چپتر 237: رسیدن گروه چون هوی به هوآشان
0به محض اینکه پای گروه چون هوی بهخشکشان هوآشان رسید، به جای اینکه یکراست بروند سراغ خودارشد فرقه، مسیرشان را کج کردند سمت مسافرخانه شکوفه آلو.
«بچههای فرقه کوه هوآشانن!»
«اوووف!»
مردمی که توی مسافرخانه لم داده بودند، با دیدن جوخه هواریونگ کهبلافاصله لباسهای فرقه کوه هوآشان را پوشیده بودند، شروع کردند به هورا کشیدن. اولشارشد با ذوق و شوق دویدند سمتشان، اما یکدفعه جا خوردند و ترمز بریدند.
ریخت و قیافهیببینم اینهایی که داشتند نزدیککردن میشدند، بدجوری عجیب بود.
لباسهایشان پارهپوره و داغان بود و جای کبودیهای گنده روی صورتوایسین و بدنشان داد میزد که بدجوری کتک خوردهاند. در حالی کهبله جماعت مات و مبهوت سعی میکردند سر از این وضعیت دربیاورند...
شیههههه!
کالسکه با یکپریده تکان وحشتناک ترمزعاقلاندرسفیه کرد و ایستاد.
همان موقع...
«بالاخره... بالاخره میتونیم استراحت کنیم!»
«دیگه ازنرسیده تمرین رزمیشما خبری نیست... آخیش!»
اعضای جوخه هواریونگ دستهایشان را روعاقلاندرسفیه به آسمان دراز کردند و همانجا رویاعضایی زمین ولو شدند. اما درست همان موقع...
«هنوز پامون به هوآشانبلافاصله نرسیده، اونوقت شما نفلههاخشکشان به فکر استراحت افتادین؟»
چون هوی بیسروصدا از کالسکهداشت پایین پریده بود و داشتصاف با نگاهی عاقلاندرسفیه براندازشان میکرد.
«صاف وایسین ببینم.»
بلافاصله، اعضایی که در حالنگاهی غش کردن بودند خشکشان زدوایسین و مثل مجسمه سیخ ایستادند.
«بله، قربان!»
«چشم، استاد ارشد!»
رنگ از رخسارشاناونوقت پرید و ازفکر ترس قالب تهی کردند.
'نباید روپایین سگش روداشت بالا بیاریم!'
'فقط هروایسین چی میگهبلافاصله بگین چشم!'
عرق سرد از پیشانیهایشان شُره میکرد؛ یادگار آن تمریناتمیکرد جهنمی و خردکنندهای که به خوردشان داده بود. تمریناتی کهمجسمه حتی از زمان رفتنشان به مجمع بزرگ هم وحشتناکتر بود.
جماعت دور و بر بانفلهها تعجب نگاه میکردند و با چشمانیداشت کنجکاو به چون هوی خیره شدند.
«اون... اون یارو کیه...؟»
«هنوز نمیشناسیش؟ همون ارباب جوان خوشتیپحال با شمشیرهای دوقلو! اون قهرمان الهیایستادند شکوفه آلو، ارباب جوان چون هویه!»
با فریاد یک نفر، صدای نفسهاینگاهی حبس شده در میان جمعیت پیچید. همهبلافاصله با چشمانی درخشان به او خیره شدند.
«پس اون قهرماناونوقت بزرگ از قهرمانانفکر الهی شکوفه آلوئه...؟»
«اینکه تو اینپریده سن کم همچین کارایبراندازشان بزرگی کرده... واقعاً حیرتانگیزه!»
صدای تحسینوایسین از همه جااعضایی به گوش میرسید.
اما این اراجیف و تحسینهای توخالی پشیزی برای چون هویصاف ارزش نداشت. او فقط رویش را برگرداند سمت مهماندار ارشدسیخ او، که تازه پشت سرش از کالسکه پایین آمده بود.
«گفتی اون چیزی کهشما از کارگاه بنیاد آهنینبیسروصدا سفارش داده بودیم رسیده؟»
مهماندار ارشدپایین او سرداشت تکان داد.
«گفتم ببرنش تو حیاط پشتی.»
«همم، حیاط پشتی... هاه.»
چون هوی جواب را بانفلهها صدای بلند تکرار کرد وپریده پوزخند محوی روی لبهایش نشست.
همان لحظهای که آن پوزخند شیطانی روی لبهایشمیکرد نقش بست، اعضای جوخه هواریونگ که داشتند او رامثل میپاییدند، سرمای مرگباری را توی ستون فقراتشان حس کردند.
«از این طرف.»
کوتاه گفت وپایین با دست بهنگاهی آنها اشاره کرد.
اعضای جوخه هواریونگ که نمیدانستند قضیه از چهبیسروصدا قرار است، چارهای نداشتند جز اینکه با عجلهصاف به دنبال مرد جوانی که جلوتر میرفت راه بیفتند.
خیلی زود به حیاط پشتی مسافرخانهعاقلاندرسفیه شکوفه آلو رسیدند و با دیدنبلافاصله صحنه روبهرویشان سرشان را کج کردند.
«اونا... چه حلقههایین؟»
«ها؟ اونا... شمشیرن؟»
روی زمین حلقههای آهنی بیشماری افتاده بودافتادین و در کنارشان، حدود پنجاه شمشیر بهبراندازشان طور مرتب روی خاک چیده شده بود.
چون هویپایین به سمت نزدیکتریننگاهی حلقه آهنی رفت.
«اوهو، چه تمیز درآوردنش.»
خم شد وپایین با یک دستنگاهی آن را برداشت.
چون هوی در حالی که حلقهفکر تیره و سنگین را نزدیک صورتشنگاهی بررسی میکرد، آن را دور انگشتانش چرخاند.
«حسابی جونداره.»
لبخند رضایتبخشی روی لبهایش نشست.
«وزنش هم بدپایین نیست. خب، پول خوبیعاقلاندرسفیه هم پاش دادم. میارزه.»
بعد از اینکه حلقه را چند بارافتادین سبکسنگین کرد و بالا انداخت، ناگهان آنبراندازشان را به سمت چون هیانگ پرت کرد.
«بگیرش.»
«ها؟»
لحظهای کهبیسروصدا چون هیانگپریده حلقه را گرفت...
«...!»
دستش درجا افتاد پایین.
«ایـ... این دیگه چیه؟!»
از وزن غیرمنتظره حلقه آهنیداشت جا خورد و با زورصاف و زحمت دستش را بالا آورد.
چون هوینرسیده در حالی کهنفلهها نگاهش میکرد پرسید:
«چطوره؟ زیاد سنگین نیست؟»
ابروهای چون هیانگ در هم گره خورد. سبک نبود، اما بیشسیخ از حد هم سنگین نبود. فقط در حدی بود که بشودقالب گفت... «قابل تحمل». پس اشتباه نبود اگر وزنش را «مناسب» میخواند.
اما به جای جواب دادن،داشت ترجیح داد سوالی که ذهنشصاف را درگیر کرده بود بپرسد.
«خب... چرانرسیده اینا روشما دادی به ما؟»
«واقعاً نمیدونی یاپریده داری خودتو میزنیعاقلاندرسفیه به اون راه؟»
«...»
او ساکت شد.
راستش رانرسیده بخواهید، یکشما حدسهای محوی میزد.
فقط از روی طراحیشان هم کاملاًعاقلاندرسفیه مشخص بود که اندازهشان برای بستن دوراعضایی مچ دست و پا ساخته شده است.
فقط او نبود. دانموک لین و اعضای جوخهخشکشان هواریونگ هم با یک نگاه، نیت پشت ایناستاد وسایل را فهمیدند و رنگ از رخسارشان پرید.
در آن لحظه،پایین چون هوی نگاهی بهعاقلاندرسفیه اطراف انداخت و گفت:
«خب دیگه، معطل چی هستین؟ برینفکر جلو و اون حلقههای آهنی رونگاهی ببندین به مچ دست و پاهاتون.»
این حرف راپریده با یک لبخند ملیحبراندازشان و کاملاً دوستانه زد.
«...»
دانموک لین و بقیه که میدانستند مقاومتعاقلاندرسفیه بیفایده است، با قدمهای سنگین به سمتاعضایی تپه حلقهها رفتند و هر کدام یکی برداشتند.
و بعد...
«آخ! چقدر سنگینه...»
«خیلی... سنگینه!»
صورتهایشان از شوک جمع شد. حلقهها خیلی سنگینتربراندازشان از چیزی بودند که انتظار داشتند. با نگاهی بهخشکشان چون هوی، ناامیدانه به دنبال رحم و مروت بودند.
«دارین چهنرسیده غلطی میکنین؟شما وقت نداریم.»
اما تنها چیزی کهداشت نصیبشان شد، یک تشرمیکرد خشک و خالی بود.
با دندانهای به هم کلیداعضایی شده، با بیمیلی حلقههای سنگین راسیخ دور مچ دست و پاهایشان بستند.
«ایـ... این دیگه چه وزنیه؟!»
«استخونام داره میشکنه!»
نالههای دردپایین از همهداشت طرف بلند شد.
کمی بعد...
«این خیلی بزرگه...» چون هیانگ اخمنگاهی کرد، مشخص بود که از گشادببینم بودن حلقه روی مچش کلافه شده است.
چون هوینرسیده قدمزنان بهشما سمتش رفت.
«همم؟ انگار یه کم گشاده.»
با اینکه قفلش رابلافاصله محکم بسته بود، حلقهخشکشان آهنی هنوز لق میزد.
«با این اندازه،پایین حتی شمشیر زدننگاهی هم سخت میشه.»
چون هیانگنرسیده با اشتیاقشما تایید کرد.
حتی در دلش پوزخند زد.
'الان میگهوایسین درش بیارم،بلافاصله مگه نه؟'
اما چونبیسروصدا هوی سرپریده تکان داد.
«همم. درسته. اگه بخوایشما با این وضعیت شمشیر بزنی،پایین فقط به خودت آسیب میزنی.»
چون هیانگپایین در دلش فریادنگاهی شادی سر داد.
'آره!'
سریع گفت:
«درسته؟ پسنرسیده فعلاً درش بیاریمنفلهها و بعداً درستش—»
اما درست وقتیپریده که صورتش داشتعاقلاندرسفیه از خوشحالی باز میشد...
«ها؟ ماوایسین کِی وقتِ ایناعضایی مسخرهبازیا رو داریم؟»
چون هوی حرفش راپریده در نطفه خفه کردبراندازشان و مچ دستش را گرفت.
چون هیانگ که از ایننفلهها حرکت ناگهانی جا خورده بود،پریده با گیجی به او نگاه کرد.
«بـ... برادر ارشد؟»
غرررژ—
صدای خرد شدن تیزی به گوش رسیدعاقلاندرسفیه و حلقه آهنی شروع به جمع شدناعضایی کرد... تا اینکه کاملاً اندازه مچ دستش شد.
«بفرما. حالا بهتر شد، نه؟»
وقتی دستش را ولداشت کرد، حلقه کاملاً کیپِمیکرد مچ دستش شده بود.
«آه... آره.»
با این حرف،پایین سرش را ازنگاهی روی تسلیم پایین انداخت.
چون هوی بدون اینکه حتی یکفکر نگاه دیگر به او بیندازد، رفت تاعاقلاندرسفیه بقیه حلقههای گشاد را هم تنظیم کند.
در حالی که هرداشت کدام را با دقت بیشتریصاف سفت میکرد، سر تکان داد.
«از این به بعد،بلافاصله حتی فکر درآوردن اینا رومثل هم از سرتون بیرون کنین.»
جوخه هواریونگ کهپایین از این حرف جاعاقلاندرسفیه خورده بودند، فریاد زدند.
«چی؟!»
«یعنی... بایدپایین همیشه ایناداشت رو بپوشیم؟!»
«معلومه که آره.ببینم پس واسه چیحال اینا رو دادم بهتون؟»
اعضای جوخهبیسروصدا با ناامیدی لبهایشانداشت را گاز گرفتند.
'باید همیشه اینا رو بپوشیم؟'
'با اینپایین وضعیت حتیداشت نمیتونیم غذا بخوریم!'
سریع باوایسین هم رد واعضایی بدل نگاه کردند.
'بعداً درشون میاریم!'
'آره!'
همان موقع...
«خب، باشه.وایسین اگه میتونینبلافاصله درشون بیارین، بفرمایین.»
چون هوی باپایین یک پوزخند شانههایشنگاهی را بالا انداخت.
چشمهای همه برق زد.
«واقعاً؟!»
«پس اجازه داریم امتحان کنیم؟»
«اگه فکربیسروصدا میکنی ازپریده پسش برمیای.»
آنها نیروی درونیشان راشما بالا بردند و با تمامپایین قدرت حلقههای آهنی را چسبیدند.
«رررغ!»
«یالا... هنننگ!»
هر چقدر هم که زور زدند...نگاهی هر چقدر هم که تلاش کردند،ببینم حلقهها حتی یک میلیمتر هم تکان نخوردند.
چون هوی که داشتشما زور زدنهای بیفایدهشان رابیسروصدا تماشا میکرد، پوزخند زد.
«اینا از آهن جنوبی ساخته شدن... آهن گون. اگهصاف مهارت و زورتون اونقدری بود که بتونین اینا رومجسمه دربیارین... اصلاً از همون اول نیازی نبود همچین چیزایی بپوشین.»
با دیدن آن لبخندبلافاصله شیطانیاش، همه در وسطخشکشان زور زدن خشکشان زد.
«آ... آهن گون؟!»
میگفتند این آهن حتیشما از فولاد سیاه دهبیسروصدا هزار ساله هم سختتر است.
«اصلاً چطوریپایین از همچینداشت چیزی حلقه ساختین...؟»
«کارگاه بنیادوایسین آهنین زحمتشبلافاصله رو کشید.»
با شنیدن این حرف،پریده همه از روی ناامیدیبراندازشان چشمهایشان را محکم بستند.
اگر هر کارگاه دیگهای بود، شاید غیرممکنافتادین به نظر میرسید... اما کارگاه بنیاد آهنین؟براندازشان اونا خیلی بیشتر از این حرفها مهارت داشتن.
«یعنی رفته اینا رو بهنگاهی کارگاه بنیاد آهنین سفارش داده... فقطببینم برای اینکه ما رو زجرکش کنه؟»
«این یارووایسین واقعاً قصدبلافاصله جونمون رو کرده.»
هیچ امیدی نبود.
هنرهای رزمی و نیرویشما درونیشون حتی نمیتونست یه خراشپایین کوچیک روی آهن گون بندازه.
و بدتر از همه... چون هویعاقلاندرسفیه شخصاً این حلقهها رو دقیقاً بهبلافاصله اندازه بدن خودشون قالبگیری کرده بود.
فقط یه نتیجهگیری باقی میموند.
تنها کسی که میتونستپریده این حلقهها رو دربیاره...براندازشان خود چون هوی بود.
«...کارمون تمومه.»
«کاش حداقلپایین یه قفلیداشت چیزی داشت...»
چون هوی با بیخیالی بهاعضایی چهرههای غرق در ناامیدیشون نگاهمجسمه کرد و بعد آروم دست زد.
تق! تق!
بلافاصله توجه همهاونوقت رو جلب کرد وافتادین دوباره به حرف اومد:
«خب، حالاپایین که همهتون حلقههاینگاهی آهنی رو پوشیدین...»
به شمشیرهایی کهببینم هنوز تو حیاطحال افتاده بودن اشاره کرد.
«برین اونا روپایین هم بردارین. قراره باعاقلاندرسفیه اونا هم تمرین کنین.»
همه آبنرسیده دهنشون روشما قورت دادن.
شمشیرها هم؟!
با چشمهای ملتمسانه به چوناعضایی هوی خیره شدن... اما اونمجسمه فقط با لحنی سرد گفت:
«خب؟ معطلبیسروصدا چی هستین؟پریده یالا یکی بردارین.»
لحن بیتفاوتشنرسیده هیچ جایشما بحثی باقی نذاشت.
«معلومه که همینه...»
با چهرههایی درهمکشیده، در حالی که دستهاشونکردن زیر وزن حلقههای آهنی میلرزید، با تردیدقربان دست دراز کردن تا شمشیرها رو بلند کنن.
«هوک!»
«این لعنتی... خیلی سنگینه...!»
همهچیز خیلیپایین سنگینتر ازداشت حد انتظار بود.
اما چونوایسین هوی اصلاًبلافاصله اهمیتی نمیداد.
«آها راستی، بقیهشون رو همداشت با خودتون بیارین. باید همهشونصاف رو ببریم بالای کوه هوآشان.»
رنگ از رخسارشوناونوقت پرید و مثلفکر گچ سفید شدن.
همین الانش هم زیر بارنگاهی چهار تا حلقه و یهوایسین شمشیر برای هر نفر زاییده بودن.
حالا انتظار داشت هربلافاصله کدوم سه برابر اینخشکشان مقدار رو با خودشون ببرن؟!
درست وقتی کهپایین مردد بودن... چون هویعاقلاندرسفیه با بیخیالی اضافه کرد:
«نمیخواین؟ برای من که فرقی نداره. پسافتادین فعلاً فقط جوخه هوار یونگ تمرین میکنه... بقیهمیکرد میتونن تو صف منتظر بمونن تا نوبتشون بشه.»
«...؟!»
چشمهاشون از حدقه زد بیرون.
«فقط ما؟!»
«عمراً تنهایینرسیده زیر بارشما این شکنجه بریم!»
چشمهاشون از خشم شعلهور شد.
اگه قرار بود خودشون بهاعضایی خاک سیاه بشینن، بقیه رومجسمه هم با خودشون پایین میکشیدن.
«ما میبریمشون!»
«هاهاها، آخه چطور میتونیمشما همچین تمرین فوقالعادهای روبیسروصدا فقط برای خودمون نگه داریم؟!»
در حالی که دندونهاشون رو بهعاقلاندرسفیه هم میساییدن، حلقهها و شمشیرهای اضافیبلافاصله رو هر طور که میتونستن برداشتن.
«آآآرغ!»
زیر اون وزن وحشتناک تلوتلوداشت میخوردن، اما همچنان با عزمیصاف راسخ تو چشمهاشون ایستاده بودن.
«آمـ... آمادهایم!»
چون هوی لبخند رضایتمندانهای زد.
«پس راه بیفتین.»
اون قدم به جلو برداشت و جوخه هوار یونگمیکرد در حالی که حلقههای آهنی و شمشیرها رو فقط بامجسمه نیروی اراده خالص حمل میکردن، تلوتلوخوران به دنبالش راه افتادن.
صعودشون به کوه هوآشان شروع شد...فکر و با هر قدم، ردپاهای عمیق وعاقلاندرسفیه سنگینی روی مسیر کوهستانی به جا میذاشتن.
در عمارتوایسین مه بنفشِبلافاصله کوه هوآشان.
چکه... چکه...
جریان ملایمی ازاونوقت آب، فنجان خالیفکر چای رو پر کرد.
همینطور که چای زردِ کمرنگ آرومآروم تابراندازشان لبه فنجان بالا میاومد، عطر ملایم وحال خوشبوش تقریباً بلافاصله فضای اتاق رو پر کرد.
خیلی زود، جریانببینم آب با آخرینحال قطره متوقف شد.
توی فنجانِ پر شده،پریده چای قبل از اینکه کاملاًمیکرد بیحرکت بشه، موج ملایمی برداشت.
«این چاینرسیده من رو یادنفلهها چون هوی میندازه.»
هیون سانگ در حالی که بهعاقلاندرسفیه فنجان نگاه میکرد، از عطری کهبلافاصله بینیش رو نوازش میکرد لذت برد.
یه فنجان کوچیک که دراعضایی بهترین حالت فقط یک یامجسمه دو جرعه توش جا میگرفت.
با این حال، عطری که ازش ساطععاقلاندرسفیه میشد کل تالار رو در بر گرفتهاعضایی بود... و همهچیز رو در آغوش میکشید.
«دقیقاً مثل اینکه چطور چوننفلهها هوی به تنهایی فرقه کوهپریده هوآشان رو سر پا نگه داشته...»
با اینپایین فکر، نگاهشداشت نرمتر شد.
نتونست جلوی لبخندش رو بگیره.
«به لطفبیسروصدا اون، کوه هوآشانداشت خیلی تغییر کرده.»
کارهایی که چون هوی انجامنفلهها داده بود دیگه با انگشتانپریده دو دست قابل شمارش نبود.
از احیای هنرهای رزمیِ از دسترفته و تأسیس جوخهصاف رایحه تاریک گرفته تا سرنگونی قلعه شبح سفید و بیرونسیخ راندن فرقههای غیرمتعارف از شانشی... این لیست سر دراز داشت.
به خاطر اون، کوه هوآشاناعضایی به سطح جدیدی از شهرتمجسمه و قدرت دست پیدا کرده بود.
در حالی که هیونپریده سانگ غرق در افکاربراندازشان مربوط به اون بود...
«عطر چای دلپذیریه، رهبر فرقه.»
صدای آرومی به گوش رسید.
از رویا بیرون اومد و سرشحال رو بلند کرد تا هیون چونگایستادند رو ببینه که با ملایمت لبخند میزنه.
«کمی نگران بودم چون شماداشت چای پررنگتر رو ترجیح میدین... اماوایسین خوشحالم که میشنوم ازش خوشتون اومده.»
«هاهاها، برعکس. به نظر میرسه الان این روبیسروصدا ترجیح میدم. شاید به خاطر بالا رفتن سنصاف باشه، اما این روزها چایهای سنگینتر به من نمیسازن.»
هیون چونگ با خندهای ریز،نگاهی دستش رو دراز کرد و فنجانببینم چای رو با انگشتان چروکیدهاش برداشت.
«همم.»
چشمهاش روبیسروصدا بست تا طعمشداشت رو مزهمزه کنه.
برخلاف چایهای معروف دنیا،شما این یکی سبک، شفاف...بیسروصدا و فاقد عمق بود.
اما تمیز بود. طراوتبخش بود.نگاهی و عطر ماندگارش تا مدتهاوایسین بعد حواسش رو قلقلک میداد.
سخت بود که لبخند نزنه.
چشمهاش روبیسروصدا باز کردپریده و گفت:
«شنیده بودم که تو خشک کردن برگهایافتادین چای مهارت دارین، رهبر فرقه... اما هرگزبراندازشان تصور نمیکردم تا این حد استاد باشین.»
هیون سانگ درپریده برابر این تعریفعاقلاندرسفیه متواضعانه لبخند زد.
«هنوز راهوایسین درازی دربلافاصله پیش دارم.»
«احیاناً برگهای بیشتری دارین؟پریده دلم میخواد اونا روبراندازشان با شاگردام شریک بشم.»
«حتماً مقدار زیادی آماده میکنم.»
لبخندش عمیقتر شد.
همچین چیزی تا همین چند سال پیش غیرقابل تصور بود. هر چیایستادند باشه، تا همین اواخر هیون چونگ خودش رو تو عمارت ده هزار'نباید کتیبه حبس کرده بود و تمام روابطش رو با دنیا قطع کرده بود.
اما حالا؟ داشت بهپریده شاگردها آموزش میداد وبراندازشان حتی به نیازهاشون رسیدگی میکرد.
این یه تغییر فوقالعاده بود.
«ممنونم.»
«کاری نکردم.»
هیون سانگبیسروصدا سپس بهپریده نرمی پرسید:
«وضعیت شاگردها چطوره؟»
«به شکلپایین قابل قبولیداشت دارن پیشرفت میکنن.»
برخلاف جوابوایسین مبهمش، چهرهاش لبریزاعضایی از رضایت بود.
با دیدن حالتپایین چهرهاش، هیون سانگ احساسعاقلاندرسفیه کرد قلبش روشن شد.
اگه هیون چونگ همچین قیافهاینفلهها به خودش میگرفت، یعنی شاگردها فقطداشت «قابل قبول» نبودن... بلکه داشتن میدرخشیدن.
«این عالیه.»
همهچیز داشتوایسین سر جایبلافاصله خودش قرار میگرفت.
از شاگردان نسل اول گرفته تانگاهی نسل دوم، و حالا حتی نسل سوم...بلافاصله همگی داشتن به طرز چشمگیری پیشرفت میکردن.
نگاهی به بیرون پنجره انداخت.
تابستان گرم بالاخره روداشت به پایان بود و نسیمصاف خنکی گونهاش رو نوازش کرد.
تابستان میرفتوایسین و پاییزبلافاصله از راه میرسید.
آسمان به خاطر نبودِپریده ابرها، حتی بلندتر ازبراندازشان همیشه به نظر میرسید.
در حالی که بهشما بالا خیره شده بود،بیسروصدا با نگرانی زمزمه کرد:
«بیشتر از چیزی کهداشت فکر میکردم طول کشید...میکرد امیدوارم اتفاقی نیفتاده باشه...»
«مگه نگفتین چونببینم هوی همراهشونه؟ بعید میدونمکردن اتفاق جدیای افتاده باشه.»
«...درسته.»
با وجود اینکهاونوقت هنوز نگران بود،فکر سر تکون داد.
همون موقع...
«هاا... هاف! رهبر فرقه!»
صدای بلندیبیسروصدا تو عمارتپریده طنینانداز شد.
هر دو سرشون رو برگردوندن.
در فاصلهای دور، چونداشت سو، معاون تالار مالی،میکرد داشت دواندوان به سمتشون میاومد.
«چی شده؟»
«رسیدن!»
چون سو که سریعشما نفسش رو تازه کرده بود،پایین چشمهاش برقی زد و گفت:
«چون هوی، لینپریده و جوخه هوار یونگبراندازشان به کوه هوآشان برگشتن!»
هیون سانگ و هیونبلافاصله چونگ نگاهی به هم انداختنمثل و از جاشون بلند شدن.
لحظاتی بعد...
به همراه چون سو، به دروازهفکر اصلی فرقه رسیدن؛ جایی که صفینگاهی از شاگردها برای خوشآمدگویی ایستاده بودن.
جوخه تیغه پرنده و جوخه شکوفه رزمی،براندازشان به رهبری جوک گوم و سول ران،حال همگی داشتن به پایین کوه نگاه میکردن.
بعد از یه انتظار کوتاه...
بوم. بوم.
صدای قدمهاینرسیده سنگینی از پاییننفلهها به گوش رسید.
«این دیگه چه صداییه؟»
با دقت به پایین شیباعضایی نگاه کردن... و از چیزیمجسمه که دیدن زبونشون بند اومد.
جوخه هوار یونگ کهپریده داشت نزدیک میشد، هیچبراندازشان شباهتی به حالت همیشگیشون نداشتن.
لباسهای فرمشون از چند جا پاره شده بود...بیسروصدا و در حالی که حلقههای آهنی سیاه و شمشیرهاوایسین رو تو بغلشون گرفته بودن، به سختی قدم برمیداشتن.
«اونا... وزنهست؟»
«شمشیر هم هست؟»
در حالی کهپایین همه با گیجینگاهی خیره شده بودن...
«دروازه اصلی!»
چون هیانگ فریاد زد.
در یک لحظه، اعضای جوخه هوارحال یونگ در حالی که زیر بارایستادند سنگینشون جون میکَندن، سرهاشون رو بالا آوردن.
همه نفسشونبیسروصدا رو توپریده سینه حبس کردن.
چشمهاشون گشاد و پرشما از خون بود... نگاهشونبیسروصدا وحشتناک به نظر میرسید.
«آخ، بیاید تمومش کنیم!»
«دیگه نمیتونم بکشم!»
«من عمراً تنهایی بمیرم!»
در حالی که از دهنشون کففکر بیرون میزد، اعضای جوخهای که زمانینگاهی مغرور بودن، حالا شبیه دیوونهها شده بودن.
زمزمههای وحشتزده بین تماشاچیها پیچید.
«بریمممممم!»
با فریاد دیوانهوار چونپریده هیانگ، جوخه مثل مجنونها بهمیکرد سمت بالای مسیر هجوم آورد.
بوم! بوم!
در حالی که ردپاهای طنیناندازی رویعاقلاندرسفیه مسیر کوهستانی به جا میذاشتن، حتی هیوناعضایی سانگ و هیون چونگ هم خشکشون زد...
و پشت سرشون، چون هوی کهحال با آرامش قدم میزد، همه اینها روبله تماشا کرد و با لحنی ملایم گفت:
«آه، چقدر باشکوه. دیدن اینکهداشت همه برای قویتر شدن اینطور جونوایسین میکنن... واقعاً قلبم رو گرم میکنه.»