چپتر 177: مسافرخانه شکوفه آلو
0«هاف، هاف! ا...بگوید ارشد اعظم. نمیتونیمدیگر فقط یه کالسکه بگیریم؟»
چون ایگه با نگاهی تحقیرآمیزعقبتر به جین گه خیره شدزیادهروی و اخمهایش را در هم کشید.
«نوچ نوچ. اینمیشد بچه هوگه چقدرماندن ضعیف و بیعرضهست.»
چون ایگه بانداشت کلافگی زبانش راواقع روی سقف دهانش چرخاند.
در مقایسه با بقیه اعضای اتحاد نه فرقه، اتحادیهبتواند گدایان اهمیت چندانی به هنرهای رزمی نمیداد، اما ایننداشت به این معنی نبود که کاملاً آن را نادیده بگیرند.
به هر حال، وقتی پای جمعآوری اطلاعات وسط بود، درگیریزیادهروی در دنیای رزمی اجتنابناپذیر میشد و برای زنده ماندن درقصد این جهنم، در نهایت مهارت رزمی حرف اول را میزد.
چون ایگهاجتنابناپذیر با اخمیبرای غلیظ غرید:
«از رهبر شاخه شنیدم که تو بین هوگهها تو جمعآوری اطلاعات بهترینکورت هستی. ولی با این سطح از مهارتت، شانس بیاری تو یه مسافرخونهاگه بین راهی سقط نشی، چه برسه به اینکه بخوای رهبر شاخه بشی.»
جین گه لبولوچهاش رامسافرخانه آویزان کرد و گفت:قبل «این دیگه خیلی بیانصافی نیست؟»
خودش هم خوبفرسنگها میدانست که هنرهای رزمیاشمسافرخانه چنگی به دل نمیزند.
او یکی از هوگههابرای بود، اما مهارتهای رزمیاشنهایت فرسنگها از همردههایش عقبتر بود.
با این حال، اینکه بگویدبگیرد در یک مسافرخانه بین راهیخشنتر سقط میشود، دیگر خیلی زیادهروی نبود؟
اما قبل از اینکهمسافرخانه جین گه بتواند بیشتر ازبتواند این گله و شکایت کند...
«بیانصافی؟ دنیایمهارتهای رزمی جایهمردههایش سوسولبازی نیست بچه.»
چون ایگه اصلاً قصد نداشت حرفشماندن را پس بگیرد. در واقع، لحنشمیزد حتی برندهتر و خشنتر هم شد:
«چشمهای کورت رو باز کن و ببین. فقط به خاطر اینکهچشمهای تکنیک حرکتی تو افتضاحه، داریم اینهمه وقت تلف میکنیم. اگه الان وضعِتمیکنیم اینه، بعداً چطور میخوای تو جمعآوری اطلاعاتِ مهم از بقیه جلو بزنی؟»
«ا... اون که...»
«حتی اگه ما یه فرقه اطلاعاتی باشیم، اتحادیهمیشود گدایان هنوزم بخشی از دنیای رزمیه. واقعاً فکر کردیجای با این مهارتهای درِ پیتِت میتونی رهبر شاخه بشی؟»
در برابر رگبار کلمات خردکنندهزنده چون ایگه، جین گه چارهایحرف جز پایین انداختن سرش نداشت.
هر کلمهای که ازحرفش دهان این پیرمرد خارجحتی میشد، حقیقت محض بود.
چون ایگه زیر لب غرغر کرد:دیگر «چون به نظر میرسید رهبر شاخه حواسشکند بهت هست، یه امیدی بهت داشتم... نوچ!»
با وجود این غرغرها،همردههایش او با قدمهای سریعمیشود به مسیرش ادامه داد.
زمان گرانبهااجتنابناپذیر بود وبرای نباید هدر میرفت.
چقدر راه رفته بودند؟
چون ایگه وبگوید جین گه بالاخرهدیگر به کوه هوآشان رسیدند.
«بالاخره رسیدیم... هان؟ اون یارو...!»
چشمان چون ایگه با دیدنزنده شخصی گشاد شد و بلافاصلهحرف پسِ گردن جین گه را چسبید.
«آخ! چـ... چیه؟»
«هیس! خفه شو.»
«هان؟ یهو چـ... ممف!»
چون ایگه دستش را محکم روی دهان جین گه کوبیدحرف و در حالی که نفسش را حبس کرده بود، بههوگهها پیرمردی که با احتیاط در مسیر کوهستانی قدم برمیداشت خیره شد.
گوانگهیولما؟
قطرات عرقعقبتر سرد رویمسافرخانه پیشانیاش نشست.
هرچند آن مرد حالا چین و چروکهای بیشتری داشت و موها و ریشش کاملاًگله سفید شده بود، اما آن برق وحشیانه در چشمانش و حضور خفهکنندهاش، دقیقاً باخشنتر تصویر همان هیولایی که زمانی دنیای رزمی را به لرزه درآورده بود، مطابقت داشت.
پس از لحظهای، پیرمردی که چونماندن ایگه شک داشت همان گوانگهیولما باشد،میزد وارد مسافرخانهای در امتداد مسیر کوهستانی شد.
اونجا دیگه کجاست...؟
چون ایگه دستش را ازمیشود روی دهان جین گه برداشتبیشتر و به سمت مسافرخانه راه افتاد.
«دنبالم بیا.»
همین کهاجتنابناپذیر آن دوبرای جلوی مسافرخانه ایستادند...
«اوووااااغ!»
یک رزمیکار از در به بیروندیگر پرتاب شد، روی زمین غلتید وشکایت درست جلوی پاهای آنها از هوش رفت.
«این دیگه چـ...؟»
«یا خدا!»
در حالی که با شوکبگیرد به رزمیکار بیهوش که چشمانشخشنتر سفید شده بود خیره شده بودند...
«اگه فکر میکنی دفعه بعد که پاتزیادهروی رو تو این مسافرخونه بذاری فقط با یهسوسولبازی لگد سر و تهش هم میاد، کور خوندی.»
پیرمرد از مسافرخانه بیرون آمد.
او داشت با مرد بیهوش صحبتماندن میکرد، اما وقتی نگاهش با نگاه چوناخمی ایگه تلاقی کرد، چهرهاش در هم رفت.
دقیقتر بگویم، نگاهش روی گرهایبگیرد که به کمر چون ایگهخشنتر بسته شده بود، قفل شد.
«گیول؟ اتحادیه گدایان؟»
«...بله.»
درست زمانی که چونبرای ایگه با احتیاط آمادهنهایت دفاع از خودش میشد...
«اگه بخوای دعوا راه بندازی، برام مهم نیست ازبرندهتر اتحادیه گدایان هستی یا نه، پرتت میکنم بیرون. اماافتضاحه اگه برای غذا خوردن اومدی، خفه خون بگیر و بشین.»
پیرمرد این هشداربگوید را داد ودیگر به داخل برگشت.
کار دیگری نکرد.
...همینطوری بیخیال شد؟
چشمان چونقصد ایگه ازحرفش تعجب گرد شد.
گوانگهیولما از آن دسته آدمهایی بود که اگر خون جلوی چشمانشگله را میگرفت، مثل یک خروس جنگی دیوانه به هر کسی حملهلحنش میکرد؛ حالا میخواست طرف از اتحاد نه فرقه باشد یا اتحاد رزمی.
او کسیمهارتهای نبود که اینقدرعقبتر راحت کوتاه بیاید.
نکنه اون گوانگهیولما نیست...؟
چون ایگه در حالی که با گیجیلحنش به دری که پیرمرد از آن وارد شدهخاطر بود خیره مانده بود، سرش را تکان داد.
نه. با اینبگوید حال، کار ازدیگر محکمکاری عیب نمیکنه.
حتی کوچکترین شک وهمردههایش تردید هم نیازمند احتیاطمیشود و هوشیاری کامل بود.
تا حالا چند باربرای به خاطر پایین آوردننهایت گاردش غافلگیر شده بود؟
دقیقاً مثلقصد همون ماجرایحرفش دانشمند قلم الهی.
در همان لحظه، جین گهمیشود که هنوز پسِ گردنش در چنگگله چون ایگه بود، لبخند معذبی زد:
«آمم، میشه حالا ولم کنی...؟»
چون ایگهاجتنابناپذیر دستش رابرای رها کرد.
«دنبالم بیا.»
چون ایگه وارد مسافرخانهمسافرخانه شد و منظرهی روبهرویشقبل زبانش را بند آورد.
«بیا! اینم یه منگوله!»
«به منم یکی بفروش!»
مسافرخانه کیپ تا کیپ پر بود، اما نه از آدمهاییخشنتر که مشغول غذا خوردن باشند، بلکه از جماعتی که برای خریدوقت منگولههای تزئین شده با شکوفههای آلوی آبی سر و دست میشکستند.
«ایـ... این دیگه چه بساطیه؟»
«چه خبره...»
جین گه هم که پشتزنده سر او وارد شده بود، بااول دهانی باز و حیرتزده خشکش زد.
«اولین باره میاین اینجا، آقا؟»
یکی از پیشخدمتهابگوید با لبخندی بهدیگر آنها نزدیک شد.
چون ایگه پرسید:فرسنگها «بـ... بله، ولیبگوید این مسخرهبازیا چیه؟»
چشمان پیشخدمت درمیشد حالی که با اشتیاقجهنم توضیح میداد، برقی زد:
«این محصول ویژهنداشت مسافرخونه ماست، منگولهواقع شکوفه آلوی آبی!»
«منگوله شکوفه آلوی آبی؟»
«بله!» پیشخدمتمهارتهای با انرژیهمردههایش سر تکان داد.
«این منگولهایه کهمیشد رسماً توسط فرقهماندن کوه هوآشان تایید شده!»
«چی...؟»
صدای ماتعقبتر و مبهوتیمسافرخانه از دهانش پرید.
تایید شده توسط فرقههمردههایش کوه هوآشان؟ این دیگه چهدیگر چرت و پرتیه... صبر کن.
چون ایگه چانهاشمیشد را روی دستش گذاشتجهنم و چشمانش برقی زد.
خیلی هوشمندانهست. فروختننداشت جنس با استفادهواقع از اسم یه فرقه؟
ذهنش با سرعت به کار افتاد.دیگر هر چه بیشتر به آن فکر میکرد،کند این مدل تجاری درخشانتر به نظر میرسید.
پس اگه اتحادیه گدایانِ ماعقبتر هم گیول میفروخت... میتونستیم یهزیادهروی ثروت حسابی به جیب بزنیم...
اما ناگهاناجتنابناپذیر اخمهایش دربرای هم رفت.
نوچ! این یکی جواب نمیده.
او فوراًعقبتر این ایدهمسافرخانه را دور انداخت.
فرقه کوه هوآشان یه چیزی بود،بگوید اما دیدگاه مردم نسبت به اتحادیهبتواند گدایان چی بود؟ یه مشت گدای بوگندو.
کی حاضر بودمیشد برای خریدن همچین چیزیجهنم سر و دست بشکنه؟
حتی خودمقصد هم حاضرحرفش نیستم بخرمش.
در حالی که چون ایگه بادیگر کلافگی زبانش را روی سقف دهانششکایت میچرخاند، پیشخدمت سرش را کج کرد:
«پس، برای غذا خوردن اومدین؟»
«آره.»
«پس لطفاً دنبالم بیاین!»
چون ایگه به راهنماییمسافرخانه پیشخدمت پشت میزی نشستقبل و نگاهی به اطراف انداخت.
«کاسبیشون حسابی گرفته.»
مسافرخانه کیپاجتنابناپذیر تا کیپبرای پر بود.
بیشتر مردم جنس میخریدند و میرفتند،واقع بنابراین این فقط یک کسبوکار خوبکورت نبود... یک معدن طلای واقعی بود.
نکنه این مسافرخونهبگوید رو خود فرقهدیگر کوه هوآشان ساخته؟
این فکر به طور طبیعی به ذهنش خطور کرد. اسمزیادهروی «مسافرخانه شکوفه آلو» نشاندهنده ارتباط عمیقی با فرقه کوه هوآشانقصد بود و تازه داشتند منگولههای شکوفه آلوی آبی هم میفروختند.
آه، درسته!اجتنابناپذیر الان اینبرای چیزا مهم نیست.
چون ایگهقصد سریعاً خودشحرفش را جمعوجور کرد.
او رفتن به کوه هوآشان را به تاخیرقبل انداخته بود تا به این مسافرخانه بیاید، فقطاصلاً به این دلیل که شک داشت گوانگهیولما اینجا باشد.
نگاهش روی پیرمردیفرسنگها که مشکوک بهبگوید گوانگهیولما بود قفل شد.
سپس...
==SYSTEM==
«چی میخوای؟»
==SYSTEM==
یک انتقال صدا پرده گوشش را لرزاند.
یـ... یه استاد!
عرق سردی روی بدنش نشست.
برای ارسال پیام صوتی، طرف باید استاد مسلمی میبود.
همین باعث میشد احتمال اینکه او همان «گوانگهیولما» باشد، بیشتر هم بشود.
『عذر میخوام. شبیه یکی از آشناهای قدیمیام بودی.』
پیرمرد نگاهی هشدارآمیز به چون ایگه انداخت، بعد بطریاش را بالا برد و با ولع سر کشید.
چون ایگه سرش را کج کرد.
«واقعاً گوانگهیولما نیست؟ ولی کپ خودشه که...»
ذهنش بیشتر درگیر شد.
درست در همان لحظه...
«ارباب جوان اومدن!»
«چه اتفاق مبارکی! ارباب جوان جاودانه که هیچجا پیداش نبود، بالاخره اومد!»
«کـ-کی؟ همون یارو؟»
همهمهای از هیجان در مسافرخانه به پا شد.
چون ایگه به سمت سر و صدا چرخید و چشمانش گرد شد.
«اون؟ اون ارباب جوان جاودانهست؟»
«قهرمان جوان! خیلی وقته ندیدمتون.»
به محض اینکه چون هوی وارد مسافرخانه شکوفه آلو شد، مهماندار ارشد او با لبخندی گشاد به استقبالش آمد.
«کاسبی که ظاهراً سکهست.»
«هاهاها، همهاش از صدقهسر شماست، قهرمان جوان.»
او از هر کسی در دنیا خوشحالتر بود. کاسبی حسابی رونق گرفته بود و اخیراً چند گروه تاجر حتی سفارشهای عمده داده بودند.
بعد چون هوی به حرف آمد.
«همین الان یه سری خرت و پرت میخوام. میتونی برام جورشون کنی؟»
«همین الان؟»
«آره.»
«پس لطفاً یه لحظه صبر کنید.»
قیافه مهماندار ارشد او جدی شد.
نگاهی به اطراف انداخت و بعد در گوش چون هوی زمزمه کرد.
«لطفاً دنبالم بیاید.»
آنها به طبقه بالا رفتند و پشت دنجترین میز نشستند.
«...چه جور چیزایی میخواید؟»
«گیاهان دارویی و سم.»
چهرهاش خشک شد.
گیاهان دارویی قابل درک بود، اما سم؟
با احتیاط پرسید.
«...سم هم میخواید؟»
«آره.»
مهماندار ارشد او آب دهانش را قورت داد.
پیدا کردن سم کار پردردسری بود.
اما نپرسید چرا.
او و چون هوی دیگر فقط متحد نبودند؛ آنها همرزمانی در یک کشتی بودند.
فقط یک چیز بود که باید میپرسید.
«چه نوعی میخواید؟»
«همهشون رو.»
چشمان چون هوی تاریک شد.
«هـ-همهشون رو؟»
«آره. هر کوفتی باشه قبوله، فقط زهرآگین باشه.»
مهماندار ارشد او سر تکان داد.
«فهمیدم. در سریعترین زمان ممکن، هر چقدر بتونم براتون جمع میکنم.»
چون هوی پوزخند زد.
«پس حسابی روت حساب میکنم.»
چشمان مهماندار ارشد او کمی گرد شد.
«گفت روم حساب میکنه!»
این اولین باری بود که چنین حرفی از چون هوی میشنید.
با احساسی از سرگیجه و شعف، با صدایی هیجانزده جواب داد.
«هاهاها! بسپارش به من!»
در حالی که او میخندید و با چون هوی گپ میزد، ولولهای در مسافرخانه به پا شد.
«اتفاقی برای هوآشان افتاده؟»
«قراره محصول جدیدی بیاد تو بازار؟»
در حالی که فضولهای کنجکاو در حال گمانهزنی بودند...
«من همین الان کار رو شروع میکنم.»
مهماندار ارشد او بلند شد و رفت.
«بالاخره پیدات شد، هان؟»
به جای او، چون یانگگونگ با قدمهایی سنگین نزدیک شد.
بطریای را روی میز کوبید و با اخم نشست.
«کدوم گوری بودی؟»
«سر کار.»
«هوف، کار و زهر مار.»
چون یانگگونگ پوزخند تمسخرآمیزی زد.
«مهمتر از اینا، کِی قراره ورد بعدی هنر آتش شیطانی نه جهان زیرین رو بهم بگی؟»
«با پیروی از فرمان زمین خطر آتش، شخص به شعله مقدس میرسه...»
چون هوی با بیحالی و به راحتی ورد را در فضای باز خواند.
«عوضی دیوونه!»
چون یانگگونگ جا خورد، اما سریع سعی کرد آن را حفظ کند.
«همینقدر بسه، نه؟»
چون هوی مکث کرد.
«چی؟»
چون یانگگونگ با ناباوری خیره شد و بعد اخم کرد.
«فقط یه خط...؟»
«من کِی گفتم قراره همهچیز رو یه جا بهت بگم؟»
«چی؟!»
چون یانگگونگ از شدت کلافگی به لرزه افتاد.
«این دیگه خیلی خسیسبازیه...!»
«اوه؟ پس نمیخوای یادش بگیری؟»
چون هوی دستش انداخت.
لبهای چون یانگگونگ آویزان شد و چشمانش تیز گشت، اما...
«...»
هیچی نگفت.
نه، نمیتوانست چیزی بگوید.
اگر چون هوی به او آموزش نمیداد، هرگز هنر آتش شیطانی نه جهان زیرین را یاد نمیگرفت.
«فعلاً به همین قانع باش.»
چون هوی به چون یانگگونگ که دندان قروچه میکرد نگاه کرد و تکخندهای زد.
«اگه همینطور خوب از مسافرخانه شکوفه آلو محافظت کنی، قسمت بعدی رو هم بهت میگم.»
وقتی چون هوی بلند شد تا برود، ابروی چون یانگگونگ پرید.
«حالا کجا داری میری؟»
«کجا رو دارم برم؟ هوآشان.»
چون هوی نگاهی سرد به او انداخت.
«خودت که گوش داری، مگه نه؟ میدونی اونجا چه خبره.»
«منظورت اون شایعهست که میگه هوآشان شکست خورده؟»
«پس به گوشت رسیده.»
«...واقعیت داره؟»
«به نظرت دروغ میگم؟»
چین و چروک روی پیشانی چون یانگگونگ نقش بست.
با ماندن در مسافرخانه شکوفه آلو، او بیشتر در جریان شایعات دنیای بیرون قرار گرفته بود.
شایعهی شکست هوآشان را شنیده بود، اما...
باورش نکرده بود.
نه، نمیتوانست باورش کند.
«با وجود اون هیولایی که اونجاست، شکست بخورن؟»
با وجود آن جانور در پوست انسان، هوآشان باید ترسناکترین جای دنیا میبود.
چون هوی ایستاد.
«پس تو فقط حواست باشه اینجا امن بمونه.»
«...تچ.»
چون یانگگونگ نوچی کرد.
«فهمیدم.»
«اگه وقتی برگردم اتفاقی افتاده باشه، یا کسی آسیب دیده باشه، خودت میدونی چی میشه، نه؟»
«نگران نباش. تا وقتی من اینجام، مسافرخانه شکوفه آلو امنه. مگه اینکه یه هیولایی مثل تو پیداش بشه.»
«پس هیچ مشکلی پیش نمیاد.»
چون هوی طوری این را گفت که انگار بدیهیترین چیز دنیاست، و بعد از چند قدم برداشتن متوقف شد.
به میز خیره شد.
«شما اونجا دارین چه غلطی میکنین؟»
چون ایگه و جین گه که مخفیانه دنبال آنها به طبقه بالا آمده و پنهان شده بودند، با نگاه چون هوی روبرو شدند و لبخندهای معذبی زدند.
«هـ-هاها. خیلی وقته ندیدیمت.»
«ا-اوه، خیلی وقته ندیدیمت، قهرمان جوان چون هوی.»
«اونقدرام نگذشته.»
با جواب بیتفاوت چون هوی، چون ایگه گلویش را صاف کرد و دهان باز کرد.
«اهم. مهمتر از اینا، باید یه چیزی ازت بپرسم...»
اما چون هوی اصلاً گوش نداد و راهش را کشید که برود.
«صـ-صبر کن ببینم، بچه! فقط میخوام یه چیزی بپرسم.»
همین که چون ایگه دست دراز کرد تا شلوار چون هوی را بگیرد...
«بنال ببینم چیه؟»
چون هوی با لحنی کلافه پرسید.
چون ایگه لبخندی زد و قبل از اینکه در گوش چون هوی زمزمه کند، نگاهی به چون یانگگونگ انداخت.
«اون یارو کیه؟»
«همونیه که از مسافرخونه محافظت میکنه.»
چون ایگه سرش را کج کرد.
«محافظ مسافرخونه؟ پس واقعاً گوانگهیولما نیست...؟»
چشمان چون هوی تاریک شد.
«گوانگهیولما؟ اون دیگه کیه؟»
«یه استاد اعظم تزکیه شیطانی سابق. یه عوضی بیرحم که سه تا فرقه رو با خاک یکسان کرد...»
اوه؟ پس بالاخره بدنام بوده.
چون هوی نگاهی به چون یانگگونگ انداخت.
با اون سطح از مهارت رزمی و یاد گرفتن بخشی از هنر آتش شیطانی نه جهان زیرین، عجیب بود اگه بدنام نمیشد.
«همم، ولی اگه حتی ارشد اعظم اتحادیه گدایان هم اونو نمیشناسه، حتماً خیلی وقته فراموش شده. پس اگه تو مسافرخونه بمونه هیچکس اونو نمیشناسه.»
چون هوی پوزخند زد.
«اگه واقعاً اونقدر بدنام بود، تا الان وحشیبازیش رو درنیاورده بود؟ به نظرت اینطوری ساکت و آروم از یه مسافرخونه محافظت میکرد؟»
«تچ. اینم حرفیه، اما...»
در حالی که چون ایگه همچنان با تردید به چون یانگگونگ نگاه میکرد که مستقیم از بطری مینوشید...
«مهماندار ارشد او؟»
صدایی آشنا به گوش چون هوی رسید.
«این صدا...»
چون هوی چرخید و به طبقه اول نگاه کرد.
در ورودی، چهرهای آشنا ایستاده بود.
«رئیس گروه تاجران باد پرنده؟»