چپتر 150: ورود به یئونان
0وقتی چونخواهد هوی بهمهارتهایی اقامتگاهش برگشت...
«برگشتی؟»
«برادر ارشد، اومدی؟»
شین اوی ونزدیک دانموک لین بهبقچههای او خوشآمد گفتند.
چون هوی نگاهی گذرا به آن دو انداخت و بعد دو شمشیری کهبقچههای در گوشه اتاق گذاشته شده بود را برداشت. با دیدن این صحنه ناگهانینبود که او شمشیرهایش را برمیداشت، شین اوی و دانموک لین جا خوردند و پرسیدند:
«نکنه دوباره میخوای جایی بری؟»
«برادر ارشد، دوباره؟»
«یه ماموریت دارم.»
«تازه همینخواهد الان رسیدی، بازمداره میخوای بزنی بیرون...؟»
«حتی توسسس هم برادر ارشد،پنهان یه ماموریت دیگه...؟»
درست وقتی کهمیکردند آن دو میخواستندچرا صدایشان را بالا ببرند...
سسس...
چون هوی رانشدقیقا رایحه پنهان راهمان اجرا کرد و رفت.
او به سرعت از اقامتگاه خارجاجرا شد و به دروازه اصلی رسید،دروازه جایی که دو نفر منتظرش بودند.
آن دو نفرمیکردند جوک اون وچرا جو گو-ریول بودند.
«منتظرتون بودیم، استاد ارشد.»
«خودمون رو به شما میسپاریم.»
جو گو-ریول با چشمانی درخشان به چون هویرفت نگاه کرد و با احترام دستانش را بهمنتظرش نشانه ادای احترام رزمی به هم گره زد.
«بسیار خب.»
آب دهان جونزدیک گو-ریول با صداییبقچههای قورت داده شد.
او خیلی جوان به نظر میرسید، اما هم جوکدواندوان اون و هم رهبر فرقه هوآشان متقاعد شده بودند کهخورد تا وقتی او اینجاست، دروازه ایلهوا در امان خواهد بود.
«اون دقیقا چه مهارتهایی داره...؟»
در همان لحظه...
تاتادات...
دو نفر دواندوان نزدیک شدند.
یک مرد و یک زن کهاجرا بقچههای نسبتاً بزرگی حمل میکردند. بادروازه دیدن آنها، جو گو-ریول جا خورد.
«چرا اون تائوئیستها این شکلیان...؟»
وضعیتشان اصلاً خوب نبود.
یک چشم مرد کاملاً ورم کرده ولحظه بسته شده بود، طوری که به نظرنسبتاً میرسید نمیتواند با آن جایی را ببیند.
و زن، با وجود زیباییاش، کبودیهای واضحیکرد روی دستها و پشت گردنش داشت کهرسید حتی لباس فرمش هم نمیتوانست آنها را بپوشاند.
«...واقعاً همینحمل سه نفرآنها کافی هستن؟»
درست زمانی که بذر کوچکیمرد از شک در دل جومیکردند گو-ریول شروع به جوانه زدن کرد...
«استاد ارشد.»
«ما کاملاً آمادهایم.»
آن دو نفر، جوک گومخورد و سول ران، جلوی چون هویخوب ایستادند و بقچههایشان را مرتب کردند.
«سریع جمعوجور کردین.»
چون هوی با رضایت گفت.
از زمان ورود به هفتپنهان دروازه شکوفه آلو، نگرش آناقامتگاه دو کمی تغییر کرده بود.
چون هوی پوزخندی زد.
«همونطور که فکر میکردم،شدند آدما باید حس بحران روحمل با تمام وجودشون لمس کنن.»
تا همین اواخر، جوک گومداره و سول ران دماغشان رانزدیک بالا میگرفتند و خیلی مغرور بودند.
و دلیل خوبی هم داشتند؛ در میان شاگردان نسل دوم،اقامتگاه آنها مدتها بیرقیب بودند و با افزایش نیروی درونیشان به لطفمنتظرتون مصرف قرص پلاتین، لابد احساس میکردند که دنیا در دستانشان است.
اما دیگر اینطور نبود.
آنها پس از دیدنشدند چون هیانگ و دانموک لینحمل متوجه کاستیهای خود شده بودند.
مهارت خردکننده چون هیانگ.
و تماشای صعودرانش سریع دانموک لیناجرا با چشمان خودشان.
تازه آن موقعمیکردند بود که باچرا واقعیت کنار آمدند.
آنها هنوزدواندوان خیلی تا سطحمرد مطلوب فاصله داشتند.
چون هوی در حالی که بههمان چشمانشان نگاه میکرد که اکنون بامرد ارادهای قویتر از قبل میسوخت، لبخندی زد.
«حس کردینسسس تمریناتتون کافیرایحه نبوده، نه؟»
«با تمام وجودمون حسش کردیم.»
«ما مست قدرت قرص پلاتینمرد شده بودیم و یادمون رفتمیکردند که نیروی درونی همهچیز نیست.»
«بالاخره سر عقل اومدین. پسداره بیاین بریم اون چیزایی کهنزدیک کم دارین رو پر کنیم.»
جوک گوم و سول ران دقیقاًاجرا نفهمیدند منظور چون هوی چیست، اما دراصلی پاسخ سرشان را بالا و پایین بردند.
«متوجه شدم.»
«بله، فهمیدم.»
با شنیدن پاسخهایشان،دقیقا چون هوی راضیهمان به نظر میرسید.
سپس روسسس به جو گو-ریولپنهان کرد و گفت:
«پس راه بیفتیم.»
یئونان، در شانشی.
اینجا مدتها مکانی پر از آثار باستانی بودرفت که با رفت و آمد مردمی که برایمنتظرش گشت و گذار میآمدند، شلوغ و پرهیاهو میشد...
اما اکنون، خیابانهایمیکردند یئونان به طرز عجیبیتائوئیستها سرد و ساکت بودند.
دلیلش ساده بود.
رزمیکارانی مسلح به شمشیر، تیغه وهمان نیزه که از خود نیت قتلمرد ساطع میکردند، آزادانه در خیابانها پرسه میزدند.
«اینجا عملاً یه میدون جنگه.»
چون هوی با رسیدن به یئونان، درتائوئیستها حالی که به افرادی که در حالکاملاً قدم زدن بودند نگاه میکرد، با تمسخر خندید.
رزمیکاران در خیابان با نگاههایی تهدیدآمیز به یکدیگربزرگی خیره میشدند، هرگز گارد خود را پایین نمیآوردندوضعیتشان و آماده بودند تا در هر لحظه حمله کنند.
فضا چنان متشنج بود که حتیهمان یک برخورد کوچک شانه هم میتوانست جرقهبقچههای یک مبارزه با شمشیر را روشن کند.
«جای تعجبسسس نیست کهرایحه اینقدر عجله داشتن.»
درست زمانی که چونآنها هوی داشت دلیل عجلهشکلیان جو گو-ریول را درک میکرد...
«دوباره اون حرومزادهها...»
جو گو-ریولخواهد لب پایینشمهارتهایی را گاز گرفت.
او از اینکه به لطف عجله کردنشان فقط در عرضاقامتگاه پنج روز رسیده بودند احساس آرامش میکرد، اما وضعیت ازریول زمانی که او آنجا را ترک کرده بود، بدتر شده بود.
«حالا اونحمل حرومزادهها خیابونهاآنها رو تصرف کردن.»
این آندواندوان یئونانی نبودشدند که او میشناخت.
اینجا قبلاً مکانی لبریزمهارتهایی از جمعیت بود، پرتاتادات از خنده و پچپچ...
حالا هیچسسس اثری ازرایحه آن روزها نبود.
مردمی که روزگاری میخندیدند و صحبت میکردند، اکنون دروضعیتشان خانههایشان پنهان شده بودند، از محیط بیرون میترسیدند وطوری رزمیکارانی را که خیابانها را تسخیر کرده بودند، تماشا میکردند.
نقشها کاملاً برعکس شده بود.
«اشکالی نداره. هنوز دیرمهارتهایی نشده. میتونیم همهچیز رو بهدواندوان همون شکلی که بود برگردونیم.»
جو گو-ریول به جوکرایحه گوم، سول ران ورفت چون هوی نگاه کرد.
«با حضور اینا اینجا...»
در حالیدواندوان که خشمششدند را فرو میخورد...
«باورم نمیشهخواهد یئونان به اینداره روز افتاده باشه...»
جوک گومسسس در کناررایحه او آهی کشید.
او در گذشته زمانی که بهچرا گروه تاجران باد پرنده کمک میکرد،نبود چند باری از یئونان دیدن کرده بود.
هرگز تصور نمیکردنزدیک که اینجا بهبقچههای چنین روزی بیفتد.
«این خیلی بده.»
سول رانسسس بینیاش رارایحه چین داد.
آنها هنوز حتی وارد خیابانخورد نشده بودند، اما نیت قتل ازخوب همین حالا بدنش را سوراخ میکرد.
اگر او به عنوان یک رزمیکاربقچههای چنین حسی داشت، برای کسانی که مهارتهایچرا رزمی نداشتند اوضاع چقدر باید وحشتناک میبود؟
او با ترحم در چشمانشداره به مردمی که در خانههایشاننزدیک پنهان شده بودند نگاه کرد.
«استاد ارشد.»
«دقیقاً.»
چون هویدواندوان با حرفهایشدند او موافقت کرد.
«برای همین اومدیم اینجا.»
سپس رو به جورایحه گو-ریول کرد که دررفت حال فرو خوردن خشمش بود.
«دروازه ایلهوا کجاست؟»
«دنبال من بیاین.»
وقتی جو گو-ریول که با خشم بهلحظه افراد در حال پرسه زدن در خیابانهانسبتاً خیره شده بود، قدمی به جلو برداشت...
«اون یارو از دروازه ایلهواست...»
«اونا...!»
«...از فرقه هوآشان هستن؟»
تمام نگاههاخواهد به سمتمهارتهایی آنها چرخید.
مخصوصاً رزمیکارانی که نیت قتل از خود ساطعرفت میکردند؛ وقتی لباسهای فرم فرقه هوآشان را دیدند،منتظرش جا خوردند و کمی به عقب قدم برداشتند.
«همونطور کهحمل از فرقهآنها هوآشان انتظار میرفت!»
جو گو-ریول احساس رضایت کرد.
اینها همان افرادی بودند که نیتهمان قتل ساطع میکردند و آماده بودند تابقچههای در لحظه ظهورش به او آسیب برسانند.
اما حالا، داشتند عقبنشینی میکردند.
«تصمیم درستیحمل بود کهآنها درخواست کمک کردم.»
قدمهای جو گو-ریول مطمئنتر شد.
بعضی از رزمیکاران اخممهارتهایی کردند و به او خیرهدواندوان شدند، اما فقط همین بود.
وقتی چشمشان به دائوئیستهایی باپنهان لباسهای هوآشان افتاد، خودشان را جمعوجورخارج کردند و راه را باز کردند.
با ادامه مسیر،میکردند گروه خیلی زودچرا به دروازه ایلهوا رسید.
«...واقعاً همینجاست؟»
چون هوی اخم کرد.
دروازه ایلهواسسس اصلاً وضعیترایحه خوبی نداشت.
دروازه اصلی خرد و خاکشیر شده بود،تائوئیستها انگار که درگیریهای زیادی به خود دیده بود،ورم و صدای ناله از داخل به گوش میرسید.
«بله، همینجاست.»
جو گو-ریولخواهد با لبخندیمهارتهایی تلخ جواب داد.
«لطفاً یکسسس لحظه همینجارایحه منتظر بمونید.»
به محض اینکه حرفش تمام شد،چرا جو گو-ریول از میان دروازه شکسته داخلچشم شد و با صدای بلند فریاد زد:
«پدر!»
یک نفرخواهد با عجلهمهارتهایی به بیرون دوید.
او جوسسس سونگ بود،رایحه ارباب دروازه ایلهوا.
«گو... گو-ریول؟!»
با دیدن جو گو-ریول،شدند طوری تلوتلو خورد کهبزرگی انگار پاهایش خالی کرده باشند.
«پـ... پدر! حالت خوبه؟»
وقتی جو گو-ریول نزدیکرایحه شد، جو سونگ یقه اوسرعت را چسبید و فریاد زد:
«پسرهی احمق!حمل تا الانآنها کجا بودی؟!»
«را... راستش...»
«یهو غیبت زد،دقیقا فکر کردم بههمان دست اونا کشته شدی!»
ارباب دروازهسسس لبش رارایحه محکم گاز گرفت.
اگر این کار راآنها نمیکرد، هر لحظه ممکنشکلیان بود زیر گریه بزند.
با دیدن حلقهزدن اشکشدند در چشمان پدرش، بغض گلویحمل جو گو-ریول را هم فشرد.
«...متأسفم.»
وقتی جو گو-ریول سرش راپنهان پایین انداخت، ارباب دروازه یقهاشاقامتگاه را رها کرد و پرسید:
«...کجا رفته بودی؟»
«رفتم هوآشان.»
«هوآ... هوآشان؟!»
ارباب دروازه از جا پرید.
«برای چی رفتی اونجا؟»
«درخواست کمک کردم.»
«پیش خودت چی فکر کردی! خودتهمان میدونی هوآشان الان چقدر سرش شلوغه،مرد اونوقت رفتی اینهمه دردسر درست کردی...»
«پدر! واقعاًسسس الان اینرایحه چیزا مهمه؟»
این بار،حمل جو گو-ریول صدایشخورد را بالا برد.
در حقیقت، اینطور نبود کهمرد ارباب دروازه نتواند به هوآشانمیکردند برود. او خودش نخواسته بود.
او زمانی توسط جاودانه هو گونگ نجات یافتهتاتادات بود و از آن زمان با انجام وظایفش بهعنوانمیکردند یک فرقه سکولار، در حال ادای آن دین بود.
او باورسسس داشت کهرایحه این مسئولیت اوست.
به همین دلیل به شدتخورد بیمیل بود که برای چنیناصلاً چیزی دست به دامن هوآشان شود.
اما نگاهدواندوان جو گو-ریول بهمرد قضیه فرق میکرد.
دروازه ایلهوا یک فرقه سکولارداره زیرمجموعه هوآشان بود. قرض گرفتننزدیک قدرت آنها چه ایرادی داشت؟
علاوه بر این...
«جون شاگردامون در خطره. واقعاً میخوای فقطتائوئیستها به خاطر اینکه نمیخوای بیشتر به هوآشانکاملاً مدیون بشی، روی این قضیه چشم ببندی؟»
دروازه ایلهوادواندوان برای اوشدند ارزشمند بود.
ارباب دروازهخواهد رویش رامهارتهایی برگرداند و گفت:
«...خودمون میتونیم از پسش بربیایم.»
«برای همینهحمل که بهآنها این روز افتادیم؟»
درست زمانی کهنزدیک بحث پدر وبقچههای پسر داشت بالا میگرفت...
«همم، اوضاعخواهد خرابتر از چیزیهداره که فکر میکردم.»
صدایی آرام به گوش رسید.
ارباب دروازهحمل با تعجبآنها سرش را چرخاند.
بیرون از دروازه خردشده،شدند سه مرد و زن باحمل لباسهای فرم هوآشان ایستاده بودند.
«اون منگولهها...»
چشمانش گشاد شد.
منگولههایی به شکل شکوفه آلو کهچرا از شمشیرهایشان آویزان بود، فقط میتوانستنبود متعلق به محافظان شمشیر شکوفه آلو باشد.
«...شما از هوآشان اومدید.»
«دقیقاً.»
چون هویسسس با نیشخندیرایحه وارد شد.
ارباب دروازه از دیدن مردخورد جوانی که جلوتر از محافظان شمشیرخوب شکوفه آلو وارد شد، دستپاچه شد.
سپس محافظاندواندوان نیز به دنبالمرد او وارد شدند.
«بودای بیکران.خواهد من جوک گومداره از هوآشان هستم.»
«بودای بیکران.سسس من سولرایحه ران هستم.»
وقتی آن دو با تعظیم بهچرا او ادای احترام کردند، ارباب دروازهنبود با عجله متقابلاً ادای احترام کرد.
«من جودواندوان سونگ هستم،شدند ارباب دروازه ایلهوا.»
در همان لحظه،دقیقا چون هوی نگاهیهمان به اطراف انداخت.
ارباب دروازهسسس به سرعت اوپنهان را برانداز کرد.
«کسی که محافظانمیکردند شمشیر شکوفه آلوچرا پشت سرش راه میرن...»
او بلافاصلهدواندوان به کمرشدند جوان نگاه کرد.
اما دو شمشیریدقیقا که آنجا آویزانهمان بودند، هیچ منگولهای نداشتند.
«...تا حالا ندیده بودمش.»
حتی وقتی یک سال پیشخورد به هوآشان رفته بود، هرگزاصلاً چنین شخصی را ندیده بود.
«نام دائوئیستیدواندوان شما چیه،شدند قهرمان جوان؟»
«چون هوی.»
چون هویسسس با بیخیالیرایحه جواب داد.
«نسل چونجا؟»
ارباب دروازه نفسش راشدند حبس کرد و آب دهانشحمل را به سختی قورت داد.
نسل چونجا به این معنا بود که اوتاتادات یک شاگرد نسل اول هوآشان است، کسی کهحمل مقدر شده در آینده فرقه را رهبری کند.
«تو این سن؟»
ارباب دروازه به سرعتآنها دستانش را به نشانهشکلیان احترام به هم گره زد.
«به دروازهدواندوان محقر ماشدند خوش اومدید.»
او در حالی کهمهارتهایی به آنها خوشآمد میگفت،تاتادات لبخند تلخی به لب داشت.
اینکه یک شاگرد نسل اول و محافظانکرد شمشیر شکوفه آلو برای کمک آمده بودند افتخارنفر بزرگی بود، اما وضعیت فعلی اصلاً ایدهآل نبود.
«عذرخواهی میکنم که بهآنها خاطر شرایط پیشاومده، نمیتونم استقبالوضعیتشان شایستهای از شما داشته باشم.»
«منم یهدواندوان کم توشدند ذوقم خورده.»
چون هوی اصلاًدقیقا خودش را درگیرهمان تعارفات رسمی نکرد.
او اینهمه راه را تاپنهان دروازه ایلهوا نیامده بود تااقامتگاه فقط گشتوگذار کند و استراحت کند.
اما حالا بهمیکردند نظر میرسید کهچرا همین هم غیرممکن باشد.
«کاریش نمیشه کرد.»
«شرمندهام.»
ارباب دروازهسسس سرش رارایحه پایین انداخت.
چون هویحمل نگاهی به اوخورد انداخت و گفت:
«مهمتر از اون،نزدیک الان کیا بهبقچههای دروازه ایلهوا گیر دادن؟»
«...نکنه قصد دارید باهاشون بجنگید؟»
با این سؤال،رانش نیشخندی روی لبهایاجرا چون هوی نشست.
«معلومه که قراره لهشون کنم.»
«لـ... لهشون کنید؟»
ارباب دروازه جا خورد.
نه تنها انتخاب کلماتش اصلاًپنهان در شأن یک دائوئیست نبود، بلکهخارج معنای پشت آنها حتی تکاندهندهتر بود.
«...فقط سه نفر کافی نیست.»
چون هوی خندید.
«نیازی نیستخواهد نگران اینمهارتهایی چیزا باشی.»
«امـ... اما اونا خطرناکن.»
«اونا؟»
چشمان چون هوی باریک شد.
«پس فقط یه گروه نیستن.»
ارباب دروازه اخم کرد.
اخیراً، چندین فرقهمیکردند جدید در یونانچرا سبز شده بودند.
«در مجموع سه تا هستن.»
«عالیه.»
برقی درسسس چشمان چونرایحه هوی درخشید.
«کجان؟»
«خب...»
صدای ارباب دروازه ضعیف شد.
حتی اگر هوآشان محافظان شمشیر شکوفهاجرا آلو را فرستاده بود، باز همدروازه برای فقط سه نفر خیلی زیاد بود.
«هوآشان همین تازگیها تعداد زیادیخورد از محافظهاش رو از دستاصلاً داده... و حالا قربانیهای بیشتر...»
او نمیتوانست خودش راشدند راضی کند که اینبزرگی را به زبان بیاورد.
«تالار ببر سیاه،دقیقا دروازه بید شبحهمان و قلعه سوهونگ.»
جو گو-ریولسسس به جایرایحه او جواب داد.
«گو-ریول!»
ارباب دروازهدواندوان او راشدند سرزنش کرد، اما...
«خوبه.»
چون هویسسس راضی بهرایحه نظر میرسید.
حالا که تا اینجاآنها آمده بودند، بهتر بودشکلیان سریع کلک کار را بکنند.
«میدونی کجان، درسته؟»
«البته.»
«پس از نزدیکترینشون شروع میکنیم.»