چپتر 189: چپتر ۱۸۹
0«چی؟ دروازه ده شب؟»
چون ایگهچشمغره خندهای توخالی وپرت خشک سر داد.
مزخرف محض بود. اگر یکی دیگر از پنجالکی دروازه امپراتور بود، شاید میشد باورش کرد. امامتفاوت دروازه ده شب؟ عمراً دست به چنین حماقتی نمیزدند.
رهبر فرقهحرف دروازه دهمهر شب کی بود؟
او از هر استادی که چون ایگه تا بهسلاح حال دیده بود، مکارتر و بیرحمتر بود. اصلاً ازآدم آن آدمهایی نبود که چنین نقشه ضایع و احمقانهای بکشد.
«مخصوصاً اون یارو... اصلاً توپرت فاز این نیست که یهآدم دشمن دنیای رزمی رو قایم کنه.»
چون ایگه با یادآوری کوتاه چشمان سرد والکی تمسخرآمیز رهبر دروازه ده شب که روزگاری دیدهمتفاوت بود، به شیطان ده هزار سلاح چشمغره رفت.
«چرت و پرت نگو.»
صدایش کمی بالا رفت.
«اون آدم بیاحتیاطی نیست. میخوایپرت از اسمش مایه بذاری که خودتبیاحتیاطی رو از این مخمصه نجات بدی؟»
این جواب دندانشکن باعث شد شیطاندرمیآمد ده هزار سلاح کمی خودش راباید جمع کند و گردنش را بدزدد.
اسم رهبر دروازه ده شب برای آشغالهای مسیر نامتعارفپای مثل او، حکم خود آسمان را داشت؛ یک ناممتفاوت مطلق که کسی جرأت نداشت روی حرفش حرف بزند.
مخصوصاً برای کسی که مهر دشمن دنیای رزمی روی پیشانیاش خورده بود.چرت اگر گندش درمیآمد که پای رهبر دروازه ده شب را الکی وسطخودت کشیده، تاوانی که باید میداد در یک سطح کاملاً متفاوت و وحشتناک بود.
چون ایگهچشمغره با غضب بهپرت او خیره شد.
«فکر کردی اونقدر دیوونهامخورده که از اسم رهبرالکی دروازه ده شب سوءاستفاده کنم؟»
شیطان ده هزار سلاح درپیشانیاش حالی که این را میگفت،الکی چهرهاش سفت و جدی شد.
او همین حالاچشمان هم در گوشهروزگاری رینگ گیر افتاده بود.
حالا که لو داده بود دروازهنگو ده شب او را پنهان کرده،میخوای رسماً با آنها دشمن شده بود.
«نه، دروازه دهپیشانیاش شب فقط مندرمیآمد رو نادیده میگیره.»
نتیجه کاملاً واضح بود.
آنها طوری وانمود میکردند که انگارروزگاری هیچ ربطی به او ندارند وچرت روحشان هم از ماجرا خبر ندارد.
«پس... یعنی ممکنه من روپرت تو دره بید مرده جا گذاشتهبیاحتیاطی باشن چون میدونستن اینا قراره بیان؟»
چشمانش سرد شد.
وقتی با آرامشبزند فکر میکرد، یکخورده جای کار میلنگید.
آیا واقعاً دلیلی داشت کهتمسخرآمیز او را جا بگذارند و ناگهانرفت دره بید مرده را ترک کنند؟
نه، واقعاً دلیلی نداشت.
پس اگر رفته بودند...
«از همون اولبزند برنامه داشتن کهخورده من رو بندازن دور.»
چهره شیطان دهچشمان هزار سلاح درروزگاری هم تنیده شد.
در همان لحظه، آخرین ذرهپرت تردیدی که داشت هم به سرعتبیاحتیاطی دود شد و به هوا رفت.
«قطعا کارمهر خود دروازهخورده ده شب بود.»
«...هه، و توقعبزند داری من اینخورده مزخرف رو باور کنم؟»
«من حتی خودچشمان رهبر دروازه روروزگاری با چشمای خودم دیدم.»
با اینکه با چهرهای مطمئن حرف میزد، اماکمی صدایش میلرزید. احتمالاً به خاطر این بود که ترسمخمصه دفن شده در اعماق وجودش داشت کمکم بالا میآمد.
«دروغ نمیگه.»
چون ایگه با خواندن لرزشپیشانیاش صدا، چشمها و حالت چهرهاش،الکی ابروهایش را در هم کشید.
او ارشدکوتاه اعظم اتحادیهسرد گدایان بود.
خواندن احساسات و افکارچرت آدمها از طریق تعاملاتکمی بیشمار، تخصص این پیرمرد بود.
برای کسی مثل او، خواندن احساسات وپای طرز فکر آدمی که اینطور در منگنهسطح قرار گرفته، از آب خوردن هم راحتتر بود.
اما هر چه بیشترمهر این را میفهمید، بیشتردرمیآمد در تناقض غرق میشد.
«رهبر دروازه ده شب یه دشمن دنیایشیطان رزمی رو قایم کنه؟ اون آدم به اینصدایش دقیقی؟ عمراً. اما... حس نمیکنم داره دروغ میگه.»
نگاهش مانند خنجررفت در بدن شیطان دهصدایش هزار سلاح فرو رفت.
به لطف داروی جراحات داخلی و پماد زخم طلایی،وسط به نظر میرسید راحتتر میتواند حرف بزند، اما هنوز همخیره یک مجروح بدحال بود که جانش به مویی بند بود.
«از اون آدمهایی نیست کهپیشانیاش جونش رو به خطر بندازه تاوسط راز یکی دیگه رو نگه داره.»
چون ایگه فقط دوسرد بار با شیطان دههزار هزار سلاح روبرو شده بود.
حتی همان دیدارها هم کوتاهپرت بودند، اما او ذات کثیفآدم این مرد را کاملاً شناخته بود.
یک آدم خودخواه که جانگندش خودش را از هر چیزیکشیده در این دنیا بیشتر دوست داشت.
اصلاً به او نمیخوردمهر که وقتی مرگ بیخدرمیآمد گوشش است، دروغ بگوید.
پس اینکوتاه یعنی حرفهایی کهتمسخرآمیز میزد حقیقت داشت.
ذهنش حسابی درگیر شد.
«چرا؟ چرا دروازه ده شب باید دست به چنینوسط کار خطرناکی بزنه؟ یعنی کسی خودش رو جای رهبرغضب دروازه جا زده؟ یا شاید این یارو رو فریب دادن؟»
انواع و اقسام سؤالاتمهر مثل یک کلاف نخدرمیآمد در ذهنش گره خوردند.
«آدم قابل اعتمادیچشمان نیست و همینروزگاری کار رو بدتر میکنه.»
اگر او به وضوح عضوی ازنگو دروازه ده شب بود یا بهمیخوای وضوح نبود، قضاوت کردن خیلی راحتتر میشد.
اما از بین این همهگندش آدم، یک دشمن دنیای رزمیکشیده داشت این حرف را میزد.
چون ایگهحرف سرش رامهر محکم تکان داد.
فکر کردنکوتاه به این چیزهاتمسخرآمیز چه فایدهای داشت؟
مهمتر از آن، بیرون کشیدن اطلاعاتنگو از زیر زبان شیطان ده هزارمیخوای سلاح بود که جلویش افتاده بود.
چون ایگهمهر اخم کردخورده و پرسید:
«پس چرا دروازهبزند ده شب توخورده رو پناه داد؟»
«...گفتن میخوانکوتاه باهام یهسرد معامله بکنن.»
«معامله؟»
«بهم گفتن اگه به عنوان مهماندار ارشد به دره بیدکشیده مرده نفوذ کنم و کنترل اونجا رو از داخل به دستکردی بگیرم، من رو از چشم دنیای رزمی مخفی میکنن. و منم...»
شیطان ده هزار سلاح حرفشپیشانیاش را قورت داد، چشمانش را گردوسط کرد و با صدای بلندی گفت:
«اون موقع چاره دیگهایسرد نداشتم. برای زنده موندن مجبورسلاح بودم این کار رو بکنم.»
تمام بدنش میلرزید.
حالا که یک دشمن دنیای رزمی بود،پای دیگر نه در دنیای رزمی و نهسطح حتی در دشتهای مرکزی هیچ جایی نداشت.
و حتی اگر میخواست بهپیشانیاش سرزمینهای خارجی فرار کند، اگرالکی در این بین خبرش پخش میشد...
قطعاً کشته میشد.
ابروهای چونچشمغره ایگه بیشتر درپرت هم گره خورد.
با توجه به واکنشهای شیطانگندش ده هزار سلاح، کاملاً مشخصکشیده بود که دارد راست میگوید.
اما هنوزحرف هم شک وپیشانیاش تردیدهایی وجود داشت.
«چطور میتونمکوتاه این حرفسرد رو باور کنم؟»
«من فقط حقیقت روچرت گفتم. هیچ مدرک یاکمی چیزی هم برای اثباتش ندارم.»
«پس هنوزم ممکنه دروغ باشه.»
«برای همین گفتمش دیگه، نه؟»
صدای شیطانکوتاه ده هزارسرد سلاح آرام بود.
«هیچ چیزیچشمغره نمیتونید از منپرت به دست بیارید.»
این یک جملهپیشانیاش سرد بود. ودرمیآمد البته کاملاً دقیق.
شیطان دهحرف هزار سلاح جایگاهپیشانیاش خودش را میدانست.
او فقط یک مهره یکبارتمسخرآمیز مصرف بود که وقتی دیگرچشمغره به درد نمیخورد، دور انداخته میشد.
و هرگز ازرفت آن خط قرمزنگو عبور نکرده بود.
به همین دلیل بود کهگندش با وجود جنایات بیشمارش، توانستهکشیده بود اینقدر طولانی مخفی بماند.
«هرچند یه اشتباه کردم.»
لبش را گاز گرفت.
دل وچشمغره رودهاش بهچرت هم میپیچید.
«لعنت بهش! من ازخورده کجا باید میدونستم اون تولهسگ،وسط نوه رهبر دروازه توهم بود؟!»
خیلی ناعادلانه بود.
او فقط میخواست سلاح جدیدش راروزگاری امتحان کند، برای همین به بچهایچرت که داشت رد میشد ضربه زد.
اما اینچشمغره یک اشتباهچرت بزرگ بود.
آن بچه نوه رهبر دروازه توهمدرمیآمد بود؛ کسی که نه تنها با فرقههایمیداد صالح، بلکه با ارتش هم روابطی داشت.
وقتی او گم شد، رهبر دروازهخورده توهم از تمام ارتباطات و ثروتشکشیده استفاده کرد تا رد او را بزند.
و اینطورکوتاه بود کهسرد گیر افتاد.
«لعنت. اگه فقطرفت اون تولهسگ جلوینگو من سبز نمیشد.»
در دلش دندان قروچه کرد.
از بچهای که زندگیمهر آرامش را نابود کردهدرمیآمد بود، کینه به دل داشت.
«باید میدادمش ماهیها بخورنش!»
درست در همانرفت لحظهای که داشتنگو در دلش لعنت میفرستاد...
«رهبر دروازه دهپیشانیاش شب... هر خریدرمیآمد که هست، آدم مکاریه.»
چون هوی که تامهر آن لحظه به مکالمه گوشپای میداد، چانهاش را نوازش کرد.
برخلاف چون ایگه که هنوز در شک وهزار تردید دست و پا میزد، چون هوی حرفهایکمی شیطان ده هزار سلاح را باور کرده بود.
خیلی ساده بود.
این مرد یک دشمن دنیای رزمی بود. حتی اگروسط گندش درمیآمد که او را پنهان کردهاند، راحت میتوانستندغضب مثل یک زالو او را از خودشان جدا کنند.
مهم نبود چقدر حقیقت را اعتراف میکرد، مردم فقطپای میگفتند: «تو حرفای یه دشمن دنیای رزمی رو باورمتفاوت میکنی؟» و به عنوان چرت و پرت از آن میگذشتند.
«و پناه دادن بهسرد کسی که هیچ جای دیگهایسلاح برای رفتن نداره، خیلی راحته.»
از دیدگاه دروازه ده شب،پرت شیطان ده هزار سلاح یکآدم ابزار بسیار کارآمد و دمدستی بود.
البته، اگر نقشهپیشانیاش شکست میخورد، اینطوردرمیآمد مورد سوءظن قرار میگرفتند.
«اما اینحرف ریسکیه کهمهر ارزشش رو داره.»
از نظرکوتاه چون هوی، اینتمسخرآمیز کاملاً طبیعی بود.
ریسک کردن، وظیفهرفت و سرنوشت یکنگو رهبر فرقه بود.
و اینمهر حتی ریسکخورده بزرگی هم نبود.
اگر موفق میشدند، قدرتمهر به دست میآوردند. اگر شکستپای میخوردند، فقط بهشان مشکوک میشدند.
«فرصت خوبیه.»
افکار چونچشمغره هوی با چونپرت ایگه فرق داشت.
و این تفاوت ظریف از اینجا نشأتپای میگرفت که آیا کسی تا به حال یککاملاً فرقه بزرگ را رهبری کرده بود یا نه.
«مثل اینکه حرفزدنشون تموم شد.»
چون هوی با نگاه به چونروزگاری ایگه که در افکارش غرق بود،چرت به سمت شیطان ده هزار سلاح رفت.
«...!»
شیطان ده هزار سلاح ازگندش جا پرید و نگاهش راکشیده به سمت چون ایگه چرخاند.
اما...
«...لعنتی!»
چون ایگهچشمغره در افکارچرت خودش غرق بود.
قفسه سینهاش که باخورده پماد زخم طلایی و پارچهوسط باندپیچی شده بود، تیر میکشید.
فیش...
در آن لحظه،چشمان چون هوی ناگهانروزگاری دستش را دراز کرد.
در کفچشمغره دستش یکچرت قرص بود.
«این چیه؟»
به محض اینکه شیطان ده هزار سلاحگندش قرص را دید، آب دهانش را بهباید سختی قورت داد و دهان باز کرد.
«...اون قرصکوتاه از دستسرد دادن روحـه.»
«همین؟ خودتچشمغره خوب میدونی کهپرت سوالم این نیست.»
«منظورت... کهوک!»
چون هوی پایشبزند را محکم رویخورده قفسه سینه او کوبید.
زخمی کهکوتاه تازه داشت ترمیمتمسخرآمیز میشد، دوباره شکافت.
خون شروعچشمغره به بیرونچرت زدن کرد.
«آاااه!»
فریادش درحرف تمام جهاتمهر طنینانداز شد.
اما چون هوی باسرد خونسردی حرف زد، انگار اصلاًسلاح صدای او را نشنیده بود.
«یادمه بهت گفتهرفت بودم فقط جوابنگو سوالام رو بدی.»
نور ضعیفیمهر در چشمانخورده چون هوی درخشید.
«...!»
چشمان شیطانکوتاه ده هزارسرد سلاح گشاد شد.
لحظهای که نگاهش با نگاه چون هوی گره خورد،بالا درد شدیدی که داشت محو شد و جای خود رابدی به ترسی فلجکننده داد که تمام وجودش را تسخیر کرد.
«قـ... قرص از دست دادن روح اجازه میده تاوسط موقتاً از انرژی واقعی ذاتی استفاده کنی. از عمرتغضب کم میکنه، اما سطح بالاتری از قدرت رو بهت میده.»
او باحرف دستپاچگی بهمهر حرف آمد.
مقاومت در برابرش غیرممکن بود.
او آنقدر قوی نبودچرت که بتواند در برابرکمی آن حضور خردکننده مقاومت کند.
نه ازمهر نظر جسمی، نهگندش از نظر روانی.
«همون انرژیایحرف که داشت دانتیانپیشانیاش پایینیات رو میخورد؟»
چشمان شیطان دهچشمان هزار سلاح ازروزگاری تعجب مثل نعلبکی شد.
«چـ... چطور تو...»
«قشنگ میتونم ببینمش.»
چون هوی بابزند انگشت اشاره بهخورده چشمانش اشاره کرد.
شیطان ده هزارچشمان سلاح دوباره آبروزگاری دهانش را قورت داد.
«اگه مدام قرص از دست دادن روح رو بخوری، انرژی شیطانی دانتیان پایینیاسمش رو میخوره و عقلت رو از دست میدی. در نهایت، هوشت از یه بچهبدزدد هم کمتر میشه، برای همین گفتن... گفتن میشه هر وقت خواستن ازت استفاده کنن!»
«نفوذ انرژی شیطانی بهخورده دانتیان پایینی... خیلی شبیه بهوسط سم گو به نظر میرسه.»
چون هویحرف به قرص نگاهپیشانیاش کرد و گفت.
«کی اینو ساخته؟»
«نـ... نمیدونم.»
چون هویمهر دوباره پایشخورده را فشار داد.
«آخ! وا... واقعاًبزند نمیدونم! این تمامخورده چیزیه که میدونم... کهوک!»
حتی در حالی کهسرد خون سرفه میکرد، مدامهزار اصرار داشت که چیزی نمیداند.
چون هویچشمغره پایش راچرت برداشت و گفت.
«پس عمداً اینو دادی اربابگندش دره بخوره. تا کنترل درهکشیده بید مرده رو دستت بگیری.»
«بـ... بله.»
«همهاش این نیست، درسته؟ احتمالاً میخواستی وقتی لازم شد ازچشمغره چشم دروازه ده شب فرار کنی، به عنوان یه مهره سوختهاسمش ازش استفاده کنی. برای همین تا فرصت گیر آوردی، دادی بهش.»
«...!»
چشمان شیطانمهر ده هزارخورده سلاح گشاد شد.
حرفهایش طوری بود کهمهر انگار مستقیماً افکارش رادرمیآمد شکافته و خوانده بود.
«چیه؟ اشتباه میگم؟»
«نـ... نه... حق با توئه. منمنگو کاملاً به دروازه ده شب اعتمادمیخوای نداشتم، برای همین تدارکات خودم رو چیدم...»
«حالا شد یه چیزی.»
چون هویحرف قرص رامهر دوباره کنار گذاشت.
«آها، راستی! در ضمن...»
چون هویچشمغره چشمانش راچرت نیمهباز کرد.
همزمان، نیت قتلی منجمدکننده منحصراًگندش روی شیطان ده هزار سلاحکشیده آوار شد و نفسش را برید.
«چرا بهحرف کاروان حفاظتیمهر هوایو حمله کردین؟»
«خـ... خودشون خودسرانه عمل کردن.»
«چرا؟»
«اونـ... اونو مطمئن نیستم...»
همین که چونبزند هوی دوباره پایشخورده را بالا آورد...
«یـ... یه حدسهایی میزنم!»
شیطان ده هزار سلاح که حالانگو از درد مداوم رنگپریده شده بود،میخوای چشمانش را محکم بست و فریاد زد.
«چیه؟ بنال.»
«کاروان حفاظتی هوایو اخیراً قلمرو تجاریخورده قلعه شبح سفید رو تصاحب کردهکشیده بود، برای همین احتمالاً میخواستن پسش بگیرن!»
«تجارت قلعه شبح سفید؟»
چون هوی پوزخند زد.
«که چی؟ فکر میکردم با حمله به هوآشان ووسط فرقه انتهای جنوبی میخوان کل شانشی رو بگیرن. اما همهاشخیره فقط برای قاپیدن یه تهمونده از قلعه شبح سفید بود؟»
«...!»
از حرفهای گستاخانه چونسرد هوی، فک شیطان دههزار هزار سلاح به زمین چسبید.
سپس چون هوی ادامه داد.
«پس داری میگی دروازه ده شب از پشتالکی پرده دره بید مرده رو هدایت میکرد تامتفاوت قدرت قلعه شبح سفید رو به دست بگیره؟»
«بـ... بله.»
«و وقتی کاروان حفاظتیسرد هوایو خیلی قوی شد،هزار سعی کردن سرکوبشون کنن؟»
«احـ... احتمالاً.»
«اوه؟ پس سرپیشانیاش یه چیز به اینپای بیارزشی با هوآشان درافتادن؟»
چشمان چون هوی باریک شد.
برای لحظهای کوتاه، آتشیسرد شبحوار در نگاهش شعلهورهزار شد و سپس محو گشت.
«کوک!»
نفس در سینهپیشانیاش شیطان ده هزاردرمیآمد سلاح حبس شد.
چون هوی رویش را برگرداند.
«آخ!»
با ناپدید شدنرفت فشار، دردِ به تعویقصدایش افتاده دوباره هجوم آورد.
«آخ...»
شیطان ده هزار سلاح باپیشانیاش ناله به چون ایگه نگاه کردوسط و ضعیف لبانش را تکان داد.
«د... درمان... کِی...»
چون ایگه کهرفت از افکارش بیرون پریدهصدایش بود، سر تکان داد.
«نگران نباش.مهر من سرخورده قولم میمونم.»
او با مهارتبزند نواری از پارچهخورده را پاره کرد.
«اول خونریزی رو بند میاره...؟»
شیطان ده هزار سلاح باپرت این فکر که قرار استآدم زخمش باندپیچی شود، نفس راحتی کشید.
اما بعد...
«کوک!»
چون ایگهکوتاه پارچه را تویتمسخرآمیز دهان او چپاند.
سپس آن را با یکپرت نوار دیگر محکم بست تاآدم حتی نتواند لبانش را تکان دهد.
این تکنیکی برای بستن بودگندش که طی سالها حضور درکشیده دنیای رزمی صیقل یافته بود.
«...مم! ممم!»
چشمان شیطان دهچشمان هزار سلاح ازروزگاری حدقه بیرون زد.
در حالی که به چونپرت ایگه زل زده بود، نگاهشآدم فریاد میزد: «داری چه غلطی میکنی؟»
«همونطور که قولپیشانیاش دادم درمانت میکنم.درمیآمد تو نمیتونی اینجا بمیری.»
چون ایگه نیشخند زد.
«هنوز باید تو زندانسرد با خانواده کسایی کههزار بهشون ظلم کردی روبرو بشی.»
«...؟!»
رگهای خونی درپیشانیاش چشمان شیطان دهدرمیآمد هزار سلاح بیرون زد.
او به وضوح میتوانستمهر ببیند که اگر با آنهاپای روبرو شود چه اتفاقی میافتد.
مخصوصاً اگرکوتاه با رهبر دروازهتمسخرآمیز توهم روبرو میشد.
«مم! ممم!»
در حالی که دستخورده و پا میزد، لرزیالکی از ستون فقراتش عبور کرد.
تپ.
چون ایگه یکچشمان نقطه طب سوزنیروزگاری را فشار داد.
سپس بهچشمغره چون هوی نگاهپرت کرد و گفت:
«همونطور که قبلاًپیشانیاش گفتم، من بهدرمیآمد حساب این یکی میرسم.»
«هر غلطی دلت میخواد بکن.»
چون هوی حتی نگاهیسرد هم به چون ایگه یاسلاح شیطان ده هزار سلاح نینداخت.
او از قبل تمامچرت اطلاعاتی را که نیازکمی داشت به دست آورده بود.
و حتی اگر چیز بیشتری همدرمیآمد بود، چون ایگه گفته بود کهباید آن را به او منتقل میکند.
چیزی برای پشیمانی وجود نداشت.
«گذشته ازکوتاه این، به زودیتمسخرآمیز کارای مهمتری دارم.»
چشمان چون هوی باریک شد.
حمله به دره بیدخورده مرده دقیقاً مثل اعلان جنگوسط به چهار ارباب شینژو بود.
آنها همین اواخر جلسهایمهر برگزار کرده و بادرمیآمد هم متحد شده بودند.
و حالاکوتاه دره بید مردهتمسخرآمیز نابود شده بود؟
آنها چارهای جز اقدام نداشتند.
«وقتی خبر سقوط درهخورده بید مرده پخش بشه، اوناوسط با تمام قوا حرکت میکنن.»
حالا فقطحرف دو نتیجهمهر باقی مانده بود.
یا تسلیم میشدند.
یا وارد جنگ میشدند.
و چون هوی طبیعتاًخورده باور داشت که گزینهالکی دوم رخ خواهد داد.
آنها هم احتمالاً درستمهر مثل دره بید مرده، توسطپای یک نیروی پنهان حمایت میشدند.
«امکان ندارهکوتاه تسلیم شدنسرد رو پیشنهاد بدن.»
چشمان چونچشمغره هوی دوبارهچرت باریک شد.
اما فقط برای یک لحظه.
«خب، این بمونه برای بعد.پیشانیاش فعلاً جوخه تیغه پرنده و جوخهوسط روح گل رو با خودم میبرم...»
درست زمانیکوتاه که چون هویتمسخرآمیز میخواست حرکت کند...
«استاد ارشد!»
«برادر ارشد!»
درست در همان لحظه، جوک گوم و چون هیانگ در حالی کهکشیده کار پاکسازی دره بید مرده را تمام کرده بودند، جوخه تیغه پرندهاونقدر و جوخه روح گل را رهبری کرده و دواندوان به آنجا آمدند.
با دیدنکوتاه آنها، چونسرد هوی لبخند زد.
«برمیگردیم هوآشان.»