چپتر 868: ملاقات شبانه و نیتهای پنهان
0در دل شب،اما زمانی که خواب عمیقترینواضح سلطه خود را داشت.
ناگهان، اربابهیچ درخشش ستارهای چشمانشنمیداد را باز کرد.
چشمانش که از زیر پلکهایذوب باز شده نمایان شده بودند،قلب به وضوح در تاریکی میدرخشیدند.
انگار که اصلاً نخوابیده بود.
«...خب که چی.»
ارباب درخشش ستارهایحضوری با زمزمهای آرام،جهان به آرامی نشست.
در حالی کهنمیداد نفسی را که حبسهنر کرده بود بیرون داد.
صدای نفسماه کشیدنش بهپنجره شدت عجیب بود.
صدای دم و بازدمش آنقدرچشمان ضعیف بود که به نظرچشم میرسید در یک لحظه محو میشود.
و این همه ماجرا نبود.
نه تنها صدای زمزمهاش،جهان بلکه حتی حرکاتش هم هیچگره حضوری از خود نشان نمیداد.
انگار کهماه داشت درپنجره جهان ذوب میشد.
یک هنرمیزد الهی، گرهبرای قلب احضار روح.
همانطور که برازنده یک هنر رزمی است که بههنر دنبال دربرگرفتن تمام آفرینش است، نفس او، حضور او ودنبال همه چیز درباره او با محیط اطرافش یکی شده بود.
«اوضاع پیچیده شد.»
با لحنی ناراضی، انگار که چیزی رویمیکرد اعصابش رفته باشد، پشت سرش را خاراندمیزد و به آرامی محیط اطرافش را بررسی کرد.
اتاق، حتیمیزد با وجود پنجرههایچشمان بسته، تاریک بود.
تنها نور آبی ماه که از میانذوب پنجره کاغذی نفوذ میکرد، مانند سراب گرماروح به طور ضعیفی در تاریکی سوسو میزد.
اما برای چشماننمیداد ارباب درخشش ستارهای،میشد اتاق کاملاً واضح بود.
این به خاطر تکنیک چشم مخفی، نگاه تیزبین بودسراب که او به همان طبیعی بودن نفس کشیدن بهکاملاً کار گرفته بود و در چشمانش متمرکز شده بود.
فقط بیناییاش نبود.
سرمای خاص هوای شب بینیاش را قلقلکذوب میداد و پوستش نسیم شبانهای را کهروح از پنجره کاغذی وارد میشد، کاملاً حس میکرد.
تمام حواسش، بویایی،نمیداد لامسه و غیره،میشد تیزتر از همیشه بودند.
و در میان آنها، چیزیکاغذی که تا حد نهایت تقویتگرما شده بود، حسگرهای درونیاش بود.
نیروی درونی گره قلب احضار روح، کهواضح در نقطهای نامعلوم تجلی یافته بود، تاریکی اتاقطبیعی را مانند یک تار عنکبوت متراکم پوشانده بود.
انگار مصمم بودحضوری حتی یک چیز راذوب هم از دست ندهد.
این به خاطر سلسلهجهان اتفاقاتی بود که بهالهی تازگی رخ داده بود.
«این اصلاً شبیه چیزی کهکاغذی انتظار داشتم نیست. برنامهام اینگرما بود که امشب جیم بشم.»
نگاهش به سمت دیگری چرخید.
ارباب درخشش ستارهای، با فکر کردن بهذوب دیواری که نور ماه به آن میتابید،روح یا دقیقتر، اتاق آن سوی دیوار، اخم کرد.
حضوری که بایدنمیداد آنجا میبود، حالامیشد ناپدید شده بود.
«حتی تو خوابممیان هم نمیدیدم که گونگمیکرد گونگ اینطوری جیم بزنه.»
در حالی که به اتاقی که حضورواضح گونگ گونگ در آن محو شده بود خیرهطبیعی شده بود، سپس به دیوار روبهرو نگاه کرد.
«اونم تنهایی.»
خواهر کوچکترش،نشان نوه رهبرجهان اتحاد سیاه شرور.
وقتی حضور را در اتاقی کهنفوذ یاکشا سیاه در آن به خواب عمیقیسوسو فرو رفته بود سنجید، نگاهش تاریک شد.
ماموریت اصلی گونگ گونگبرای در این سفر چیزیخاطر جز اسکورت یاکشا سیاه نبود.
با این حال حالا، اونمیداد یاکشا سیاه را جا گذاشتهالهی و به تنهایی بیرون رفته بود.
ذهن ارباب درخششنمیداد ستارهای به سرعتمیشد به کار افتاد.
او میتوانست بهمیان دو دلیل احتمالی برایمیکرد کارهای او فکر کند.
«یا ربط داره به دفعهچشمان قبل که خواهر کوچیکترم غشچشم کرد و اون برش گردوند، یا...»
ارباب درخششهیچ ستارهای ازنشان تختش بلند شد.
او به آرامی پایش راذوب دراز کرد و پنجرهای را کهاحضار محکم بسته شده بود باز کرد.
کل اینماه روند کاملاًپنجره بیصدا بود.
نه صدای قدمیاما روی کف چوبی، نهواضح صدای باز شدن پنجره.
آنقدر بینقص بود که یاکشا سیاه، کهذوب در حالت عادی به چنین حرکتی واکنشروح نشان میداد، هنوز در آرامش خوابیده بود.
این به خاطر نیروی درونی عمیق گرههنر قلب احضار روح بود که یک آرایشبرازنده مسدودکننده چی در سراسر اتاق پخش کرده بود.
تکنیکی کهماه قبلاً حتی نمیتوانستکاغذی تصورش را بکند.
اما حالا فرق میکرد.
به لطف پاک شدن جنونش توسط چون هوی در دوازدهالهی روز پیش، او حالا میتوانست با خیال راحت و تادربرگرفتن حد دلخواه از نیروی درونی گره قلب احضار روح استفاده کند.
«دلم میخواد مخفیانهنمیداد تعقیبش کنم، ولیمیشد این کار غیرممکنه.»
چشمان اربابماه درخشش ستارهایپنجره باریک شد.
در وضعیت فعلیاش، اوبرای میتوانست حواس گونگ گونگ راتکنیک فریب دهد و تعقیبش کند.
اما این کار را نکرد.
نه، نمیتوانست.
به این دلیل بود که شخصی که گونگمانند گونگ ممکن بود در این ساعت با اوبرای ملاقات کند، به دو نفر محدود شده بود.
«البته، اگه بین اون دوچشمان تا همونی باشه که منچشم فکر میکنم، مشکلی پیش نمیاد.»
ارباب درخششهیچ ستارهای سرشنشان را بالا آورد.
در هلال ماهی کهجهان در آسمان شب آویزانالهی بود، چهرهای منعکس شد.
ولینعمت او، و ارباب فعلیاش.
او چون هوی بود.
سپس، تصویر چون هوی کهنمیداد در هلال ماه منعکس شدهالهی بود شروع به محو شدن کرد.
«ولی اگه اون یکی باشه...»
پلکهای اربابماه درخشش ستارهایپنجره بالا رفت.
سپس اطلاعاتی را بهبرای یاد آورد که فقطخاطر یک ربع پیش شنیده بود.
شخص دیگریهیچ داشت بهنشان اینجا میآمد.
لحظهای که دید چهرهای درذوب هلال ماه در حال شکلگیری است،احضار تمام بدن ارباب درخشش ستارهای لرزید.
اگر گونگ گونگ برای ملاقات با اومیکرد رفته بود، تعقیب او نه تنها لومیزد میرفت، بلکه باعث ایجاد سوءظن هم میشد.
با فکر کردن تا اینچشمان حد، ارباب درخشش ستارهای سرشچشم را تکان داد و زمزمه کرد.
«بهتره هیچ غلطی نکنم تا اینکه الکی شکمیشد و شبهه به وجود بیارم. باید مورد اعتمادبرازنده بمونم تا بتونم اطلاعات رو به اربابم برسونم.»
ارباب درخشش ستارهای در حالی کهمیشد به آرامی پنجره را میبست، باروح خودش توجیه کرد و زمزمه کرد.
در حالی کهمیان افکار واقعیاش رانفوذ عمیقاً پنهان میکرد.
«بالاخره یهمیزد خورده بهبرای عمرم اضافه شده.
بیخیال هر کاریحضوری میشم که جونمجهان رو به خطر بندازه.»
روی تپهایماه ملایم دورپنجره از اتحاد رزمی.
پیکری به سبکی فرود آمد، رداهایکاملاً سیاهش روی چمنزاری که با طراوتنگاه بهاری سرزنده بود، به اهتزاز درآمد.
نشان شکوفه آلو که روینمیداد لباس فرم سیاهش گلدوزی شدهالهی بود، در نور آبی ماه میدرخشید.
به نظر میرسید کهجهان گلبرگهای شکوفه آلو درالهی حال پراکنده شدن هستند.
«همین فاصله باید کافی باشه.»
پیکری که روی چمن فرود آمده بود، چونخاطر هوی، وقتی دیگر نتوانست اتحاد رزمی را ببیند، چهرهایکشیدن راضی به خود گرفت و چانهاش را عقب کشید.
«چه تکنیک حرکتی خارقالعادهای.»
لحظهای که گونگ گونگ گوو یی، با رداهایالهی خاکستری کدر، روی چمن فرود آمد، باد شمالیاست به مرکزیت او در تمام جهات فوران کرد.
این پسزنی تکنیکمیان حرکتی بود کهنفوذ استفاده کرده بود.
غباری سبکمیزد به همراهبرای آن نشست.
ساراک—
یک لحظه بعد، گوو یی با آرامشهنر پسزنی را مهار کرد و به چونبرازنده هوی که در مقابلش بود نگاه کرد.
چشمانش پر از تحسین بود.
«مگه همچینمیزد تکنیک حرکتیایبرای هم وجود داره؟»
تقریباً میخواستهیچ خندهای توخالینشان سر دهد.
او تمام انرژی درونیاش را در تکنیک حرکتی خود ریخته بود،احضار با این حال فقط برای همگام شدن با او دست وچیز پا زده بود، فاصله بین آنها تا این حد زیاد بود.
گوو یی سرش را کمی تکاننفوذ داد و سپس، با نگاه به چونسوسو هوی، لبهایش را از هم باز کرد.
«دلیلی داره کهاما میخوای با یکی مثلواضح من مبارزه تمرینی کنی؟»
این یک سوال صادقانه بود.
معمولاً، یک مبارزه تمرینی زمانیذوب معنی داشت که یک تازهکارقلب از یک متخصص عالیرتبه راهنمایی میخواست.
اما حالا، داشت بهپنجره یک تازهکار مثل اومانند پیشنهاد مبارزه تمرینی میداد.
با شنیدن ایناما حرف، چشمان چونکاملاً هوی باریک شد.
انگار که گووحضوری یی داشت یک چیزذوب کاملاً بدیهی را میپرسید.
«مبارزه تمرینی دلیل میخواد؟»
«...»
«فقط چون دلم میخواد.»
در حالی کهحضوری گوو یی برایجهان لحظهای ساکت شد.
شرینگ—
چون هویماه «شکوفه ماه»پنجره را بیرون کشید.
شاید به این خاطر بودچشمان که توسط استاد کارگاه بنیادچشم آهنین صیقل داده شده بود.
تیغه شکوفه ماه با صدایی شفافتر از همیشه خود راالهی نشان داد و نوری سرخرنگ را به هر سو پراکنده کردتمام که حتی بر نور مهتابِ در حال نزول هم غلبه میکرد.
حتی با اینکهنمیداد هیچ نیروی درونیای بههنر آن تزریق نکرده بود.
نور منحصربهفرد شمشیر که از نیتنفوذ برنده و شکوفاشده روی خود تیغهضعیفی متولد شده بود، چشمها را خیره میکرد.
«...یه شمشیر افسانهای.»
گوو ییهیچ با تحسین، فریادنمیداد کوتاهی سر داد.
نور شمشیری که ازجهان خود تیغه جریان داشت، بهطرزگره باورنکردنیای زیبا و مرموز بود.
انگار کهماه گرگومیش در آنکاغذی متراکم شده بود.
با اینکه خودش هم شمشیر افسانهایکاملاً با کیفیتی نهچندان کمتر به کمرنگاه بسته بود، نگاهش بیاختیار تسخیر شد.
اما اینهیچ فقط براینشان یک لحظه بود.
او که به شمشیر خیرهذوب شده بود، یک بار پلک زداحضار و آرام نفسش را منظم کرد.
«نمیدانم چرا از بینپنجره این همه چیز، تمایلمانند به مبارزه تمرینی دارید.»
همانطور که با صدایی آمیختهچشمان به نیروی درونی صحبت میکرد،چشم چشمان گوو یی تیره شد.
در یک چشمبههمزدن، هالهاینشان که از او ساطعمیشد میشد کاملاً تغییر کرد.
شااااا—
رداهای خاکستریاش سفت شدپنجره و نیت برندهای ازمانند تمام بدنش جریان یافت.
انگار که خودشاما تبدیل به یککاملاً شمشیر واحد شده بود.
قلمرو وحدت شمشیر و بدن.
او که با این کار اعلام میکرد شمشیرزنی است کهقلب به قلمرویی عالیرتبه رسیده، در حالی که در نیت برندهآفرینش پوشیده شده بود، دستش را به سمت شمشیر روی لگنش برد.
و باماه صدایی پایینپنجره اضافه کرد:
«تمام تلاشم را میکنم.»
همانطور که این را میگفت، گوو ییذوب پای چپش را به عقب کشید وروح بالاتنهاش را با زاویهای به جلو خم کرد.
حالتی کهنشان انگار هر لحظهذوب آماده هجوم بود.
و با آن حرکت.
کییییینگ—
صدای تیز و گوشخراشی کهنمیداد گوشها را آزار میداد، بهطور مداومگره از غلاف شمشیر به صدا درآمد.
موجی که حسینمیداد شبیه به یکمیشد تکنیک صوتی داشت.
و چون هوی، در مواجههکاغذی با این صدا، لبخند زد وطور لبهایش کاملاً از هم باز شد.
دندانهای سفیدمیزد و مرواریدیاشبرای نمایان شد.
«خیلی وقتهیچ بود همچیننشان چیزی ندیده بودم.»
چون هوی که از حالتذوب فعلی گوو یی راضی به نظراحضار میرسید، شکوفه ماه را بالا آورد.
درست زمانی کهمیان نوک شمشیرش به سمتمیکرد گوو یی نشانه رفت.
وووش!
پیکر گوو یی تار شدنمیداد و مانند سایهای زیر آفتابالهی در حال غروب، کش آمد.
این اتفاق در کسری ازذوب ثانیه رخ داد، حتی قبلقلب از آنکه کسی بتواند پلک بزند.
گرگرگرگرک—
هوا درمیزد هم کوبیده شدچشمان و زمین شکافت.
حتی نور مهتاب هم به نظرجهان میرسید نمیتواند با سرعت گوو یی همگاماحضار شود و از روشن کردن او بازماند.
انگار که اونمیداد در محور زمانیمیشد متفاوتی قرار داشت.
گوو یی که در فضا هجومنفوذ برده و چشمکزنان حرکت میکرد، بهسرعتضعیفی فاصلهاش را با چون هوی کم کرد.
ده قدم،میزد هشت قدم، پنجچشمان قدم، یک قدم...!
در یک لحظه، او به دوجهان قدمی چون هوی رسید و پایقلب چپش را محکم به زمین کوبید.
درست قبل از اینکهجهان پسزنیِ ناشی از قدمالهی واقعی بتواند پخش شود.
کییییییییینگ—!
با صدایی کرکننده، گووبرای یی بالاخره شمشیرش راخاطر بیرون کشید و تاب داد.
اولین ضربههیچ پس ازنشان بیرون کشیدن شمشیر.
با مرکزیت تیغهای که انگار ازمیشد فضا فراتر میرفت، نیت برندهای همچون اژدهاییهمانطور در حال صعود به بالا فوران کرد.
فرم اول ازمیان هنر شمشیر اژدهاینفوذ خونین نزول آسمانی.
گشایش آسمان، ظهور اژدها.
نوک شمشیر که تجسم نیتنمیداد اژدهایی در حال شکافتن آسمانهاالهی بود، با تیغه حریف برخورد کرد.
هیچ صدایی شنیده نشد.
اما در آن لحظه، در نقطهای کهمیکرد دو تیغه به هم رسیدند، موجی دایرهای واما کدر به وجود آمد و لایهلایه منفجر شد.
کواااااااانگ!
با انفجاری دیرهنگام، لباسها ونمیداد موهایشان به سمت آسمان پرتابالهی شد و به اهتزاز درآمد.
در میان ایننمیداد هیاهو، هر دومیشد محکم ایستاده بودند.
اما حالتماه چهرههایشان در تضادکاغذی با یکدیگر بود.
چهره گوو یی در هم رفته بود،واضح در حالی که چون هوی هنوز لبخندی درخشانطبیعی به لب داشت و با آسودگی ایستاده بود.
نمایشی واضح از تفاوت مهارتهایشان.
در همان لحظه، چونجهان هوی ناگهان دست چپشالهی را به جلو پرتاب کرد.
گوو ییماه از حرکت دستکاغذی او جا خورد.
همزمان، بهسرعت پاهایش رابرای حرکت داد تا ازخاطر دست او جاخالی دهد، اما.
چنگ!
قبل از اینکهنمیداد بتواند کاری کند،میشد مچ دستش گرفتار شد.
«...!»
گوو یی با وحشتبرای به دستی که مچشخاطر را گرفته بود نگاه کرد.
دست، گنجینه افسانهای را کهنمیداد او روی مچش بسته بود، یعنیگره حلقه شیطانی ابدی را چسبیده بود.
انگار که میخواست درجهان همان لحظه آن راالهی پاره کند و بیرون بکشد.
«نکنه...؟!»
او که غافلگیر شده بود، باکاملاً شتاب سعی کرد دستی را کهنگاه مچش را گرفته بود پس بزند، اما.
ترق!
قبل از اینکه موفق شود، نیروی عظیمی بهالهی دستی که مچش را گرفته بود وارد شد ودنبال برای یک لحظه، تمام قدرت از بدنش خارج شد.
حس بسیار عجیبی بود.
در حالی که گوو یی تقلا میکردواضح تا از این احساس ضعف بیسابقه بههمان خود بیاید و حواسش را جمع کند.
وووش—!
بدنش ناگهاننشان در هواجهان شناور شد.
همزمان، دیدش چرخیدمیان و منظره اطرافنفوذ برای لحظهای وارونه شد.
آسمان شب با هلالبرای ماهش بیدفاع سقوط کردخاطر و زمین بالا آمد.
و در نهایت، وقتی منظرهنمیداد وارونه و در حال چرخشالهی کاملاً با آسمان شب پر شد.
بام!
«کوهوک!»
ترکهایی شبیه به تار عنکبوتچشمان از جایی که گوو یی بهمخفی زمین کوبیده شده بود، پخش شد.
در حالی که گردنشان و غبار از میانمیشد ترکها به هوا برمیخاست.
گوو یی که با بیرحمی تمام به زمینالهی کوبیده شده بود، از درد شدیدی که ازاست کمرش ساطع میشد، یک مشت خون سرفه کرد.
چهرهاش از شدت عذاب در همنفوذ رفته بود، انگار این اولین باریضعیفی بود که چنین ضربهای را تجربه میکرد.
با این وجود،اما او نیروی درونیاشکاملاً را کنترل کرد.
اگر همینطور نقش برنشان زمین میماند، نمیدانست چهمیشد اتفاقی در انتظارش است.
اما قبلنشان از اینکه حتیذوب بتواند تکان بخورد.
«از مبارزههای تمرینیِ نصفهونیمه متنفرم.»
صدایی آراممیزد گوشش رابرای قلقلک داد.
برای لحظهای، چشمان گوو یینمیداد که از درد گیج شدهالهی بود، کاملاً باز شد و لرزید.
او از میان گرد وذوب غبار مهآلود، ناگهان با چشمانیقلب سرد و سرخرنگ روبهرو شده بود.
همزمان، بدنشماه از زمینپنجره بلند شد.
نه بامیزد اراده خودش، بلکهچشمان توسط شخصی دیگر.
چون هوی که گوو یی را پسذوب از گرفتن مچ دستش پرت کرده بود، اوهمانطور را بالا کشید و به چشمانش خیره شد.
«فکر میکنی واسه چیجهان این همه راه اومدمالهی تا مبارزه تمرینی کنم؟»
چون هوی که یک گوشه لبش را بیشتر به سمت بالا کج کرده بود،میزد بهآرامی شروع به تزریق نیروی درونی به دستی کرد که هنوز مچ گوو ییبودن را گرفته بود؛ بهطور دقیقتر، به دستبند حلقه شیطانی ابدی که او پوشیده بود.
انگار کهمیزد میخواست آن راچشمان کاملاً خرد کند.
درست در همان لحظه بود.
«بس کن.»
صدایی قدرتمندماه آسمان شبپنجره را بلعید.
یک انتقال صدای ششگانه،برای آنقدر قدرتمند که میتوانستخاطر پرده گوش را پاره کند.
نگاه چونهیچ هوی بهنشان سمت بالا چرخید.
موجی از قدرت، همزمان مورمورکننده و درخشان کهالهی حسی منحصربهفرد القا میکرد، هلال ماه را دراست بر گرفت و در اطرافشان به جریان افتاد.
انگار که خودمیان اصول طبیعت رانفوذ در هم میپیچید.
«آن یگانه نمونهاما از نوع خودکاملاً در این دنیاست.»
موجود مطلق مسیر نامتعارف.
امپراتور شرورنشان در اینجاجهان تجلی یافته بود.