---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 706: ظهور ارباب مشت فرم‌های بی‌شمار • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 706: ظهور ارباب مشت فرم‌های بی‌شمار

0

این پیرمرد، جاودانه هیون سانگ، هم مثل هر شاگرد‌می‌تونه​ ساده‌لوح دیگری، یکی از آن بی‌شمار افرادی بود که با‌کشید​ رویاهای خام یادگیری هنرهای رزمی به فرقه کوه هوآشان پیوست.

بعد، از روی شانس محض، چشم رهبر فرقه آن زمان، جاودانه‌دارد​ هو گونگ را گرفت و در کمال تعجب به شاگرد ارشد‌هیچ​ او تبدیل شد و در نهایت، خودش به مقام رهبر فرقه رسید.

راستش را بخواهید،‌نمی‌آمد​ این اصلاً چیزی نبود‌رهبری​ که آن پیرمرد می‌خواست.

خودش هم خوب می‌دانست که اصلاً‌اما​ جنس و خمیره لازم برای رهبر‌هستی​ فرقه کوه هوآشان بودن را ندارد.

اگر از استعداد رزمی‌اش‌لجبازش​ می‌پرسیدید، چیزی جز یک‌هستی​ حد متوسط و پیش‌پاافتاده نبود.

اگر می‌پرسیدید که آیا در‌می‌پرسیدید​ چیز دیگری برتری دارد، با اطمینان‌دارد​ می‌شد گفت که مطلقاً هیچ‌چیز نداشت.

ارزیابی این دنیای‌نمی‌آمد​ لعنتی هم از‌می‌تونه​ او همین بود.

هیچ لقب قابل‌توجهی نداشت،‌گانگ​ هیچ شهرتی که بشود‌لجبازش​ از آن حرف زد.

وقتی برای اولین بار قدم به دنیای رزمی گذاشت، زیر سایه ظهور‌نتوانست​ «نه استان و سه قلمرو» که دنیا را لرزاند، محو شد و‌آلو​ بعد از آن هم هرگز چیز خاص و برجسته‌ای از خودش نشان نداد.

اینکه چنین‌اگر​ آدم بی‌دست‌وپایی‌رزمی‌اش​ رهبر فرقه باشد...

کاملاً مضحک و بی‌معنی بود.

به همین‌داشت​ خاطر، مدام به‌بودند​ استادش التماس می‌کرد.

کسی که لیاقت مقام رهبر‌کوتاه​ فرقه را داشت او نبود، بلکه‌کنه​ هیون دو یا هیون گانگ بودند.

اما استاد لجبازش کوتاه نمی‌آمد.

«تو تنها کسی‌نمی‌آمد​ هستی که می‌تونه‌می‌تونه​ هوآشان رو رهبری کنه.»

او هرگز‌داشت​ نتوانست دلیل این‌بودند​ حرف را بفهمد.

اما به خاطر همین یک‌کوتاه​ جمله، او رهبر فرقه شد‌رهبری​ و برای مدتی طولانی زجر کشید.

مرگ هیون‌اگر​ گانگ و محافظان‌می‌پرسیدید​ شمشیر شکوفه آلو.

و به دنبال‌نمی‌آمد​ آن، افول حقارت‌بار‌می‌تونه​ فرقه کوه هوآشان.

اما چیزی که بیشتر از همه او را به‌کوتاه​ ورطه ناامیدی کشاند، این حقیقت بود که حتی در‌بفهمد​ چنین وضعیت اسفناکی هم کاملاً بی‌قدرت و ضعیف بود.

در نتیجه، روح‌استاد​ و روانش روز‌نمی‌آمد​ به روز پژمرده‌تر می‌شد.

انگار همه‌چیز به این دلیل به گند‌پیش‌پاافتاده​ کشیده شده بود که او، و نه هیون‌مطلقاً​ دو یا هیون گانگ، رهبر فرقه شده بود.

مثل اولین دکمه‌نمی‌آمد​ لباسی که اشتباه‌می‌تونه​ بسته شده باشد.

به همین خاطر، بارها و بارها‌اما​ می‌خواست از مقام رهبر فرقه استعفا‌هستی​ دهد و در کمال ناامیدی تسلیم شود.

اما در نهایت،‌استاد​ این درد را‌نمی‌آمد​ در درونش تحمل کرد.

او نمی‌توانست در حالی که هوآشان در حال‌آیا​ فروپاشی بود، دست به چنین کار بی‌شرمانه‌ای بزند‌هیچ‌چیز​ و همه را برای آرامش خاطر خودش رها کند.

و این‌گونه، بدون اینکه قلب سوزان و پر‌کنه​ از دردش را به کسی نشان دهد، برای‌کشید​ مدتی طولانی فرقه کوه هوآشان را اداره کرد.

در میان تمام‌بلکه​ این تاریکی‌ها، او سرانجام‌استاد​ یک امید پیدا کرد.

چون هوی، همان بچه‌ای‌لجبازش​ که از هیون گانگ‌هستی​ به جا مانده بود.

آن بچه کوچک نه تنها فرقه در حال‌آیا​ فروپاشی کوه هوآشان را از جا بلند کرد،‌هیچ‌چیز​ بلکه باعث شد تا بالاتر از همیشه اوج بگیرد.

و حالا.

«این همون‌داشت​ سی درصدیه که‌بودند​ قایم کرده بودی؟»

رهبر فرقه بالاخره این‌لجبازش​ افکار و توهمات را‌هستی​ از ذهنش بیرون ریخت.

با فرود آمدن روی زمین و قرار‌پیش‌پاافتاده​ گرفتن پاهایش روی خاک، نگاهش فضای در‌گفت​ حال لرزشِ یک متریِ مقابلش را شکار کرد.

امواجی از هوای متلاطم.

از هر‌داشت​ طرف، رزمی‌کاران مشت‌هایشان‌بودند​ را پرتاب می‌کردند.

و...

«لگد شکافنده آسمان!»

«نابودی ستاره در حال سقوط!»

لگد ظریف اما مرگبار جنگ‌سالار سه‌پا‌اما​ هوا را شکافت و در کنارش،‌هستی​ نیزه بلند شبح خندان فضا را درید.

فضا از این‌استاد​ انرژی مهیب به‌نمی‌آمد​ نقطه جوش رسید.

دقیقاً در همان لحظه‌رزمی‌اش​ بود، در حالی که هر‌چیز​ حمله به سرعت نزدیک می‌شد.

ناگهان.

سوووش—

آستین رهبر‌اما​ فرقه به‌لجبازش​ آرامی تکان خورد.

و با‌اگر​ صدایی ظریف‌رزمی‌اش​ در هوا پیچید.

لحظه‌ای بعد.

«...»

سکوت مطلق فضا را بلعید.

هیاهوی هوای له‌شده،‌استعداد​ امواج ضربه‌ای که از‌پیش‌پاافتاده​ هر طرف فوران می‌کردند...

همه ناپدید‌کوتاه​ شدند، بدون‌تنها​ هیچ صدایی.

یک وضعیت به شدت گیج‌کننده.

در آن لحظه، انگار که زمان متوقف شده‌هستی​ باشد، قبل از اینکه جنگ‌سالار سه‌پا و شبح‌مدتی​ خندان حتی بتوانند چشمانشان را از تعجب گشاد کنند...

اسلایییس—

یک خط طولانی از‌تنها​ شانه چپ تا پایین‌کنه​ کمر راستشان کشیده شد.

«لعـ... لعنتی!»

«آخ!»

آن دو با زخم‌های عمیقی روی‌متوسط​ سینه‌هایشان، با عجله به زانو افتادند‌اطمینان​ و برای نفس کشیدن به خس‌خس افتادند.

رهبر فرقه‌کوتاه​ از بالا به‌هستی​ آن‌ها نگاه کرد.

جنگ‌سالار سه‌پا و شبح خندان.

به عنوان دو نفر از شش مهمان افتخاری قبیله هوانگ‌بو،‌رهبری​ آن‌ها متخصصان عالی‌رتبه‌ای بودند که خودِ قبلی او حتی برای‌مرگ​ روبرو شدن با یکی از آن‌ها هم باید جان می‌کند.

اما تنها در چند تبادل ضربه، مجبور شدند‌آیا​ در برابرش به زانو درآیند و رهبر فرقه به‌نداشت​ عنوان پیروز میدان، با اقتدار به آن‌ها نگاه می‌کرد.

«...لعنت بهش!»

«چطور نیروی‌داشت​ درونیش می‌تونه‌گانگ​ این‌قدر عظیم باشه؟»

جنگ‌سالار سه‌پا‌اما​ و شبح خندان‌کوتاه​ به لرزه افتادند.

این نتیجه احساس واضحِ‌رزمی‌اش​ اختلاف سطح قدرت رزمی‌آیا​ در جریان نبرد بود.

در همان زمان بود.

غــــرش—

ابرهای تاریکی که آسمان را پوشانده بودند، رعد‌هستی​ و برقی عمیق سر دادند و حسی از‌مدتی​ یک شومِ قریب‌الوقوع را در فضا پخش کردند.

ضیافتی از تکه‌های رعد‌رزمی‌اش​ و برق در میان‌آیا​ ابرهای تاریک به رقص درآمد.

آن‌ها به وضوح حضورشان را به رخ‌رهبری​ می‌کشیدند، انگار که هر لحظه آماده بودند‌طولانی​ تا بارانی سیل‌آسا بر سر این مورچه‌ها ببارند.

هم‌زمان، هر‌داشت​ سه نفر سرهایشان‌بودند​ را بالا آوردند.

حالت چهره‌هایشان کاملاً متضاد بود.

چهره رهبر فرقه در هم رفت و‌پیش‌پاافتاده​ سفت شد، در حالی که صورت جنگ‌سالار‌گفت​ سه‌پا و شبح خندان از خوشحالی روشن شد.

لحظه‌ای بعد.

غـــــرررررش!

با صدای مهیب‌استاد​ رعد، یک صاعقه‌نمی‌آمد​ به زمین برخورد کرد.

روی زمینی‌اگر​ که صاعقه به‌می‌پرسیدید​ آن خورده بود...

گرد و غبار‌نمی‌آمد​ غلیظی به هر‌می‌تونه​ طرف زبانه کشید.

درون آن گرد‌بلکه​ و غبار، رهبر فرقه‌استاد​ آن را حس کرد.

یک حضور‌اما​ عظیم و کوه‌پیکر‌کوتاه​ ظاهر شده بود.

حضوری در سطحی که حتی‌می‌پرسیدید​ قلمرو فعلی او هم نمی‌توانست جزئیاتش‌دارد​ را به طور کامل درک کند.

«این یکی...»

عرق سردی‌داشت​ روی دستان‌گانگ​ رهبر فرقه نشست.

حضور ساطع‌شده از آن سایه عظیمی‌نمی‌آمد​ که در میان گرد و غبار‌نتوانست​ سوسو می‌زد، به شدت آشنا بود.

چون او یکی از همان چهره‌هایی‌متوسط​ بود که وقتی برای اولین بار‌اطمینان​ قدم به دنیای رزمی گذاشت، دیده بود.

«ارباب مشت فرم‌های بی‌شمار!»

درست در همان‌بلکه​ لحظه‌ای که این لقب‌استاد​ را به یاد آورد...

وووش!

تندبادی وحشی، همراه با یک انرژی مهیب رها‌آیا​ شد و در یک چشم به هم زدن،‌هیچ‌چیز​ تمام آن گرد و غبار تیره را کنار زد.

بلافاصله پس‌کوتاه​ از آن،‌تنها​ چهره‌ای نمایان شد.

پیرمردی با‌داشت​ هیکلی غول‌پیکر‌گانگ​ و سری طاس.

«هاهاهاها! عجب‌اما​ ضربه شمشیر‌لجبازش​ بی‌نظیری بود!»

ارباب مشت فرم‌های بی‌شمار به‌می‌پرسیدید​ رهبر فرقه نگاه کرد و‌برتری​ زیر خنده‌ای از ته دل زد.

برای لحظه‌ای،‌کوتاه​ جنگل به‌تنها​ شدت لرزید.

نه تنها کسانی که مستقیماً با این غرش‌لجبازش​ شیر مهیب روبرو بودند، بلکه حتی بقیه افرادی‌نتوانست​ که درگیر نبردهای خونین بودند هم از جا پریدند.

لحظه‌ای بعد.

هوووک!

رهبر فرقه بدون‌نمی‌آمد​ هیچ تردیدی شمشیرش‌می‌تونه​ را تاب داد.

او که می‌دانست تکنیک صوت پنهان در غرش شیرِ حریف،‌نمی‌آمد​ قصد دارد به ذهن تائوئیست‌های کوه هوآشان نفوذ کند، دستش‌مدتی​ را دراز کرده بود تا آن را سریعاً قطع کند.

اما...

کلنگ!

دست ارباب مشت فرم‌های بی‌شمار، که به‌رهبری​ بزرگی درِ یک دیگ آهنی بود، ضربه‌طولانی​ شمشیرِ در حال نزدیک شدن را مسدود کرد.

آن هم‌داشت​ فقط با‌گانگ​ قدرت فیزیکی بدنش!

شکل کف دستی که حمله رهبر‌نمی‌آمد​ فرقه را دفاع کرده بود، به‌نتوانست​ شدت عجیب و غریب به نظر می‌رسید.

آیا مشت بودای آرهات شائولین، که می‌گفتند‌پیش‌پاافتاده​ در گذشته کف دست شن آهنین را تا‌مطلقاً​ مرز نهایی‌اش تمرین داده بود، چنین دستی داشت؟

دستش پوشیده از انواع و اقسام جای زخم‌ها بود‌نتوانست​ و پینه‌های متراکم روی آن چنان سیاه به نظر‌محافظان​ می‌رسیدند که انگار از جنس آهن سرد ده‌هزار ساله بودند.

سپس، دست‌داشت​ غول‌پیکرش تیغه شمشیر‌بودند​ را محکم گرفت.

و بعد...

«با تمام قدرتت بیا جلو.»

ارباب مشت فرم‌های بی‌شمار، با لبخندی‌می‌تونه​ محو، کل تیغه را به سمت خودش‌مدتی​ کشید و او را به پرواز درآورد.

این نه یک‌بلکه​ فرم بود و‌اما​ نه یک هنر رزمی.

او فقط با‌استاد​ قدرت خالص بدنش این‌تنها​ پرتاب را انجام داد.

یک روش‌اگر​ به شدت‌رزمی‌اش​ وحشیانه و خام.

اما رهبر فرقه که به هوا پرتاب‌رهبری​ شده بود، چنان شوکی را احساس کرد‌طولانی​ که انگار ذهنش به شدت تکان خورده است.

«این دیگه چه جور قدرتیه...!»

رهبر فرقه که توسط این نیروی‌نمی‌آمد​ عظیم به بیرون کشیده شده بود، به‌دلیل​ سرعت بدنش را به جریان نیرو سپرد.

پس از حدود ده فوت پرواز در هوا،‌آیا​ انرژی‌ای را که به کل بدنش ضربه زده بود‌نداشت​ پخش کرد و سپس بلافاصله آن را منفجر کرد.

بنگ!

لباس فرمش‌داشت​ باد کرد و‌بودند​ لبه‌هایش پاره شد.

تکنیکی که از‌استاد​ اصول انحراف شکوفه‌ها و‌تنها​ اتصال شاخه‌ها استفاده می‌کرد.

رهبر فرقه پس از دفع فشاری که سعی در خرد‌برتری​ کردن بدنش داشت، انرژی را در نقطه طب سوزنی یونگ‌چئون‌لعنتی​ در کف پاهایش فعال کرد تا بدنش را متوقف کند.

ساراک—

درست در همان لحظه که رهبر فرقه،‌استاد​ که مثل گلوله توپ با قدرت به‌رهبری​ پرواز درآمده بود، به نرمی فرود آمد.

«دفع کردن ضربه‌استاد​ با اصول انحراف‌نمی‌آمد​ شکوفه‌ها و پیوند شاخه‌ها.»

صدای سنگینی درست‌استعداد​ از روبروی او‌متوسط​ به گوش رسید.

ارباب مشت فرم‌های بی‌شمار، که با تکنیک حرکتی در حد معجزه‌بفهمد​ به دنبال رهبر فرقه که به سرعت در حال پرواز بود‌دنبال​ دویده بود، در حالی که ریشش را نوازش می‌کرد، حرف زد.

«همونطور که از یه‌گانگ​ رهبر فرقه از اتحاد‌لجبازش​ نه فرقه انتظار می‌رفت.»

برای یک‌اما​ لحظه، لب‌های رهبر‌کوتاه​ فرقه تکان خورد.

یک لحظه بسیار کوتاه بود.

رهبر فرقه‌کوتاه​ بلافاصله لب‌هایش را‌هستی​ به حرکت درآورد.

«خودت هم بدک نیستی.»

برخلاف کلمات آرامش،‌استاد​ رهبر فرقه در‌نمی‌آمد​ درون احساس عجیبی داشت.

کی تا‌اگر​ حالا چنین‌رزمی‌اش​ حرف‌هایی شنیده بود؟

بیشتر آدم‌هایی که می‌دید، فقط به‌می‌تونه​ این دلیل که رهبر فرقه کوه هوآشان‌مدتی​ بود، با او با احترام رفتار می‌کردند.

با این حال،‌بلکه​ می‌دانست که مهارتش‌اما​ را قبول ندارند.

چطور می‌توانست نداند؟ آن نگاه‌کوتاه​ بالا به پایین و تحقیرآمیز در‌کنه​ چشمانشان و لحنشان کاملاً مشخص بود.

اما حالا،‌اگر​ به رسمیت‌رزمی‌اش​ شناخته شده بود.

آن هم توسط یک متخصص عالی‌رتبه که زمانی فقط با دیدنش‌بفهمد​ او را تحسین می‌کرد؛ به عنوان یک رزمی‌کار که لیاقت رهبری‌دنبال​ یکی از فرقه‌های اتحاد نه فرقه را دارد، پذیرفته شده بود.

«همم؟»

ارباب مشت فرم‌های‌استاد​ بی‌شمار سرش را‌نمی‌آمد​ کمی کج کرد.

«انگار یه جورایی خوشحالی.»

«به خاطر‌کوتاه​ اینه که‌تنها​ حریفم تویی.»

«منو می‌شناسی؟»

«خیلی وقت‌اما​ پیش، یه‌لجبازش​ بار دیدمت.»

«اوه. که اینطور.»

ارباب مشت فرم‌های‌نمی‌آمد​ بی‌شمار با چهره‌ای معذب‌رهبری​ پشت سرش را خاراند.

«خب، شرمنده.‌داشت​ اصلاً نمی‌تونم‌گانگ​ به یاد بیارمت.»

«طبیعیه.»

رهبر فرقه با آرامش گفت.

او درک می‌کرد.

آن زمان، او هیچ‌گانگ​ فرقی با یک تائوئیست رهگذر‌کوتاه​ از فرقه کوه هوآشان نداشت.

«اما حالا‌اما​ دیگه منو یادت‌کوتاه​ می‌مونه، مگه نه؟»

با کلمات پر از اعتماد به نفس‌پیش‌پاافتاده​ رهبر فرقه، ارباب مشت فرم‌های بی‌شمار سرش‌گفت​ را محکم تکان داد و جواب داد.

«قبول دارم.»

فضای اطرافش دچار اعوجاج شد و‌اما​ باد متراکم و رعد و برق‌هستی​ آبی رنگی شروع به وزیدن کرد.

این پیش‌درآمدی برای تکنیک‌لجبازش​ داخلی مخفی قبیله هوانگ‌بو، هنر‌می‌تونه​ پادشاه باد رعد لاجوردی بود.

لحظاتی بعد.

وووونگ—

باد و رعد، تمام بدنش‌بودند​ را مثل زره الهی یک‌نمی‌آمد​ خدای آسمانی در بر گرفت.

«لقب رزمی‌ات حتماً حک می‌شه.»

رعد و برق آبی به طور مداوم‌پیش‌پاافتاده​ در دستان ارباب مشت فرم‌های بی‌شمار جرقه‌گفت​ می‌زد و قدرت مشتش را تولید می‌کرد.

موجی از انرژی که حتی نیت‌می‌تونه​ قتل و نیت تیزی که از‌جمله​ همه جهات هجوم می‌آورد را می‌بلعید.

لحظه‌ای که قدرت جمع شده در‌اما​ آن مشت تجلی پیدا کرد، انگار‌هستی​ این کوه قرار بود فرو بریزد.

رهبر فرقه با چشمانی‌لجبازش​ گود رفته، شمشیر الهی مه‌می‌تونه​ بنفش خود را بالا برد.

در حالی که گردش بزرگ به سرعت‌پیش‌پاافتاده​ در جریان بود، موجی بنفش رنگ از تمام‌مطلقاً​ بدنش به بیرون فوران کرد و پخش شد.

«بر من،‌کوتاه​ و بر‌تنها​ این دنیا.»

همزمان با این حرف،‌گانگ​ یک بار پایش را‌لجبازش​ محکم به زمین کوبید.

بوم!

زمین فرو رفت و‌رزمی‌اش​ موج متراکمی از انرژی‌آیا​ به همه جهات پخش شد.

لحظه بعد،‌کوتاه​ بدنش به‌تنها​ جلو پرتاب شد.

مثل بادی که‌بلکه​ رعد و برق را‌استاد​ در آغوش گرفته باشد.

مشت هجومی او باد‌لجبازش​ و رعد وحشیانه‌ای را تجلی‌می‌تونه​ داد که فضا را می‌شکافت.

انگار که می‌خواست‌استعداد​ همه چیز را در‌پیش‌پاافتاده​ این حوالی نابود کند.

همزمان، بدن‌کوتاه​ رهبر فرقه‌تنها​ هم تار شد.

از شمشیر الهی مه بنفش در دستش،‌استاد​ همراه با انرژی‌اش، تکنیک شمشیر مه بنفش،‌رهبری​ فرم دوم، سایه گل رودخانه کوهستان شکوفا شد.

بلافاصله، نوک شمشیرش امتداد یافت.

و موجی از‌استعداد​ نور غروب خورشید‌متوسط​ را به وجود آورد.

کواااااانگ!

تمام کوه به شدت لرزید.

با این لرزش، حرکات رزمی‌کاران قبیله هوانگ‌بو‌تنها​ و تائوئیست‌های فرقه کوه هوآشان که در‌بفهمد​ میان یک نبرد وحشیانه بودند، متوقف شد.

غرش—

«...چـ-چی!»

جین گه که از بالای‌بودند​ دره مشغول تماشای نبرد بود،‌نمی‌آمد​ از شدت شوک به خود لرزید.

«ایـ-این ارباب‌اما​ مشت فرم‌های‌لجبازش​ بی‌شماره، قهرمان بزرگ.»

او با دستپاچگی گفت.

چاره‌ای نداشت‌کوتاه​ و حق‌تنها​ داشت بترسد.

این حضور یک متخصص برتر بود که‌استاد​ زمانی قبیله هوانگ‌بو را تا حدی بالا کشیده‌کنه​ بود که بتواند با قبیله جگال رقابت کند.

اما برخلاف هیاهوی او.

«کل اون‌اگر​ مبارزه رو‌رزمی‌اش​ ثبت کن.»

چون هوی‌کوتاه​ همچنان با چهره‌ای‌هستی​ آرام حرف می‌زد.

«بعداً باید‌داشت​ به دنیا‌گانگ​ نشونش بدیم.»

«آه، فهمیدم!»

جین گه به سرعت دوباره پارچه‌اش‌متوسط​ را درآورد و خواست شستش را‌اطمینان​ گاز بگیرد، اما بعد مکث کرد.

سپس یک قلم‌مو‌نمی‌آمد​ و جوهر از‌می‌تونه​ تو سینه‌اش بیرون آورد.

قبلاً چون عجله داشت با خون نوشته‌استاد​ بود، اما حالا که چون هوی نزدیکش‌رهبری​ بود، نیازی به نوشتن با خون نبود.

«برخورد بین رهبر فرقه کوه‌کوتاه​ هوآشان و ارباب مشت فرم‌های‌رهبری​ بی‌شمار، که زمانی مشت جهان بود...»

در حالی که جین گه‌می‌پرسیدید​ زیر لب زمزمه می‌کرد و‌برتری​ غرق در نوشتن شده بود.

چون هوی روی‌نمی‌آمد​ تماشای این مبارزه‌می‌تونه​ نزدیک تمرکز کرد.

نبرد سرنوشت‌ساز بین‌بلکه​ رهبر فرقه و‌اما​ ارباب مشت فرم‌های بی‌شمار.

بوم! بوم!

حتی از این فاصله هم پژواک‌های‌متوسط​ سنگین آنقدر بلند بود که انگار مبارزه‌می‌شد​ درست کنار گوششان در حال انجام بود.

بی‌دلیل نبود که به او می‌گفتند متخصص‌رهبری​ برتر قبیله هوانگ‌بو، کسی که حتی از‌طولانی​ رهبر قبلی قبیله هم پیشی گرفته بود.

یک مشت او قدرت‌گانگ​ کافی برای فرو ریختن‌لجبازش​ یک کوه را داشت.

او قطعاً نیم قدم بالاتر‌کوتاه​ از امپراتور جنگل سبز بود که‌کنه​ به کوه هوآشان حمله کرده بود.

«شانس پیروزی رهبر فرقه مبهمه.»

چون هوی‌کوتاه​ مهارت‌های هر دو‌هستی​ را ارزیابی کرد.

رهبر فرقه تازه‌بلکه​ به قلمرو رزمی‌اما​ آسمانی رسیده بود.

بنابراین، خیلی بعید به نظر می‌رسید که‌تنها​ بتواند ارباب مشت فرم‌های بی‌شمار را که در‌جمله​ یک قلمرو بالغ و تثبیت‌شده بود، شکست دهد.

اما چون هوی دخالتی نکرد.

همه چیز‌کوتاه​ را کاملاً‌تنها​ به خودش سپرد.

چون این‌داشت​ مبارزه رهبر‌گانگ​ فرقه بود.

«چه ببازه چه‌استاد​ ببره، بالاخره یه‌نمی‌آمد​ چیزی دستگیرش می‌شه.»

چون هوی به چهره رهبر فرقه نگاه کرد‌آیا​ که در حالی که شمشیرش را تاب می‌داد،‌هیچ‌چیز​ یک تکنیک حرکتی نهایی را به نمایش می‌گذاشت.

کاملاً با قبل فرق داشت.

هیچ ناامیدی‌ای‌داشت​ در کار نبود،‌بودند​ فقط چهره‌ای درخشان.

با اینکه حس می‌کرد دارد‌کوتاه​ عقب رانده می‌شود، اما پر از‌کنه​ اعتماد به نفس و قدرت بود.

حتماً اعتماد به‌استعداد​ نفسش را به‌متوسط​ دست آورده بود.

«بهش گفتم اگه جونش تو‌هستی​ خطر بود سریع فرار کنه،‌دلیل​ پس خودش حواسش به خودش هست.»

درست قبل از مبارزه، چون هوی‌اما​ تاکید کرده بود که برای رهبر‌هستی​ فرقه فقط یک چیز مهم است.

زنده ماندن رهبر فرقه.

بارها به او گفته بود که وقتی‌پیش‌پاافتاده​ رهبر بمیرد روحیه بقیه نابود می‌شود، پس‌گفت​ رهبر فرقه عاقلانه با قضیه برخورد می‌کرد.

«فرار کردن‌کوتاه​ که براش‌تنها​ کاری نداره.»

چون هوی که در حال تماشای مبارزه آن‌ها بود، نگاهش‌نمی‌آمد​ را چرخاند و اطراف را اسکن کرد، سپس رو به جین‌طولانی​ گه که مشغول نوشتن درباره نبرد سرنوشت‌سازشان بود، کرد و گفت.

«حواست باشه بقیه‌استاد​ رو هم خوب‌نمی‌آمد​ تو اون نوشته‌هات بیاری.»

«بله؟ بقیه؟ کیا؟»

«اوناهاش، می‌تونی اونجا ببینیشون.»

چشمان جین‌داشت​ گه میدان نبرد‌بودند​ را بررسی کرد.

مبارزات در‌اما​ همه جا در‌کوتاه​ حال وقوع بود.

و در میان آن‌ها، چند‌می‌پرسیدید​ نقطه به دلیل مهارت‌های برجسته‌برتری​ و امواج شوک فوران‌کننده، متمایز بودند.

دست روان کوهستان،‌نمی‌آمد​ رایحه پراکنده باد سیاه،‌رهبری​ قهرمان جینان و دیگران.

آن‌ها در قبیله هوانگ‌بو بسیار مشهور بودند‌استاد​ و کسانی که القاب معروف خودشان را‌رهبری​ داشتند، در میان نبردهای وحشیانه‌ای قرار داشتند.

«چطور عقب رانده نمی‌شن؟»

جین گه با‌استعداد​ چشمانی متعجب به‌متوسط​ آنجا نگاه کرد.

اختلاف اعداد کاملاً واضح بود، با‌می‌تونه​ این حال تائوئیست‌های فرقه کوه هوآشان‌جمله​ توسط قبیله هوانگ‌بو عقب رانده نمی‌شدند.

سپس چون هوی اضافه کرد.

«با جزئیات بنویس که‌لجبازش​ بین اون آدما کی برنده‌می‌تونه​ شد. البته، فقط همین نیست.»

همانطور که‌اگر​ حرف می‌زد، چون‌می‌پرسیدید​ هوی پوزخندی زد.

«حالا که داری‌نمی‌آمد​ می‌نویسی، یه چندتا لقب‌رهبری​ خفن هم بهشون بده.»

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[یادداشت مترجم: این بخش با نگاهی تحقیرآمیز اما واقع‌گرایانه به گذشته رهبر فرقه آغاز می‌شود و سپس به یک نبرد سنگین و نفس‌گیر می‌رسد.]