چپتر 706: ظهور ارباب مشت فرمهای بیشمار
0این پیرمرد، جاودانه هیون سانگ، هم مثل هر شاگردمیتونه سادهلوح دیگری، یکی از آن بیشمار افرادی بود که باکشید رویاهای خام یادگیری هنرهای رزمی به فرقه کوه هوآشان پیوست.
بعد، از روی شانس محض، چشم رهبر فرقه آن زمان، جاودانهدارد هو گونگ را گرفت و در کمال تعجب به شاگرد ارشدهیچ او تبدیل شد و در نهایت، خودش به مقام رهبر فرقه رسید.
راستش را بخواهید،نمیآمد این اصلاً چیزی نبودرهبری که آن پیرمرد میخواست.
خودش هم خوب میدانست که اصلاًاما جنس و خمیره لازم برای رهبرهستی فرقه کوه هوآشان بودن را ندارد.
اگر از استعداد رزمیاشلجبازش میپرسیدید، چیزی جز یکهستی حد متوسط و پیشپاافتاده نبود.
اگر میپرسیدید که آیا درمیپرسیدید چیز دیگری برتری دارد، با اطمیناندارد میشد گفت که مطلقاً هیچچیز نداشت.
ارزیابی این دنیاینمیآمد لعنتی هم ازمیتونه او همین بود.
هیچ لقب قابلتوجهی نداشت،گانگ هیچ شهرتی که بشودلجبازش از آن حرف زد.
وقتی برای اولین بار قدم به دنیای رزمی گذاشت، زیر سایه ظهورنتوانست «نه استان و سه قلمرو» که دنیا را لرزاند، محو شد وآلو بعد از آن هم هرگز چیز خاص و برجستهای از خودش نشان نداد.
اینکه چنیناگر آدم بیدستوپاییرزمیاش رهبر فرقه باشد...
کاملاً مضحک و بیمعنی بود.
به همینداشت خاطر، مدام بهبودند استادش التماس میکرد.
کسی که لیاقت مقام رهبرکوتاه فرقه را داشت او نبود، بلکهکنه هیون دو یا هیون گانگ بودند.
اما استاد لجبازش کوتاه نمیآمد.
«تو تنها کسینمیآمد هستی که میتونهمیتونه هوآشان رو رهبری کنه.»
او هرگزداشت نتوانست دلیل اینبودند حرف را بفهمد.
اما به خاطر همین یککوتاه جمله، او رهبر فرقه شدرهبری و برای مدتی طولانی زجر کشید.
مرگ هیوناگر گانگ و محافظانمیپرسیدید شمشیر شکوفه آلو.
و به دنبالنمیآمد آن، افول حقارتبارمیتونه فرقه کوه هوآشان.
اما چیزی که بیشتر از همه او را بهکوتاه ورطه ناامیدی کشاند، این حقیقت بود که حتی دربفهمد چنین وضعیت اسفناکی هم کاملاً بیقدرت و ضعیف بود.
در نتیجه، روحاستاد و روانش روزنمیآمد به روز پژمردهتر میشد.
انگار همهچیز به این دلیل به گندپیشپاافتاده کشیده شده بود که او، و نه هیونمطلقاً دو یا هیون گانگ، رهبر فرقه شده بود.
مثل اولین دکمهنمیآمد لباسی که اشتباهمیتونه بسته شده باشد.
به همین خاطر، بارها و بارهااما میخواست از مقام رهبر فرقه استعفاهستی دهد و در کمال ناامیدی تسلیم شود.
اما در نهایت،استاد این درد رانمیآمد در درونش تحمل کرد.
او نمیتوانست در حالی که هوآشان در حالآیا فروپاشی بود، دست به چنین کار بیشرمانهای بزندهیچچیز و همه را برای آرامش خاطر خودش رها کند.
و اینگونه، بدون اینکه قلب سوزان و پرکنه از دردش را به کسی نشان دهد، برایکشید مدتی طولانی فرقه کوه هوآشان را اداره کرد.
در میان تمامبلکه این تاریکیها، او سرانجاماستاد یک امید پیدا کرد.
چون هوی، همان بچهایلجبازش که از هیون گانگهستی به جا مانده بود.
آن بچه کوچک نه تنها فرقه در حالآیا فروپاشی کوه هوآشان را از جا بلند کرد،هیچچیز بلکه باعث شد تا بالاتر از همیشه اوج بگیرد.
و حالا.
«این همونداشت سی درصدیه کهبودند قایم کرده بودی؟»
رهبر فرقه بالاخره اینلجبازش افکار و توهمات راهستی از ذهنش بیرون ریخت.
با فرود آمدن روی زمین و قرارپیشپاافتاده گرفتن پاهایش روی خاک، نگاهش فضای درگفت حال لرزشِ یک متریِ مقابلش را شکار کرد.
امواجی از هوای متلاطم.
از هرداشت طرف، رزمیکاران مشتهایشانبودند را پرتاب میکردند.
و...
«لگد شکافنده آسمان!»
«نابودی ستاره در حال سقوط!»
لگد ظریف اما مرگبار جنگسالار سهپااما هوا را شکافت و در کنارش،هستی نیزه بلند شبح خندان فضا را درید.
فضا از ایناستاد انرژی مهیب بهنمیآمد نقطه جوش رسید.
دقیقاً در همان لحظهرزمیاش بود، در حالی که هرچیز حمله به سرعت نزدیک میشد.
ناگهان.
سوووش—
آستین رهبراما فرقه بهلجبازش آرامی تکان خورد.
و بااگر صدایی ظریفرزمیاش در هوا پیچید.
لحظهای بعد.
«...»
سکوت مطلق فضا را بلعید.
هیاهوی هوای لهشده،استعداد امواج ضربهای که ازپیشپاافتاده هر طرف فوران میکردند...
همه ناپدیدکوتاه شدند، بدونتنها هیچ صدایی.
یک وضعیت به شدت گیجکننده.
در آن لحظه، انگار که زمان متوقف شدههستی باشد، قبل از اینکه جنگسالار سهپا و شبحمدتی خندان حتی بتوانند چشمانشان را از تعجب گشاد کنند...
اسلایییس—
یک خط طولانی ازتنها شانه چپ تا پایینکنه کمر راستشان کشیده شد.
«لعـ... لعنتی!»
«آخ!»
آن دو با زخمهای عمیقی رویمتوسط سینههایشان، با عجله به زانو افتادنداطمینان و برای نفس کشیدن به خسخس افتادند.
رهبر فرقهکوتاه از بالا بههستی آنها نگاه کرد.
جنگسالار سهپا و شبح خندان.
به عنوان دو نفر از شش مهمان افتخاری قبیله هوانگبو،رهبری آنها متخصصان عالیرتبهای بودند که خودِ قبلی او حتی برایمرگ روبرو شدن با یکی از آنها هم باید جان میکند.
اما تنها در چند تبادل ضربه، مجبور شدندآیا در برابرش به زانو درآیند و رهبر فرقه بهنداشت عنوان پیروز میدان، با اقتدار به آنها نگاه میکرد.
«...لعنت بهش!»
«چطور نیرویداشت درونیش میتونهگانگ اینقدر عظیم باشه؟»
جنگسالار سهپااما و شبح خندانکوتاه به لرزه افتادند.
این نتیجه احساس واضحِرزمیاش اختلاف سطح قدرت رزمیآیا در جریان نبرد بود.
در همان زمان بود.
غــــرش—
ابرهای تاریکی که آسمان را پوشانده بودند، رعدهستی و برقی عمیق سر دادند و حسی ازمدتی یک شومِ قریبالوقوع را در فضا پخش کردند.
ضیافتی از تکههای رعدرزمیاش و برق در میانآیا ابرهای تاریک به رقص درآمد.
آنها به وضوح حضورشان را به رخرهبری میکشیدند، انگار که هر لحظه آماده بودندطولانی تا بارانی سیلآسا بر سر این مورچهها ببارند.
همزمان، هرداشت سه نفر سرهایشانبودند را بالا آوردند.
حالت چهرههایشان کاملاً متضاد بود.
چهره رهبر فرقه در هم رفت وپیشپاافتاده سفت شد، در حالی که صورت جنگسالارگفت سهپا و شبح خندان از خوشحالی روشن شد.
لحظهای بعد.
غـــــرررررش!
با صدای مهیباستاد رعد، یک صاعقهنمیآمد به زمین برخورد کرد.
روی زمینیاگر که صاعقه بهمیپرسیدید آن خورده بود...
گرد و غبارنمیآمد غلیظی به هرمیتونه طرف زبانه کشید.
درون آن گردبلکه و غبار، رهبر فرقهاستاد آن را حس کرد.
یک حضوراما عظیم و کوهپیکرکوتاه ظاهر شده بود.
حضوری در سطحی که حتیمیپرسیدید قلمرو فعلی او هم نمیتوانست جزئیاتشدارد را به طور کامل درک کند.
«این یکی...»
عرق سردیداشت روی دستانگانگ رهبر فرقه نشست.
حضور ساطعشده از آن سایه عظیمینمیآمد که در میان گرد و غبارنتوانست سوسو میزد، به شدت آشنا بود.
چون او یکی از همان چهرههاییمتوسط بود که وقتی برای اولین باراطمینان قدم به دنیای رزمی گذاشت، دیده بود.
«ارباب مشت فرمهای بیشمار!»
درست در همانبلکه لحظهای که این لقباستاد را به یاد آورد...
وووش!
تندبادی وحشی، همراه با یک انرژی مهیب رهاآیا شد و در یک چشم به هم زدن،هیچچیز تمام آن گرد و غبار تیره را کنار زد.
بلافاصله پسکوتاه از آن،تنها چهرهای نمایان شد.
پیرمردی باداشت هیکلی غولپیکرگانگ و سری طاس.
«هاهاهاها! عجباما ضربه شمشیرلجبازش بینظیری بود!»
ارباب مشت فرمهای بیشمار بهمیپرسیدید رهبر فرقه نگاه کرد وبرتری زیر خندهای از ته دل زد.
برای لحظهای،کوتاه جنگل بهتنها شدت لرزید.
نه تنها کسانی که مستقیماً با این غرشلجبازش شیر مهیب روبرو بودند، بلکه حتی بقیه افرادینتوانست که درگیر نبردهای خونین بودند هم از جا پریدند.
لحظهای بعد.
هوووک!
رهبر فرقه بدوننمیآمد هیچ تردیدی شمشیرشمیتونه را تاب داد.
او که میدانست تکنیک صوت پنهان در غرش شیرِ حریف،نمیآمد قصد دارد به ذهن تائوئیستهای کوه هوآشان نفوذ کند، دستشمدتی را دراز کرده بود تا آن را سریعاً قطع کند.
اما...
کلنگ!
دست ارباب مشت فرمهای بیشمار، که بهرهبری بزرگی درِ یک دیگ آهنی بود، ضربهطولانی شمشیرِ در حال نزدیک شدن را مسدود کرد.
آن همداشت فقط باگانگ قدرت فیزیکی بدنش!
شکل کف دستی که حمله رهبرنمیآمد فرقه را دفاع کرده بود، بهنتوانست شدت عجیب و غریب به نظر میرسید.
آیا مشت بودای آرهات شائولین، که میگفتندپیشپاافتاده در گذشته کف دست شن آهنین را تامطلقاً مرز نهاییاش تمرین داده بود، چنین دستی داشت؟
دستش پوشیده از انواع و اقسام جای زخمها بودنتوانست و پینههای متراکم روی آن چنان سیاه به نظرمحافظان میرسیدند که انگار از جنس آهن سرد دههزار ساله بودند.
سپس، دستداشت غولپیکرش تیغه شمشیربودند را محکم گرفت.
و بعد...
«با تمام قدرتت بیا جلو.»
ارباب مشت فرمهای بیشمار، با لبخندیمیتونه محو، کل تیغه را به سمت خودشمدتی کشید و او را به پرواز درآورد.
این نه یکبلکه فرم بود واما نه یک هنر رزمی.
او فقط بااستاد قدرت خالص بدنش اینتنها پرتاب را انجام داد.
یک روشاگر به شدترزمیاش وحشیانه و خام.
اما رهبر فرقه که به هوا پرتابرهبری شده بود، چنان شوکی را احساس کردطولانی که انگار ذهنش به شدت تکان خورده است.
«این دیگه چه جور قدرتیه...!»
رهبر فرقه که توسط این نیروینمیآمد عظیم به بیرون کشیده شده بود، بهدلیل سرعت بدنش را به جریان نیرو سپرد.
پس از حدود ده فوت پرواز در هوا،آیا انرژیای را که به کل بدنش ضربه زده بودنداشت پخش کرد و سپس بلافاصله آن را منفجر کرد.
بنگ!
لباس فرمشداشت باد کرد وبودند لبههایش پاره شد.
تکنیکی که ازاستاد اصول انحراف شکوفهها وتنها اتصال شاخهها استفاده میکرد.
رهبر فرقه پس از دفع فشاری که سعی در خردبرتری کردن بدنش داشت، انرژی را در نقطه طب سوزنی یونگچئونلعنتی در کف پاهایش فعال کرد تا بدنش را متوقف کند.
ساراک—
درست در همان لحظه که رهبر فرقه،استاد که مثل گلوله توپ با قدرت بهرهبری پرواز درآمده بود، به نرمی فرود آمد.
«دفع کردن ضربهاستاد با اصول انحرافنمیآمد شکوفهها و پیوند شاخهها.»
صدای سنگینی درستاستعداد از روبروی اومتوسط به گوش رسید.
ارباب مشت فرمهای بیشمار، که با تکنیک حرکتی در حد معجزهبفهمد به دنبال رهبر فرقه که به سرعت در حال پرواز بوددنبال دویده بود، در حالی که ریشش را نوازش میکرد، حرف زد.
«همونطور که از یهگانگ رهبر فرقه از اتحادلجبازش نه فرقه انتظار میرفت.»
برای یکاما لحظه، لبهای رهبرکوتاه فرقه تکان خورد.
یک لحظه بسیار کوتاه بود.
رهبر فرقهکوتاه بلافاصله لبهایش راهستی به حرکت درآورد.
«خودت هم بدک نیستی.»
برخلاف کلمات آرامش،استاد رهبر فرقه درنمیآمد درون احساس عجیبی داشت.
کی تااگر حالا چنینرزمیاش حرفهایی شنیده بود؟
بیشتر آدمهایی که میدید، فقط بهمیتونه این دلیل که رهبر فرقه کوه هوآشانمدتی بود، با او با احترام رفتار میکردند.
با این حال،بلکه میدانست که مهارتشاما را قبول ندارند.
چطور میتوانست نداند؟ آن نگاهکوتاه بالا به پایین و تحقیرآمیز درکنه چشمانشان و لحنشان کاملاً مشخص بود.
اما حالا،اگر به رسمیترزمیاش شناخته شده بود.
آن هم توسط یک متخصص عالیرتبه که زمانی فقط با دیدنشبفهمد او را تحسین میکرد؛ به عنوان یک رزمیکار که لیاقت رهبریدنبال یکی از فرقههای اتحاد نه فرقه را دارد، پذیرفته شده بود.
«همم؟»
ارباب مشت فرمهایاستاد بیشمار سرش رانمیآمد کمی کج کرد.
«انگار یه جورایی خوشحالی.»
«به خاطرکوتاه اینه کهتنها حریفم تویی.»
«منو میشناسی؟»
«خیلی وقتاما پیش، یهلجبازش بار دیدمت.»
«اوه. که اینطور.»
ارباب مشت فرمهاینمیآمد بیشمار با چهرهای معذبرهبری پشت سرش را خاراند.
«خب، شرمنده.داشت اصلاً نمیتونمگانگ به یاد بیارمت.»
«طبیعیه.»
رهبر فرقه با آرامش گفت.
او درک میکرد.
آن زمان، او هیچگانگ فرقی با یک تائوئیست رهگذرکوتاه از فرقه کوه هوآشان نداشت.
«اما حالااما دیگه منو یادتکوتاه میمونه، مگه نه؟»
با کلمات پر از اعتماد به نفسپیشپاافتاده رهبر فرقه، ارباب مشت فرمهای بیشمار سرشگفت را محکم تکان داد و جواب داد.
«قبول دارم.»
فضای اطرافش دچار اعوجاج شد واما باد متراکم و رعد و برقهستی آبی رنگی شروع به وزیدن کرد.
این پیشدرآمدی برای تکنیکلجبازش داخلی مخفی قبیله هوانگبو، هنرمیتونه پادشاه باد رعد لاجوردی بود.
لحظاتی بعد.
وووونگ—
باد و رعد، تمام بدنشبودند را مثل زره الهی یکنمیآمد خدای آسمانی در بر گرفت.
«لقب رزمیات حتماً حک میشه.»
رعد و برق آبی به طور مداومپیشپاافتاده در دستان ارباب مشت فرمهای بیشمار جرقهگفت میزد و قدرت مشتش را تولید میکرد.
موجی از انرژی که حتی نیتمیتونه قتل و نیت تیزی که ازجمله همه جهات هجوم میآورد را میبلعید.
لحظهای که قدرت جمع شده دراما آن مشت تجلی پیدا کرد، انگارهستی این کوه قرار بود فرو بریزد.
رهبر فرقه با چشمانیلجبازش گود رفته، شمشیر الهی مهمیتونه بنفش خود را بالا برد.
در حالی که گردش بزرگ به سرعتپیشپاافتاده در جریان بود، موجی بنفش رنگ از تماممطلقاً بدنش به بیرون فوران کرد و پخش شد.
«بر من،کوتاه و برتنها این دنیا.»
همزمان با این حرف،گانگ یک بار پایش رالجبازش محکم به زمین کوبید.
بوم!
زمین فرو رفت ورزمیاش موج متراکمی از انرژیآیا به همه جهات پخش شد.
لحظه بعد،کوتاه بدنش بهتنها جلو پرتاب شد.
مثل بادی کهبلکه رعد و برق رااستاد در آغوش گرفته باشد.
مشت هجومی او بادلجبازش و رعد وحشیانهای را تجلیمیتونه داد که فضا را میشکافت.
انگار که میخواستاستعداد همه چیز را درپیشپاافتاده این حوالی نابود کند.
همزمان، بدنکوتاه رهبر فرقهتنها هم تار شد.
از شمشیر الهی مه بنفش در دستش،استاد همراه با انرژیاش، تکنیک شمشیر مه بنفش،رهبری فرم دوم، سایه گل رودخانه کوهستان شکوفا شد.
بلافاصله، نوک شمشیرش امتداد یافت.
و موجی ازاستعداد نور غروب خورشیدمتوسط را به وجود آورد.
کواااااانگ!
تمام کوه به شدت لرزید.
با این لرزش، حرکات رزمیکاران قبیله هوانگبوتنها و تائوئیستهای فرقه کوه هوآشان که دربفهمد میان یک نبرد وحشیانه بودند، متوقف شد.
غرش—
«...چـ-چی!»
جین گه که از بالایبودند دره مشغول تماشای نبرد بود،نمیآمد از شدت شوک به خود لرزید.
«ایـ-این ارباباما مشت فرمهایلجبازش بیشماره، قهرمان بزرگ.»
او با دستپاچگی گفت.
چارهای نداشتکوتاه و حقتنها داشت بترسد.
این حضور یک متخصص برتر بود کهاستاد زمانی قبیله هوانگبو را تا حدی بالا کشیدهکنه بود که بتواند با قبیله جگال رقابت کند.
اما برخلاف هیاهوی او.
«کل اوناگر مبارزه رورزمیاش ثبت کن.»
چون هویکوتاه همچنان با چهرهایهستی آرام حرف میزد.
«بعداً بایدداشت به دنیاگانگ نشونش بدیم.»
«آه، فهمیدم!»
جین گه به سرعت دوباره پارچهاشمتوسط را درآورد و خواست شستش رااطمینان گاز بگیرد، اما بعد مکث کرد.
سپس یک قلممونمیآمد و جوهر ازمیتونه تو سینهاش بیرون آورد.
قبلاً چون عجله داشت با خون نوشتهاستاد بود، اما حالا که چون هوی نزدیکشرهبری بود، نیازی به نوشتن با خون نبود.
«برخورد بین رهبر فرقه کوهکوتاه هوآشان و ارباب مشت فرمهایرهبری بیشمار، که زمانی مشت جهان بود...»
در حالی که جین گهمیپرسیدید زیر لب زمزمه میکرد وبرتری غرق در نوشتن شده بود.
چون هوی روینمیآمد تماشای این مبارزهمیتونه نزدیک تمرکز کرد.
نبرد سرنوشتساز بینبلکه رهبر فرقه واما ارباب مشت فرمهای بیشمار.
بوم! بوم!
حتی از این فاصله هم پژواکهایمتوسط سنگین آنقدر بلند بود که انگار مبارزهمیشد درست کنار گوششان در حال انجام بود.
بیدلیل نبود که به او میگفتند متخصصرهبری برتر قبیله هوانگبو، کسی که حتی ازطولانی رهبر قبلی قبیله هم پیشی گرفته بود.
یک مشت او قدرتگانگ کافی برای فرو ریختنلجبازش یک کوه را داشت.
او قطعاً نیم قدم بالاترکوتاه از امپراتور جنگل سبز بود کهکنه به کوه هوآشان حمله کرده بود.
«شانس پیروزی رهبر فرقه مبهمه.»
چون هویکوتاه مهارتهای هر دوهستی را ارزیابی کرد.
رهبر فرقه تازهبلکه به قلمرو رزمیاما آسمانی رسیده بود.
بنابراین، خیلی بعید به نظر میرسید کهتنها بتواند ارباب مشت فرمهای بیشمار را که درجمله یک قلمرو بالغ و تثبیتشده بود، شکست دهد.
اما چون هوی دخالتی نکرد.
همه چیزکوتاه را کاملاًتنها به خودش سپرد.
چون اینداشت مبارزه رهبرگانگ فرقه بود.
«چه ببازه چهاستاد ببره، بالاخره یهنمیآمد چیزی دستگیرش میشه.»
چون هوی به چهره رهبر فرقه نگاه کردآیا که در حالی که شمشیرش را تاب میداد،هیچچیز یک تکنیک حرکتی نهایی را به نمایش میگذاشت.
کاملاً با قبل فرق داشت.
هیچ ناامیدیایداشت در کار نبود،بودند فقط چهرهای درخشان.
با اینکه حس میکرد داردکوتاه عقب رانده میشود، اما پر ازکنه اعتماد به نفس و قدرت بود.
حتماً اعتماد بهاستعداد نفسش را بهمتوسط دست آورده بود.
«بهش گفتم اگه جونش توهستی خطر بود سریع فرار کنه،دلیل پس خودش حواسش به خودش هست.»
درست قبل از مبارزه، چون هویاما تاکید کرده بود که برای رهبرهستی فرقه فقط یک چیز مهم است.
زنده ماندن رهبر فرقه.
بارها به او گفته بود که وقتیپیشپاافتاده رهبر بمیرد روحیه بقیه نابود میشود، پسگفت رهبر فرقه عاقلانه با قضیه برخورد میکرد.
«فرار کردنکوتاه که براشتنها کاری نداره.»
چون هوی که در حال تماشای مبارزه آنها بود، نگاهشنمیآمد را چرخاند و اطراف را اسکن کرد، سپس رو به جینطولانی گه که مشغول نوشتن درباره نبرد سرنوشتسازشان بود، کرد و گفت.
«حواست باشه بقیهاستاد رو هم خوبنمیآمد تو اون نوشتههات بیاری.»
«بله؟ بقیه؟ کیا؟»
«اوناهاش، میتونی اونجا ببینیشون.»
چشمان جینداشت گه میدان نبردبودند را بررسی کرد.
مبارزات دراما همه جا درکوتاه حال وقوع بود.
و در میان آنها، چندمیپرسیدید نقطه به دلیل مهارتهای برجستهبرتری و امواج شوک فورانکننده، متمایز بودند.
دست روان کوهستان،نمیآمد رایحه پراکنده باد سیاه،رهبری قهرمان جینان و دیگران.
آنها در قبیله هوانگبو بسیار مشهور بودنداستاد و کسانی که القاب معروف خودشان رارهبری داشتند، در میان نبردهای وحشیانهای قرار داشتند.
«چطور عقب رانده نمیشن؟»
جین گه بااستعداد چشمانی متعجب بهمتوسط آنجا نگاه کرد.
اختلاف اعداد کاملاً واضح بود، بامیتونه این حال تائوئیستهای فرقه کوه هوآشانجمله توسط قبیله هوانگبو عقب رانده نمیشدند.
سپس چون هوی اضافه کرد.
«با جزئیات بنویس کهلجبازش بین اون آدما کی برندهمیتونه شد. البته، فقط همین نیست.»
همانطور کهاگر حرف میزد، چونمیپرسیدید هوی پوزخندی زد.
«حالا که دارینمیآمد مینویسی، یه چندتا لقبرهبری خفن هم بهشون بده.»
یادداشت مترجم
[یادداشت مترجم: این بخش با نگاهی تحقیرآمیز اما واقعگرایانه به گذشته رهبر فرقه آغاز میشود و سپس به یک نبرد سنگین و نفسگیر میرسد.]