---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 31: چپتر 31 • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 31: چپتر 31

0

روز بعد، گروه تاجران باد‌غرق​ پرنده روزشان را خیلی زودتر‌جلوی​ از حد معمول شروع کردند.

دلیلش هم آن‌می‌توانست​ فاجعه‌ای بود که روز‌هوی​ قبل اتفاق افتاده بود.

خدمتکاران مشغول پاکسازی جنازه‌های‌همان‌طور​ داخل محوطه گروه تاجران‌می‌زد​ و تعمیر ساختمان‌های آسیب‌دیده بودند.

«بیاید همه تلاشمون رو بکنیم!»

«پس من میرم سراغ‌همان‌طور​ تعمیر عمارت، تو هم‌می‌زد​ جنازه‌ها رو جمع کن.»

جوک گوم با خدمتکارانی که در گروه تاجران‌فقط​ باد پرنده در رفت و آمد بودند سلام و‌می‌زد​ احوال‌پرسی کرد و زیر لب با خودش زمزمه کرد:

«هوف، اوضاع حسابی پیچیده شده.»

در اصل، ماموریتی که فرقه کوه هوآشان‌جلوی​ به آن‌ها داده بود، محافظت از گروه تاجران‌صدای​ باد پرنده در برابر فشارهای دروازه ظالم بود.

اما اوضاع‌تکیه​ مسیر عجیبی به‌غرق​ خودش گرفته بود.

آن‌ها فهمیده بودند که قلعه شبح سفید پشت‌فقط​ دروازه ظالم است و کاملاً روشن شده بود که‌می‌زد​ با قدرت فعلی‌شان نمی‌توانند از پس این یکی بربیایند.

«یه نامه برای فرقه‌همان‌طور​ اصلی فرستادم، اما... تا‌می‌زد​ اون موقع می‌تونیم دوام بیاریم؟»

آهی کشید.

با وجود دشمنی مثل قلعه‌غرق​ شبح سفید، تقریباً غیرممکن بود‌جلوی​ که با قدرت فعلی‌شان دوام بیاورند.

در نهایت،‌کسی​ آن‌ها به قدرت‌کند​ ارشدها نیاز داشتند.

و تا آن زمان، تنها کسی‌افکارش​ که می‌توانست از گروه تاجران باد پرنده‌اقامت​ و خودشان محافظت کند، چون هوی بود.

«فقط می‌تونیم‌غرق​ به استاد‌قدم​ ارشد تکیه کنیم.»

همان‌طور که غرق در افکارش قدم می‌زد،‌قدم​ خیلی زود خودش را جلوی اتاقی دید‌داشت​ که چون هوی در آن اقامت داشت.

در زد.

تق، تق.

«استاد ارشد، بیدارید؟»

پس از مکثی‌کنیم​ کوتاه، صدای خش‌خشی از‌قدم​ داخل به گوش رسید.

سپس، در‌کسی​ با صدای‌خودشان​ غیژی باز شد.

چون هوی با ظاهری کاملاً‌غرق​ ژولیده ظاهر شد و در‌جلوی​ حالی که سرش را می‌خاراند گفت:

«خمیـازه... چیه؟ صبحونه حاضره؟»

جوک گوم لبخند معذبی زد.

«بله. همه‌چیز آماده‌ست.»

«جدی؟ حله.»

چون هوی‌غرق​ در را محکم‌می‌زد​ کوبید و بست.

جوک گوم با چهره‌ای درهم‌رفته‌غرق​ به درِ بسته‌شده خیره ماند‌جلوی​ و زیر لب غرغر کرد:

«...حالش خوبه، مگه نه؟»

لحظاتی بعد،‌تکیه​ داخل عمارت گروه‌غرق​ تاجران باد پرنده.

ملچ، ملوچ—

چون هوی با سرعت مشغول‌غرق​ خوردن غذاهایی بود که با‌جلوی​ دقت جلویش چیده شده بودند.

او به ویژه روی خوراک گوشت‌چون​ خوک، خوک بریان و خوراک اردک،‌کنیم​ اردک پخته‌شده در سویا تمرکز کرده بود.

«چاشنیش حسابی به خوردش رفته.»

حالش حسابی خوب بود.

غذا حتی از شام‌همان‌طور​ دیشب هم مجلل‌تر بود‌می‌زد​ و حسابی راضیش می‌کرد.

«گوشت برای صبحونه حرف نداره.»

محافظان شمشیر‌تکیه​ شکوفه آلو‌همان‌طور​ لبخندهای معذبی زدند.

حتی یک تکه‌افکارش​ گوشت هم جلوی‌زود​ آن‌ها نبود؛ فقط سبزیجات.

اما این عادی بود.

مگر اینکه کسی شاگرد‌خودشان​ نام‌دار می‌بود، بیشتر شاگردان‌فقط​ فرقه اصلی همین‌طور غذا می‌خوردند.

در آن لحظه، جوک بی‌غرق​ که واکنش بقیه را زیر نظر‌اتاقی​ داشت، بی‌سروصدا چاپستیک‌هایش را دراز کرد.

درست زمانی که می‌خواست یواشکی‌می‌زد​ یک تکه خوک بریان کش برود،‌داشت​ جوک جه به او چشم‌غره رفت.

«برادر ارشد.»

«استاد ارشد‌کسی​ هم داره می‌خوره،‌کند​ فقط یه تیکه...»

«این رو‌تکیه​ به استاد‌همان‌طور​ گزارش می‌دم.»

جوک بی‌غرق​ فوراً چاپستیک‌هایش‌قدم​ را عقب کشید.

«هاها، برادر اصغر،‌کنیم​ بی‌خیال. فقط داشتم شوخی‌قدم​ می‌کردم. یه شوخی ساده.»

جوک بی در حالی که‌کند​ این را می‌گفت خندید، اما‌ارشد​ از درون داشت خون گریه می‌کرد.

«عوضیِ عصاقورت‌داده.»

در حالی که جوک‌قدم​ بی در دلش به‌اتاقی​ جوک جه فحش می‌داد—

«من نامه‌ای به هوآشان‌همان‌طور​ فرستادم. جوابش باید حدود‌می‌زد​ ده روز دیگه برسه...»

گو گه-یونگ که زودتر از همه غذایش‌هوی​ را تمام کرده بود، به چون هوی‌غرق​ نگاه کرد و شروع به صحبت کرد.

اما ناگهان—

همهمه، همهمه—

سر و‌تکیه​ صدایی از‌همان‌طور​ بیرون بلند شد.

سپس صدای قدم‌های شتاب‌زده‌ای به گوش‌چون​ رسید و درِ بسته محکم باز‌کنیم​ شد و مردی به داخل هجوم آورد.

«ر-رهبر!»

ابروهای گو‌غرق​ گه-یونگ در‌قدم​ هم گره خورد.

او به آن‌ها گفته بود مزاحم ضیافتی‌قدم​ که برای ناجیانشان برگزار شده نشوند، اما‌داشت​ باز هم کسی سرزده وارد شده بود.

رفتار ملایمش ناپدید‌می‌توانست​ شد و بر‌چون​ سر مرد فریاد زد:

«وسط غذا‌تکیه​ خوردن این‌همان‌طور​ چه وضعشه؟!»

در حالت عادی، مرد باید‌می‌زد​ عذرخواهی می‌کرد و عقب می‌کشید،‌اقامت​ اما کارش خیلی اورژانسی بود.

«د-دروازه ظالم...»

به محض اینکه کلمات‌خودشان​ «دروازه ظالم» به زبان آمد،‌استاد​ چهره گو گه-یونگ خشن شد.

«دروازه ظالم حمله کرده؟»

با این حرف، محافظان‌قدم​ شمشیر شکوفه آلو و یون‌دید​ سو-ران همگی از جا پریدند.

«ن-نه. دروازه ظالم...!»

مرد نفس‌نفس‌کسی​ می‌زد و نمی‌توانست‌کند​ درست صحبت کند.

گو گه-یونگ که دیگر‌همان‌طور​ طاقت نیاورد، شانه‌های مرد‌می‌زد​ را گرفت و فریاد زد:

«دروازه ظالم چی شده؟!»

صورت مرد زیر فشار گو گه-یونگ رنگ‌پریده‌قدم​ شد و بدنش شروع به لرزیدن کرد،‌داشت​ انگار که فشار برایش بیش از حد بود.

یون سو-ران و جوک گوم‌کند​ با دیدن اینکه مرد در‌ارشد​ آستانه بیهوشی است، سریع مداخله کردند.

«پ-پدر!»

«این‌جوری می‌میره!»

به نظر رسید گو گه-یونگ که‌افکارش​ کنترلش را از دست داده بود، به‌اقامت​ خودش آمد و مرد را رها کرد.

«ح-حالت خوبه؟»

«هـ-هاه! خوبم.»

مرد که گیج شده‌قدم​ بود، با حرف گو‌اتاقی​ گه-یونگ چشمانش را گشاد کرد.

در فضای حالا کمی‌همان‌طور​ آرام‌تر، گو گه-یونگ برخلاف‌می‌زد​ قبل با احتیاط دوباره پرسید:

«برای دروازه‌کسی​ ظالم چه‌خودشان​ اتفاقی افتاده؟»

چشمان مرد گشاد شد.

«د-دروازه ظالم نابود شده!»

«...!»

اتاق لرزید.

«چی؟»

«ن-نابود شده؟»

«منظورت چیه...؟»

گو گه-یونگ، محافظان شمشیر‌خودشان​ شکوفه آلو و یون‌فقط​ سو-ران همگی شوکه شدند.

گو گه-یونگ‌تکیه​ برای اطمینان‌همان‌طور​ دوباره پرسید.

«ا-این حقیقته؟»

«بله. منم نتونستم شایعات رو باور کنم، برای‌می‌زد​ همین رفتم بررسی کنم. یه جمعیت اونجا جمع‌مکثی​ شده بود. به نظر می‌رسه دیشب اتفاق افتاده.»

ذهن گو گه-یونگ خالی شد.

دروازه ظالم یکی از پنج فرقه‌افکارش​ بزرگ برتر در استان شانشی بود‌دید​ که بیش از پانصد شاگرد داشت.

و با این حال،‌قدم​ در یک شب از‌اتاقی​ روی زمین محو شده بودند؟

ناگهان، گو‌تکیه​ گه-یونگ به یاد‌غرق​ یک نفر افتاد.

«چه... چه بلایی‌می‌توانست​ سر رهبر فرقه‌چون​ دروازه ظالم اومده؟»

«فرض بر اینه که مرده.»

سکوت سنگینی‌غرق​ اتاق را‌قدم​ فرا گرفت.

رهبر فرقه‌تکیه​ دروازه ظالم‌همان‌طور​ چه کسی بود؟

او یک متخصص عالی‌رتبه بود که در استان شانشی‌استاد​ رقیبی نداشت و مهارت و استراتژی لازم برای رساندن‌زود​ دروازه ظالم به جایگاه فعلی‌اش را در اختیار داشت.

و حالا مرده بود؟

اصلاً چه‌غرق​ کسی می‌توانست‌قدم​ چنین کاری بکند...؟

همه افراد حاضر در اتاق دقیقاً‌افکارش​ به همین موضوع فکر می‌کردند. آن‌ها لرزیدند‌اقامت​ و ناخودآگاه نگاهشان به یک سمت چرخید.

ملچ ملوچ—

چون هوی در حالی که‌غرق​ زیر نگاه‌های خیره آن‌ها چشمانش را‌اتاقی​ ریز کرده بود، به حرف آمد.

«به چی زل‌افکارش​ زدین؟ تا حالا غذا‌جلوی​ خوردن کسی رو ندیدین؟»

در مقر دروازه ظالم، مردی با‌چون​ لباس فرم آبی و سفید طوری‌کنیم​ قدم می‌زد که انگار خانه خودش است.

«پس شایعات حقیقت داشتن...»

چهره ها‌غرق​ وو-جین در‌قدم​ هم رفت.

او با شنیدن خبر نابودی دروازه ظالم‌قدم​ با عجله خودش را به آنجا رسانده بود،‌بیدارید​ اما وضعیت بسیار بدتر از حد انتظارش بود.

اجساد مثل کوه روی هم تلنبار شده بودند‌فقط​ و خونی که از آن‌ها ریخته بود، در خاک‌می‌زد​ خشک شده و رنگی زرشکی به جا گذاشته بود.

«...این وحشیانه‌ست.»

او در حالی‌افکارش​ که این را می‌گفت،‌جلوی​ بینی‌اش را چین داد.

فقط با باز کردن دهانش،‌غرق​ بوی تعفن اجساد در حال‌جلوی​ پوسیدگی به حواسش هجوم آورد.

او بینی‌اش را‌می‌توانست​ گرفت و صحنه‌چون​ را بررسی کرد.

اجساد در‌تکیه​ وضعیت وحشتناکی‌همان‌طور​ قرار داشتند.

سر بعضی‌ها له‌افکارش​ شده بود و گردن‌جلوی​ بعضی دیگر شکسته بود.

بدن عده‌ای سوراخ‌سوراخ شده بود‌غرق​ و در بدن عده‌ای دیگر،‌جلوی​ قطعات تیز آهنی فرو رفته بود.

«سلاح‌های پنهان؟»

ها وو-جین یکی از‌همان‌طور​ قطعات آهنی را برداشت‌می‌زد​ و آن را بررسی کرد.

برای اینکه یک‌افکارش​ سلاح پنهان باشد، بیش‌جلوی​ از حد زمخت بود.

در حالی که‌کنیم​ با اخم به‌افکارش​ آن قطعه نگاه می‌کرد—

«چه چیزی ارباب‌می‌توانست​ شمشیر پرستوی پرنده رو‌هوی​ به همچین جایی کشونده؟»

صدایی آشنا‌تکیه​ باعث شد‌همان‌طور​ سرش را برگرداند.

در آن سوی‌افکارش​ خیابان، مردی میان‌سال با‌جلوی​ لبخندی موذیانه ایستاده بود.

«...جلاد پنهان.»

ها وو-جین‌کسی​ قطعه آهنی را‌کند​ انداخت و ایستاد.

«و تو برای چی اینجایی؟»

«هاهاها، داشتم برای انجام‌قدم​ کاری از اینجا رد‌اتاقی​ می‌شدم که شایعات رو شنیدم.»

«این دور‌تکیه​ و اطراف‌همان‌طور​ کار داشتی؟»

چهره ها‌کسی​ وو-جین کمی‌خودشان​ منقبض شد.

جلاد پنهان یکی‌کنیم​ از اربابان چهار جهت‌قدم​ قلعه شبح سفید بود.

اگر کسی مثل او شخصاً‌می‌زد​ وارد عمل شده بود، قطعاً‌اقامت​ مسئله‌ای عادی در میان نبود.

«نکنه...»

ها وو-جین‌کسی​ چشمانش را‌خودشان​ ریز کرد.

«این کار تو بود؟»

«کار من؟ هاهاها!»

جلاد پنهان زیر خنده زد.

ها وو-جین‌کسی​ به سرعت‌خودشان​ اضافه کرد:

«آیا قلعه شبح سفید برای‌غرق​ سرکوب قدرت رو به رشد‌جلوی​ دروازه ظالم دست به کار شده؟»

خنده بلافاصله قطع شد.

«داری زیاده‌روی می‌کنی.»

«فکر می‌کنی دارم شوخی می‌کنم؟»

چهره جلاد پنهان سرد شد.

«داری قلعه‌غرق​ شبح سفید‌قدم​ رو دست‌کم می‌گیری؟»

«...فقط یه فرضیه‌ست.»

تنش عجیبی‌کسی​ فضا را‌خودشان​ پر کرد.

اما هیچ‌کدام‌تکیه​ بیشتر از‌همان‌طور​ این پافشاری نکردند.

عبور از آن‌افکارش​ خط قرمز به معنای‌جلوی​ یک جنگ تمام‌عیار بود.

پس از یک رویارویی‌همان‌طور​ کوتاه، جلاد پنهان به‌می‌زد​ شکلی غیرمنتظره عقب‌نشینی کرد.

«اگه یه نگاهی به‌خودشان​ اطرافت انداخته باشی، باید بدونی‌استاد​ که این کار من نبوده.»

«...»

ها وو-جین ساکت شد.

او خودش هم‌کنیم​ می‌دانست که جلاد‌افکارش​ پنهان مقصر نیست.

او چنین‌کسی​ ردپاهایی از خودش‌کند​ به جا نمی‌گذاشت.

ها وو-جین رویش را برگرداند.

هیچ نیازی به درگیری با کسی که‌جلوی​ مقصر نبود، نداشت و حتی نمی‌خواست با کسی‌صدای​ از قلعه شبح سفید چشم در چشم شود.

«باید قبل از اینکه‌همان‌طور​ جلاد پنهان مقصر واقعی‌می‌زد​ رو پیدا کنه، پیداش کنم.»

در حالی که ها وو-جین‌کند​ در میان اجساد به دنبال‌ارشد​ هرگونه ردی از هنرهای رزمی می‌گشت—

ووش—

جلاد پنهان نگاهش را چرخاند.

او به وحشتناک‌ترین‌کنیم​ جسد در میان‌افکارش​ آن توده نگاه می‌کرد.

پوستش پاره‌پاره شده بود‌خودشان​ و چشم‌ها و اندام‌های‌فقط​ داخلی‌اش بیرون ریخته بودند.

او به جسدی خیره شد‌غرق​ که زمانی به عنوان تیغه چرخان‌اتاقی​ شناخته می‌شد؛ مردی با شهرت فراوان.

«چه خبر شده؟ تیغه شیطان سردچهره‌زود​ توی گروه تاجران باد پرنده کشته شد‌مکثی​ و حالا هم دروازه ظالم نابود شده؟»

با وجود شوخی‌کنیم​ با ها وو-جین،‌افکارش​ ذهنش در آشوب بود.

او پس از مأموریت دروازه‌کند​ ظالم به اینجا آمده بود‌ارشد​ تا مرحله بعدی را پیش ببرد.

«نابود شده...»

احساس کرد‌غرق​ گلویش خشک‌قدم​ شده است.

مأموریتی که قرار‌کنیم​ بود موفقیتش تضمین شده‌قدم​ باشد، شکست خورده بود.

تیغه شیطان سردچهره‌می‌توانست​ فقط یک مهره مصرفی‌هوی​ بود، پس اهمیتی نداشت.

اما دروازه ظالم چیزی‌همان‌طور​ بود که سرمایه‌گذاری زیادی‌می‌زد​ روی آن کرده بودند.

همان‌طور که اطراف‌افکارش​ را بررسی می‌کرد،‌زود​ اطلاعاتی به دست آورد.

«مقصر فقط یک نفر بوده...»

ابروهای جلاد‌کسی​ پنهان در‌خودشان​ هم گره خورد.

از ردپاهای اطراف مشخص بود‌غرق​ که یک نفر به تنهایی‌جلوی​ باعث این قتل‌عام شده است.

اما چیزهای‌غرق​ عجیب زیادی‌قدم​ وجود داشت.

«حتی یک ردپا‌کنیم​ از استفاده از‌افکارش​ هنرهای رزمی وجود نداره.»

سرش گیج می‌رفت.

دروازه ظالم فرقه کوچکی نبود.

حتی خود او هم اگر سعی می‌کرد‌جلوی​ این تعداد آدم را در یک شب‌کوتاه​ نابود کند، ردپاهایی از خودش به جا می‌گذاشت.

«اصلاً چه‌تکیه​ کسی می‌تونسته‌همان‌طور​ همچین کاری بکنه...؟»

در حالی که جلاد پنهان‌کند​ در شناسایی مقصر ناتوان مانده بود،‌تکیه​ ها وو-جین نیز کاملاً سردرگم بود.

هیچ ردی از هنرهای رزمی‌غرق​ وجود نداشت، اما علائم به‌جلوی​ جا مانده روی اجساد وحشتناک بودند.

«اینکه کسی‌غرق​ بتونه تا این‌می‌زد​ حد بی‌رحم باشه...»

چهره‌اش در هم رفت.

نه فقط بی‌رحمی، بلکه وضعیت‌کند​ رها شدن اجساد نشان می‌داد که‌تکیه​ این یک قتل‌عام یک‌طرفه بوده است.

«این کار‌تکیه​ کسی از یک‌غرق​ فرقه صالح نیست.»

او کاملاً مطمئن بود.

هر کسی که وضعیت‌همان‌طور​ دروازه ظالم را می‌دید،‌می‌زد​ همین فکر را می‌کرد.

با رسیدن به این‌خودشان​ نتیجه، برگشت تا دروازه‌فقط​ ظالم را ترک کند.

هم‌زمان، جلاد‌تکیه​ پنهان نیز‌همان‌طور​ به حرکت درآمد.

«باید این‌غرق​ رو به ارباب‌می‌زد​ قلعه گزارش بدم.»

دیگر ماندن‌تکیه​ در اینجا‌همان‌طور​ هیچ فایده‌ای نداشت.

او باید خسارات‌می‌توانست​ ناشی از سقوط دروازه‌هوی​ ظالم را جبران می‌کرد.

خیلی زود، هر دو نفر‌غرق​ دروازه ظالم را ترک کردند و‌اتاقی​ در جهت‌های مخالف به راه افتادند.

هر دو به یک چیز‌می‌زد​ فکر می‌کردند—اینکه مقصر باید از یک‌داشت​ فرقه نامتعارف یا یک شیطان باشد.

ناولها | novelha.net