---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 1133: فصل ۱۱۳۳ - فصل سیزدهم • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 1133: فصل ۱۱۳۳ - فصل سیزدهم

0

اتاق رفته‌رفته‌رنگ​ در تاریکی‌بلعیده​ مطلق فرو می‌رفت.

سوالی بود آغشته‌بلعیده​ به ماهیت شیطانی‌ای‌به‌راستی​ خردکننده و هولناک.

با صدایی ماورایی که گویی از‌نمی‌داد​ ژرف‌ترین مغاک‌های اعماق زمین برمی‌خاست، تاریکی غلیظی‌کنارش​ موج برداشت و در هوا جاری شد.

کانون این تاریکی، همان‌نمی‌داد​ کسی بود که لب‌نیز​ به سخن گشوده بود.

گویی جوهره‌ی شیطان، که از دل لبخند شیطانی تسخیر روح تراشیده شده‌است​ بود، به قلم‌مویی آغشته به مرکب سیاه بدل گشته و بر بوم‌جوهری​ پهناور جهان کشیده می‌شد؛ همه‌چیز در سیاهی محض رنگ می‌باخت و بلعیده می‌شد.

سرعت این‌می‌باخت​ دگرگونی به‌راستی‌سرعت​ ماورایی بود.

چنان به نظر می‌رسید که آماده‌نمی‌داد​ است تمامی موجودات را ببلعد، بی‌آنکه‌شبح​ حتی ذره‌ای از نور بر جای بگذارد.

نه تنها رعد جوهری خیره‌کننده‌ای‌امر​ که گرداگرد ارباب شیطان رعد‌شبح​ جوهری به هر سویی زبانه می‌کشید؛

بلکه حتی چرخ سرخ‌رنگ ردای شیطان چرخان—که‌به‌راستی​ پوشیدنش تنها در انحصار رهبر قبیله جوهر‌موجودات​ چرخ گردان بود—رنگ باخت و کدر شد.

بی‌راه نبود اگر می‌گفتند‌سرعت​ زیر این بار سنگین‌نظر​ خرد و پایمال شده است.

ماهیت شیطانی‌ای که در برابر تمام هستی زیر آسمان سرکشی می‌کرد و آن‌کنارش​ را به بند می‌کشید—نه، حتی فراتر از آن، هر آنچه را در این‌لب‌های​ دنیا وجود داشت سرکوب می‌کرد—به هیچ وجودی جز تاریکی خود اجازه عرض اندام نمی‌داد.

این امر شامل‌اندام​ حال ارباب شیطان‌شامل​ رعد جوهری نیز می‌شد.

و حتی رهبر فرقه شبح‌سرعت​ شیطان که در کنارش با چشمانی‌آماده​ از حدقه درآمده خشکش زده بود.

تنها مغاک قیرگون و بی‌پایان بر جا‌چنان​ مانده بود و لبخند سپید و درخشانی‌ببلعد​ که گوشه‌ی لب‌های چون هوی نقش بسته بود.

جهانی که تنها‌اجازه​ سیاهی و سپیدی‌نمی‌داد​ بر آن حکم می‌راند.

شیطان.

این، غایت راه سرکشی در‌سرعت​ برابر آسمان‌ها بود؛ واژگون ساختن نظم‌آماده​ طبیعی و از نو ساختن گیتی.

«آه...»

رهبر فرقه شبح شیطان که مستقیماً روبه‌رویش قرار‌شامل​ داشت، احساس کرد تمام توان از پاهایش پر‌درآمده​ کشیده و بی‌اختیار بر زمین افتاد و زانو زد.

فقط زانوهایش‌عرض​ نبودند که تسلیم‌امر​ خاک شده بودند؛

جسم و روحش‌می‌باخت​ تمام و کمال‌دگرگونی​ به زانو درآمده بود.

امری کاملاً طبیعی بود.

تنها سرنوشت ممکن همین بود.

شیطان آسمانی.

حضور ماورایی کسی که به نهایت راه شیطان‌چنان​ رسیده بود، وجودی که در برابر خودِ بهشت‌بی‌آنکه​ طغیان کرده بود، مجالی برای هیچ مقاومتی باقی نمی‌گذاشت.

او تمام عالم‌بلعیده​ زیر آسمان را‌به‌راستی​ به زانو درمی‌آورد.

برای رهبر فرقه شبح شیطان، که خود‌امر​ در مسیر شیطانی گام برمی‌داشت، دلایل تعظیم کردن‌حدقه​ حتی از این هم بیشتر و سنگین‌تر بود.

با این حال...

«چطور ممکنه؟»

ارباب شیطان رعد جوهری، که او‌به‌راستی​ نیز در مسیر شیطانی به تهذیب‌تمامی​ و تمرین پرداخته بود، زانو نزد.

هرچند به نظر می‌رسید این فشار‌نمی‌داد​ سهمگین را مستقیماً به جان خریده و‌کنارش​ پاهایش به شدت می‌لرزید و تلوتلو می‌خورد،

اما سرش را‌اندام​ همچنان بالا و‌شامل​ استوار نگه داشته بود.

او مطلقاً‌رنگ​ حاضر نبود‌بلعیده​ سر خم کند.

و ماجرا‌می‌باخت​ به همین‌جا‌سرعت​ ختم نمی‌شد.

«...»

هیچ پاسخی نیامد.

تنها سکوتی سرسختانه در فضا‌سرعت​ پیچید، سکوتی به غلظت همان تاریکی‌آماده​ سهمگینی که اتاق را آکنده بود.

و این‌می‌باخت​ تازه آغاز‌سرعت​ ماجرا بود.

خش‌خش.

ردای شیطان چرخان، که رنگ باخته‌شامل​ و رو به افول نهاده بود، تکان‌حدقه​ ضعیفی خورد و به عقب رانده شد.

همراه با جرقه‌زدن و‌بلعیده​ غرش خفیفی از آذرخشی‌چنان​ که از آن بیرون می‌جهید.

آن چی رعد آسمانی بود.

انرژی رعدآسایی که تنها به چی شیطانی چرخان‌شامل​ تعلق داشت؛ نیرویی که از چرخ گردانِ نمادینِ‌درآمده​ قبیله و هنر شیطانی رعد چرخ گردان سرچشمه می‌گرفت.

حتی بدون داشتن چرخ‌های دوقلوی خورشید و ماه رعد‌فرقه​ آسمانی—آن سلاح الهی بی‌همتا—ارباب شیطان رعد جوهری به تنهایی چی‌بی‌پایان​ رعد آسمانی را در درونش برمی‌انگیخت و به کار می‌گرفت.

در این لحظه، او در تلاش‌دگرگونی​ بود تا خود را از بند قلمرویی‌تمامی​ که تحت فرمانروایی شیطان آسمانی بود برهاند.

«داره حرکت می‌کنه...؟»

برق چشمان رهبر فرقه شبح شیطان،‌نمی‌داد​ که در چنگال تاریکی هولناکِ ماهیت‌شبح​ شیطانی بلعیده شده بود، با تزلزل لرزید.

چنین چیزی‌عرض​ باید مطلقاً‌نمی‌داد​ غیرممکن می‌بود.

اگر کسی‌رنگ​ در مسیر شیطانی‌سرعت​ گام برمی‌داشت، پس...

پیش از آنکه بهت و‌دگرگونی​ حیرت رهبر فرقه شبح شیطان‌آماده​ بیش از این آشکار گردد،

«جالبه.»

در صحنه‌ای که تمام رنگ‌ها محو شده و‌نیز​ تنها سیاهی و سپیدی بر جا مانده بود،‌زده​ صدایی چسبناک شبیه خون تازه در فضا طنین انداخت.

صدا موج‌رنگ​ در پی‌بلعیده​ موج گسترش می‌یافت.

«فکرش رو هم نمی‌کردم یه الف‌بچه که تازه‌نظر​ به رتبه ارباب شیطان رسیده، اون‌قدر اراده داشته‌حتی​ باشه که جلو لبخند شیطانی تسخیر روح مقاومت کنه.»

خنده، کنجکاوی و قصد قتل.

آن صدا، در حالی که این هر سه را با خود حمل می‌کرد،‌حدقه​ همانند دستی درنده بر جسم و جانِ رهبر فرقه شبح شیطان—که شگفتی تازه‌هوی​ در وجودش ریشه دوانده بود—فرود آمد و او را محکم به زیر کشید.

نه فقط جسمش،

بلکه حتی ذهنش را.

صدایی بود که انگار هشدار‌اندام​ می‌داد: «اجازه نمیدم حتی یه‌نیز​ فکر هرز تو سرت بچرخه.»

هم‌زمان، تاریکی درون‌اندام​ اتاق به شکلی‌شامل​ مهارناپذیر و وحشیانه خروشید.

اتاق—نه، گویی تمام موجودات زیر‌سرعت​ آسمان تاب تحمل ماهیت شیطانیِ‌می‌رسید​ برآمده از شیطان آسمانی را نداشتند.

در همان دم بود.

«کاملاً برعکس.»

ارباب شیطان رعد جوهری، که به نظر می‌رسید اندکی از حصار‌کنارش​ آن قلمرو فراتر رفته، چی رعد جوهری و چی رعد آسمانیِ‌درخشانی​ پدیدارشده را همچون لباسی گرداگرد تنش پیچید و در نهایت زبان گشود:

«قضیه این نیست که این تن با یه اراده‌ی پولادین جلوت دووم‌است​ آورده باشه. این فقط نشونه‌ی ناتوانی خودته که نتونستی بر این تن چیره‌خیره‌کننده‌ای​ بشی؛ تنی که به چشمت چیزی بیشتر از یه ارباب شیطان ساده نیست.»

«که این‌طور؟»

نه اثری از تمسخر‌عرض​ در کلامش بود و‌شامل​ نه نشانی از تحریک.

در برابر لحن آرامی که صرفاً‌شامل​ واقعیتی محض را بازگو می‌کرد، گوشه‌های لب‌حدقه​ چون هوی به سمت بالا کش آمد.

لبخند شیطانی تسخیرکننده روح که دندان‌های‌دگرگونی​ سفیدش را نمایان می‌کرد کج شد و‌تمامی​ ذات شیطانی‌اش بیش از پیش طغیان کرد.

خش‌خش.

پشت سر چون هوی، تاریکی زاده‌شده از شیطان‌شامل​ گرد هم آمد و در یک چشم بر‌درآمده​ هم زدن، صندلی تاریک و کهنی را پدید آورد.

«پس منظورت اینه که‌نمی‌داد​ وقتی نوبت به سرکوب‌نیز​ ذهنت رسید، کم آوردم؟»

چون هوی در حالی که آرام‌دگرگونی​ روی آن تخت تاریک، ساخته‌شده از‌است​ شیطان و ظلمت می‌نشست، این را گفت.

لحظه‌ای که نشست، چانه‌اش را‌دگرگونی​ به دسته تکیه داد و با‌است​ لحنی برنده لب به سخن گشود.

اما این صدا برای رهبر فرقه شبح شیطان، که تمام بدنش‌فرقه​ را در سجده‌ای کامل بر زمین فشرده بود، و حتی برای‌مانده​ ارباب شیطان رعد مرکب که سؤال را شنیده بود، طنین دیگری داشت.

بی‌نهایت استوار بود.

و به شکلی غیرقابل‌تحمل، سنگین.

گویی پهنه آسمان فرو افتاده‌دگرگونی​ و این اتاق را زیر‌آماده​ فشار خردکننده خود گرفته بود.

در حالی که پشت رهبر به خاک افتاده فرقه‌حال​ شبح شیطان زیر بار خفقان آن لحن می‌لرزید، ارباب‌زده​ شیطان رعد مرکب نیز سرانجام رو به فروریختن گذاشت.

به نظر می‌رسید‌اندام​ هر لحظه ممکن‌شامل​ است به زانو درآید.

فشار از‌رنگ​ مرتبه‌ای کاملاً‌بلعیده​ متفاوت بود.

اما درست پیش‌بلعیده​ از آنکه زانوهایش‌به‌راستی​ به زمین برسد،

چرق‌چرق‌چرق!

او چی‌عرض​ رعد آسمانی متراکم‌شده‌اش‌امر​ را آزاد کرد.

دست‌وپا زدنی نومیدانه‌می‌باخت​ که هیچ تفاوتی با‌به‌راستی​ تقلا برای بقا نداشت.

نیروی رعد که در تمام جهات‌به‌راستی​ پخش می‌شد، شکاف‌هایی در تاریکی حاکم‌تمامی​ بر محیط پیرامون ایجاد کرد و،

گرومپ.

ارباب شیطان رعد مرکب که زیر بار‌حال​ این سرکوب تلوتلو خورده بود، به سختی‌درآمده​ تعادلش را به دست آورد و گفت:

«چیزی رو می‌پرسی که خودش کاملاً واضحه. برخلاف تو، اون خدایی که مستقیماً بر‌موجودات​ فرقه ما فرود اومد، اون «شیطان آسمانی» واقعی، فقط با یه نگاه ذهن و‌سویی​ جسم این خادم ناچیز رو مطیع و تسلیم خودش کرد. فکر می‌کنی این یعنی چی؟»

برخلاف کل بدنش‌بلعیده​ که هنوز اندکی می‌لرزید،‌چنان​ صدایش ذره‌ای تزلزل نداشت.

چرخ سرخ‌رنگ درست در همان‌اندام​ لحظه‌ای که سخنش به پایان‌نیز​ رسید، شروع به چرخیدن کرد.

هووووم!

چرخ سرخ‌رنگ چون آتش شعله‌ور شد و‌به‌راستی​ درست در همان لحظه، خفقان خردکننده‌ای را‌موجودات​ که رویش سنگینی می‌کرد، به کناری راند.

گویی چتری بافته‌شده از چرخ‌دگرگونی​ سرخ، فشار را مانند قطرات‌آماده​ باران به اطراف سرازیر می‌کرد.

همه این‌ها به‌اجازه​ خاطر شعله‌ای بود که‌امر​ درون چرخ جای داشت.

«شعله مقدس راه شیطانی.»

چشمان چون هوی با پی بردن به ماهیت‌چنان​ شعله‌هایی که گویی برای محافظت از او زبانه‌بی‌آنکه​ می‌کشیدند، در یک نگاه باریک و کشیده شد.

لبخند و رفتار او آسوده و‌به‌راستی​ بی‌خیال بود، درست مانند کسی که از‌موجودات​ تماشای شعبده کوچک یک کودک لذت می‌برد.

«پس منظورت اینه که‌عرض​ من از اون شیطان آسمانی‌حال​ که بهش خدمت می‌کنی کمترم؟»

«اگه دقیق‌تر‌عرض​ بگم، ذات‌نمی‌داد​ شیطانی تو ناقصه.»

«ذات شیطانی‌رنگ​ من ناقصه؟‌بلعیده​ مال من؟»

چون هوی‌می‌باخت​ نتوانست جلوی‌سرعت​ خنده‌اش را بگیرد.

این اولین باری در‌عرض​ تمام طول زندگی‌اش بود‌شامل​ که چنین چیزی می‌شنید.

او که بود؟

دیو حاکم، شیطان آسمانی مطلق.

در فرقه شیطان آسمانی که به تاریخی چندهزارساله‌نظر​ می‌بالید، او یکی از تنها چهار نفری بود‌حتی​ که توانسته بودند به مقام شیطان آسمانی دست یابند.

در حالی‌خود​ که چون هوی‌اندام​ با سرگرمی می‌خندید،

«ظاهراً هنوز‌عرض​ خودت رو‌نمی‌داد​ خوب نشناختی.»

ارباب شیطان‌رنگ​ رعد مرکب‌بلعیده​ نیشخندی زد.

«زمانی به جایگاه‌بلعیده​ شیطان آسمانی رسیدی، اما‌چنان​ الان دیگه اون نیستی.»

«پس می‌دونستی من کی هستم.»

«چطور می‌تونستم نشناسمت؟»

ارباب شیطان رعد‌می‌باخت​ مرکب بدون هیچ‌دگرگونی​ مقاومتی پاسخ داد.

حتی در حالی که‌سرعت​ بدنش را زیر بار‌نظر​ سنگین خفقان راست نگه می‌داشت.

«واسه همینه که حالا مطمئن‌ترم.‌اندام​ تو دیگه موجودی نیستی که‌نیز​ بشه بهش گفت شیطان آسمانی.»

«هوم، نه اون شیطان آسمانی...»

چون هوی پلک‌هایش را اندکی فروافتاد، گویی‌به‌راستی​ در دل می‌پرسید که آیا واقعاً به‌موجودات​ حرفی که می‌زند باور دارد یا نه.

بلافاصله پس از آن، برخلاف دست راستش‌چنان​ که تکیه‌گاه چانه‌اش بود، دست چپش که‌ببلعد​ فقط روی دسته صندلی آرمیده بود تکانی خورد.

آستینش باد کرد.

نیروی درونی‌عرض​ در انتهای‌نمی‌داد​ آن گرد آمد.

انگشت اشاره‌اش که اندکی بالا آمده‌دگرگونی​ بود، در حرکتی روان شبیه به‌است​ کشیدن قلم‌مو به سمت بالا اشاره رفت.

تق.

نوک انگشتش دوباره‌اجازه​ به آرامی به‌نمی‌داد​ دسته صندلی خورد.

اما نیرویی که در‌نمی‌داد​ پی آن آمد، در‌نیز​ سطحی کاملاً متفاوت بود.

نیروی درونی جمع‌شده در نوک‌سرعت​ انگشتش منفجر شد و موجی‌می‌رسید​ خردکننده را به پیش راند.

در یک دم، میدان‌سرعت​ نیروی هولناکی پدیدار گشت و‌می‌رسید​ بر پیرامون اتاق آوار شد.

کواااااانگ!

همه چیز را‌اندام​ در هم کوبید‌شامل​ و به زیر کشید.

«...!»

رهبر فرقه شبح شیطان که همچنان در سجده کامل به سر می‌برد،‌تمامی​ صدای انفجار گوش‌خراشی را که بر گوش‌هایش کوبیده شد شنید، احساس کرد‌خیره‌کننده‌ای​ سرش از شدت شوک گیج می‌رود و ناگهان سرش را بالا کشید.

و پیکرش‌خود​ از فرط وجد‌اندام​ به لرزه افتاد.

«این...»

به مرکزیت شیطان آسمانی، نه‌سرعت​ تنها سقف اتاق، بلکه دیوارها‌می‌رسید​ نیز درهم شکستند و فرو ریختند.

اتاق، و‌می‌باخت​ تمام محوطه در‌دگرگونی​ شعاع ده ژانگ.

نه، خود جهان بود‌عرض​ که اینک خرد می‌شد‌شامل​ و به خاکستر بدل می‌گشت.

پس‌لرزه برایش آشنا بود.

«قدم‌های سلطه شیطان آسمانی!»

تکنیک حرکتی مطلقی که تمام زیر آسمان‌چنان​ را تنها زیر گامی پایمال می‌کرد، اینک‌ببلعد​ از نوک انگشت اشاره فرود آمده بود.

شکوه و‌خود​ جبروتی الهی، فراتر‌اندام​ از هرگونه تعالی.

به‌ویژه اکنون که رو‌در‌روی آن قرار گرفته بود،‌نیز​ رهبر فرقه دیو شبح کوچک‌ترین فشاری را بر خود‌مغاک​ حس نمی‌کرد و با تمام وجود بر خود لرزید.

چرا که دلیل‌می‌باخت​ آن بیش از‌دگرگونی​ حد واضح بود.

«تنها برای اینکه‌بلعیده​ هیچ فشاری به‌به‌راستی​ من وارد نشود...»

هنوز رشته‌خود​ افکارش به پایان‌اندام​ نرسیده بود که،

کووووااااااانگ!

اتاق و تالار چنان درهم‌سرعت​ کوبیده شدند و فروریختند که گویی‌آماده​ شهاب‌سنگی عظیم بر آن‌ها باریده است.

موج شوک‌می‌باخت​ سنگینی به‌سرعت​ اطراف پخش شد.

بقایای درهم‌شکسته تالار‌اجازه​ گرداگرد زمین فرونشسته، به‌امر​ هر سو پرتاب شدند.

اما فقط برای یک لحظه.

وووووووش!

سپس بادی سهمگین از فراز آسمان به زیر فرود‌می‌رسید​ آمد و توده گرد و غبار و موج شوکی را‌جای​ که به هر سو زبانه می‌کشید، با قدرتی قاهر فرونشاند.

سرکوبی دیگر‌خود​ در پی‌عرض​ سرکوب نخست.

از همین رو، صحنه‌ای که در‌شامل​ پسِ گرد و خاک و آوار‌چشمانی​ پنهان شده بود، بی‌درنگ نمایان گشت.

همه چیز در‌می‌باخت​ هر سو به گستره‌ای‌به‌راستی​ باز بدل شده بود.

زمینی عمیقاً فرورفته در شعاع پنج ژانگ،‌چنان​ تو گویی تخته‌سنگی غول‌پیکر بر آن کوبیده‌ببلعد​ شده باشد، و چشم‌انداز پهناور جهان پدیدار شد.

دیوارهایی که آسمان را پوشانده‌اندام​ و منظره کوه هوآشان را‌نیز​ پنهان کرده بودند، ناپدید شده بودند.

اتاق و تالار‌اندام​ به کلی از‌شامل​ میان رفته بودند.

همه این‌ها تنها‌می‌باخت​ با تکانِ خفیف یک‌به‌راستی​ انگشت رخ داده بود.

اما آنچه در این میان نگاه‌به‌راستی​ رهبر فرقه دیو شبح را ربود،‌تمامی​ صحنه‌ای در کانون این ویرانی بود.

سسسسس.

تاریکی بیکران، غلیظ‌تر از‌نمی‌داد​ هر زمان فرود آمده‌نیز​ و بر پیرامون حکم می‌راند.

به‌واسطه انرژی شیطانی که از چون هویِ‌به‌راستی​ تکیه‌زده بر تخت تاریک فوران می‌کرد، جهان تنها‌ببلعد​ در دو رنگ سیاه و سفید خلاصه می‌شد.

گویی او به‌بلعیده​ تنهایی به جای تمام‌چنان​ زیر آسمان ایستاده بود.

در همین حین بود.

«کهاااخ!»

خون سرخ به هوا فواره زد و‌به‌راستی​ بر پیکر جهانی که چیزی جز سیاهی‌موجودات​ و سپیدی در آن نمانده بود، رنگ پاشید.

خونی بود که‌بلعیده​ ارباب شیطان رعد‌به‌راستی​ جوهری بالا آورد.

و با این همه، حتی‌اندام​ در چنان وضعیتی نیز مصمم‌نیز​ به نظر می‌رسید که زانو نزند.

پایین‌تنه‌اش که شروع به‌نمی‌داد​ خمیدن کرده بود، در‌نیز​ نیمه راه متوقف شد.

حاصل مقاومت و‌می‌باخت​ تاب آوردن در‌دگرگونی​ برابر فشار سهمگین.

«... نظرت چیه؟ مگه حق با من نبود؟ اگه واقعاً شیطان آسمانی بودی،‌موجودات​ این تن و بدن من تا حالا چیزی جز یه مشت خونِ پاشیده‌ارباب​ به در و دیوار نبود. ولی همون‌طور که می‌بینی، هنوزم‌تر و تمیز سرپام.»

ارباب شیطان‌خود​ رعد جوهری‌عرض​ لبخند کم‌رنگی زد.

در فنون رازآلود‌اندام​ شیطانی، شیطان آسمانی حضوری‌حال​ مطلق به شمار می‌رفت.

تنها کسی می‌توانست جایگاه شیطان آسمانی را از آن خود‌می‌رسید​ کند که قادر باشد پیروان غرق در جنون هولناکی به‌جای​ نام طبع شیطانی را گرد هم آورد و مهار سازد.

با این حال،‌بلعیده​ ارباب شیطان رعد‌به‌راستی​ جوهری تاب آورده بود.

«شیطان آسمانی اوج شیطانه، نهایت و پایان کاره، خدای شیاطینه. اما تو با پای‌چشمانی​ خودت راه شیطانی رو ول کردی و هنرهای رزمی راه راستین رو یاد گرفتی. اینم‌نقش​ تاوان همون انتخابته. توی الان ناقص‌تر از اونی هستی که بشه شیطان آسمانی صدات زد.»

نفس‌هایش به شماره افتاده و چنان نامنظم بود‌نیز​ که گویی مرگ درست در چندقدمی‌اش ایستاده، ولی‌زده​ لبخند همچنان گوشه لب‌هایش جا خوش کرده بود.

لحظه‌ای بعد،

جرقققق!

چی رعد آسمانی بار دیگر‌اندام​ بر سراسر پیکرش اوج گرفت و‌فرقه​ ظلمت متراکم را به عقب راند.

داشت قلمروی‌عرض​ ویژه خویش‌نمی‌داد​ را برپا می‌کرد.

«مگه غیر‌رنگ​ از اینه؟ شیطان‌سرعت​ آسمانی مطلق، دوکگو...»

ناگهان کلام در دهانش خشکید.

نه به خواسته خودش.

همین که سرش را اندکی بالا‌شامل​ آورد و چون هویِ نشسته در برابر‌حدقه​ چشمانش ظاهر شد، صدایش خودبه‌خود فروکش کرد.

تنها لبخندی‌رنگ​ که در‌بلعیده​ دل ظلمت می‌درخشید.

چون هوی که گویی واقعاً برایش سرگرم‌کننده‌چنان​ بود با سرخوشی نیشخند می‌زد، به ارباب شیطان‌بی‌آنکه​ رعد جوهری نگریست و زیر لب زمزمه کرد:

«دنیا واقعاً جای بهتری شده. یه بی‌سر‌و‌پایی که رنگ جایگاه‌نیز​ شیطان آسمانی رو هم به خودش ندیده، حالا جرات پیدا کرده‌بی‌پایان​ واسه من فک بزنه که من شیطان آسمانی هستم یا نه.»

در همان آن.

بوممم!

با ضربه‌ای سهمگین بر فرق‌دگرگونی​ سرش، زمین ناگهان به سویش‌آماده​ هجوم آورد و بالا کشیده شد.

نه، زمین بالا نیامده بود.

دیدگان خودش بی‌اختیار و درمانده بر‌شامل​ خاک سقوط کرده و پهنه زمین‌چشمانی​ میدان دیدش را پر کرده بود.

و آن‌گاه.

کواادودودوک!

دردی وحشیانه و کورکننده‌عرض​ در صورتش ترکید و‌شامل​ دیدگانش یکپارچه سرخ‌فام شد.

اما تنها برای دمی کوتاه.

تودودودوک.

صورتش بی‌اختیار‌می‌باخت​ به بالا‌سرعت​ کشیده شد.

نه فقط صورتش.

تمامی پیکرش میان زمین و هوا‌شامل​ معلق شد و گویی با زوری قاهر‌حدقه​ کشیده شود، به سمت بالا زبانه کشید.

میدان دیدش شتابان بالا رفت.

پس از زمینِ غرق در خون، افق‌چنان​ نمایان گشت و سپس یال‌های پیاپی کوهساران‌ببلعد​ یکی پس از دیگری در برابرش گشوده شدند.

سپس.

سکون.

سرانجام، پیکرش بازایستاد.

چهره‌ای زیبا و برنده دیدگانش‌دگرگونی​ را فرا گرفت و در‌آماده​ عمق شبکیه چشم‌هایش حک شد.

گل آسمان شمشیر، چون هوی.

نه، شیطان آسمانی مطلق.

در همان لحظه‌ای که چشمان ارباب شیطان رعد جوهری‌نظر​ هنگام نگریستن به کسی که ظلمتش در کسری از‌ذره‌ای​ ثانیه چی رعد آسمانی را به زانو درآورده بود می‌لرزید،

«که این‌طور،‌می‌باخت​ پس من‌سرعت​ شیطان آسمانی نیستم؟»

صدایی سرخ‌تیره‌خود​ موج در‌عرض​ موج طنین‌انداز شد.

همچون گلی‌عرض​ زیبا که‌نمی‌داد​ آرام‌آرام شکوفا می‌شود.

سپس دندان‌های سپیدش نمایان گشت.

«پس دهنت‌می‌باخت​ رو ببند و‌دگرگونی​ خودت ثابتش کن.»

ناولها | novelha.net