چپتر 897: چپتر 897
0«...»
سکوتی مرگبار وپسلرزههای ناگهانی بر سرتاسرتشکیلات اتحاد رزمی سایه انداخت.
جماعتی که تا همین چند لحظه پیش جیغ وخیره داد میکردند، خفه خون گرفتند و اساتید اتحاد رزمیعملی با چشمانی مات و مبهوت به فضای خالی زل زدند.
هنوز عقل ناقصشانسرش قد نمیداد کهحرف چه اتفاقی افتاده است.
دقیقتر بگویم، اصلاً درزیر حدی نبودند که بتوانندسرش این وضعیت را درک کنند.
بک ری-سو-چئون، همان حرومزادهای که تا همین چند لحظه پیش پایههای اتحادبیخیالش رزمی را به لرزه درآورده بود، همراه با اساتیدی که با اوباشه ظاهر شده بودند، طوری غیبشان زد که انگار از صفحه روزگار محو شدهاند.
منظرهای مضحک وبرپا عجیب که فراتر ازبیخیالش منطق این احمقها بود.
لحظهای بود که همه، پس از دیدن چیزی که راحتنبرد میشد آن را به پای یک توهم یا خواب گذاشت،خیره نمیتوانستند به خودشان بیایند و مثل احمقها خشکشان زده بود.
«هه، فقط اسمشو شنیده بودم.زمزمه اولین باره که به چشممیخاراند خودم میبینم همچین چیزی پیاده میشه.»
نجیبزاده سرگردان که از رویوحشتناک بامی در آن حوالی تماشابرخلاف میکرد، زیر لب زمزمه کرد.
او در حالی کهکرده سرش را با شدتتیزبین میخاراند، این حرف را زد.
او که برای دفع پسلرزههای این نبرد وحشتناک یکپسلرزههای تشکیلات مسدودکننده چی برپا کرده بود، برخلاف لحن بیخیالش،بیخیالش با چشمانی تیزبین به آن فضای خالی خیره شده بود.
و در ذهنش اتفاقیزیر را که تازه رخسرش داده بود، حلاجی میکرد.
«عمراً فکردفع نمیکردم واقعاًنبرد عملی باشه.»
درست در همانبرپا لحظه که نجیبزاده سرگردانبیخیالش با خودش حرف میزد...
«اون جادویحالی عجیب وشدت غریب رو میشناسی؟»
صدایی سردتماشا و یخیزیر به گوشش خورد.
صدا دقیقاًدفع از بیخنبرد گوشش میآمد.
«همم؟»
نجیبزاده سرگردانحالی با نیشخندیشدت واکنش نشان داد.
رهبر جامعهتماشا نه آسمان وزمزمه گل آسمان شمشیر.
دلیلش این بود که امپراتور شرور، که دربرپا تمام طول نبرد وحشیانه آنها خفه خون گرفتهتازه بود، بالاخره دهان باز کرد و سوالی پرسید.
نجیبزاده سرگردان دربرپا جواب، شانهای بالالحن انداخت و گفت:
«یه جادوییه به اسم تشکیلات عبور از خلاء. یه جادوی پیشرفتهست که تکنیکمسدودکننده جمع کردن زمین رو تو مقیاس وسیع پیاده میکنه، میگن میتونه آدمای اطراففکر رو هم جابهجا کنه. به هر حال، یادمه که یه همچین جوری فعال میشد.»
توضیحات نجیبزادهتماشا سرگردان گنگزیر و مبهم بود.
اما چارهای هم نبود.
چون خودش هم فقط یک تئوری دستبیخیالش و پا شکسته درباره این جادوی تشکیلاتعمراً عبور از خلاء از ثبتکننده آسمانی شنیده بود.
علاوه بر این، حتی درمیخاراند خواب هم نمیدید که بشودنبرد آن را اینطور اجرا کرد.
این یک جادوی متعالیزیر بود که احتمال موفقیتشسرش به شکل خندهداری پایین بود.
با این که همین چند لحظه پیش با دو چشمبرخلاف خودش دیده بود که تشکیلات عبور از خلاء چطور اجرافکر شد، هنوز هم شک داشت که آیا واقعیت داشته یا نه.
«پس که اینطور.»
از طرف دیگر، به محض اینکه کلمات «تکنیک جمعپسلرزههای کردن زمین» به گوش امپراتور شرور خورد، چشمانش برقیبیخیالش زد، انگار که دوزاریاش افتاده باشد، و نگاهش ثابت ماند.
نگاهش بهتماشا طرز عجیبیزیر شفاف بود.
انگار که اصولپسلرزههای تمام کائنات را درمسدودکننده خود جای داده بود.
اما این حالت فقط یک لحظه دوامبیخیالش آورد؛ او نگاهش را برگرداند و بهعمراً نقطهای در آن فضای خالی خیره شد.
آنجا گل آسمان شمشیرشدت بود که حالا تکدفع و تنها مانده بود.
با وجود اینکه او هنوز هم گامهای خلاء ترسناکش را بهحرف نمایش میگذاشت، انرژی شیطانی که مانند تجسم یک شیطان او رالحن در بر گرفته بود، دیگر آن درندگی و وحشیگری سابق را نداشت.
انرژی مدام سوسوپسلرزههای میزد، شعلهور میشدتشکیلات و دوباره فروکش میکرد.
نشانهای از اینکهبرپا انرژیاش ناقص ولحن ناپایدار شده است.
احتمالاً به خاطر پسزدگی ناشی ازحرف درگیریهای پیدرپی بود که حالا همگیتشکیلات یکجا به او هجوم آورده بودند.
نجیبزاده سرگردان که او همزمزمه به گل آسمان شمشیر خیرهمیخاراند شده بود، با بیخیالی گفت:
«قصد نداری بری جلو؟»
این یک سوالبرپا برای مزهمزه کردنلحن و سنجش بود.
برای امپراتور شرور،سرش این یک فرصتحرف طلایی محسوب میشد.
برخلاف وضعیت بیثبات و متزلزلزمزمه گل آسمان شمشیر، امپراتور شرورمیخاراند در بهترین حالت ممکن قرار داشت.
«تازه، اگه امپراتور شرور الانوحشتناک کار گل آسمان شمشیر روبرخلاف تموم کنه، چیزای زیادی گیرش میاد.»
گل آسمانمسدودکننده شمشیر چهکرده غلطی کرده بود؟
او خدای رزمی شبح را شکست داده بود و حتی رهبر جامعهتشکیلات نه آسمان را که قبل از صعود جاودانه شمشیر وودانگ به مقام جاودانگی،عمراً تقریباً پایاپای با او جنگیده بود، مجبور به عقبنشینی و فرار کرده بود.
اگر او چنین هیولایی را شکست میداد،حالی امپراتور شرور تمام آن شهرت را درپسلرزههای یک چشم به هم زدن به جیب میزد.
«مهمتر از اون، تو این وضعیتی که جاودانهبرپا شمشیر وودانگ به مقام جاودانگی رسیده، اگه فقطتازه بتونه شر گل آسمان شمشیر رو کم کنه...»
چشمان نجیبزاده سرگردان عمیقتر شد.
«اتحاد رزمی باسرش مغز میخوره زمینحرف و نابود میشه.»
این یکتماشا معامله بهزیر شدت پرسود بود.
نه، اغراق نبودپسلرزههای اگر میگفتیم این کارمسدودکننده سراسر سود خالص است.
اما در کمال تعجب، امپراتور شرورلحن فقط در سکوت همانجا ایستاده بود وحلاجی تنها به گل آسمان شمشیر نگاه میکرد.
آیا اینحالی غرور یکشدت رزمیکار بود؟
یا دلیل دیگری داشت؟
با وجود اینکه میدانست گل آسمان شمشیرمسدودکننده در وضعیت ناقصی قرار دارد، به نظرخیره میرسید هیچ قصدی برای جلو رفتن ندارد.
نجیبزاده سرگردان با دیدنکرده این صحنه، دست ازتیزبین خاراندن سرش برداشت و گفت:
«ممکنه از اینکه این فرصت رو از دست میدی پشیموننبرد بشی. اگه الان باهاش نجنگی، تو آینده شکست دادن اونخیره گل آسمان شمشیر حتی برای تو هم کار راحتی نخواهد بود.»
حرفهایش برای اینمیکرد بود که غرور امپراتورحالی شرور را قلقلک دهد.
اما امپراتوردفع شرور عیننبرد خیالش هم نبود.
وقتی امپراتور شرور حتی کوچکترین واکنشی نشانبیخیالش نداد، نجیبزاده سرگردان به آرامی سرش راعمراً تکان داد و کتابی از گریبانش بیرون کشید.
«این اتفاق گند زدشدت به رتبهبندی تکنیکهای دنیایدفع رزمی که نوشته بودم.»
او در حالیمیکرد که غر میزد،کرد کتاب را باز کرد.
رتبهبندی تکنیکهای دنیای رزمی که او بامسدودکننده وسواس و دقت فراوان جمعآوری کرده بود، درستذهنش در همین لحظه دستخوش تغییری عظیم شده بود.
صعود جاودانه شمشیر وودانگ بهبرخلاف مقام جاودانگی، و قبل از آن،تازه نتیجه مبارزه تمرینیاش با ارباب ظالم.
نبرد وحشیانه بینسرش رهبر جامعه نه آسمانبرای و گل آسمان شمشیر.
این نتایج همان دلیلی بود کهکرد باعث شد رتبهبندیهایی که نوشته بودبرای به هم بریزد و بیارزش شود.
«با این اوصاف، بایدنبرد از اول همهچیز رو مرتبکرده کنم و از نو بنویسم.»
به نظر میرسید کهکرده یک سفر طولانی وتیزبین خستهکننده در پیش است.
اما با وجود اینشدت حرفها، لبخندی روی لباندفع نجیبزاده سرگردان نقش بسته بود.
لبخندی سرشارتماشا از شورزیر و شوق.
انگار کهدفع از ایننبرد وضعیت استقبال میکرد.
سپس، در حالی کهکرده بدن خشکشدهاش را کش میآورد،خیره به امپراتور شرور خیره شد.
«به نظر میرسه که نوشتن این رتبهبندی فقطدفع با تکیه بر دیدگاه خودم کار سختی باشه. برایلحن همین دلم میخواد نظر ارزشمند تو رو هم بشنوم...»
حرفش درتماشا نیمه راهزیر قطع شد.
چون امپراتور شرور که تاوحشتناک همین یک ثانیه پیش کنارشبرخلاف ایستاده بود، غیبش زده بود.
بدون اینکه حتیبرپا سایهای از خودشلحن به جا بگذارد.
«...تچ.»
نجیبزاده سرگردان برای امپراتور شروری که درحالی یک چشم به هم زدن جیم شدهپسلرزههای بود، نوچی کرد و سرش را تکان داد.
«فقط اطلاعاتمودفع کش رفت ووحشتناک زد به چاک.»
سپس، با یادآوری ارباب ظالم کهلحن همراه او به اینجا آمده بود،داده از تکان دادن سرش دست برداشت.
«ولی... اونحالی گفت "شیطانشدت آسمانی"، مگه نه؟»
در حالی که کلماتی را که امپراتورحالی شرور درست قبل از سکوتش به زبانپسلرزههای آورده بود زمزمه میکرد، چشمانش برقی زد.
نگاهش رویدفع گل آسمان شمشیروحشتناک قفل شده بود.
همان انرژی شیطانی کهکرده رهبر جامعه نه آسمانتیزبین را در هم کوبیده بود.
«بدون شک، اون انرژی شیطانی درحرف حدی بود که اگه بهش بگنتشکیلات شیطان آسمانی، اصلاً جای تعجب نداره.»
در حالی کهمیکرد در افکارش غرقکرد بود، چانهاش را خاراند.
شیطان آسمانی... اینپسلرزههای لقب به طرز وحشتناکیمسدودکننده سنگین و والا بود.
در فرقه شیطان آسمانی، این نامیلحن بود همتراز با یک خدا، نامی کهحلاجی نشاندهنده اوج و قله مسیر شیطانی بود.
«یعنی ممکنه شیطان آسمانی جدیدیمیخاراند که تو این نسل ظهورنبرد کرده، همون...؟ نه، امکان نداره.»
نجیبزاده سرگردان در حالی کهزمزمه ریشهای زبرش را میخاراند، بهمیخاراند سرعت سرش را تکان داد.
شیطان آسمانی جدیدیپسلرزههای که در اینتشکیلات دوران ظهور کرده بود.
کسی که میگفتند فرقه شیطان آسمانیلحن فعلی را نجات داده، در حالداده حاضر اصلاً در دشتهای مرکزی نبود.
«چون شایعه شده بود که فعلاًحرف داره سرزمینهای خارجی رو برای پیداتشکیلات کردن یه نقاشی الهی به هم میریزه.»
با یادآوری رابطش در سرزمینهای خارجی،کرد در حالی که به چون هویبرای نگاه میکرد، به افکارش ادامه داد.
«پس چطور ممکنه اوننبرد تائوئیست از فرقه کوه هوآشانکرده همچین انرژی شیطانیای داشته باشه...»
افکارش ناگهان متوقف شد.
چون دید که زندگیشدت و هوشیاری دارد بهدفع چشمان آدمهای اطرافش برمیگردد.
در میان آنها، نجیبزاده سرگردان با دیدن شاه چرخانشدت سابق دارما، جو هان، و کسانی که با اومسدودکننده همعقیده بودند، پایش را روی سقف کوبید و پرید.
و فقط یکپسلرزههای زمزمه از خودشتشکیلات به جا گذاشت:
«باید برم ببینمشبرپا و یه گپ طولانیبیخیالش و مفصل باهاش بزنم.»
«چیزی که تونستممیکرد ازش بیرون بکشم فقطحالی مال یه لحظه بود؟»
چون هوی دست چپش راوحشتناک که تشکیلات را فعال کرده بود،لحن مشت کرد و دوباره باز کرد.
هنوز هم جریانیبرپا از انرژی درلحن کف دستش حس میشد.
«فضایی که همینسرش الان دیدم، بیرونحرف از اتحاد رزمی بود.»
مردمکهای قیرگونتماشا چون هوی عمیقترزمزمه و تاریکتر شدند.
ذهن او با سرعتی سرسامآور در حالمسدودکننده چرخیدن بود و جادویی را که حریفش بهذهنش نمایش گذاشته بود، دوباره در ذهنش بازپخش میکرد.
فاصله خیلی زیادی نبود.
اما الان دیگر برایشدت دنبال کردن آن حرومزادههادفع خیلی دیر شده بود.
«جادویی که فضا روزیر میشکافه تا آدما روسرش جابهجا کنه... یه جادوی انتقال.»
جادویی بهدفع شدت عجیبنبرد و مرموز بود.
آنقدر مضحک و غیرعادی بود که حتی درتیزبین میان هنرهای مخفی شیطانی که تمام اصول و منطقواقعاً را زیر پا میگذاشتند هم مشابهش را ندیده بود.
مخصوصاً حالا که توانسته بود تکهایحرف از این جادو را بشکند وتشکیلات درکش کند، این حس عجیبتر هم میشد.
«جادوی بهتماشا شدت بهزیر درد بخوریه.»
فقط به درد بخور نبود.
اگر درست از آن استفاده میشد، بیشتر ازتیزبین هر جادوی دیگری در این دنیای لعنتی میتوانست ورقواقعاً جنگ را در یک چشم به هم زدن برگرداند.
برای نفوذ به خطوطشدت این احمقها یا برایدفع فرار کردن، کاربرد وحشتناکی داشت.
اما یکتماشا مشکل بزرگزیر وجود داشت.
«شرایط فعالسازیاش خیلی دردسر داره.»
نگاه چونمسدودکننده هوی محیط اطرافبرخلاف را جارو کرد.
همهجا بهحالی گند کشیدهشدت شده بود.
دیوارهای اتحاد رزمی که سالهای سالکرد تکیهگاه این دنیای رزمی رقتانگیز بودند، حالادفع با وضعیتی متزلزل در حال لرزیدن بودند.
بوم—!
تالارها بامسدودکننده درماندگی رویکرده زمین آوار شدند.
لرزشهای سنگین خیلی وقت پیشمیخاراند متوقف شده بودند، اما پسلرزههای آنهاوحشتناک به کل اتحاد رزمی رسیده بود.
پسلرزههای ناشیتماشا از آنزیر نبرد وحشیانه قبلی.
و انرژیای که از آنوحشتناک سرچشمه گرفته بود، حالا دربرخلاف یک نقطه متمرکز شده بود.
همان تشکیلاتیمسدودکننده که زیر پاهایبرخلاف او قرار داشت.
«فقط به لطف این تشکیلات که تمام انرژیدفع اتحاد رزمی رو تو یه نقطه جمع کردهبرخلاف بود، اجرای اون جادو به زور ممکن شد.»
«یه حقه جالب سوار کرد.»
چون هوی با صدایی به سردی یخ این راکرده زیر لب زمزمه کرد، شمشیر شیطانی را در غلافشحلاجی فرو برد و قدم خلأ خود را رها کرد.
ووش— بادیمسدودکننده دور تاکرده دور بدنش پیچید.
چون هوی مثل یک تختهسنگمیخاراند عظیم سقوط کرد، اما نرمنبرد و بیصدا روی زمین فرود آمد.
نسیم ضعیفی وزید وزیر باعث شد انرژی شیطانی ناقصششدت به محیط اطراف نشت کند.
زمین از تماسپسلرزههای با انرژی شیطانی،تشکیلات قیرگون و سیاه شد.
چون هوی با دیدن این انرژیلحن شیطانی غیرقابل کنترل، بیدرنگ روی زمینداده نشست و وارد تکنیک تنفس شد.
در همین حین.
«... غیبشون زد؟»
شاه چرخان سابق دارما،نبرد جو هان، اصلاً نمیفهمید جلویکرده چشمانش چه اتفاقی افتاده است.
آنها ناگهان ناپدید شده بودند.
این یکحالی اتفاق عجیبشدت و بیسابقه بود.
بقیه هم که در حال مبارزهکرد با اساتید جامعه نه آسمان بودند، چهرههایشاندفع از شدت گیجی در هم رفته بود.
«الان چه اتفاقی افتاد؟»
«حضورشون کاملاً محو شد.»
«مطمئنم که گلوش رو بریدم.»
جو هان در حالی کهزمزمه دستش را روی پهلویش گذاشتهمیخاراند بود، به حرفهایشان گوش میداد.
خون چسبناکیدفع را روینبرد دستش حس کرد.
همزمان، به پایین نگاه کرد.
زخمی که از هاله اربابمیخاراند سرگردان به جا مانده و شکمشوحشتناک را شکافته بود، کاملاً واضح بود.
«این یه خوابمیکرد نیست. پس واقعاًکرد تو بیداری اتفاق افتاد؟»
جو هاندفع لب پایینشنبرد را گاز گرفت.
این یک اتفاق غیرمنتظره بود.
چه کسیحالی میتوانست چنین چیزیمیخاراند را تصور کند؟
اینکه ناگهان غیبشان بزند.
آن هم درست جلوی چشمانش.
حتی برای او کهکرده جادوها و حقههای بیشماریتیزبین دیده بود، باورش سخت بود.
«پس به خاطر همین حقهمیخاراند پنهانی بود که اینقدر با اعتمادوحشتناک به نفس خودشون رو نشون دادن.»
«... توتماشا فرار کردنزیر یه پا استاده.»
فقط جو هان نبود؛ شاهوحشتناک تیغه هم نتوانست خشمش رابرخلاف کنترل کند و دندانقروچهای کرد.
موهایش از شدتبرپا نیت قتل در هوابیخیالش به پرواز درآمده بود.
فکر میکرد بالاخره سر جامعه نه آسمانبرای را به چنگ آورده، اما حالا حتیبرپا دمش را هم از دست داده بود.
او تنها نبود.
تمام همراهان اطرافش هم از اتفاقیتشکیلات که افتاده بود، چهرههایی مات وبیخیالش مبهوت یا پر از خشم داشتند.
استاد فرقه شمشیر آسمانی که او هم خشمگین بود، خواستذهنش پیپ بلند و نیمهشکستهاش را گاز بگیرد، اما اخمهایش رادرست در هم کشید و آن را به پشت سرش پرت کرد.
«ولی حداقل قیافه اون حرومزاده،میخاراند رهبر جامعه نه آسمان رونبرد دیدیم، همین خودش جای شکر داره.»
«رهبر جامعه نه آسمان؟ هیچزمزمه قطعیتی نیست که اون واقعاًمیخاراند رهبر جامعه نه آسمان باشه.»
شاه تیغهدفع حرفش رانبرد رد کرد، اما...
«پس داری میگی یکیکرده از این یارو همتیزبین قویتر و ترسناکتر وجود داره؟»
با این حرفسرش استاد فرقه شمشیر آسمانی،برای شاه تیغه ساکت شد.
قدرت رزمی آن حرومزادهای که خودش را رهبر جامعه نه آسمانحرف مینامید، آنقدر زیاد بود که حتی او را که زمانی یکیلحن از ده هنرمند رزمی برتر جهان نامیده میشد، در هم بشکند.
و یکیدفع بالاتر از اووحشتناک هم وجود داشت؟
حتی فکرمسدودکننده کردن به آنبرخلاف هم وحشتناک بود.
«خیله خب،حالی بیاید صدامونشدت رو نبریم بالا.»
درست در همانمیکرد لحظه، شاه شمشیر آسمانحالی پرواز با لبخندی گفت.
سپس نگاهش را پایین انداخت.
«دارن نگاهمون میکنن.برپا اگه همینطوری بلندبلند حرفبیخیالش بزنیم، اوضاع بدتر میشه.»
«... آخه چه اتفاقی افتاد؟»
سکوت بادفع حرف یکنبرد نفر شکسته شد.
با این حرف، جمعیتی کهبرخلاف خشکشان زده بود و همچنینذهنش اساتید اتحاد رزمی، به خودشان آمدند.
«چرا غیبشون زد؟»
آنها هم از ناپدیدزیر شدن ناگهانی اساتید جامعهسرش نه آسمان مبهوت مانده بودند.
«جامعه نه آسمان شکست خورد!»
غرش شیرمسدودکننده سنگینی درکرده اطراف طنینانداز شد.
این صدایحالی رهبر اتحادیهشدت گدایان بود.
او که سریعتر از هر کسکرد دیگری متوجه وضعیت فعلی شده بود،برای بلافاصله فریاد زد تا همه بشنوند.
«گل آسمان شمشیرپسلرزههای جامعه نه آسمانتشکیلات رو شکست داده!»
با این اعلام پیروزی ناگهانی، همه برایبیخیالش لحظهای گیج شدند، اما اساتیدی که معنی حرففکر رهبر اتحادیه گدایان را فهمیده بودند، فریاد کشیدند.
«آمیتابا. ارباب جوان چونشدت هوی شیاطین جامعه نهدفع آسمان رو شکست داد.»
«این یهتماشا موهبت بزرگزیر برای دنیای رزمیه!»
«حالا همهدفع میتونن خیالشوننبرد راحت باشه.»
با حرفهای پیدرپیبرپا اساتید اتحاد رزمی، چهرهبیخیالش جمعیت بالاخره روشن شد.
همزمان، با صدایسرش بلند شروع به تشویقبرای و هورا کشیدن کردند.
«هوراااا! ما بردیم!»
«قهرمان بزرگ، گل آسمان شمشیر!»
«مـ-ممنون، ایمسدودکننده خدایان آسمانکرده و زمین.»
جمعیتی که تا لحظاتی پیش در وحشت فرو رفته بود،نبرد بالاخره طوری فریاد شادی سر دادند که انگار نجات یافتهاند،خیره یا روی زمین افتادند و شروع به ریختن اشک شوق کردند.
رهبر اتحادیه گدایان نگاهی بهزمزمه آنها انداخت و یک انتقالمیخاراند صدا برای اساتید اتحاد رزمی فرستاد.
«جمعیت رو راهنمایی کنید.»
اساتید اتحاد رزمیبرپا سر تکان دادند وبیخیالش رو به جمعیت گفتند:
«اینجا خطرناکه، ما راهنماییتون میکنیم.»
جمعیت سر تکان داد.
با توجه به اینکه هنوز تالارها در همان نزدیکی دربرخلاف حال فرو ریختن بودند و ترس از اتفاقات قبلی در جانشاننمیکردم مانده بود، فقط میخواستند هرچه زودتر از این مهلکه فرار کنند.
در حالی کهبرپا جمعیت شروع بهلحن ترک آنجا کرد.
«باید بشنویم چه اتفاقی افتاده.»
رهبر اتحادیهتماشا گدایان به سرعتزمزمه از زمین پرید.
او تنها نبود.
قدیس شمشیر انتهای جنوبی، استاد بزرگ وونبیخیالش جونگ و دیگر چهرههای اتحاد نه فرقه نیزفکر به دنبال او به سمت چون هوی دویدند.
طولی نکشیدحالی که با آنمیخاراند صحنه روبهرو شدند.
منظرهای از چون هوی که تمامکرد بدنش انرژی شیطانی سهمگینی از خود ساطعدفع میکرد و غرق در تکنیک تنفس بود.
«... یعنی توهم نزده بودم؟»
رهبر اتحادیهمسدودکننده گدایان لبشکرده را گاز گرفت.
او تنها نبود.
چشمان اساتید اتحاد رزمی که با اوحالی آمده بودند، از دیدن انرژی شیطانیای کهپسلرزههای چون هوی تولید میکرد، به شدت لرزید.
چطور میشددفع این صحنهنبرد را توصیف کرد؟
تائوئیست فرقه کوه هوآشان، قدیس قهرمان فضیلتبیخیالش باشکوه، گل آسمان شمشیر که اتحاد رزمی رافکر نجات داده بود، داشت انرژی شیطانی ساطع میکرد.
«... قورت.»
همه آب دهانشانمیکرد را قورت دادندکرد و متوقف شدند.
آنها نمیتوانستند خودشان را راضی کنندتشکیلات که روی زمینی قدم بگذارند که توسطتیزبین این انرژی شیطانی پلید تسخیر شده بود.
اما یک نفربرپا بود که بالحن بقیه فرق داشت.
«برادر ارشد!»
دانموک لین روی زمین آلوده بهکرد انرژی شیطانی قدم گذاشت و بابرای عجله به سمت چون هوی رفت.
همه ازدفع حرکت اونبرد وحشت کردند.
دلیلش این بود که به محضلحن قدم گذاشتن روی زمین، انرژی شیطانیداده دور کفشهای چرمیاش سوسو زد و پیچید.
«آخ...»
دانموک لین ناله کوتاهی کرد.
تماس انرژی شیطانی با کف پاهایشتشکیلات باعث شد ناگهان گرمای سوزانی رابیخیالش حس کند و سرش گیج برود.
اما با این حال سعیبرخلاف کرد حواسش را جمع نگهذهنش دارد و جلوی چون هوی ایستاد.
درست در همان لحظه.
«این یهتماشا موهبته یازیر یه نفرین؟»
صدای پیرمردی طنینانداز شد.
«ولی چارهای ندارمبرپا جز اینکه به حرفهایبیخیالش رهبر اتحاد اعتماد کنم.»
و سپس.
ووش—
پیرمردی با لباسهایی عجیب که از پارچههایمسدودکننده مختلف قرمز، آبی، سبز و زرد بهخیره هم بافته شده بود، از کنارشان گذشت.
اما حرکتش عجیب بود.
حاشیه لباسهای خاصش اصلاًشدت تکان نمیخورد، با ایندفع حال به جلو حرکت میکرد.
حرکتی رو به جلو کهزمزمه از طریق بیحرکتی به دستمیخاراند میآمد، درست شبیه حرکت یک شبح.
این حرکت آنقدر مرموز بود که آدم را بهکرده این فکر میانداخت که نکند این همان تکنیک بدن بیحرکتعمراً واجرا باشد که فقط در افسانههای شائولین دربارهاش شنیده بودند.
«این هیوپ گونگ؟»
همانطور کهحالی رئیس شورا اومیخاراند را شناسایی کرد...
سووش—
پیرمرد، این هیوپ گونگ، مستقیماًوحشتناک کنار دانموک لین ایستاد وبرخلاف انرژی غلیظش را متجلی کرد.
انرژی شیطانی بابرپا صدای ووش برای لحظهایبیخیالش به عقب رانده شد.
دانموک لین در برابر این هیوپ گونگبرای که انرژی شیطانیِ در حال نفوذ به اوکرده را پس زده بود، سر تعظیم فرود آورد.
«ممنونم، قهرمان بزرگ.»
در حالی که دانموک لینوحشتناک ادای احترام میکرد، این هیوپ گونگلحن از ته دل خندید و گفت:
«چیزی نبود.»
سپس بهحالی چون هویشدت نگاه کرد.
با دیدن او که هنوز در حالحالی ساطع کردن انرژی شیطانی بود، لبخند ازپسلرزههای روی لبهای این هیوپ گونگ محو شد.
و سپسدفع رو بهنبرد او گفت:
«من اینجام تا هدیهای رو که رهبر اتحادتیزبین گفت بهت بدم، تحویل بدم. پس میشه لطفاًنمیکردم برای یه لحظه تکنیک تنفست رو متوقف کنی؟»
همه با شنیدنسرش حرفهایش با تعجبحرف به او نگاه کردند.
این یک دانش عمومی بود که تکنیک تنفس شامل بهمیخاراند گردش درآوردن انرژی در حالی است که شخص در افکارکرده عمیق فرو رفته و قادر به شنیدن صداهای بیرون نیست.
اما بلافاصله بعد از آن،وحشتناک اتفاقی افتاد که تمام عقلبرخلاف سلیمشان را زیر سؤال برد.
«چیه؟»
چون هوی که وسط تکنیک تنفسشحرف بود، طوری که انگار حرفهایش را شنیدهمسدودکننده باشد، چشمانش را باز کرد و پرسید.
اما برخلاف تعجب بقیه، این هیوپ گونگحالی طوری که انگار انتظارش را داشت، باپسلرزههای خونسردی یک قرص از جیب لباسش بیرون آورد.
قرصی بادفع ترکیب عجیبی ازوحشتناک سیاه و سفید.
این...
«قـ-قرص پاکیحالی عالی؟ چطورشدت اونو داری؟»
موک یونگجا ازمیکرد فرقه وودانگ باکرد صدای بلندی فریاد زد.
دلیلش این بود که قرص پاکی عالیمسدودکننده یک اکسیر متعلق به فرقه وودانگ بودخیره که تنها یکی از آن باقی مانده بود.
اما این هیوپ گونگ طوری که انگار فریادتیزبین او را نادیده گرفته باشد، حتی واکنشی نشاننمیکردم نداد و آن را به سمت چون هوی گرفت.
«رهبر اتحادحالی بهم گفتشدت اینو بدم بهت.»
«... هوم.»
چون هوی چشمانش رانبرد نیمهباز کرد، طوری که انگارکرده میخواست نیت او را بسنجد.
چنگ—
او قرصحالی تایجی را گرفتمیخاراند و قورت داد.
با دیدن این صحنه، این هیوپ گونگحالی سر تکان داد و سپس به دانموکپسلرزههای لین که چهرهای نگران داشت، لبخند زد.
«حالا به تکنیک تنفستنبرد ادامه بده. من همراه باکرده خواهر کوچیکترت اینجا نگهبانی میدم.»
«من نیازی به نگهبان ندارم.»
«ولی شرایط ایجاب میکنه.»
«شرایط...»
چون هوی با نگاه بهوحشتناک اساتید اتحاد رزمی که محتاطانهبرخلاف رفتار میکردند، خرناس تمسخرآمیزی کشید.
«خب، راستمسدودکننده میگی. پسکرده میسپارمش به تو.»
با اینحالی حرف، چون هویمیخاراند چشمانش را بست.
«جلوتر اومدن ممنوعه.»
این هیوپ گونگ رو بهوحشتناک اساتید اتحاد رزمی و کسانیبرخلاف که مخفیانه نزدیک میشدند گفت.
«اگه جلومسدودکننده بیاید، به دستبرخلاف من کشته میشید.»
این یک هشدار خونین بود.