---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 325: چپتر ۳۲۵ • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 325: چپتر ۳۲۵

0

دیرینگ—

جو وول-هیانگ، ارباب عمارت هواچئون، با‌عادی​ شنیدن ملودی‌ای که از طبقه پایین به‌طریقی​ گوش می‌رسید، چشمانش را به آرامی بست.

سه روز از‌می‌کردند​ اقامت این متخصص عالی‌رتبه‌وابستگی​ و جوانِ ناشناس می‌گذشت.

در این مدت، او هر‌فقط​ روز دقیقاً در همین ساعت‌حتی​ شروع به نواختن ساز هفت‌تار می‌کرد.

و هر‌دنیای​ بار، او غرق‌آدم‌هایی​ در تحسین می‌شد.

روز اول،‌زندگی​ اجرای او‌بنابراین​ نقص‌های جزئی داشت.

اشتباهاتی مثل نت‌های‌می‌کردند​ غلط یا ریتم‌های‌عادی​ خارج از ضرب.

اما حالا، تقریباً بی‌نقص بود.

و در این سه روز، نه تنها مردم فقط برای‌هنرمند​ شنیدن این اجرا به عمارت هواچئون می‌آمدند، بلکه حتی کسانی‌شال‌های​ بودند که سراغ او می‌آمدند تا بفهمند این نوازنده کیست.

این یک‌زندگی​ جذب مشتری‌بنابراین​ بی‌سابقه بود.

«آخه اون کی می‌تونه باشه؟»

جو وول-هیانگ در حالی که از ملودی شفافی که‌بلکه​ انگار درست بیخ گوشش نواخته می‌شد لذت می‌برد، چشمان‌مشتری​ بسته‌اش را باز کرد و به آرامی زمزمه کرد.

به مدت سه روز، او چونگ‌هوا‌شهرت​ و هونگ‌هوا را فرستاده بود تا‌وابستگی​ شاید بتوانند هویت او را کشف کنند.

اما فهمیدنش غیرممکن بود.

بیشتر هنرمندان رزمی که در‌هنرمند​ مسیر دنیای رزمی قدم می‌گذاشتند، آدم‌هایی‌دهد​ بودند که برای شهرت زندگی می‌کردند.

بنابراین، برای یک هنرمند رزمی‌فقط​ عادی بود که وابستگی یا هویت‌کسانی​ خود را به همه نشان دهد.

آن‌ها به هر طریقی سرنخ‌هایی از خود‌زندگی​ به جا می‌گذاشتند، مثل شال‌های قرمز شائولین‌همه​ یا نماد شکوفه آلو فرقه کوه هوآشان.

اما در مورد این مرد‌هنرمند​ جوان، هیچ چیزی وجود نداشت که‌دهد​ وابستگی یا هویتش را نشان دهد.

او هر روز لباس‌هایش را عوض می‌کرد، بنابراین‌خود​ نمی‌شد آن‌ها را شناسایی کرد و از همان‌قرمز​ ابتدا هم هیچ زیورآلاتی مثل منگوله به همراه نداشت.

تنها چیزی که جلب‌مردم​ توجه می‌کرد، جفت شمشیری بود‌بلکه​ که به کمر بسته بود.

«اگه حرف از کسی باشه که دو‌زندگی​ تا شمشیر حمل می‌کنه، شمشیر الهی شکوفه‌همه​ آلو اولین کسیه که به ذهن می‌رسه، اما...»

با فکر کردن به متخصص عالی‌رتبه جوانی که‌خود​ دنیای رزمی فعلی را مثل یک طوفان به‌قرمز​ لرزه درآورده بود، خیلی زود سرش را تکان داد.

«غیرممکنه.»

البته، احتمالش وجود داشت.

هر چه باشد، اگر کسی پونگ‌ری و تیپ‌می‌کردند​ هیولای سیاه را هدف قرار داده بود، اتحاد‌دهد​ رزمی اولین چیزی بود که به ذهن می‌رسید.

با این حال، طبق اطلاعاتی که او چندی پیش دریافت‌نشان​ کرده بود، جوخه‌های ویژه اتحاد رزمی که او به آن‌ها‌آلو​ تعلق داشت، به سمت فرقه ده هزار دست حرکت کرده بودند.

البته، جوخه نابودی که او به عنوان رهبر‌خود​ جوخه هدایتش می‌کرد، کوچک بود، بنابراین این احتمال‌قرمز​ وجود داشت که آن‌ها از هم جدا شده باشند.

اما حتی با در نظر گرفتن این‌اجرا​ احتمال، او مطمئن بود که این مرد‌بفهمند​ جوان نمی‌تواند شمشیر الهی شکوفه آلو باشد.

و دلیل خوبی هم داشت؛ متخصص‌شهرت​ عالی‌رتبه جوانی که در حال حاضر می‌نواخت،‌خود​ داشت از گوشت و شراب لذت می‌برد.

اگر او شمشیر الهی شکوفه آلو،‌عادی​ یک تائوئیست از فرقه کوه هوآشان‌آن‌ها​ بود، این کار کاملاً غیرممکن بود.

«اون مرد غیرقابل پیش‌بینی‌ایه.»

درست زمانی‌بود​ که جو وول-هیانگ‌فقط​ آهی ضعیف کشید.

«ارباب عمارت.»

صدای بمی از پشت‌بنابراین​ در کاغذی به گوش رسید‌همه​ و سایه بزرگی نمایان شد.

او وی جوک-یانگ بود.

«چی شده؟»

«اطلاعاتی که‌دنیای​ خواسته بودید‌می‌گذاشتند​ رو جمع‌آوری کردم.»

چشمان جو وول-هیانگ نیمه‌باز شد.

«بیا تو.»

درررک—

در کاغذی کنار رفت و‌آدم‌هایی​ وی جوک-یانگ در حالی که دسته‌ای‌عادی​ کاغذ در آغوش داشت، وارد شد.

قدم— قدم—

او به جو وول-هیانگ‌بنابراین​ نزدیک شد و با‌خود​ دقت کاغذها را پایین گذاشت.

او چند کلمه اضافه کرد.

«این لیستی از کسانیه که‌آدم‌هایی​ سه روز پیش وارد ووشوئه‌هنرمند​ شدن و هنوز خارج نشدن.»

جو وول-هیانگ سر تکان داد.

«می‌تونی بری.»

با پاسخ ساده او،‌مردم​ وی جوک-یانگ سرش را‌می‌آمدند​ خم کرد و عقب کشید.

به زودی،‌دنیای​ در کاغذی‌می‌گذاشتند​ بسته شد.

سوییش—

چشمان جو‌زندگی​ وول-هیانگ روی‌بنابراین​ کاغذها افتاد.

اگر او برای مقابله با‌فقط​ پونگ‌ری و تیپ هیولای سیاه‌حتی​ اینجا بود، نمی‌توانست تنها آمده باشد.

«اگه اون مرد جوان‌می‌گذاشتند​ از اتحاد رزمی باشه، همراهانش‌بنابراین​ باید بین این اسم‌ها باشن...»

در حالی که او‌بنابراین​ شروع به خواندن کاغذها‌خود​ یکی پس از دیگری کرد.

توینگ—

چون هوی همچنان در حال نواختن‌برای​ تارها بود و با دقت انرژی‌بودند​ هنر الهی شکوفه آلو را کنترل می‌کرد.

انرژی هنر الهی شکوفه آلو در امتداد نقطه طب سوزنی‌هنرمند​ گیون‌وو در شانه راستش جریان یافت، از نقطه طب سوزنی‌شال‌های​ چوک‌تک در آرنجش گذشت و در نوک انگشتانش جمع شد.

درست در همان لحظه، چون‌هنرمند​ هوی تار را نواخت و ملودی‌دهد​ جاری را با انرژی خود آمیخت.

ملودی پایین و سنگین‌بنابراین​ تقویت شد و در‌خود​ تمام هشت جهت طنین‌انداز گشت.

«حالا دیگه کاملاً طبیعی شده.»

در همین حال، چونگ‌هوا و هونگ‌هوا که‌زندگی​ روبروی او نشسته بودند، با چشمانی مات‌همه​ و مبهوت در موسیقی غرق شده بودند.

ملودی شفاف، که انگار‌بنابراین​ درست کنار گوششان نواخته‌خود​ می‌شد، آن‌ها را قلقلک می‌داد.

آن‌ها با نگاهی‌می‌کردند​ خالی به چون‌عادی​ هوی خیره شدند.

هر بار که او تاری را‌برای​ می‌نواخت، نور لرزان فانوس تاب می‌خورد‌بودند​ و رنگ ملایمی را پراکنده می‌کرد.

تماشای او در حال نواختن ساز که با‌می‌کردند​ آن رنگ‌ها هماهنگ شده بود، به گونه‌ای بود‌دهد​ که انگار یک خدای کوهستان نزول کرده است.

تینگ—

ناگهان، دستان‌زندگی​ چون هوی‌بنابراین​ متوقف شد.

«آه.»

آهی ضعیف‌دنیای​ به طور‌می‌گذاشتند​ همزمان طنین‌انداز شد.

مردمی که در عمارت هواچئون به‌عادی​ این اجرا گوش می‌دادند، بدون اینکه متوجه‌طریقی​ شوند، آهی از سر ناامیدی کشیده بودند.

«دلم می‌خواد فقط‌می‌کردند​ یه کم بیشتر‌عادی​ گوش بدم، اما...»

چونگ‌هوا به سرعت‌تنها​ این فکر را‌برای​ از سرش بیرون کرد.

به مدت سه روز، او این‌گونه شروع به نواختن‌بنابراین​ می‌کرد، فقط یک قطعه را اجرا می‌کرد و بعد‌طریقی​ طوری متوقف می‌شد که انگار هیچ دلبستگی‌ای به آن نداشت.

طولی نکشید‌زندگی​ که او از‌هنرمند​ جایش بلند شد.

وقتی به چون هوی نزدیک شد و‌وابستگی​ ساز هفت‌تار را از او گرفت، هونگ‌هوا‌سرنخ‌هایی​ که همراهش آمده بود، به حرف آمد.

«ارباب جوان.‌بود​ براتون یه‌مردم​ نوشیدنی می‌ریزم.»

در حالی که چونگ‌هوا ساز‌آدم‌هایی​ هفت‌تار را کنار می‌گذاشت، هونگ‌هوا‌هنرمند​ شراب را در فنجان خالی ریخت.

این یک حرکت سریع بود.

در این سه روزی که به او خدمت‌خود​ کرده بودند، کارهای زیادی را امتحان کرده بودند‌قرمز​ تا با این مرد جوان ارتباط برقرار کنند.

آن‌ها سعی کرده بودند‌مردم​ خودشان را لوس کنند و‌بلکه​ حتی او را اغوا کنند.

اما هیچ‌کدام‌دنیای​ روی او‌می‌گذاشتند​ اثری نداشت.

در واقع، هر چه بیشتر‌هنرمند​ تلاش می‌کردند، به نظر می‌رسید‌نشان​ او دورتر و دست‌نیافتنی‌تر می‌شود.

اگرچه او با آن‌ها بدرفتاری‌هنرمند​ نمی‌کرد، اما می‌توانستند خط قرمز‌نشان​ واضحی را در رفتارش احساس کنند.

بنابراین، پس از آن، او از‌برای​ لوس کردن یا اغواگری دست کشید و‌سراغ​ فقط برایش نوشیدنی و غذا سرو می‌کرد.

در همین لحظه بود.

«هم؟»

مرد جوان ناگهان سرش را‌هنرمند​ بالا آورد، با دقت به سقف‌دهد​ خیره شد و به حرف آمد.

«بالاخره پیدات شد.»

«ارباب جوان؟»

«دارید چی می‌گید...»

در همان لحظه که چونگ‌هوا و‌عادی​ هونگ‌هوا با چهره‌هایی گیج از حرف ناگهانی‌طریقی​ چون هوی، نگاهشان را به سقف دوختند...

بوم!

سقف ناگهان بالا آمد.

از مرکز سقف،‌می‌کردند​ مثل یک موج‌عادی​ خروشان به لرزه درآمد.

و در‌زندگی​ یک چشم‌بنابراین​ به هم زدن.

بوممم!

سقف خرد‌دنیای​ شد و‌می‌گذاشتند​ فرو ریخت.

«جیییغ!»

«اییک!»

چونگ‌هوا و هونگ‌هوا برای محافظت از‌برای​ خود در برابر آواری که از‌بودند​ بالا می‌ریخت، سرشان را با دست پوشاندند.

این کار برای‌قدم​ آماده شدن در برابر‌زندگی​ ضربه پیش رو بود.

اما در کمال تعجب،‌بنابراین​ با وجود گذشت زمان، هیچ‌همه​ ضربه‌ای به سرشان وارد نشد.

آن دو‌زندگی​ با احتیاط چشمانشان‌هنرمند​ را باز کردند.

و با دیدن‌تنها​ منظره روبه‌رویشان، چشمانشان‌برای​ از تعجب گرد شد.

چون هوی‌دنیای​ جلوی آن‌ها‌می‌گذاشتند​ ایستاده بود.

و در اطرافش،‌می‌کردند​ قطعات خرد شده چوب‌وابستگی​ در هوا شناور بودند.

همه‌جا پر از آوار بود،‌هنرمند​ به جز جایی که او‌نشان​ و آن دو زن ایستاده بودند.

«ارباب جوان نجاتمون داد؟»

«ارباب جوان...»

درست زمانی که زنان با‌هنرمند​ فهمیدن اینکه چون هوی نجاتشان‌نشان​ داده، با چهره‌هایی متأثر حرف می‌زدند...

«از اون طرف رفت؟»

چون هوی در حالی که به سمت‌اجرا​ دیگری خیره شده بود، زیر لب زمزمه‌بفهمند​ کرد، انگار اصلاً صدای آن‌ها را نشنیده بود.

این ردپای کسی‌قدم​ بود که همین‌شهرت​ الان فرار کرده بود.

در همین لحظه بود.

«جنگجوی بزرگ!»

«چی شده؟!»

مردم از‌دنیای​ بیرون به‌می‌گذاشتند​ داخل هجوم آوردند.

جو وول-هیانگ و خدمتکاران عمارت هواچون‌عادی​ که از صدای ناگهانی جا خورده‌آن‌ها​ بودند، با عجله خودشان را رساندند.

با رسیدن به‌می‌کردند​ اتاق، نفس در‌عادی​ سینه‌شان حبس شد.

به محض اینکه نگاهشان با‌فقط​ چشمان نیمه‌باز چون هوی تلاقی‌حتی​ کرد، ذهنشان کاملاً خالی شد.

چون هوی نگاهی به آن‌ها انداخت که‌زندگی​ با دهان‌های باز و حواس‌پرت آنجا ایستاده‌همه​ بودند، سپس چشمانش را بست و باز کرد.

در یک‌زندگی​ لحظه، نور نافذ‌هنرمند​ چشمانش ناپدید شد.

هم‌زمان، نگاهی به‌می‌کردند​ آن‌ها انداخت و‌عادی​ با بی‌خیالی گفت.

«فقط داشتم یه موش می‌گرفتم.»

«یه موش...؟»

برای لحظه‌ای،‌زندگی​ چهره جو وول-هیانگ‌هنرمند​ در هم رفت.

«موش» یک استعاره بود.

«جوک-یانگ.»

او سریع‌دنیای​ وی جوک-یانگ‌می‌گذاشتند​ را صدا زد.

«پیدا کن این موش کیه.»

«متوجهم.»

وی جوک-یانگ با عجله بیرون رفت‌برای​ و جو وول-هیانگ به چون هوی نزدیک‌سراغ​ شد و فوراً سرش را خم کرد.

«عذرخواهی می‌کنم. اگه‌قدم​ فرقه ما تو‌شهرت​ نظارتش دقیق‌تر عمل می‌کرد...»

«نه. بی‌خیال.»

چون هوی‌زندگی​ دستش را تکان‌هنرمند​ داد و گفت.

«حتی اگه تو‌تنها​ نظارتتون هم دقیق‌برای​ بودید، بازم نمی‌تونستید بگیریدش.»

«...»

جو وول-هیانگ‌زندگی​ لبش را‌بنابراین​ گاز گرفت.

حرفش نیش‌دار‌زندگی​ بود، اما‌بنابراین​ حقیقت داشت.

نه تنها قبل از این اتفاق، بلکه‌اجرا​ حتی تو مسیر آمدن به اینجا هم‌بفهمند​ هیچ‌کس متوجه هیچ نشانه‌ای نشده بود، مگر نه؟

چون هوی به بالای سر جو‌شهرت​ وول-هیانگ که از شرم به خود می‌پیچید‌خود​ نگاه کرد و گوشه لبش تکان خورد.

«مهم‌تر از‌زندگی​ اینا، اتاق‌بنابراین​ دیگه‌ای هم دارید؟»

جو وول-هیانگ فوراً برگشت.

«جنگجوی بزرگ رو‌تنها​ به یه اتاق‌برای​ دیگه راهنمایی کنید.»

«هاه، هاه!»

سونگ-اونگ که از عمارت هواچون فرار‌عادی​ کرده بود، بدون اینکه به پشت‌آن‌ها​ سرش نگاه کند به جلو می‌دوید.

او رزمی‌کاری‌بود​ متعلق به تیپ‌فقط​ هیولای سیاه بود.

تیپ هیولای سیاه گروهی بود که از مدت‌ها‌می‌کردند​ پیش در مأموریت‌های ترور تخصص داشت و اعضای‌دهد​ آن توانایی‌های استثنایی در پنهان کردن حضور خود داشتند.

او هم‌زندگی​ از این‌بنابراین​ قاعده مستثنی نبود.

او قادر به چنان حرکت مخفیانه‌ای بود‌وابستگی​ که حتی یک استاد در قلمرو نهایت رزمی‌شال‌های​ هم به سختی می‌توانست او را شناسایی کند.

بنابراین، او با مأموریت تحقیق در مورد متخصص‌می‌آمدند​ عالی‌رتبه و جوان ناشناسی که سه روز پیش در‌جذب​ ووشو ظاهر شده بود، وارد عمارت هواچون شده بود.

این مأموریتی تفاوتی با همیشه نداشت، بنابراین او زیاد‌بنابراین​ نگران نبود، اما با وجود اینکه تمام تلاشش را‌طریقی​ برای نفوذ مخفیانه انجام داده بود، بلافاصله لو رفت.

'باید سریع‌زندگی​ به رهبر‌بنابراین​ خبر بدم.'

قلبش به شدت می‌تپید.

از آنجایی که از زمان ورود به‌اجرا​ ووشو در خفا بود، حتی اگر دیده‌بفهمند​ هم می‌شد، نیازی به این‌قدر عجله نبود.

اما او عجله داشت.

دلیلش آن نگاه مورمورکننده‌ای بود که‌عادی​ در آن لحظه گذرا قبل از‌آن‌ها​ فرار با آن روبه‌رو شده بود.

'اون یه هیولاست!'

در همین حین، در حالی که‌برای​ او در حال فرار بود، شخصی مخفیانه‌سراغ​ از فاصله دور در حال تعقیبش بود.

«بیرون ووشو، نه داخلش؟»

مرد جوانی با لباس‌های مرتب.

او هو گوانگ‌گه بود.

«دقیقاً همون‌طور که رهبر جوخه‌فقط​ گفت پیش رفت، ولی واقعاً‌حتی​ اشکالی نداره این کار رو بکنم؟»

او سرش‌دنیای​ را خاراند‌می‌گذاشتند​ و قدمی برداشت.

لبه شلوارش کمی تکان خورد‌هنرمند​ و در یک چشم به هم‌دهد​ زدن، هیکلش به جلو شلیک شد.

تکنیک بدن‌زندگی​ تعقیب باد‌بنابراین​ ده هزار مایلی.

در میان هنرهای رزمی اتحادیه‌فقط​ گدایان، تکنیک حرکتی که به عنوان‌کسانی​ سریع‌ترین شناخته می‌شد، به اجرا درآمد.

«تچ، ظاهراً باید‌قدم​ همون‌طور که بهم‌شهرت​ گفته شده عمل کنم.»

مأموریت آن‌ها ساده بود.

افرادی که سعی در کشف هویت‌عادی​ چون هوی داشتند، کسی که این‌قدر‌آن‌ها​ توجه جلب کرده بود، ظاهر می‌شدند.

وقتی چنین افرادی پیدا می‌شدند،‌فقط​ وظیفه آن‌ها این بود که‌حتی​ تعقیبشان کنند و بفهمند پایگاهشان کجاست.

«امیدوارم همین الان پیداش کنم.»

چقدر در حال تعقیب بود؟

«همم؟»

هو گوانگ‌گه‌بود​ به سرعت حضورش‌فقط​ را پنهان کرد.

مرد در‌دنیای​ حال فرار‌می‌گذاشتند​ متوقف شده بود.

«یه عمارت تو همچین جایی؟»

چشمان هو گوانگ‌گه باریک شد.

مردی که از عمارت هواچون فرار‌برای​ کرده بود، وارد عمارتی شده بود که‌سراغ​ تقریباً شبیه یک خرابه به نظر می‌رسید.

با دیدن این‌قدم​ صحنه، گوشه چشمانش به‌زندگی​ سمت بالا خم شد.

«پیداش کردم.»

درست در همان‌می‌کردند​ لحظه که مشت‌هایش‌عادی​ را گره کرد.

«چی رو پیدا کردی؟»

صدایی مورمورکننده‌دنیای​ پشتش را‌می‌گذاشتند​ قلقلک داد.

«هوپ!»

هو گوانگ‌گه که جا خورده بود،‌عادی​ با عجله روی پای چپش چرخید‌آن‌ها​ و با یک لگد دور زد.

این لگد چرخشی بود.

هوووونگ!

انرژی هنر بکگیول به ساق‌هنرمند​ و ران پای او تزریق‌نشان​ شد و تندباد شدیدی ایجاد کرد.

او ضربه‌ای را رها‌بنابراین​ کرد که استخوان‌های هر‌خود​ رزمی‌کار معمولی را خرد می‌کرد.

با این حال.

بام.

پایش با یک‌می‌کردند​ صدای خفه در‌عادی​ هوا متوقف شد.

«چی...!»

هو گوانگ‌گه‌بود​ مبهوت سرش‌مردم​ را چرخاند.

یک دست کثیف و چرک‌مرده‌آدم‌هایی​ به شکلی زمخت مچ پایی را‌عادی​ که او چرخانده بود، گرفته بود.

لحظه‌ای که‌زندگی​ چشمانش آن‌بنابراین​ را تأیید کرد.

سوووش!

دید هو گوانگ‌گه وارونه شد.

او نیروی قدرتمندی را از دستی که‌زندگی​ مچ پایش را گرفته بود احساس کرد‌همه​ و سپس تمام بدنش به هوا بلند شد.

«هوپ!»

هو گوانگ‌گه که وارونه آویزان شده بود،‌وابستگی​ شوک خود را قورت داد، چانه‌اش را‌سرنخ‌هایی​ کج کرد و به بالا نگاه کرد.

مردی با لباس‌های ژنده مچ‌فقط​ پایش را گرفته بود و‌حتی​ از بالا به او نگاه می‌کرد.

او کلماتی آمیخته‌قدم​ با نیت قتل‌شهرت​ به زبان آورد.

«تو کی هستی؟»

ناولها | novelha.net