چپتر 1133: فصل ۱۱۳۳ - فصل سیزدهم
0اتاق رفتهرفتهرنگ در تاریکیبلعیده مطلق فرو میرفت.
سوالی بود آغشتهبلعیده به ماهیت شیطانیایبهراستی خردکننده و هولناک.
با صدایی ماورایی که گویی ازنمیداد ژرفترین مغاکهای اعماق زمین برمیخاست، تاریکی غلیظیکنارش موج برداشت و در هوا جاری شد.
کانون این تاریکی، هماننمیداد کسی بود که لبنیز به سخن گشوده بود.
گویی جوهرهی شیطان، که از دل لبخند شیطانی تسخیر روح تراشیده شدهاست بود، به قلممویی آغشته به مرکب سیاه بدل گشته و بر بومجوهری پهناور جهان کشیده میشد؛ همهچیز در سیاهی محض رنگ میباخت و بلعیده میشد.
سرعت اینمیباخت دگرگونی بهراستیسرعت ماورایی بود.
چنان به نظر میرسید که آمادهنمیداد است تمامی موجودات را ببلعد، بیآنکهشبح حتی ذرهای از نور بر جای بگذارد.
نه تنها رعد جوهری خیرهکنندهایامر که گرداگرد ارباب شیطان رعدشبح جوهری به هر سویی زبانه میکشید؛
بلکه حتی چرخ سرخرنگ ردای شیطان چرخان—کهبهراستی پوشیدنش تنها در انحصار رهبر قبیله جوهرموجودات چرخ گردان بود—رنگ باخت و کدر شد.
بیراه نبود اگر میگفتندسرعت زیر این بار سنگیننظر خرد و پایمال شده است.
ماهیت شیطانیای که در برابر تمام هستی زیر آسمان سرکشی میکرد و آنکنارش را به بند میکشید—نه، حتی فراتر از آن، هر آنچه را در اینلبهای دنیا وجود داشت سرکوب میکرد—به هیچ وجودی جز تاریکی خود اجازه عرض اندام نمیداد.
این امر شاملاندام حال ارباب شیطانشامل رعد جوهری نیز میشد.
و حتی رهبر فرقه شبحسرعت شیطان که در کنارش با چشمانیآماده از حدقه درآمده خشکش زده بود.
تنها مغاک قیرگون و بیپایان بر جاچنان مانده بود و لبخند سپید و درخشانیببلعد که گوشهی لبهای چون هوی نقش بسته بود.
جهانی که تنهااجازه سیاهی و سپیدینمیداد بر آن حکم میراند.
شیطان.
این، غایت راه سرکشی درسرعت برابر آسمانها بود؛ واژگون ساختن نظمآماده طبیعی و از نو ساختن گیتی.
«آه...»
رهبر فرقه شبح شیطان که مستقیماً روبهرویش قرارشامل داشت، احساس کرد تمام توان از پاهایش پردرآمده کشیده و بیاختیار بر زمین افتاد و زانو زد.
فقط زانوهایشعرض نبودند که تسلیمامر خاک شده بودند؛
جسم و روحشمیباخت تمام و کمالدگرگونی به زانو درآمده بود.
امری کاملاً طبیعی بود.
تنها سرنوشت ممکن همین بود.
شیطان آسمانی.
حضور ماورایی کسی که به نهایت راه شیطانچنان رسیده بود، وجودی که در برابر خودِ بهشتبیآنکه طغیان کرده بود، مجالی برای هیچ مقاومتی باقی نمیگذاشت.
او تمام عالمبلعیده زیر آسمان رابهراستی به زانو درمیآورد.
برای رهبر فرقه شبح شیطان، که خودامر در مسیر شیطانی گام برمیداشت، دلایل تعظیم کردنحدقه حتی از این هم بیشتر و سنگینتر بود.
با این حال...
«چطور ممکنه؟»
ارباب شیطان رعد جوهری، که اوبهراستی نیز در مسیر شیطانی به تهذیبتمامی و تمرین پرداخته بود، زانو نزد.
هرچند به نظر میرسید این فشارنمیداد سهمگین را مستقیماً به جان خریده وکنارش پاهایش به شدت میلرزید و تلوتلو میخورد،
اما سرش رااندام همچنان بالا وشامل استوار نگه داشته بود.
او مطلقاًرنگ حاضر نبودبلعیده سر خم کند.
و ماجرامیباخت به همینجاسرعت ختم نمیشد.
«...»
هیچ پاسخی نیامد.
تنها سکوتی سرسختانه در فضاسرعت پیچید، سکوتی به غلظت همان تاریکیآماده سهمگینی که اتاق را آکنده بود.
و اینمیباخت تازه آغازسرعت ماجرا بود.
خشخش.
ردای شیطان چرخان، که رنگ باختهشامل و رو به افول نهاده بود، تکانحدقه ضعیفی خورد و به عقب رانده شد.
همراه با جرقهزدن وبلعیده غرش خفیفی از آذرخشیچنان که از آن بیرون میجهید.
آن چی رعد آسمانی بود.
انرژی رعدآسایی که تنها به چی شیطانی چرخانشامل تعلق داشت؛ نیرویی که از چرخ گردانِ نمادینِدرآمده قبیله و هنر شیطانی رعد چرخ گردان سرچشمه میگرفت.
حتی بدون داشتن چرخهای دوقلوی خورشید و ماه رعدفرقه آسمانی—آن سلاح الهی بیهمتا—ارباب شیطان رعد جوهری به تنهایی چیبیپایان رعد آسمانی را در درونش برمیانگیخت و به کار میگرفت.
در این لحظه، او در تلاشدگرگونی بود تا خود را از بند قلمروییتمامی که تحت فرمانروایی شیطان آسمانی بود برهاند.
«داره حرکت میکنه...؟»
برق چشمان رهبر فرقه شبح شیطان،نمیداد که در چنگال تاریکی هولناکِ ماهیتشبح شیطانی بلعیده شده بود، با تزلزل لرزید.
چنین چیزیعرض باید مطلقاًنمیداد غیرممکن میبود.
اگر کسیرنگ در مسیر شیطانیسرعت گام برمیداشت، پس...
پیش از آنکه بهت ودگرگونی حیرت رهبر فرقه شبح شیطانآماده بیش از این آشکار گردد،
«جالبه.»
در صحنهای که تمام رنگها محو شده ونیز تنها سیاهی و سپیدی بر جا مانده بود،زده صدایی چسبناک شبیه خون تازه در فضا طنین انداخت.
صدا موجرنگ در پیبلعیده موج گسترش مییافت.
«فکرش رو هم نمیکردم یه الفبچه که تازهنظر به رتبه ارباب شیطان رسیده، اونقدر اراده داشتهحتی باشه که جلو لبخند شیطانی تسخیر روح مقاومت کنه.»
خنده، کنجکاوی و قصد قتل.
آن صدا، در حالی که این هر سه را با خود حمل میکرد،حدقه همانند دستی درنده بر جسم و جانِ رهبر فرقه شبح شیطان—که شگفتی تازههوی در وجودش ریشه دوانده بود—فرود آمد و او را محکم به زیر کشید.
نه فقط جسمش،
بلکه حتی ذهنش را.
صدایی بود که انگار هشداراندام میداد: «اجازه نمیدم حتی یهنیز فکر هرز تو سرت بچرخه.»
همزمان، تاریکی دروناندام اتاق به شکلیشامل مهارناپذیر و وحشیانه خروشید.
اتاق—نه، گویی تمام موجودات زیرسرعت آسمان تاب تحمل ماهیت شیطانیِمیرسید برآمده از شیطان آسمانی را نداشتند.
در همان دم بود.
«کاملاً برعکس.»
ارباب شیطان رعد جوهری، که به نظر میرسید اندکی از حصارکنارش آن قلمرو فراتر رفته، چی رعد جوهری و چی رعد آسمانیِدرخشانی پدیدارشده را همچون لباسی گرداگرد تنش پیچید و در نهایت زبان گشود:
«قضیه این نیست که این تن با یه ارادهی پولادین جلوت دووماست آورده باشه. این فقط نشونهی ناتوانی خودته که نتونستی بر این تن چیرهخیرهکنندهای بشی؛ تنی که به چشمت چیزی بیشتر از یه ارباب شیطان ساده نیست.»
«که اینطور؟»
نه اثری از تمسخرعرض در کلامش بود وشامل نه نشانی از تحریک.
در برابر لحن آرامی که صرفاًشامل واقعیتی محض را بازگو میکرد، گوشههای لبحدقه چون هوی به سمت بالا کش آمد.
لبخند شیطانی تسخیرکننده روح که دندانهایدگرگونی سفیدش را نمایان میکرد کج شد وتمامی ذات شیطانیاش بیش از پیش طغیان کرد.
خشخش.
پشت سر چون هوی، تاریکی زادهشده از شیطانشامل گرد هم آمد و در یک چشم بردرآمده هم زدن، صندلی تاریک و کهنی را پدید آورد.
«پس منظورت اینه کهنمیداد وقتی نوبت به سرکوبنیز ذهنت رسید، کم آوردم؟»
چون هوی در حالی که آرامدگرگونی روی آن تخت تاریک، ساختهشده ازاست شیطان و ظلمت مینشست، این را گفت.
لحظهای که نشست، چانهاش رادگرگونی به دسته تکیه داد و بااست لحنی برنده لب به سخن گشود.
اما این صدا برای رهبر فرقه شبح شیطان، که تمام بدنشفرقه را در سجدهای کامل بر زمین فشرده بود، و حتی برایمانده ارباب شیطان رعد مرکب که سؤال را شنیده بود، طنین دیگری داشت.
بینهایت استوار بود.
و به شکلی غیرقابلتحمل، سنگین.
گویی پهنه آسمان فرو افتادهدگرگونی و این اتاق را زیرآماده فشار خردکننده خود گرفته بود.
در حالی که پشت رهبر به خاک افتاده فرقهحال شبح شیطان زیر بار خفقان آن لحن میلرزید، اربابزده شیطان رعد مرکب نیز سرانجام رو به فروریختن گذاشت.
به نظر میرسیداندام هر لحظه ممکنشامل است به زانو درآید.
فشار ازرنگ مرتبهای کاملاًبلعیده متفاوت بود.
اما درست پیشبلعیده از آنکه زانوهایشبهراستی به زمین برسد،
چرقچرقچرق!
او چیعرض رعد آسمانی متراکمشدهاشامر را آزاد کرد.
دستوپا زدنی نومیدانهمیباخت که هیچ تفاوتی بابهراستی تقلا برای بقا نداشت.
نیروی رعد که در تمام جهاتبهراستی پخش میشد، شکافهایی در تاریکی حاکمتمامی بر محیط پیرامون ایجاد کرد و،
گرومپ.
ارباب شیطان رعد مرکب که زیر بارحال این سرکوب تلوتلو خورده بود، به سختیدرآمده تعادلش را به دست آورد و گفت:
«چیزی رو میپرسی که خودش کاملاً واضحه. برخلاف تو، اون خدایی که مستقیماً برموجودات فرقه ما فرود اومد، اون «شیطان آسمانی» واقعی، فقط با یه نگاه ذهن وسویی جسم این خادم ناچیز رو مطیع و تسلیم خودش کرد. فکر میکنی این یعنی چی؟»
برخلاف کل بدنشبلعیده که هنوز اندکی میلرزید،چنان صدایش ذرهای تزلزل نداشت.
چرخ سرخرنگ درست در هماناندام لحظهای که سخنش به پایاننیز رسید، شروع به چرخیدن کرد.
هووووم!
چرخ سرخرنگ چون آتش شعلهور شد وبهراستی درست در همان لحظه، خفقان خردکنندهای راموجودات که رویش سنگینی میکرد، به کناری راند.
گویی چتری بافتهشده از چرخدگرگونی سرخ، فشار را مانند قطراتآماده باران به اطراف سرازیر میکرد.
همه اینها بهاجازه خاطر شعلهای بود کهامر درون چرخ جای داشت.
«شعله مقدس راه شیطانی.»
چشمان چون هوی با پی بردن به ماهیتچنان شعلههایی که گویی برای محافظت از او زبانهبیآنکه میکشیدند، در یک نگاه باریک و کشیده شد.
لبخند و رفتار او آسوده وبهراستی بیخیال بود، درست مانند کسی که ازموجودات تماشای شعبده کوچک یک کودک لذت میبرد.
«پس منظورت اینه کهعرض من از اون شیطان آسمانیحال که بهش خدمت میکنی کمترم؟»
«اگه دقیقترعرض بگم، ذاتنمیداد شیطانی تو ناقصه.»
«ذات شیطانیرنگ من ناقصه؟بلعیده مال من؟»
چون هویمیباخت نتوانست جلویسرعت خندهاش را بگیرد.
این اولین باری درعرض تمام طول زندگیاش بودشامل که چنین چیزی میشنید.
او که بود؟
دیو حاکم، شیطان آسمانی مطلق.
در فرقه شیطان آسمانی که به تاریخی چندهزارسالهنظر میبالید، او یکی از تنها چهار نفری بودحتی که توانسته بودند به مقام شیطان آسمانی دست یابند.
در حالیخود که چون هویاندام با سرگرمی میخندید،
«ظاهراً هنوزعرض خودت رونمیداد خوب نشناختی.»
ارباب شیطانرنگ رعد مرکببلعیده نیشخندی زد.
«زمانی به جایگاهبلعیده شیطان آسمانی رسیدی، اماچنان الان دیگه اون نیستی.»
«پس میدونستی من کی هستم.»
«چطور میتونستم نشناسمت؟»
ارباب شیطان رعدمیباخت مرکب بدون هیچدگرگونی مقاومتی پاسخ داد.
حتی در حالی کهسرعت بدنش را زیر بارنظر سنگین خفقان راست نگه میداشت.
«واسه همینه که حالا مطمئنترم.اندام تو دیگه موجودی نیستی کهنیز بشه بهش گفت شیطان آسمانی.»
«هوم، نه اون شیطان آسمانی...»
چون هوی پلکهایش را اندکی فروافتاد، گوییبهراستی در دل میپرسید که آیا واقعاً بهموجودات حرفی که میزند باور دارد یا نه.
بلافاصله پس از آن، برخلاف دست راستشچنان که تکیهگاه چانهاش بود، دست چپش کهببلعد فقط روی دسته صندلی آرمیده بود تکانی خورد.
آستینش باد کرد.
نیروی درونیعرض در انتهاینمیداد آن گرد آمد.
انگشت اشارهاش که اندکی بالا آمدهدگرگونی بود، در حرکتی روان شبیه بهاست کشیدن قلممو به سمت بالا اشاره رفت.
تق.
نوک انگشتش دوبارهاجازه به آرامی بهنمیداد دسته صندلی خورد.
اما نیرویی که درنمیداد پی آن آمد، درنیز سطحی کاملاً متفاوت بود.
نیروی درونی جمعشده در نوکسرعت انگشتش منفجر شد و موجیمیرسید خردکننده را به پیش راند.
در یک دم، میدانسرعت نیروی هولناکی پدیدار گشت ومیرسید بر پیرامون اتاق آوار شد.
کواااااانگ!
همه چیز رااندام در هم کوبیدشامل و به زیر کشید.
«...!»
رهبر فرقه شبح شیطان که همچنان در سجده کامل به سر میبرد،تمامی صدای انفجار گوشخراشی را که بر گوشهایش کوبیده شد شنید، احساس کردخیرهکنندهای سرش از شدت شوک گیج میرود و ناگهان سرش را بالا کشید.
و پیکرشخود از فرط وجداندام به لرزه افتاد.
«این...»
به مرکزیت شیطان آسمانی، نهسرعت تنها سقف اتاق، بلکه دیوارهامیرسید نیز درهم شکستند و فرو ریختند.
اتاق، ومیباخت تمام محوطه دردگرگونی شعاع ده ژانگ.
نه، خود جهان بودعرض که اینک خرد میشدشامل و به خاکستر بدل میگشت.
پسلرزه برایش آشنا بود.
«قدمهای سلطه شیطان آسمانی!»
تکنیک حرکتی مطلقی که تمام زیر آسمانچنان را تنها زیر گامی پایمال میکرد، اینکببلعد از نوک انگشت اشاره فرود آمده بود.
شکوه وخود جبروتی الهی، فراتراندام از هرگونه تعالی.
بهویژه اکنون که رودرروی آن قرار گرفته بود،نیز رهبر فرقه دیو شبح کوچکترین فشاری را بر خودمغاک حس نمیکرد و با تمام وجود بر خود لرزید.
چرا که دلیلمیباخت آن بیش ازدگرگونی حد واضح بود.
«تنها برای اینکهبلعیده هیچ فشاری بهبهراستی من وارد نشود...»
هنوز رشتهخود افکارش به پایاناندام نرسیده بود که،
کووووااااااانگ!
اتاق و تالار چنان درهمسرعت کوبیده شدند و فروریختند که گوییآماده شهابسنگی عظیم بر آنها باریده است.
موج شوکمیباخت سنگینی بهسرعت اطراف پخش شد.
بقایای درهمشکسته تالاراجازه گرداگرد زمین فرونشسته، بهامر هر سو پرتاب شدند.
اما فقط برای یک لحظه.
وووووووش!
سپس بادی سهمگین از فراز آسمان به زیر فرودمیرسید آمد و توده گرد و غبار و موج شوکی راجای که به هر سو زبانه میکشید، با قدرتی قاهر فرونشاند.
سرکوبی دیگرخود در پیعرض سرکوب نخست.
از همین رو، صحنهای که درشامل پسِ گرد و خاک و آوارچشمانی پنهان شده بود، بیدرنگ نمایان گشت.
همه چیز درمیباخت هر سو به گسترهایبهراستی باز بدل شده بود.
زمینی عمیقاً فرورفته در شعاع پنج ژانگ،چنان تو گویی تختهسنگی غولپیکر بر آن کوبیدهببلعد شده باشد، و چشمانداز پهناور جهان پدیدار شد.
دیوارهایی که آسمان را پوشاندهاندام و منظره کوه هوآشان رانیز پنهان کرده بودند، ناپدید شده بودند.
اتاق و تالاراندام به کلی ازشامل میان رفته بودند.
همه اینها تنهامیباخت با تکانِ خفیف یکبهراستی انگشت رخ داده بود.
اما آنچه در این میان نگاهبهراستی رهبر فرقه دیو شبح را ربود،تمامی صحنهای در کانون این ویرانی بود.
سسسسس.
تاریکی بیکران، غلیظتر ازنمیداد هر زمان فرود آمدهنیز و بر پیرامون حکم میراند.
بهواسطه انرژی شیطانی که از چون هویِبهراستی تکیهزده بر تخت تاریک فوران میکرد، جهان تنهاببلعد در دو رنگ سیاه و سفید خلاصه میشد.
گویی او بهبلعیده تنهایی به جای تمامچنان زیر آسمان ایستاده بود.
در همین حین بود.
«کهاااخ!»
خون سرخ به هوا فواره زد وبهراستی بر پیکر جهانی که چیزی جز سیاهیموجودات و سپیدی در آن نمانده بود، رنگ پاشید.
خونی بود کهبلعیده ارباب شیطان رعدبهراستی جوهری بالا آورد.
و با این همه، حتیاندام در چنان وضعیتی نیز مصممنیز به نظر میرسید که زانو نزند.
پایینتنهاش که شروع بهنمیداد خمیدن کرده بود، درنیز نیمه راه متوقف شد.
حاصل مقاومت ومیباخت تاب آوردن دردگرگونی برابر فشار سهمگین.
«... نظرت چیه؟ مگه حق با من نبود؟ اگه واقعاً شیطان آسمانی بودی،موجودات این تن و بدن من تا حالا چیزی جز یه مشت خونِ پاشیدهارباب به در و دیوار نبود. ولی همونطور که میبینی، هنوزمتر و تمیز سرپام.»
ارباب شیطانخود رعد جوهریعرض لبخند کمرنگی زد.
در فنون رازآلوداندام شیطانی، شیطان آسمانی حضوریحال مطلق به شمار میرفت.
تنها کسی میتوانست جایگاه شیطان آسمانی را از آن خودمیرسید کند که قادر باشد پیروان غرق در جنون هولناکی بهجای نام طبع شیطانی را گرد هم آورد و مهار سازد.
با این حال،بلعیده ارباب شیطان رعدبهراستی جوهری تاب آورده بود.
«شیطان آسمانی اوج شیطانه، نهایت و پایان کاره، خدای شیاطینه. اما تو با پایچشمانی خودت راه شیطانی رو ول کردی و هنرهای رزمی راه راستین رو یاد گرفتی. اینمنقش تاوان همون انتخابته. توی الان ناقصتر از اونی هستی که بشه شیطان آسمانی صدات زد.»
نفسهایش به شماره افتاده و چنان نامنظم بودنیز که گویی مرگ درست در چندقدمیاش ایستاده، ولیزده لبخند همچنان گوشه لبهایش جا خوش کرده بود.
لحظهای بعد،
جرقققق!
چی رعد آسمانی بار دیگراندام بر سراسر پیکرش اوج گرفت وفرقه ظلمت متراکم را به عقب راند.
داشت قلمرویعرض ویژه خویشنمیداد را برپا میکرد.
«مگه غیررنگ از اینه؟ شیطانسرعت آسمانی مطلق، دوکگو...»
ناگهان کلام در دهانش خشکید.
نه به خواسته خودش.
همین که سرش را اندکی بالاشامل آورد و چون هویِ نشسته در برابرحدقه چشمانش ظاهر شد، صدایش خودبهخود فروکش کرد.
تنها لبخندیرنگ که دربلعیده دل ظلمت میدرخشید.
چون هوی که گویی واقعاً برایش سرگرمکنندهچنان بود با سرخوشی نیشخند میزد، به ارباب شیطانبیآنکه رعد جوهری نگریست و زیر لب زمزمه کرد:
«دنیا واقعاً جای بهتری شده. یه بیسروپایی که رنگ جایگاهنیز شیطان آسمانی رو هم به خودش ندیده، حالا جرات پیدا کردهبیپایان واسه من فک بزنه که من شیطان آسمانی هستم یا نه.»
در همان آن.
بوممم!
با ضربهای سهمگین بر فرقدگرگونی سرش، زمین ناگهان به سویشآماده هجوم آورد و بالا کشیده شد.
نه، زمین بالا نیامده بود.
دیدگان خودش بیاختیار و درمانده برشامل خاک سقوط کرده و پهنه زمینچشمانی میدان دیدش را پر کرده بود.
و آنگاه.
کواادودودوک!
دردی وحشیانه و کورکنندهعرض در صورتش ترکید وشامل دیدگانش یکپارچه سرخفام شد.
اما تنها برای دمی کوتاه.
تودودودوک.
صورتش بیاختیارمیباخت به بالاسرعت کشیده شد.
نه فقط صورتش.
تمامی پیکرش میان زمین و هواشامل معلق شد و گویی با زوری قاهرحدقه کشیده شود، به سمت بالا زبانه کشید.
میدان دیدش شتابان بالا رفت.
پس از زمینِ غرق در خون، افقچنان نمایان گشت و سپس یالهای پیاپی کوهسارانببلعد یکی پس از دیگری در برابرش گشوده شدند.
سپس.
سکون.
سرانجام، پیکرش بازایستاد.
چهرهای زیبا و برنده دیدگانشدگرگونی را فرا گرفت و درآماده عمق شبکیه چشمهایش حک شد.
گل آسمان شمشیر، چون هوی.
نه، شیطان آسمانی مطلق.
در همان لحظهای که چشمان ارباب شیطان رعد جوهرینظر هنگام نگریستن به کسی که ظلمتش در کسری ازذرهای ثانیه چی رعد آسمانی را به زانو درآورده بود میلرزید،
«که اینطور،میباخت پس منسرعت شیطان آسمانی نیستم؟»
صدایی سرختیرهخود موج درعرض موج طنینانداز شد.
همچون گلیعرض زیبا کهنمیداد آرامآرام شکوفا میشود.
سپس دندانهای سپیدش نمایان گشت.
«پس دهنتمیباخت رو ببند ودگرگونی خودت ثابتش کن.»