---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 266: چپتر 266 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 266: چپتر 266

0

دان‌ری گوان‌چئون با احتیاط پرسید:‌یکی‌یکی​ «...یعنی نمی‌تونم با میل خودم‌جرأت​ جوخه ویژه رو ترک کنم؟»

چون هوی‌نصفه​ با بی‌خیالی‌دست​ جواب داد: «دقیقاً.»

چون هوی نگاهی به پشت‌نصفه​ سرش انداخت و گفت: «فقط تو‌صدف​ نیستی. هیچ‌کس اینجا دیگه نمی‌تونه بره.»

«نکنه پیش خودتون فکر کردید جوخه ویژه‌حرف‌هایش​ یه جور مسافرخونه‌ست که هر وقت دلتون‌چرخاند​ خواست بیاید و هر وقت خواستید برید؟»

بیشترشان در دل لرزیدند.

چون هوی که واکنش‌هایشان‌دست​ را مثل روز روشن‌صدف​ می‌دید، پوزخند سردی زد.

«این یه جوخه ویژه‌ست که قراره تو خط مقدم جنگ علیه اتحاد سیاه شرور‌حرف‌هایش​ ماموریت انجام بده. به عبارت دیگه، این یگانیه که ممکنه هر لحظه و هر‌عوض​ جایی توش بمیرید. اون‌وقت شما می‌خواید هر وقت دلتون خواست ول کنید و برید...»

سنگینی کلمات چون هوی که با لحنی بی‌تفاوت بیان می‌شد، به شدت‌یکی‌یکی​ روی دوششان سنگینی کرد و چهره کسانی که همین حالا هم برای‌انداختند​ همگام شدن با تکنیک حرکتی او به نفس‌نفس افتاده بودند، رنگ‌پریده شد.

«چتونه؟ نکنه امید داشتید بدون اینکه‌آن‌ها​ جونتون رو به خطر بندازید، یه شهرت‌شوند​ نصفه و نیمه دست و پا کنید؟»

دان‌ری گوان‌چئون و‌نیمه​ بیشتر افراد دیگر، مثل‌دیگر​ صدف دهانشان را بستند.

حرف‌هایش دقیقاً‌خطر​ به هدف‌شهرت​ خورده بود.

چون هوی‌افراد​ نگاهش را یکی‌یکی‌دهانشان​ روی آن‌ها چرخاند.

با این حال، هیچ‌کدام جرأت‌یکی‌یکی​ نکردند با نگاهش روبه‌رو شوند و‌نکردند​ در عوض چشم‌هایشان را پایین انداختند.

پس حداقل‌نصفه​ می‌دونن خجالت‌دست​ کشیدن چیه.

پوزخندی روی لبان چون‌شهرت​ هوی نقش بست و‌بیشتر​ دوباره به حرف آمد:

«اگه این‌طوره، دارید‌دیگر​ دنیای رزمی رو‌بستند​ خیلی دست‌کم می‌گیرید.»

کلمات چون هوی مثل خنجرهایی‌یکی‌یکی​ تیز، سینه دان‌ری گوان‌چئون و‌جرأت​ چند عضو دیگر را شکافت.

درست در همان‌نیمه​ لحظه، هو گوانگ‌گه‌افراد​ از ته دل خندید:

«هاهاها! درسته. کی بدون همچین‌نصفه​ اراده‌ای وارد یه جوخه ویژه‌دیگر​ مثل این می‌شه؟ مگه نه؟»

مو هونگ با نگاه هو گوانگ‌گه‌بستند​ که داشت با او صحبت می‌کرد‌یکی‌یکی​ روبه‌رو شد و سر تکان داد:

«...من از قبل تصمیمم رو‌یکی‌یکی​ گرفتم که استخون‌هام رو تو‌جرأت​ همین جوخه ویژه دفن کنم.»

در حالی که مو‌دست​ هونگ این جواب را‌صدف​ می‌داد، چشمانش باریک شد.

برای او،‌خطر​ این یک‌شهرت​ فرصت باورنکردنی بود.

دلیلش این بود که‌صدف​ جایگاه او در فرقه انتهای‌خورده​ جنوبی تا حدودی مبهم بود.

به همین خاطر، مو هونگ امیدوار بود از‌حال​ طریق ماموریت‌های این جوخه ویژه، شهرتی برای خودش دست‌انداختند​ و پا کند و هنرهای رزمی‌اش را صیقل دهد.

سپس، مو هونگ چیزی را‌بیشتر​ که مدتی بود می‌خواست بپرسد به‌حرف‌هایش​ یاد آورد و دهان باز کرد:

«اما، رهبر جوخه.‌بندازید​ من یه سوال‌نیمه​ دارم، می‌تونم بپرسم؟»

چون هوی به مو هونگ‌دهانشان​ که با چهره‌ای جدی این را‌نگاهش​ می‌پرسید نگاه کرد و تک‌خنده‌ای زد:

«بپرس.»

«الان داریم‌نصفه​ برای چه‌دست​ ماموریتی می‌ریم؟»

بلافاصله، همه‌خطر​ گوش‌هایشان را‌شهرت​ تیز کردند.

این سوالی بود که از وقتی گفته بود باید‌خورده​ کار کنند، ذهن همه را درگیر کرده بود، اما به‌روبه‌رو​ خاطر جو سنگین حاکم، هیچ‌کس نتوانسته بود آن را بپرسد.

چون هوی که متوجه این حال‌آن‌ها​ و هوا شده بود، فقط با‌روبه‌رو​ دقت به مو هونگ خیره شد.

«وقتی رسیدیم می‌فهمی.»

ابروهای مو هونگ‌بندازید​ با شنیدن این اعلام‌دست​ یک‌طرفه کمی پرید، اما...

«...فهمیدم.»

او به سرعت سر‌نگاهش​ تکان داد و یک‌حال​ قدم به عقب برداشت.

در حال حاضر،‌نیمه​ او فقط یک‌افراد​ عضو جوخه بود.

و چون هوی‌بندازید​ که روبه‌رویش ایستاده‌نیمه​ بود، رهبر جوخه بود.

اوهو، از این خوشم میاد.

چون هوی از‌بود​ اطاعت فوری مو‌آن‌ها​ هونگ کاملاً راضی بود.

در حالت عادی، جانشین‌دست​ یکی از فرقه‌های بزرگ آن‌قدر‌دهانشان​ پافشاری می‌کرد تا جوابی بگیرد.

اما مو هونگ فرق داشت.

او جایگاه‌افراد​ فعلی‌اش را‌صدف​ درک می‌کرد.

می‌دانست که در حال حاضر، او‌آن‌ها​ جانشین فرقه انتهای جنوبی نیست، بلکه فقط‌شوند​ یک عضو ساده در جوخه ویژه است.

«تچ، با‌نصفه​ این وضعیت‌دست​ دیر می‌رسیم.»

چون هوی بابت سرعتشان که در حین‌دست​ صحبت کردن کم شده بود، نوچ‌نوچ کرد‌حرف‌هایش​ و سپس اعضای جوخه را خطاب قرار داد:

«سرعت رو می‌برم بالا.»

به محض اینکه حرفش تمام شد،‌آن‌ها​ چون هوی با خشونت به زمین‌روبه‌رو​ لگد زد و به جلو پرید.

ووش— ووش—

گروه با تمام‌بندازید​ توان تلاش کرد‌نیمه​ تا به دنبالش برود.

آن‌ها تاریکی عمیق‌دیگر​ را شکافتند و‌بستند​ به مسیرشان ادامه دادند.

تاپ-تاپ-تاپ—

«هاه... هاه...»

در میان سکوت، تنها صدای‌نصفه​ کوبیده شدن پاها بر زمین‌دیگر​ و نفس‌های بریده‌بریده در گوششان می‌پیچید.

چند نفری آن‌قدر خسته به نظر می‌رسیدند‌حرف‌هایش​ که هر لحظه ممکن بود از حال‌چرخاند​ بروند، اما حتی یک نفر هم شکایتی نکرد.

زمان به‌خورده​ گذر خود‌نگاهش​ ادامه داد.

چقدر دویده بودند؟ خورشیدی که هنگام‌افراد​ ترک اتحاد رزمی ناپدید شده بود،‌هدف​ حالا داشت از شرق طلوع می‌کرد.

«یعنی نصف روز گذشته؟»

مو هونگ که این‌صدف​ را زمزمه کرده بود،‌هدف​ سرش را تکان داد.

بدنش از پا درآمده بود.

راهپیمایی‌ای که‌نصفه​ تمام طول شب‌بیشتر​ طول کشیده بود.

چطور می‌توانست خسته نباشد، وقتی‌نصفه​ بدون حتی یک لحظه استراحت،‌دیگر​ مدام راه رفته و دویده بودند؟

هو گوانگ‌گه که چهره‌اش به همان اندازه‌حرف‌هایش​ غرق در خستگی بود، به جلو نگاه‌چرخاند​ کرد و زبانش را روی سقف دهانش چرخاند:

«...خدای من.‌خورده​ رهبر جوخه که‌یکی‌یکی​ انگار نه انگار.»

قامت چون هوی که در‌بیشتر​ خط مقدم به جلو می‌تاخت،‌بستند​ هیچ نشانه‌ای از تزلزل نداشت.

حتی آن‌قدر سرحال به نظر‌نصفه​ می‌رسید که انگار تازه استفاده از‌صدف​ تکنیک حرکتی‌اش را شروع کرده است.

و چقدر هم بی‌رحمه.

نگاهش روی‌خورده​ پشت چون‌نگاهش​ هوی ثابت ماند.

او واقعاً شخصیت سرسختی بود.

چند نفر از کسانی که‌نصفه​ دنبالش می‌آمدند، بارها با خطر‌دیگر​ جا ماندن روبه‌رو شده بودند.

و هر بار، چون‌صدف​ هوی تکنیک حرکتی‌اش را‌هدف​ متوقف می‌کرد و راه می‌رفت.

سپس، وقتی تشخیص می‌داد که اعضای خسته‌چرخاند​ تا حدودی توانشان را به دست آورده‌اند، دوباره‌چشم‌هایشان​ استفاده از تکنیک حرکتی‌اش را از سر می‌گرفت.

یعنی داره همه‌چیز رو می‌بینه؟

در ابتدا‌خطر​ فکر می‌کرد این‌نصفه​ یک اتفاق است.

درک وضعیت نیروی‌دیگر​ درونی این همه آدم‌حرف‌هایش​ غیرممکن به نظر می‌رسید.

اما وقتی این اتفاق نه یک بار، بلکه دو‌هیچ‌کدام​ بار و سپس سه بار تکرار شد، متوجه شد که‌می‌دونن​ این وضعیت تصادفی نیست، بلکه نتیجه مهارت چون هوی است.

...پس شایعات واقعاً حقیقت دارن.

درست در‌خطر​ همان لحظه، چون‌نصفه​ هوی متوقف شد.

او قدم‌های آسمان پرواز را‌دهانشان​ متوقف کرد، به کوه روبه‌رویش‌بود​ نگاهی انداخت و سر تکان داد.

«همین‌جاست؟»

نگاه چون هوی روی‌دست​ نور ضعیفی که به آرامی‌دهانشان​ کوه را روشن می‌کرد، چرخید.

«زودتر از‌خطر​ چیزی که‌شهرت​ فکر می‌کردم رسیدیم.»

چهره چون هوی‌دیگر​ حالتی از رضایت‌بستند​ به خود گرفت.

شاید این به لطف دویدن با تکنیک حرکتی‌حال​ در تمام طول شب و ادامه دادن به‌پایین​ راه رفتن بدون توقف، حتی در زمان خستگی بود.

آن‌ها توانسته بودند خیلی سریع‌تر‌بیشتر​ به مقصدشان برسند، چیزی که در‌حرف‌هایش​ حالت عادی زمان بسیار بیشتری می‌برد.

چون هوی برگشت‌بندازید​ و به پشت‌نیمه​ سرش نگاه کرد.

وضعیت چهره اعضایی که‌صدف​ یکی‌یکی می‌رسیدند و متوقف‌هدف​ می‌شدند، اصلاً خوب نبود.

چون هوی با نگاه‌نگاهش​ به آن‌ها، با لحنی‌حال​ خشک و بی‌روح گفت:

«یه ساعت استراحت می‌کنیم.»

در همان لحظه.

بوم—

اعضای جوخه که تا آن‌یکی‌یکی​ لحظه سعی داشتند ایستاده نفسشان را‌نکردند​ چاق کنند، روی زمین ولو شدند.

چند نفری دست و پا‌بیشتر​ باز روی زمین افتادند و‌بستند​ برای گرفتن هوا لهله می‌زدند.

«هاه... هاه...‌خطر​ فـ... فکر‌شهرت​ کردم قراره بمیرم.»

«این اولین باریه‌دیگر​ که تا این‌بستند​ حد خسته می‌شم.»

چون هوی نگاهش را از‌یکی‌یکی​ آن‌ها گرفت و نیروی درونی هنر‌نکردند​ الهی شکوفه آلو را بیرون کشید.

حواس او در یک‌دست​ چشم به هم زدن‌صدف​ در محیط پخش شد.

در میان حواس به شدت تیزشده‌اش،‌نیمه​ چشمان چون هوی در حالی که‌دهانشان​ کوه روبه‌رویش را بررسی می‌کرد، برقی زد.

تچ، تعدادشون کمه.

حضور افرادی‌خورده​ که در‌نگاهش​ کوه احساس می‌کرد.

تعدادشان فقط‌نصفه​ کمی بیشتر از‌بیشتر​ صد نفر بود.

با این حال، برای‌شهرت​ اینا خوبه که یه‌بیشتر​ مبارزه واقعی رو تجربه کنن.

پس از بررسی دقیق‌صدف​ حضور آن‌ها، چون هوی‌هدف​ نیروی درونی‌اش را آرام کرد.

پس از آرام کردن نیروی درونی که تازه‌حال​ پس کشیده بود، چون هوی به اعضای جوخه‌پایین​ ویژه که حالا زیردستانش محسوب می‌شدند، نگاه کرد.

به جز حدود ده نفر،‌بیشتر​ بقیه یا از حال رفته بودند‌حرف‌هایش​ یا نشسته بودند تا استراحت کنند.

«باز جای شکرش باقیه‌شهرت​ که چند تا آدم‌بیشتر​ تیزبین بینشون پیدا می‌شه.»

او کسانی را دید که در‌بستند​ حالی که بقیه مشغول استراحت راحت‌یکی‌یکی​ بودند، داشتند تکنیک تنفس را تمرین می‌کردند.

آن‌ها همان کسانی بودند که با‌آن‌ها​ زیرکی فهمیده بودند معیار چون هوی‌روبه‌رو​ برای انتخاب، رد پاها بوده است.

«خیلی راحت‌تر بود که فقط‌بیشتر​ بهشون بگم تکنیک تنفس رو تمرین‌حرف‌هایش​ کنن چون قراره مبارزه کنیم، اما...»

چون هوی عمداً چیزی نگفت.

این یک مبارزه‌دیگر​ واقعی بود. گفتن با‌حرف‌هایش​ کلمات هیچ معنایی نداشت.

باید مستقیم درگیر‌بود​ می‌شدند و خودشان‌آن‌ها​ این را می‌فهمیدند.

فقط در آن‌نیمه​ صورت بود که می‌فهمیدند‌دیگر​ چه کار احمقانه‌ای کرده‌اند.

«هیچ راهی بهتر‌بندازید​ از این برای‌نیمه​ یاد گرفتن نیست.»

در همین حین، کسانی که به‌بستند​ لطف استراحت حالشان خیلی بهتر شده بود،‌آن‌ها​ شروع کردند به پچ‌پچ کردن با یکدیگر.

«...مقصد ما اینجاست؟»

«قراره اینجا چیکار کنیم؟»

گیج شده بودند. بدون استراحت دویده بودند،‌دست​ فقط برای اینکه به یک تپه جنگلی‌حرف‌هایش​ معمولی برسند، پس طبیعی بود که سردرگم باشند.

اما در آن لحظه.

«...فهمیدم.»

یک تائوئیست که لباس فرم خاکستری‌افراد​ به تن داشت، طوری که انگار متوجه‌خورده​ چیزی شده باشد، زیر لب زمزمه کرد.

نگاه همه روی او قفل شد.‌نیمه​ در میان آن‌ها تائوئیست‌های دیگری با‌دهانشان​ همان لباس فرم پشت سرش ایستاده بودند.

«برادر ارشد، متوجه چیزی شدی؟»

با شنیدن حرف‌های برادر کوچکترش،‌یکی‌یکی​ چول-هو، تائوئیست فرقه کونلون، یوک‌جرأت​ سه-گون، لب به سخن گشود.

«می‌دونی اونجا کجاست؟»

وقتی چول-هو در برابر این‌نصفه​ سؤال که به کوهی ناشناس‌دیگر​ اشاره داشت، سرش را کج کرد...

«قلعه ببر سرخ.»

پاسخی ناگهان‌خورده​ از کنارشان‌نگاهش​ به گوش رسید.

در جایی که صدا از آن آمد، شمشیرزنی ایستاده‌دهانشان​ بود که سربند قهرمانی سفید خالصی روی پیشانی‌اش بسته‌چرخاند​ بود و ردای بلند سبز روشنش در باد تکان می‌خورد.

او سونگ ده-گوک بود،‌شهرت​ پسر نامشروع و شاگرد‌بیشتر​ چهارم رهبر فرقه سونگ‌مو.

«الهی شکوفه آلو... نه. به‌دهانشان​ نظر می‌رسه رهبر جوخه قصد داره‌نگاهش​ به قلعه ببر سرخ حمله کنه.»

«...!»

«حـ-حمله به قلعه ببر سرخ؟»

چند نفری که بالاخره وضعیت را درک‌دست​ کردند، از روی شوک نفسشان را حبس کردند‌هدف​ و آب دهانشان را به سختی قورت دادند.

همزمان، موجی از‌دیگر​ اضطراب در وجودشان‌بستند​ به خروش آمد.

«زـ-زنده می‌مونیم؟»

«حمله به‌نصفه​ قلعه ببر سرخ‌بیشتر​ بدون هیچ آموزشی...»

تنها یک روز از تشکیل جوخه‌نیمه​ ویژه می‌گذشت. نه، اگر بخواهیم دقیق باشیم،‌بستند​ حتی یک روز کامل هم نشده بود.

همین حالا هم از اینکه بلافاصله یک مأموریت را شروع‌بود​ کرده بودند سرشان گیج می‌رفت، چه برسد به اینکه فکر کنند‌عوض​ این مأموریت حمله به یکی از قلعه‌های راهزنان جنگل سبز است.

درست در همان لحظه.

«خب، همه‌نصفه​ استراحت کردین‌دست​ دیگه، نه؟»

چون هوی‌خطر​ در میان‌شهرت​ آن‌ها ظاهر شد.

«کِی؟!»

«چطور ممکنه!»

یوک سه-گون و سونگ ده-گوک‌بیشتر​ شوک خود را از تکنیک‌بستند​ حرکتی معجزه‌آسای چون هوی پنهان کردند.

اما چون هوی حتی نیم‌نگاهی هم‌نیمه​ به آن‌ها نینداخت و در حالی‌دهانشان​ که اطراف را برانداز می‌کرد، گفت:

«خب پس، بریم سر کارمون؟»

چشمان چون هوی با برقی‌یکی‌یکی​ فولادین درخشید. برقی سردتر و مورمورکننده‌تر‌نکردند​ از باد شمالی که اکنون می‌وزید.

«پس توی‌خطر​ قلعه هنگشان‌شهرت​ دودستگی پیش اومده.»

ارباب قلعه ببر سرخ این را‌بستند​ زیر لب با خودش زمزمه کرد و‌آن‌ها​ بطری شراب توی دستش را سر کشید.

درونش می‌سوخت.‌خورده​ درست مثل ذهن‌یکی‌یکی​ آشفته‌ی این روزهایش.

«آخه چطور همچین اتفاقی افتاد؟»

دستش را روی‌بندازید​ سرش که تیر‌نیمه​ می‌کشید فشار داد.

تا همین اواخر،‌دیگر​ راهزنان جنگل سبز‌بستند​ روی غلتک بودند.

آن‌ها به اتحاد سیاه شرور پیوسته‌آن‌ها​ بودند و در حد و اندازه‌ی‌روبه‌رو​ دروازه‌های پنج امپراتور با آن‌ها رفتار می‌شد.

اما همه‌نصفه​ این‌ها در یک‌بیشتر​ لحظه فرو ریخت.

«باورم نمی‌شه‌خطر​ که رهبر قلعه‌نصفه​ شکست خورده باشه.»

غیرقابل باور بود. این امپراتور‌دهانشان​ جنگل سبز و نخبگانش بودند که‌نگاهش​ به فرقه هوآشان حمله کرده بودند.

آن‌ها مخفیانه حرکت‌بود​ کرده و در یورش‌چرخاند​ خود موفق شده بودند.

اما شکست خوردند. بدتر از آن، رهبر قلعه‌صدف​ کاملاً ناپدید شده بود، بنابراین طبیعی بود که‌یکی‌یکی​ در قلعه اصلی، هنگشان، دودستگی به وجود بیاید.

«اسمش قهرمان‌خطر​ الهی شکوفه‌شهرت​ آلو بود؟»

با فکر کردن‌دیگر​ به وضعیت فعلی،‌بستند​ ابروهایش در هم رفت.

شایعاتی که پخش شده بود‌یکی‌یکی​ را شنیده بود، اما آن‌ها را‌نکردند​ باور نمی‌کرد. نه، نمی‌توانست باور کند.

او به خوبی از میزان‌بیشتر​ قدرت رزمی رهبر قلعه جنگل سبز،‌حرف‌هایش​ یعنی امپراتور جنگل سبز، آگاه بود.

قلمرویی رفیع که دست‌نیافتنی‌شهرت​ بود. او هیچ تفاوتی‌بیشتر​ با یک موجود الهی نداشت.

اما اینکه او از یک تائوئیست جوان‌حرف‌هایش​ که هنوز به سی سالگی نرسیده شکست‌چرخاند​ بخورد؟ چطور می‌توانست این را باور کند؟

«...خیلی پیچیده‌ست، خیلی پیچیده.»

در حالی که‌نیمه​ شیار روی پیشانی‌اش‌افراد​ عمیق‌تر می‌شد، صدایی آمد:

«ارباب قلعه!»

در ناگهان با شدت باز شد. ارباب قلعه‌هدف​ ببر سرخ که غرق در افکارش بود، با‌هیچ‌کدام​ دیدن زیردستی که ناگهان ظاهر شده بود، اخم کرد.

«چته؟»

زیردست زیر نگاه تیز ارباب قلعه ببر سرخ‌صدف​ لرزید و خودش را جمع کرد، اما به‌یکی‌یکی​ زور لب‌های لرزانش را از هم باز کرد.

«بـ-بهمون حمله شده!»

«حمله...؟ کار کیه؟»

«خـ-خب، مطمئن نیستم، اما‌نگاهش​ بینشون لباس‌های فرم اتحاد‌حال​ نه فرقه دیده می‌شه...»

«چی گفتی؟!»

ارباب قلعه ببر سرخ از روی صندلی‌اش‌دست​ پرید. زیردستی را که دم در ایستاده‌حرف‌هایش​ بود کنار زد و با عجله بیرون رفت.

و با دیدن منظره‌ی‌صدف​ پیش رویش، چهره‌اش در‌هدف​ هم رفت و سفت شد.

چهره‌هایی که به سرعت از‌یکی‌یکی​ مسیر کوهستانی منتهی به قلعه ببر‌نکردند​ سرخ بالا می‌آمدند، افراد معمولی نبودند.

هاله‌ی کنترل‌شده، تکنیک‌های حرکتی سبک و‌افراد​ سریع. او می‌توانست بفهمد که همه آن‌ها‌خورده​ به درستی در هنرهای رزمی آموزش دیده‌اند.

«کونلون؟ اتحادیه‌خطر​ گدایان؟ فرقه صدای‌نصفه​ پاک هم هست؟»

با شناسایی سریع لباس‌های‌صدف​ فرم آن‌ها، ابروهای ارباب‌هدف​ قلعه ببر سرخ لرزید.

«اونا از اتحاد رزمی هستن؟»

او با گیجی فریاد زد.

راهزنان جنگل سبز در حال حاضر بخشی از‌بیشتر​ اتحاد سیاه شرور بودند. اینکه اتحاد رزمی به‌خورده​ آن‌ها حمله کند به این معنا بود که...

«نکنه قصد‌افراد​ دارن یه‌صدف​ جنگ راه بندازن؟»

فکری از ذهنش عبور کرد، اما سرش‌چرخاند​ را تکان داد. مگر اینکه دیوانه شده‌عوض​ باشند، وگرنه امکان نداشت چنین کاری کنند.

ارباب قلعه ببر سرخ لبش‌بیشتر​ را گاز گرفت و سپس پایش‌حرف‌هایش​ را به شدت روی زمین کوبید.

ترک!

با کوبیدن پا روی زمین، با‌بستند​ یک جهش روی صخره‌ای در بالای‌یکی‌یکی​ کوه پرید و به آن‌ها نگاه کرد.

سپس نفس عمیقی کشید.

«فکر کردید‌نصفه​ دارید چه‌دست​ غلطی می‌کنید!»

او یک‌خطر​ غرش شیر‌شهرت​ رعدآسا رها کرد.

مهاجمان که بی‌امان در‌صدف​ حال پیشروی بودند، برای‌هدف​ لحظه‌ای مکث کردند، اما...

«چقدر سر و صدا می‌کنی.»

صدایی کلافه‌نصفه​ از میان آن‌ها‌بیشتر​ به گوش رسید.

ارباب قلعه ببر سرخ با شنیدن این‌دست​ صدا اخم‌هایش را در هم کشید و‌حرف‌هایش​ به کسی که حرف زده بود نگاه کرد.

«فرقه هوآشان؟»

ابروهایش پرید.

«از هوآشان‌نصفه​ اومدن، یعنی برای‌بیشتر​ انتقام اینجا هستن؟»

او فوراً وضعیت را‌شهرت​ درک کرد. اما نمی‌توانست به‌افراد​ همین راحتی از آن بگذرد.

«حمله به این قلعه در حال حاضر به معنای‌خورده​ حمله به اتحاد سیاه شرور است. آیا اتحاد رزمی‌نکردند​ قصد داره با اتحاد سیاه شرور وارد جنگ بشه؟»

او عمداً ماجرای بین فرقه هوآشان و‌چرخاند​ راهزنان جنگل سبز را نادیده گرفت و‌عوض​ به تائوئیست هوآشان، چون هوی، خیره شد.

درست در همان‌نیمه​ لحظه، دهان چون‌افراد​ هوی باز شد.

«چرا دوزاری‌خطر​ این عوضی‌ها‌شهرت​ انقدر دیر میفته؟»

صدایی گزنده به گوشش خورد.

همزمان، گوشه لب چون هوی که‌آن‌ها​ به ارباب قلعه ببر سرخ خیره‌روبه‌رو​ شده بود، به پوزخندی کج شد.

«جنگ همین الانشم شروع شده.»

ناولها | novelha.net