---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 362: چپتر 362 • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 362: چپتر 362

0

همین که چون هوی‌پول​ تصمیمش را گرفت، بلافاصله‌گذاشت​ دست به کار شد.

حالا که تصمیم گرفته بود اتحاد‌نگاهش​ رزمی را ترک کند، دیگر دلیلی‌روشنی​ برای تلف کردن وقت وجود نداشت.

اول از همه، چون‌روشنی​ هوی قلم‌موی روی میز را‌زیادی​ برداشت و روی کاغذ کشید.

حرکت قلم‌مویش‌رفت​ سریع و‌بست​ بی‌نقص بود.

بعد از اینکه با‌پول​ ظرافت تمام فقط دو کلمه‌آماده‌سازی‌هایش​ روی کاغذ نوشت، بلافاصله برگشت.

خیلی طبیعی به سمت جایی که تیغه‌بیرون​ میونگ‌ول و شمشیر شیطانی قرار داشتند رفت‌دور​ و هر دو را به کمرش بست.

بعد، یک کیسه‌بعدازظهر​ پول کوچک را‌دور​ داخل لباسش گذاشت.

تمام آماده‌سازی‌هایش‌رفت​ برای رفتن،‌بست​ فقط همین بود.

«مگه چقدر‌بست​ خرت‌وپرت برای‌پول​ جمع کردن هست؟»

این یک سفر به‌بودند​ دنیای رزمی بود، هیچ فرقی‌دوخت​ با یک گشت‌وگذار تفریحی نداشت.

همین‌قدر کافی بود.

«پولم یه کم کمه،‌بست​ ولی اگه کم آوردم،‌داخل​ همیشه می‌تونم بازم گیر بیارم.»

البته، پولی که برای این سفر‌داخل​ آماده کرده بود کم بود، اما این‌خرت‌وپرت​ موضوع اصلاً دغدغه مهمی به حساب نمی‌آمد.

به هر حال، مگر این‌کارهایش​ روزها شعبه‌های اتحاد تاجران جهان‌هنوز​ در سراسر دنیا پخش نشده بودند؟

چون هوی که تمام کارهایش‌پایین​ را برای رفتن تمام کرده بود،‌اهمیتی​ نگاهش را به بیرون پنجره دوخت.

هنوز بعدازظهر روشنی بود.

و آن پایین، دور‌پول​ و بر عمارت، هنوز‌گذاشت​ رزمی‌کاران زیادی جمع شده بودند.

چون هوی هیچ اهمیتی‌بودند​ به آن‌ها نداد و بی‌صدا‌دوخت​ به سمت شرق خیره شد.

آنجا سمت‌هنوز​ اقامتگاه یونگ‌روشنی​ جو گه بود.

«قبل از اینکه از اتحاد‌کیسه​ بزنم بیرون، بهتره تا جایی‌گذاشت​ که می‌تونم اطلاعات جمع کنم، نه؟»

کار آسانی نبود.

او داشت سعی می‌کرد اطلاعاتی‌کارهایش​ درباره چیزی پیدا کند که‌هنوز​ سیصد سال پیش اتفاق افتاده بود.

تازه، این اطلاعات مربوط به فرقه‌دور​ مخفی‌کار شیطان آسمانی بود، پس چطور‌آن‌ها​ ممکن بود پیدا کردنش راحت باشد؟

اما نمی‌توانست کاملاً مطمئن باشد.

اگر کسی در دنیای رزمی وجود داشت‌لباسش​ که بیشتر از هر کس دیگری درباره‌جمع​ اطلاعات می‌دانست، شاید سرنخی در دست داشت.

«همین الان از هم جدا شدیم،‌نگاهش​ برای همین یه کم ضایع است‌روشنی​ که دوباره برم دیدنش، ولی خب...»

لبه شلوار‌هنوز​ چون هوی‌روشنی​ کمی لرزید.

نیروی درونی هنر‌کمرش​ الهی شکوفه آلو‌پول​ در حال جریان بود.

و در لحظه‌ای که اتاق از انرژی‌لباسش​ او پر شد، فرم چون هوی، مانند‌جمع​ یک سراب، شروع به تار شدن کرد.

هوووف.

او ناگهان ناپدید شد،‌روشنی​ درست مثل شمعی که‌رزمی‌کاران​ با فوت خاموش شده باشد.

همه‌چیز در یک‌کمرش​ چشم به هم‌پول​ زدن رخ داد.

در اتاقی که چون هوی‌کوچک​ تازه ترکش کرده بود، تنها‌رفتن​ سکوتی آرام و سنگین باقی ماند.

رانش رایحه پنهان،‌نشده​ درست همان‌طور که‌نگاهش​ از نامش پیدا بود.

تنها عطر محو‌بعدازظهر​ شکوفه‌های آلو را از‌عمارت​ خود به جا گذاشت.

«چی شده؟»

یونگ جو گه با‌بودند​ دیدن ملاقات ناگهانی چون‌پنجره​ هوی، با چهره‌ای متعجب پرسید.

مکالمه آن‌ها همین‌بعدازظهر​ چند لحظه پیش‌دور​ تمام شده بود.

او تازه می‌خواست آماده شود تا در گذشته رهبر اتحاد‌گذاشت​ رزمی کندوکاو کند، بنابراین اینکه چون هوی درست بعد از اتمام‌هیچ​ حرف‌هایشان دوباره به دیدنش بیاید، از نظر او چیز عجیبی بود.

«دارم به این فکر‌پول​ می‌کنم که یه مدت‌گذاشت​ کوتاه از اتحاد رزمی برم.»

چون هوی با خونسردی گفت.

صدایش بسیار سبک و آرام‌پایین​ بود، انگار که فقط می‌خواست برای‌اهمیتی​ قدم زدن به همین حوالی برود.

«از اتحاد رزمی بری؟»

یونگ جو‌بست​ گه اخم‌هایش را‌کوچک​ در هم کشید.

بعد از اینکه یک لحظه‌کارهایش​ وضعیت فعلی چون هوی را‌هنوز​ به یاد آورد، بلافاصله پرسید:

«به خاطر‌هنوز​ اون احمق‌هاییه که‌پایین​ مدام میان سراغت؟»

«دقیقاً.»

با دیدن اینکه چون هوی در جواب سرش‌گذاشت​ را بالا و پایین می‌کند، یونگ جو گه‌این​ به آرامی ریش چربش را با انگشتانش تاب داد.

«همم.»

بعد از اینکه لحظه‌ای با‌پایین​ چشمان ریز شده به فکر فرو‌اهمیتی​ رفت، بالاخره سرش را تکان داد.

سپس دندان‌های‌رفت​ زردش را نمایان‌کیسه​ کرد و گفت:

«خب، مهم نیست. نه، اتفاقاً شاید این‌طوری‌لباسش​ بهتر هم باشه. اگه من و تو‌جمع​ همه‌ش با هم باشیم، ممکنه باعث سوءتفاهم بشه.»

او و چون هوی تنها‌کارهایش​ کسانی بودند که متوجه نشانه‌های‌هنوز​ عجیب رهبر اتحاد رزمی شده بودند.

در چنین وضعیتی، بهتر بود جداگانه حرکت کنند تا‌زیادی​ حتی اگر او توسط رهبر اتحاد لو رفت، رهبر فکر‌یونگ​ کند که چون هوی هیچ ربطی به این قضیه ندارد.

«نباید همچین اتفاقی‌کمرش​ بیفته، ولی خب کار‌کوچک​ از محکم‌کاری عیب نمی‌کنه...»

یونگ جو گه‌کیسه​ در دل سرش‌داخل​ را تکان داد.

این بدترین سناریوی ممکن بود.

اینکه امیدوار باشد او و چون هوی بی‌ارتباط به هم دیده‌اهمیتی​ شوند، به این معنی بود که فرض کند هدف رهبر اتحاد‌بهتره​ ناپاک است و خودش هم در این مسیر لو خواهد رفت.

یونگ جو گه برای اینکه احساس ناخوشایندی‌کوچک​ را که آرام‌آرام در قلبش ریشه می‌دواند‌چقدر​ از خود دور کند، لب به سخن گشود:

«ولی اگه این‌طور بشه،‌پول​ اطلاعات دیر به دستت می‌رسه.‌آماده‌سازی‌هایش​ مشکلی با این قضیه نداری؟»

«به هر حال قراره خیلی طول‌نگاهش​ بکشه تا از هدف رهبر اتحاد‌روشنی​ رزمی سر در بیاری، مگه نه؟»

«...تچ.»

یونگ جو گه نوچ کرد.

برای او که رهبر اتحادیه گدایان بود،‌لباسش​ چنین حرف‌هایی ضربه‌ای به غرورش محسوب می‌شد،‌جمع​ اما چاره‌ای جز اعتراف به آن نداشت.

«باشه، هر کار دوست داری بکن. در عوض،‌پنجره​ هر جا که می‌ری اگه یکی از اعضای‌رزمی‌کاران​ اتحادیه گدایان رو دیدی، سعی کن باهاش حرف بزنی.»

چون هوی‌هنوز​ سرش را‌روشنی​ کج کرد.

«ها؟ اصلاً‌رفت​ نیازی به‌بست​ این کار هست؟»

«این‌طوری می‌فهمم کجایی و هر وقت لازم شد می‌تونم سریع‌رفتن​ اطلاعات رو به دستت برسونم، مگه نه؟ مگه اینکه خودت‌فرقی​ اول باهام تماس بگیری، وگرنه پیدا کردن جات زمان می‌بره.»

حرف‌های یونگ‌پخش​ جو گه‌بودند​ منطقی بود.

مهم نبود اتحادیه گدایان چقدر در زمینه‌عمارت​ اطلاعات مهارت داشت، آن‌ها باز هم باید‌بی‌صدا​ برای پیدا کردن او وقت صرف می‌کردند.

«ولی ترجیح می‌دم‌کمرش​ همین‌طوری الکی جام‌پول​ رو جار نزنم.»

چشمان چون‌بست​ هوی به باریکی‌کوچک​ یک خط شد.

او می‌خواست تا‌نشده​ جای ممکن حرکاتش‌نگاهش​ را مخفی نگه دارد.

به هر حال، چیزی که اکنون سعی‌عمارت​ در فهمیدنش داشت مربوط به فرقه شیطان‌بی‌صدا​ آسمانی بود، آن هم اطلاعاتی بسیار حساس.

«اگه واقعاً‌رفت​ دلت نمی‌خواد، مجبور‌کیسه​ نیستی بهم بگی.»

یونگ جو گه که حالت‌کوچک​ چهره چون هوی را خوانده‌رفتن​ بود، با چشمانی افتاده گفت.

«اگه اطلاعات دیر برسه، کسی‌کارهایش​ که ضرر می‌کنه و ناامید‌هنوز​ می‌شه هیچ‌کس نیست جز خودت.»

چون هوی‌هنوز​ خنده کوتاهی‌روشنی​ سر داد.

دقیقاً همان‌طور که او می‌گفت، اگر‌پول​ این اطلاعات به تأخیر می‌افتاد، او‌رفتن​ تنها کسی بود که ضرر می‌کرد.

«خب، اگه بتونم‌کیسه​ سعی می‌کنم همین‌داخل​ کار رو بکنم.»

«خیلی مبهم حرف می‌زنی.»

یونگ جو‌هنوز​ گه سرش‌روشنی​ را تکان داد.

سپس خندید و پرسید:

«خب حالا بعد از اینکه از‌داخل​ اتحاد رفتی می‌خوای چی کار کنی؟‌چقدر​ تو فکر اینی که برگردی به هوآشان؟»

«نه، فقط قصد‌نشده​ دارم یه کم این‌طرف‌بیرون​ و اون‌طرف سفر کنم.»

«چی؟ سفر؟»

انگار که حرفی کاملاً غیرمنتظره شنیده‌پول​ باشد، چشمان یونگ جو گه گشاد شد‌مگه​ و خیلی زود شروع به غرولند کرد:

«این پیرمرد از حالا به بعد باید مثل خر حمالی کنه‌مگه​ تا استخوناش خرد بشه، اونوقت یه بچه پررو می‌گه می‌خواد با‌تفریحی​ خیال راحت بره سفر. خدای من، چرا سرنوشت من این‌طوری شد؟»

چون هوی در حالی که‌کارهایش​ به غرولندهای یونگ جو گه‌هنوز​ گوش می‌داد، با صدایی آرام گفت:

«آها راستی، یه‌بعدازظهر​ سری اطلاعات هست که‌عمارت​ می‌خوام به دست بیارم.»

انگار که تازه یادش افتاده باشد، در‌کوچک​ حالی که خبر رفتنش را می‌داد، چون‌چقدر​ هوی هدف اصلی‌اش را با چهره‌ای بی‌تفاوت پرسید:

«می‌تونم یه سری‌کیسه​ اطلاعات درباره فرقه‌داخل​ شیطان آسمانی گیر بیارم؟»

در یک لحظه، چهره‌بودند​ یونگ جو گه در‌پنجره​ هم رفت و جدی شد.

«چرا یهو افتادی‌بعدازظهر​ دنبال اطلاعات گرفتن‌دور​ درباره فرقه شیطان آسمانی؟»

صدای یونگ‌رفت​ جو گه‌بست​ سنگین شد.

قضیه تا‌بست​ این حد‌پول​ جدی بود.

فرقه شیطان آسمانی.

نامی بود که داشت به فراموشی‌دور​ سپرده می‌شد، تا جایی که دیگر‌آن‌ها​ تقریباً هیچ‌کس حرفی از آن نمی‌زد.

بیش از چند صد سال از‌پول​ آخرین باری که خودی نشان داده بودند‌مگه​ می‌گذشت، پس این موضوع کاملاً طبیعی بود.

اما وزنی که این نام به دوش می‌کشید،‌گذاشت​ سنگین‌تر از نُه استان و سه قلمرویی بود‌این​ که در حال حاضر بر دشت‌های مرکزی حکومت می‌کردند.

نه، شاید حتی از مجموع‌کارهایش​ تمام آن نه استان و‌هنوز​ سه قلمرو هم سنگین‌تر بود.

کوه اصلی تزکیه شیطانی.

چون فرقه‌رفت​ شیطان آسمانی‌بست​ چنین چیزی بود.

یعنی فرقه شیطان‌کیسه​ آسمانی خودش رو تو‌لباسش​ دشت‌های مرکزی نشون داده؟

برای لحظه‌ای، قلب‌نشده​ یونگ جو گه‌نگاهش​ به تپش افتاد.

اگر فرقه شیطان آسمانی که فقط‌دور​ در داستان‌ها درباره‌اش شنیده بود ظهور می‌کرد،‌نداد​ از هر مشکل فعلی دیگری خطرناک‌تر بود.

«فقط کنجکاوم.»

«...»

با شنیدن صدای همچنان‌بودند​ آرام او، چشمان یونگ‌پنجره​ جو گه عمیق شد.

دو مردمک زیر ابروهای سفیدش،‌پایین​ چون هوی را طوری برانداز‌شده​ کردند که انگار دنبال چیزی می‌گشتند.

«اون حرومزاده‌های‌رفت​ فرقه شیطانی که‌کیسه​ پیداشون نشده، نه؟»

«اگه اون عوضی‌ها پیداشون می‌شد‌کوچک​ که تا الان دنیا به‌رفتن​ هم ریخته بود، مگه نه؟»

یونگ جو‌پخش​ گه دهانش‌بودند​ را بست.

همان‌طور که او می‌گفت، اگر فرقه‌دور​ شیطان آسمانی خودش را نشان داده‌آن‌ها​ بود، دنیا غرق در آشوب می‌شد.

«واقعاً فقط کنجکاوی؟»

«آره. شنیدم خیلی قوی‌پول​ بودن. برای یه رزمی‌کار‌گذاشت​ طبیعی نیست که کنجکاو بشه؟»

«...»

وقتی دید هر چقدر هم که زل بزند تغییری‌زیادی​ در چهره چون هوی ایجاد نمی‌شود، یونگ جو گه‌اقامتگاه​ نگاهش را دزدید و سرش را به طرفین تکان داد.

«یه جای کار می‌لنگه، ولی باشه. با‌کوچک​ این حال، تنها اطلاعاتی که از فرقه شیطان‌خرت‌وپرت​ آسمانی داریم مال خیلی وقت پیشه. مشکلی نداره؟»

«همونم کافیه.»

چون هوی با همان‌بودند​ نگرش آرام جواب داد‌پنجره​ و در دلش پوزخند زد.

در واقع، این‌بعدازظهر​ دقیقاً همان چیزی‌دور​ بود که می‌خواست.

در این صورت،‌کمرش​ حتماً اطلاعاتی درباره‌پول​ مغز شیطانی پیدا می‌شه.

او کسی نبود‌کیسه​ جز مغز متفکر فرقه‌لباسش​ شیطانی، یعنی مغز شیطانی.

باورش سخت بود که‌بودند​ اتحادیه گدایان حرکات او‌پنجره​ را ردیابی نکرده باشد.

«پس به آدم‌هام می‌گم‌روشنی​ اطلاعات فرقه شیطان آسمانی‌رزمی‌کاران​ رو جمع و جور کنن.»

«خوبه.»

با حرف یونگ جو گه،‌کوچک​ چون هوی سر تکان داد‌رفتن​ و از جایش بلند شد.

«فکر کردی قراره کجا بری؟»

یونگ جو گه‌بعدازظهر​ با دیدن اینکه او‌عمارت​ آماده رفتن است، پرسید.

«راستش هنوز بهش فکر نکردم...»

چون هوی برای‌کیسه​ لحظه‌ای به فضای‌داخل​ خالی خیره شد.

اگر دست خودش بود، مستقیم به‌نگاهش​ کوه‌های آسمانی می‌رفت تا دنبال اطلاعات‌روشنی​ بگردد، اما این کار غیرممکن بود.

فاصله خیلی زیاد بود.

گذشته از این، تو زندگی‌کیسه​ قبلیم قضیه فرق می‌کرد، اما رفتن‌آماده‌سازی‌هایش​ با این وضعیت فعلیم یکم زیاده‌رویه.

در زندگی قبلی‌اش، او شیطان آسمانی‌داخل​ مطلق، دوکگو گویون بود، اما حالا‌چقدر​ چون هوی از فرقه کوه هوآشان بود.

اگر با این ظاهر مستقیم به‌نگاهش​ فرقه شیطان آسمانی می‌رفت، مثل روز‌روشنی​ روشن بود که دردسرهای زیادی درست می‌شد.

به هیچ چیز دیگه‌ای نیاز‌پایین​ ندارم، فقط باید بفهمم چرا‌شده​ مغز شیطانی اون کار رو کرد.

یعنی تو دشت‌های‌کمرش​ مرکزی هیچ‌چیزی در‌پول​ این باره نیست... آه!

در همان‌بست​ لحظه، اتفاقی از‌کوچک​ ذهنش عبور کرد.

اخیراً یه موردی بود.

چشمان چون هوی باریک شد.

سیصد سال پیش، بعد از رفتن او،‌کوچک​ مگر اخیراً با کسی که اطلاعات زیادی‌چقدر​ درباره فرقه شیطان آسمانی داشت روبه‌رو نشده بود؟

بی ما.

چون هوی به طور خلاصه افکار به جا مانده‌دوخت​ از بی ما را به یاد آورد، کسی که‌شده​ گفته بود آن غار مخفی را برای او ساخته است.

یعنی ممکنه مغز‌بعدازظهر​ شیطانی از موقعیت‌دور​ بی ما خبر نداشته؟

بعید بود.

مهم نبود تکنیک حرکتی بی ما چقدر ماهرانه بود،‌آماده‌سازی‌هایش​ و حتی با اینکه تکنیک‌های حرکتی جدیدی در دشت‌های‌دنیای​ مرکزی نشان داده بود، اما حریفش مغز شیطانی بود.

جاسوسان و مأموران بی‌شماری که در‌نگاهش​ سراسر دشت‌های مرکزی پخش شده بودند، قطعاً‌پایین​ اطلاعاتی درباره بی ما جمع‌آوری کرده بودند.

با این حال‌بعدازظهر​ او را به حال‌عمارت​ خود رها کرده بودند.

فکر می‌کردم شاید‌کمرش​ عمداً بی ما رو‌کوچک​ دستگیر نکرده باشه، اما...

نوری سرد‌بست​ در چشمان‌پول​ چون هوی درخشید.

برخلاف قبل، حالا که اعتمادش به مغز شیطانی از‌دوخت​ بین رفته بود، این کار که عمداً بی ما را‌اهمیتی​ دستگیر نکرده بود، به نظر می‌رسید انگیزه پنهانی داشته باشد.

اگه این‌طور باشه، حتماً‌روشنی​ وقتی بی ما اون غار‌زیادی​ مخفی رو می‌ساخته، کاری کرده.

مغز شیطانی‌رفت​ مردی دقیق‌بست​ و حسابگر بود.

بنابراین، اگر قصد خیانت به او را‌لباسش​ داشت، قطعاً تحقیق می‌کرد تا بفهمد بی ما‌هست​ در حال ساخت چه نوع غار مخفی‌ای است.

باید دوباره‌پخش​ برم اونجا‌بودند​ رو ببینم.

چون هوی بلافاصله‌بعدازظهر​ چانه‌اش را عقب کشید‌عمارت​ و دهان باز کرد.

«استان شان‌شی.»

«استان شان‌شی؟»

یونگ جو‌پخش​ گه با‌بودند​ تعجب پرسید.

استان شان‌شی‌هنوز​ نزدیک استان‌روشنی​ شانشی بود.

«همم، می‌فهمم. پس می‌گم‌بست​ اطلاعات رو به تمام‌داخل​ شعبه‌های استان شان‌شی بفرستن.»

چون هوی سر تکان داد.

سپس به نشانه تأیید سرش را برای‌بیرون​ یونگ جو گه تکان داد و بلافاصله‌دور​ قدمی به جلو برداشت تا حرکت کند.

مقصدش مشخص شده بود.

کوه فانگ در استان شان‌شی.

به غار مخفی‌کیسه​ دزد الهی بی‌سایه،‌داخل​ نه، غار بی ما.

تق، تق.

ایم ها-یول در زد.

اما داخل اتاق ساکت بود.

معمولاً باید جوابی می‌آمد،‌بودند​ اما با این سکوت،‌پنجره​ او سرش را کج کرد.

تق، تق.

«مهمون دارید.»

او یک بار‌کیسه​ دیگر در زد و‌لباسش​ حرفش را گفت، اما...

«...»

اتاق همچنان‌هنوز​ در سکوت‌روشنی​ فرو رفته بود.

تازه آن موقع بود‌بست​ که او هم احساس‌داخل​ کرد یک جای کار می‌لنگد.

«ببخشید که مزاحم می‌شم!»

ایم ها-یول‌پخش​ بلافاصله در‌بودند​ را باز کرد.

در آن‌هنوز​ لحظه، زبانش‌روشنی​ بند آمد.

هیچ‌کس در اتاق نبود.

در اتاق خالی، تنها ردای رزمی سفیدی که‌گذاشت​ به دیوار آویزان بود در بادی که از شکاف‌سفر​ پنجره می‌وزید تکان می‌خورد و حضورش را اعلام می‌کرد.

در همین حین، کاغذی‌بودند​ که روی میز بود‌پنجره​ به شدت تکان می‌خورد.

ایم ها-یول‌هنوز​ آب دهانش‌روشنی​ را قورت داد.

«نکنه...»

او با عجله دوید‌پول​ و با دستی لرزان‌گذاشت​ کاغذ روی میز را برداشت.

وقتی کاغذ را خواند...

«...!»

چشمانش از تعجب گرد شد.

چون چند کلمه‌کیسه​ با خطی روان روی‌لباسش​ کاغذ نوشته شده بود.

قدم گذاشتن در دنیای رزمی.

تاپ، تاپ.

چون هوی‌رفت​ افسار اسبی را‌کیسه​ در دست داشت.

ظاهرش با همیشه فرق می‌کرد.

او یونیفرم سیاه و قرمز فرقه کوه هوآشان را درآورده‌هنوز​ بود و ردای رزمی زرد بسیار سبک‌تری پوشیده بود، و‌آن‌ها​ حتی یک کلاه حصیری بامبو هم روی سرش گذاشته بود.

دردسره، ولی چاره‌ای نیست.

شهرت او در‌کمرش​ دنیا بیش از‌پول​ حد زیاد شده بود.

به همین دلیل، ظاهرش هم کاملاً شناخته‌لباسش​ شده بود، پس برای اینکه بتواند درست و‌هست​ حسابی سفر کند، باید آن را تغییر می‌داد.

«حالا که دارم‌نشده​ می‌رم، بهتر نیست‌نگاهش​ از سفرم لذت ببرم؟»

اسب‌ها و‌هنوز​ کالسکه‌های بی‌شماری‌روشنی​ در مسیر بودند.

چون هوی با‌کمرش​ خونسردی در میان‌پول​ آن‌ها جا گرفت.

کسانی که سعی داشتند وارد ووهان شوند‌لباسش​ از کنارش می‌گذشتند و او شانه به‌جمع​ شانه کسانی که قصد خروج داشتند حرکت می‌کرد.

چون هوی با نگاهی نسبتاً راضی‌نگاهش​ در چشمانش، به جاده رسمی که‌روشنی​ تا بی‌نهایت امتداد داشت خیره شد.

این جاده‌ای‌هنوز​ بود که به‌پایین​ شان‌شی ختم می‌شد.

ناولها | novelha.net