چون هویبود چشمانش راچایش ریز کرد.
در همان زمان، زن نیز باهمکاری دیدن او غافلگیر به نظر میرسیدرزمی و دقیقاً زمانی که میخواست چیزی بگوید—
بیا وانمودبسیار کنیم همدیگهچیزی رو نمیشناسیم.
چون هویرفت یک انتقالخیلی صوت فرستاد.
زن کمی لرزید، اما پسپایین از برانداز کردن او، باحرکات چهرهای متعجب سر تکان داد.
«آخه چرا نمیخوای یادش بگیری؟»
در همین حین،جدیتر شین اوی دستهمکاری از حرف زدن برنمیداشت.
«هیچ علاقهای ندارم.»
چون هویبود با قاطعیتچایش جواب داد.
همین الانشم سرم با دیدن هنرهایهمکاری رزمی جدید شلوغه. واسه چی بایدرزمی وقت باارزشمو سر پزشکی تلف کنم؟
او در گذشته فقط به این دلیل پزشکی را یادکشید گرفته بود که تمام هنرهای رزمی فرقه شیطان آسمانی راحالا تا حد کمال مسلط شده بود و حوصلهاش سر رفته بود.
اما اینکه حالا اولخیلی پزشکی یاد بگیره؟ اینبسیار دیگه تهِ مسخرگی بود.
ترجیح میدم تو دنیایچایش رزمی ول بگردم و بقیهالگوهای هنرهای رزمی رو تماشا کنم.
حالا که فرقه شیطان آسمانی از بین رفته بود، او هیچ محدودیتی نداشت.همیشه اتحاد نه فرقه، هشت قبیله بزرگ، و حتی پنج دروازه امپراتور اتحاد سیاهخوبه شرور—هنوز هنرهای رزمی بیشماری در دشتهای مرکزی وجود داشت که او ندیده بود.
شین اوی که دید پشیزیانتظار به حرفهایش اهمیت نمیدهم، سعیکشید کرد یکجوری کنجکاویام را تحریک کند.
«اگه یادش بگیری بهخیلی دردت میخوره. یکی از تکنیکهایجدیتر مخفی فرقهمون مربوط به اکسیرهاست...»
ناگهان، صدای پیرمرد قطع شد.
با این فکر که بالاخره بیخیال شده،هان سرم را چرخاندم... فقط برای اینکه ببینمعدم صورت شین اوی از خجالت سرخ شده است.
«آه، ازبسیار کِی داریچیزی تماشا میکنی؟»
نگاهش به سمت رهبرخیلی فرقه چرخیده بود کهبسیار بیسروصدا نزدیک شده بود.
«من که چیزی ندیدم.»
رهبر فرقه سرشجدیتر را کمی بههمکاری یک طرف چرخاند.
شین اوی باجدیتر کف دست صورتش راهان پوشاند. چه صحنه رقتانگیزی.
درست در همانمشکله لحظه، بانو سوهی ناگهانآمدن از جایش بلند شد.
«ارشد شین اوی!»
صدای بلندش باعث شد شینانتظار اوی اخم کند. سرش را کجدنیای کرد و به او خیره شد.
«همم...؟»
انگار چهرهاش برای پیرمرد آشنا بود. اماآمدن نمیتوانست اسمش را به یاد بیاورد وسرش درست وقتی که داشت به مغزش فشار میآورد...
«خیلی وقت گذشته.»
با همین چندجدیتر کلمه، پیرمرد بالاخره اوهان را به یاد آورد.
«تو دختربسیار ارباب استانچیزی چینگهای هستی.»
«درسته.»
وقتی شین اویفنجان او را شناخت، چهرهابریشم بانو سوهی روشن شد.
«ببخشید.»
این را کوتاه به رهبر فرقههمکاری گفت و از عمارت مه بنفش بیرونهمیشه زد تا به سمت شین اوی بدود.
«همهجا دنبالتون میگشتم.»
«دنبال من؟»
شین اوی با نارضایتی جواب داد. او از خانواده سلطنتی متنفر بود. در دوران حضورشمداخله در قصر، چیزهای پست و کثیف زیادی دیده بود؛ خواهر و برادرهایی که برای رسیدن بهشستش تاج و تخت همدیگر را میکشتند و خانوادههایی که برای دفع تهدیدات، به کل نابود میشدند.
به همین دلیلجدیتر بود که ازهمکاری قصر دوری میکرد.
«ارشد.»
بانو سوهی دستش را گرفت. آن چهره همیشهمزین سردش حالا ناپدید شده بود. با چشمانی پر ازکرد اشک به نگاه پیرمرد خیره شد و التماس کرد.
«پدرم به شدت بیماره.»
«خب کهبسیار چی؟ از منانتظار چه کاری برمیاد؟»
شین اوی بیپرده و رک جوابهدف داد. اینکه ارباب استان چینگهای زنده بماندهان یا بمیرد، هیچ ربطی به او نداشت.
«خواهش میکنم کمکمون کنید.»
«نه.»
با وجود التماسهایجدیتر دختر، شین اویهمکاری قاطعانه رد کرد.
چهره بانو سوهی در هم رفت. با توجه به سابقهچیزی شین اوی با خانواده سلطنتی، میدانست که کار راحتی پیشعدم رو ندارد، اما این حد از مخالفت کاملاً ناامیدکننده بود.
در همین حینفنجان که آن دوگذاشت مشغول حرف زدن بودند...
«اینجا چه خبره؟»
رهبر فرقه از من پرسید.
«پیرمرد گیررفت داده کهخیلی بشم شاگردش.»
با بیتفاوتی جواب دادم. همین حرفگذاشت کافی بود تا رهبر فرقه جایافت بخورد و اخمهایش در هم برود.
«چطور ممکنه یه شاگرد هوآشان...»
«مگه نه؟»
با اشتیاقرفت حرفش راخیلی تأیید کردم.
«پس لطفاً یهفنجان جوری جلوش روگذاشت بگیر. کلافهام کرده.»
با انگشت به شین اوی اشاره کردمهان و از او خواستم شرش را کمعدم کند. رهبر فرقه هم سر تکان داد.
«باشه. خودم باهاش حرف میزنم.»
درست وقتی کهمشکله رهبر فرقه میخواستهدف قدمی به جلو بردارد...
«هاه... هاه...»
صدای نفسنفس زدنجدیتر سنگینی از جلوهمکاری به گوش رسید.
«استاد تالار پزشکی؟»
استاد تالار پزشکی با استفاده از یکآمدن تکنیک حرکتی با عجله خودش را رساندهسرش بود و حالا جلوی رهبر فرقه ایستاده بود.
«شما هم اینجایید؟»
«حرفی کهبسیار چون هوی زدانتظار کاملاً دقیق نیست.»
«منظورت چیه؟»
«ارشد شین اوی گفت چونمشکل هوی لازم نیست حتماً شاگردش بشه،انتظار فقط کافیه آموزشهاش رو دریافت کنه.»
رهبر فرقه فکر کرد اشتباه شنیده است. شینمزین اوی پزشک الهی دست مقدس بود، بزرگترین پزشکرسم دوران خودش. باورش سخت بود، چه برسد به درکش.
«چرا باید همچینجدیتر کاری بکنه وقتیهمکاری هیچ سودی براش نداره؟»
«فکر کنم ارشد شینچیزی اوی تحت تأثیر استعدادسرش چون هوی قرار گرفته.»
«آه!»
با شنیدن حرفهای استادچایش تالار پزشکی، رهبر فرقهمزین بیاختیار سر تکان داد.
استعداد من... خب،جدیتر فراتر از حدهمکاری تصور این احمقها بود.
اما انگاربسیار یک جایچیزی کار برایش میلنگید.
«استعداد چونرفت هوی تو هنرهایمشکل رزمیه، نه پزشکی.»
رهبر فرقه با شکیچایش که مدام بیشتر میشد،مزین از استاد تالار پزشکی پرسید.
«مگه چونبسیار هوی تو پزشکیانتظار هم استعداد داره؟»
«نمیدونستید؟»
استاد تالاررفت پزشکی باخیلی هیجان جواب داد.
«استعدادش تو کل دنیا بینظیره.»
هرچند که مکالمه قبلی من و شین اویسرش را کاملاً نفهمیده بود، اما مهارتهای پزشکیای که بعدشحفظ نشان داده بودم را با چشمان خودش دیده بود.
«...حتی ممکنهبسیار از منچیزی هم بهتر باشه.»
با حرفهای پر ازخیلی اطمینان استاد تالار پزشکی،بسیار مغز رهبر فرقه هنگ کرد.
«نه تنها تو هنرهایچایش رزمی، بلکه تو پزشکیمزین هم... یه استعداد بیرقیب داره؟»
باورش برایشان غیرممکن بود. تسلط بر فقط یکی از این زمینهها یک عمرهمیشه زمان میبرد. با این حال، من در این سن کم به چنین جایگاهی دروجود هر دو رسیده بودم. هه، اگر میدانستند من کیستم، از ترس قالب تهی میکردند.
در همان لحظه...
«نه.»
شین اوی التماسهای ناامیدانه بانوپایین سوهی را پس زد وحرکات دوباره مثل کنه به من چسبید.
«فقط سعیت رو بکنچیزی یادش بگیری. چیزی روسرش از دست نمیدی که.»
«گفتم نه. بیخیال شو.»
«ارشد.»
«نمیرم.»
بانو سوهی دنبال شین اوی میدوید. شین اوی هم دنبال من راهرزمی افتاده بود. هر سهتایمان مثل بچههایی شده بودیم که دارند گرگمبههوا بازیفعلا میکنند؛ هر کدام هم فقط حرف خودمان را میزدیم. چه وضع مسخرهای!
با چهرهای کاملاًجدیتر کلافه و بیحوصلههمکاری سرم را بلند کردم.
«من شاگرد هوآشانم. همینخیلی الانشم برای یاد گرفتن هنرهایجدیتر رزمی هوآشان دارم جون میکنم.»
رهبر فرقه در دلش خندید.
«میگه برای یادجدیتر گرفتن هنرهای رزمیهمکاری داره جون میکنه...»
من همین حالا هم تمام تکنیکهای هوآشان را استادتیر شده بودم و حتی تکنیکهای قدیمیشان را هم بازسازیکرده کرده بودم. وضع من خیلی فراتر از «جون کندن» بود.
بعد نگاهمرفت را بهخیلی رهبر فرقه دوختم.
«مگه نه؟»
رهبر فرقه که با نگاهانتظار منتظر من روبهرو شده بود،کشید لبخند معذبی زد و جواب داد.
«ها، هاها. آره، درسته.»
«هنرهای رزمی دیگه چه کوفتیه.»
شین اوی با تمسخر خندید.
«این تولهسگ رو خود آسمون فرستاده تا پزشکی یادتیر بگیره. اگه از من آموزش ببینه، بهش میگن تناسخ هوابودند تو و میشه پزشکی که تو کل تاریخ موندگار بشه.»
«اینطور نیست.»
این بار،رفت رهبر فرقهخیلی بلافاصله جواب داد.
تناسخ هوا تو؟ من کسی نبودم کهابریشم فقط به چنین چیزی راضی شوم. خدایدلپذیر من، این پیرمردهای احمق چه فکرهایی که نمیکنند.
«چون هوی تبدیل بهچیزی تائوئیستی میشه که تو کلتیر تاریخ فرقهمون تو یادها میمونه.»
«معلومه کهبسیار از استعدادش توانتظار پزشکی هیچی نمیدونی.»
«شاید استعداد پزشکیش روخیلی نشناسم، ولی استعداد رزمیشبسیار رو که خوب میدونم.»
نگاههایشان بابود هم گره خوردپایین و جرقه زد.
«در تمامبسیار دورانها، استعداد اونانتظار یکی از بزرگترینهاست...»
«استعداد چون هوی حتیچیزی میتونه با بودیدارما وسرش جانگ سانفنگ هم رقابت کنه...»
در حالی که رهبر فرقه و شینآمدن اوی ناگهان با شور و حرارت شروع بهتیر ستایش استعداد من کرده بودند، بیسروصدا جیم شدم.
«بیخیال. خودشونبود یه جوری باپایین هم کنار میان.»