چپتر 460: چپتر 460
0دهها نفرنشانه داشتند از رشتهکوهپاهایشان کونلون رد میشدند.
تائوئیستهای فرقه کونلون، به رهبری گوسول سانگجین جاودان، همینطور که جلو میرفتند،پشت از روی بوتهها و صخرهها میپریدند.
حرکات ظریف و پر افادهشانچشمبههمزدن طوری بود که انگار دارنددانموک تو هوای خالی شنا میکنند.
با وجود سرعت بالایشان، طوریچشمبههمزدن خونسرد به نظر میرسیدند کهدانموک انگار دارند تو پارک قدم میزنند.
فیشش...
فقط لباسهای سفیدفاصله و رنگورورفتهشان توسول باد تکان میخورد.
هرچند خیلی آرام به نظر میرسیدند، اماران با هر قدم، سه فوت فاصله رامیدویدند طی میکردند و تو یک چشمبههمزدن جلو میرفتند.
سول ران، جوک گوم و دانموکسول لین که پشت سرشان میدویدند، باپشت قیافههایی پر از تحسین پچپچ میکردند.
«بالاخره اینجا کونلونه دیگه. کی فکرشبوتههای رو میکرد همهشون بتونن همچین تکنیکمیایستادند حرکتیای رو اینقدر راحت پیاده کنن.»
«حسش با اون موقعی کهچشمبههمزدن با هم مبارزه تمرینی میکردیمدانموک زمین تا آسمون فرق داره.»
«شنیدم وقتی پای تکنیکهای حرکتیچشمبههمزدن وسط باشه، کونلون تو کلدانموک دنیا حرف اول رو میزنه...»
هر سهتایشانفوت صداهای تحسینآمیزیمیکردند از خودشان درآوردند.
سرعتشان یک بحث بود، اما چیزیبوتههای که بیشتر آدم را شاخدار میکرد،میایستادند صحنهی بعد از عبور تائوئیستهای کونلون بود.
تو مسیری که از آن ردسول شده بودند، حتی یک رد یاپشت نشانه هم روی چمنها نمانده بود.
نه، حتی وقتی پاهایشان راچشمبههمزدن روی بوتههای سبز میگذاشتند، بوتههادانموک همچنان صاف و سیخ میایستادند.
تکنیک حرکتیای که اجرا میکردند...
این نتیجهی عمق گام پوچپاهایشان بود که تو تکنیک سایه پرندهسیخ در دریای ابرها پنهان شده بود.
در همین حین، تائوئیستهای کونلون که جلوتر میرفتندجوک هم وقتی دیدند شاگردهای فرقه کوه هوا چسبیدهاندتحسین بهشان و پابهپا میآیند، نتوانستند تعجبشان را پنهان کنند.
«یعنی دارنفوت با این سرعتچشمبههمزدن پابهپای ما میان؟»
«تکنیکهای شمشیرزنیشون کهفاصله معرکه بود، حالاسول اینم از این...»
بین تمام تکنیکهای حرکتی جورواجور فرقه کونلون،سبز سایه پرنده در دریای ابرها فقط ازاین نظر سرعت یکی از بهترینها به حساب میآمد.
به همین خاطر، برنامهشان اینچشمبههمزدن بود که اگر بقیه نتوانستند بهلین پایشان برسند، سرعتشان را کم کنند.
اما اصلاًفوت نیازی بهمیکردند این کار نبود.
شاگردهای کوهفوت هوا مثل آبچشمبههمزدن خوردن دنبالشان میآمدند.
نتیجهی شوکهکنندهای بود.
حتی شوکهکنندهتر ازفاصله وقتی که تو مبارزهران تمرینی شکست خورده بودند.
آنها خیلی وقت پیش قبول کرده بودند کهجوک مهارتهای رزمی این بچهها فوقالعاده است، اما پیش خودشانپچپچ خیال میکردند که حداقل تو تکنیکهای حرکتی کم نمیآورند.
اما خب، اینفاصله فکرشان هم کاملاًسول غلط از آب درآمد.
«هوف. شبیه تکنیک رقص عطرپاهایشان پنهان کوه هواست، اما اینکهصاف اینقدر چابک و سریع باشه...»
«واقعاً دستاورد عجیبیه.»
مخصوصاً ارشدهای کونلون که همراهچشمبههمزدن رهبر فرقه برای استقبال آمده بودند،لین نمیتوانستند جلوی کف کردنشان را بگیرند.
کسانی که همراهشانفاصله بودند جوان وسول ردهپایین به نظر میرسیدند.
اما تکنیک حرکتیای کهنمانده نشان میدادند، خیلی فراترمیگذاشتند از سن و سالشان بود.
و گو سانگجین جاودانمیکردند هم دقیقاً به همینجوک اندازه تحتتأثیر قرار گرفته بود.
«فرقه کوه هوا نسبتمیکردند به چیزی که قبلاًجوک میشناختم خیلی عوض شده.»
با شنیدن صدای او که رگههاییسول از تحسین تویش موج میزد، گوکپشت پیونگ که کنارش میدوید، پرید وسط حرف.
«یه جوری عوض شدن که اصلاً قابل مقایسه نیست. نهتنها تکتک شاگردها تواجرا استعداد و مهارت بینظیرن، بلکه تلاشی هم که از خودشون نشون میدن وحشتناکه.جلوتر به لطف اونا، من و شاگردام تو این سفر چیزهای زیادی یاد گرفتیم.»
گوک پیونگ حرفهای گو سانگجین جاودانسول را تأیید کرد و آنها راپشت بیشتر بست به رگبار تعریف و تمجید.
این نشان میداد که توچشمبههمزدن این سفر چقدر روی شاگردهایدانموک کوه هوا حساب باز کرده بود.
و تو این ارزیابیمیکردند بالای او، حضور یکجوک نفر تأثیر خیلی پررنگی داشت.
گوک پیونگ سرشچمنها را چرخاند وبوتههای به عقب نگاه کرد.
یک مرد و زن باچشمبههمزدن انرژی محیط ترکیب شده بودنددانموک و خیلی بیسروصدا دنبالشان میآمدند.
قهرمان الهیفوت شکوفه آلو، چونچشمبههمزدن هوی، و ههران.
گوک پیونگ با دیدن آن دوسول نفر که ساکت بودند اما از همهسرشان سریعتر حرکت میکردند، با صدای آرامی گفت.
«مخصوصاً در مورد دوست تائوئیستمون، چون هوی...سبز اصلاً نمیتونم درکش کنم. استعداد و مهارتیاین داره که کلاً از استانداردهای ما خارجه.»
«خارج از استاندارد...»
گو سانگجین جاودانفاصله سرش را بهسول نشانه تأیید تکان داد.
از وقتی که جدیجدی شروع به بالا رفتن از مسیر کوهستانی کردهپشت بودند، حتی یک بار هم آن دو نفر را از دید وهمهشون حواسش گم نکرده بود، برای همین خودش هم این موضوع را حس میکرد.
نه فقط قهرمان الهینمانده شکوفه آلو، بلکه زنی همهمچنان که کنارش بود همینطور بود.
این دو نفرفاصله به طرز تابلوییسول با بقیه فرق داشتند.
قدرت رزمیشان، نیتشان، حضورشان.
الان هم دقیقاً همینطور بود.
بقیه تائوئیستهاینشانه کونلون توجه خاصیپاهایشان به آنها نمیکردند.
در مقایسه با رقص عطر پنهان پر زرقوبرق کهگوم بوی شکوفههای آلو را پخش میکرد، تکنیک حرکتی اینبالاخره دو نفر هیچ ویژگی خاصی نداشت که به چشم بیاید.
اما گو سانگجینفاصله جاودان نمیتوانست چشمسول از حرکاتشان بردارد.
«واقعاً همچینفوت تکنیکهای حرکتیای توچشمبههمزدن دنیا وجود داره؟»
تکنیکهای حرکتیای که این دو نفر نشان میدادند، چیزیهمچنان بود که حتی او هم تا به حال ندیده بود،سایه و گو سانگجین جاودان به عظمت آن پی برده بود.
«مخصوصاً تکنیکفوت حرکتی قهرمانمیکردند الهی شکوفه آلو...»
اولش، چشمهایش جذبفاصله تکنیک حرکتی زنی بهران نام ههران شده بود.
چون خیلی مخفیانهفاصله و به طرزسول عجیبی شگفتانگیز بود.
اما الان نه.
حالا نگاهش بیشترفاصله روی چون هویسول قفل شده بود.
یک تکنیک حرکتیفاصله که هیچ چیز خاصیران در موردش وجود نداشت.
اما اگر کسی حرکاتش راچشمبههمزدن با دقت بررسی میکرد، نمیتوانستدانموک جلوی شاخ درآوردنش را بگیرد.
«اون چندین تکنیک حرکتینمانده رو با هم ترکیب کردههمچنان و یه چیز واحد ساخته.»
عمق چندین تکنیک حرکتی تو قدمهایشسول نهفته بود و به او اجازهپشت میداد با تنوعی بیپایان حرکت کند.
مثل تبلوریفوت از تماممیکردند تکنیکهای حرکتی دنیا.
حداقل اینطور به نظر میرسید.
«مثل نهنشانه حرکت اژدهاینمانده ابر فرقه خودمون...»
در حالی که گو سانگجین جاودان داشتران از تکنیک حرکتی فرابشری چون هوی کفمیدویدند میکرد و مدام به آن نگاه میانداخت...
«عجب وضعیت مسخرهایه.»
چون هوی کهفاصله متوجه نگاه اوسول شده بود، پوزخندی زد.
«کی فکرش رو میکرد رهبر فرقه کونلونسبز داره برای گامهای پرواز آسمانی که بیاین ما خلق کرده، اینطوری غش و ضعف میره.»
بی ما دشمنفاصله درجه یک موریمسول دشتهای مرکزی بود.
نهتنها به دروازه اژدهای پرنده خیانت کرده و به فرقهدانموک شیطان آسمانی پیوسته بود، بلکه همان کسی بود که یککونلونه زمانی طوفانی از خون تو دشتهای مرکزی به پا کرده بود.
او دشمنفوت قسمخوردهی موریممیکردند دشتهای مرکزی بود.
اما حالا، رهبر فرقه کونلون که از فرقهمیگذاشتند شیطان آسمانی متنفر بود، نمیتوانست چشم از گامهایعمق پرواز آسمانی که بی ما خلق کرده بود بردارد.
چشمهایش پرفوت از علاقهمیکردند و تحسین بود.
«اگه بی مافاصله این صحنه روسول میدید، چی میگفت؟»
همینطور که چونفاصله هوی به این فکرران خندهدار لبخند محوی میزد...
تاپ.
گو سانگجین جاودان که بالاخره یکسول جایی نگاهش را از چون هوی کندهسرشان بود، به نرمی روی زمین فرود آمد.
لباس رنگورورفته و درمیکردند حال اهتزازش آرام گرفتجوک و نسیم ملایمی وزید.
به دنبالفوت او، بقیهمیکردند هم ایستادند.
یک مسیرنشانه کوهستانی دنجنمانده و آرام بود.
همهجا چمنهای سبز روییدهمیکردند بود و درختهای بزرگ دورگوم تا دورشان را گرفته بودند.
و پایینتر از آن...
لایه ضخیمیفوت از ابرهای سفیدچشمبههمزدن پهن شده بود.
منظرهای مرموز،نشانه غنی ونمانده تماشایی بود.
انگار چشمه شکوفههای هلو، جاییچشمبههمزدن که میگفتند جاودانهها تویش زندگیدانموک میکنند، جلوی چشمهایشان باز شده بود.
«واو.»
«چقدر قشنگه.»
«کی فکرش روچمنها میکرد همچین جایی توسبز دنیا وجود داشته باشه...»
در حالی که چشمهای سول ران،سول جوک گوم و دانموک لین ازپشت دیدن این منظره زیبا برق میزد.
چون هوی در حالی کهچشمبههمزدن به منظره نگاه میکرد، زیردانموک لب غرغر کرد: «جای بدی نیست.»
در واقعفوت فقط در حدچشمبههمزدن «بد نیست» نبود.
تو زندگی قبلیاش،چمنها خانهاش رشتهکوه خشکبوتههای و بیآبوعلف آسمانی بود.
تو این زندگی هم کوهچشمبههمزدن هوا بود که بیشترش ازدانموک صخره و سنگ تشکیل شده بود.
در مقایسه با این دو تاسول کوه که خانهاش محسوب میشدند، رشتهکوهپشت کونلون جای خیلی توپی برای زندگی بود.
«ولی خب،فوت کوه هوامیکردند هنوزم خیلی بهتره.»
چون هوینشانه چشمهایش رانمانده ریز کرد.
فرقه کونلون شاید منظره خفنی داشت،سول اما کوه هوا از خیلی جهاتپشت دیگر یک سر و گردن بالاتر بود.
«مهمانخونه نزدیکه و نیازیمیکردند به مسخرهبازیهایی مثل خودکفاییجوک و اینجور چیزا نیست.»
چون هوی با خودش گفت «اوهوم،سول اوهوم» و سرش را تکان داد؛پشت بالاخره به نتیجهگیری خودش رسیده بود.
او همین الانش هم از روشهای فرقهسبز تائوئیستها متنفر بود، چه برسد به اینکهاین بخواهد از قوانین کونلون هم پیروی کند.
«اَه، حتیفوت نمیخوام بهشمیکردند فکر کنم.»
چون هوی که این قضیه را تصورران کرده بود، طوری سرش را تکان داد کهقیافههایی انگار از همین فکرش هم کلافه شده است.
«مهمونامون رو راهنمایی کنید.»
صدای گونشانه سانگجین جاوداننمانده به گوشش خورد.
او بعد از صحبت باچشمبههمزدن شاگردهای کونلون، بلافاصله به چوندانموک هوی نزدیک شد و گفت.
«و توفوت دوست تائوئیست،میکردند دنبالم بیا.»
چون هوی چانهاش رامیکردند مالید و پرسید: «همم،جوک فقط من؟ برای چی؟»
گو سانگجینِ جاودان هنوز دهنشپاهایشان رو باز نکرده بود کهصاف گوک پیونگ پرید وسط حرفش.
«رفیق تائوئیست، قبل از اینکهچشمبههمزدن با جد اعظم روبرو بشی، یهلین چیزی هست که باید بهت بگم.»
با این حرف،فاصله چشمهای چون هوی مثلران یه خط باریک شد.
«لابد همین قضیه همونمیکردند دلیلیه که منو تاجوک این خرابشدهی کونلون کشوندین، نه؟»
گوک پیونگنشانه یه تکون کوچیکپاهایشان به سرش داد.
«خیلی خب.»
چون هوی با دیدن اینچشمبههمزدن تایید، شونهای بالا انداخت ودانموک زل زد به گو سانگجینِ جاودان.
«بریم.»
بلافاصله هر سهتاشون راه افتادن.
همینطور که تو مسیر پیچدرپیچچشمبههمزدن و ملایم کوهستان جلو میرفتن،دانموک تائوئیستهای کونلون بهشون ادای احترام میکردن.
«وونسیانجین.»
با اینکه گوک پیونگ رو بعد از مدتها میدیدن و چونلین هوی هم کلاً براشون غریبه بود که داشت کنار رهبر فرقهفکرش قدم میزد، هیچکدومشون حتی یه ذره هم کنجکاوی یا تعجب نشون ندادن.
فقط دستهاشون رو به همپاهایشان گره میکردن و برای احترام سرسیخ خم میکردن. یه مشت آدم ماشینی.
همینطور که تندتند جواب سلام وسول احترامها رو میدادن و جلو میرفتن،پشت طولی نکشید که رسیدن به یه عمارت.
یه عمارتفوت قدیمی اما شیکچشمبههمزدن و باکلاس بود.
چون هوی سرش رو بالا آورد و به تابلویگوم عمارت نگاه کرد که روش نوشته شده بود عمارت پاکیاینجا مطلق. البته از بس قدیمی بود، بعضی جاهاش داشت میریخت.
«بفرمایید داخل.»
گو سانگجینِ جاودان درمیکردند رو باز کرد وجوک اول خودش رفت تو.
چند لحظه بعد.
شررر...
گو سانگجینِ جاودان قوری چایی روبوتههای که از قبل آماده شده بودمیایستادند برداشت و تو فنجونها چای ریخت.
عطر ملایمفوت چای تومیکردند هوا پیچید.
تق.
گو سانگجینِ جاودان فنجونها روچشمبههمزدن گذاشت جلوی چون هوی و گوکلین پیونگ و رفت سر اصل مطلب.
«حاشیه نمیرم.»
گو سانگجینِ جاودان که خیلی خونسرد حرفران میزد، آروم فنجون چای رو با دومیدویدند دستش گرفت و لب از لب باز کرد.
«رفیق تائوئیست، باید کمکمون کنی.»
«چی؟»
چون هوی از ایننمانده حرف ناگهانی جا خورد وهمچنان با قیافهای وا رفته پرسید.
«یعنی چی؟»
«دقیقاً همون چیزی که گفتم.»
با اینکه چون هوی طوری حرفسول میزد که انگار شاخ درآورده، اماپشت گو سانگجینِ جاودان همچنان خونسرد بود.
«چندین دههست کهچمنها هیچکس از جایگاهبوتههای جد اعظم خبر نداره.»
اخمهای چونفوت هوی بدجورمیکردند رفت تو هم.
تنها دلیلی که اینهمه راه کوبیده بودران و اومده بود به این رشتهکوههای دورافتادهی کونلون،قیافههایی این بود که امپراتور اژدهای کونلون رو ببینه.
اما حالا داشتنفاصله بهش میگفتن که اصلاًران معلوم نیست طرف کجاست.
تو دلش گفت:چمنها این دیگه چهبوتههای چرت و پرتیه؟
موجی از کلافگی وجودمیکردند چون هوی رو گرفتجوک و دهنش رو باز کرد.
«نه صبر کن ببینم، شماهاچشمبههمزدن که حتی نمیدونید کجاست، بعد چطورلین میگفتید میتونید بیاریدش به اتحاد رزمی؟»
«اینکه توفوت رشتهکوههای کونلون اقامتچشمبههمزدن داره، یه حقیقته.»
«از کجا اینقدر مطمئنی؟»
«چون جد اعظم قولمیکردند داده که هرگز اینجوک رشتهکوهها رو ترک نکنه.»
چون هویفوت چشمهاش رومیکردند ریز کرد.
«هیچ تضمینی نیستفاصله که تا آخر عمرشران پای این قولش بمونه.»
«اون آدمینشانه نیست کهنمانده زیر قولش بزنه.»
«...تچ.»
چون هوی در جوابمیکردند این خونسردیِ روی اعصابِجوک گو سانگجینِ جاودان، نوچی کرد.
«خیلی خب. اصلاً گیرم که توسول همین رشتهکوههای کونلونه. اگه تا الانپشت ریق رحمت رو سر کشیده باشه چی؟»
«...»
گو سانگجینِ جاودان که تاچشمبههمزدن اون لحظه مثل بلبل حرفدانموک میزد، یهو خفه خون گرفت.
اینم یکی ازفاصله اون احتمالاتی بود کهران بهش فکر کرده بود.
درست توفوت همون لحظهمیکردند بود که...
«ما تو رو آوردیمنمانده اینجا رفیق تائوئیست، تامیگذاشتند دقیقاً همین رو بفهمیم.»
گوک پیونگ بهفاصله جای گو سانگجینِسول جاودان جواب داد.
«منظورت چیه؟»
«قبل از اینکه جد اعظمِچشمبههمزدن بزرگ کونلون رو ترک کنه،دانموک یه قولی به ما داد.»
«قول؟ چه قولی؟»
«اینکه اگه دشمنی پیدا شدچشمبههمزدن که کونلون از پسش برنیومد، فقطلین برای یک بار بهمون کمک کنه.»
«دشمنی که از پسش برنمیاید...؟»
چون هوی حرفهایفاصله گوک پیونگ روسول زیر لب تکرار کرد.
و بعد، در کسرینمانده از ثانیه دوزاریش افتادمیگذاشتند که قضیه از چه قراره.
«یعنی الان دارید به من میگید یهران قشقرقی به پا کنم؟ که امپراتور اژدهایمیدویدند کونلون مجبور بشه خودش رو نشون بده؟»
اون دو نفرفاصله هم با کمال خونسردیران سرشون رو تکون دادن.
چون هویفوت با دیدن اینچشمبههمزدن صحنه، نیشخندی زد.
«پس آدمنشانه درستی رونمانده انتخاب کردید.»
چون هوی ازفاصله جاش بلند شدسول و اضافه کرد:
«اتفاقاً این کار تخصص خودمه.»
گوک پیونگ با دیدن اینکه چونسول هوی میخواد همون لحظه دست بهپشت کار بشه، یه لحظه هول کرد.
«نکنه... میخواینشانه همین الان اینپاهایشان کار رو بکنی؟»
«تنور تافوت داغه بایدمیکردند نون رو چسبوند.»
با این جواب، چونمیکردند هوی بلافاصله از عمارتجوک پاکی مطلق زد بیرون.
گو سانگجینِ جاودان و گوک پیونگ که داشتنجوک نگاش میکردن، نگاهی به هم انداختن، سر تکونتحسین دادن و بعدش راه افتادن دنبال چون هوی.
«همم، اینجا باید خوب باشه.»
چون هوی رفت لبهی صخرهای که فاصلهیران زیادی با عمارت نداشت، نگاهی به منظرهی خیرهکنندهیقیافههایی روبروش انداخت و زیر لب این رو گفت.
همونطور که ساکت ایستاده بود و به پایینجوک صخره نگاه میکرد، خیلی زود انرژی هنر الهیتحسین شکوفه آلو رو تو بدنش به جریان انداخت.
فووووش!
یه موج وحشتناکچمنها از انرژی، کل فضاسبز رو به لرزه درآورد.
به دنبالش، انرژی مثل امواج دریا بهران بیرون ساطع شد، ابرهای اطراف رو پسمیدویدند زد و نوری شفاف رو منعکس کرد.
پسلرزههای اینفوت انرژیِ خفهکنندهمیکردند و بیرحم بود.
یه نیت قتل غلیظ و روحیه جنگندگیران وحشتناک از درونش فوران کرد و مثلمیدویدند یه کوه روی محیط اطراف سنگینی کرد.
«...!»
چشمهای گوفوت سانگجینِ جاودان ازچشمبههمزدن حدقه زد بیرون.
تو دلشفوت گفت: من...میکردند من اشتباه میکردم.
با حس کردن این موجچشمبههمزدن انرژی از فاصلهی به ایندانموک نزدیکی، مو به تنش سیخ شد.
نیت چون هوی که تا همین چندسبز لحظه پیش اصلاً اونقدرها هم قوی بهاین نظر نمیرسید، حالا کاملاً تغییر کرده بود.
یه موجود مطلق.
تو این لحظه، قهرمان الهی شکوفهسول آلو تمام اون حوالی و کل رشتهکوههایسرشان کونلون رو زیر سلطهی خودش درآورده بود.
بعد، چونفوت هوی دستهیمیکردند شمشیرش رو چسبید.
شینگ...
شمشیر ماهِ شکوفهفاصله با یه حرکت نرمران از غلاف کشیده شد.
یه انرژی شمشیرِ بهشدتمیکردند متراکم، تیغهی زرشکیرنگ رو باگوم نوری درخشان در آغوش گرفت.
هماهنگی و هارمونیای کهمیکردند تو یک چشم به همگوم زدن به دست اومده بود.
در حالی که چشمهای گو سانگجینِ جاودانسبز و گوک پیونگ از این کنترل بینقصاین و خیرهکنندهی انرژی درونی، به لرزه افتاده بود...
«همین باید کافی باشه.»
چون هوی اینفاصله رو گفت وسول شمشیرش رو بالا برد.
نوک شمشیر که حاملمیکردند انرژیای به شفافیت یخ بود،گوم آسمون صاف رو نشونه گرفت.
و درست تو ثانیهی بعد.
کراک!
آسمون کونلونفوت از وسطمیکردند دو نیم شد.
تو جنگلی کهچمنها بوتههاش انبوه وبوتههای درهمتنیده رشد کرده بودن.
جیک، جیک...
صدای جیکجیکفوت پرندههای کوچیک توچشمبههمزدن محیط پیچیده بود.
اما در کمال تعجب، جایی کهسول این پرندههای پرسروصدا نشسته بودن، رویپشت سر و شونههای یه مرد بود.
«...»
مردی با موها و ریش بلند و مشکی،جوک چهارزانو روی یه صخره نشسته بود؛ بدون حتیتحسین یه میلیمتر حرکت، درست مثل یه مجسمهی سنگی.
با توجه به لایهی خاکی که رویران سر و شونههاش نشسته بود، به نظرمیدویدند میرسید مدت خیلی طولانیای تو همین حالت مونده.
قیافهش شبیهفوت یه روحمیکردند الهی بود.
هیچ حضور و هالهاینمانده نداشت، حتی یه ردپای کوچیکهمچنان از وجودش هم حس نمیشد.
خیلی سادهفوت تو منظرهی اطرافشچشمبههمزدن حل شده بود.
انگار یه شیء طبیعیمیکردند بود که از همونجوک اولِ خلقت اونجا بوده.
اگه کسی از حضور متناقضشچشمبههمزدن خبر نداشت، احتمالاً بدون اینکه اصلاًلین متوجهش بشه، از کنارش رد میشد.
تا اینکه، یهو...
پررر...
پلکهای مردفوت آروم ازمیکردند هم فاصله گرفت.
پرندههایی که روش نشسته بودنچشمبههمزدن جا خوردن و با بالزدنهایدانموک دستپاچه، اوج گرفتن تو آسمون.
زیر اونجایی که پرها میریختن...
مردمکهای مردفوت با درخششیمیکردند خیرهکننده روشن شد.
نگاهش که مثل ستارهها برق میزدسول و در عین حال بهشدت آرومپشت بود، بینهایت مرموز به نظر میرسید.
انگار کل آسمونفاصله شب رو توسول خودش جا داده بود.
مرد که آروم چشمهاش رو باز کردهسبز بود، تو همون حالت فقط چونهش رواین بالا آورد و به سمت جنوب نگاه کرد.
دقیقاً به سمتفاصله همون کوهی کهسول فرقهی کونلون اونجا بود.
تو حالت عادی، اون کوهچشمبههمزدن باید مثل یه لباس، بادانموک ابرهای سفید و غلیظ پوشونده میشد.
اما ظاهرفوت الانش کاملاًمیکردند فرق داشت.
ابرهای سفید کلاً پخش و پلا شده بودنمیگذاشتند و تو آسمون صافِ بالای کوه، یه رد طولانیگام و قرمز، درست مثل شفق قطبی کشیده شده بود.
در حالی که با نگاهی ساکت به اینجوک صحنهای که تو عمرش ندیده بود خیره شدهتحسین بود، لبهاش رو از زیر ریشش تکون داد.
«...این تائوئه؟»
صدای ملایمی تو هوا پیچید.
با اینکه صداش هیچ انرژیپاهایشان خاصی نداشت، اما یه قدرتصاف ماورایی رو به رخ میکشید.
«یا شیاطین؟»
همینطور که این رو زمزمه میکرد،سول با چشمهایی که انگار میتونستن همهچیزپشت رو سوراخ کنن، زل زد به کونلون.
فاصلهشون بیشترفوت از چندمیکردند صد فوت بود.
حتی با اون چشمهای ماوراییش همبوتههای نمیتونست ظاهر دقیق کونلون رو ببینه،میایستادند اما با شهودش کاملاً حسش میکرد.
نه، داشت بهش القا میشد.
یه موجودفوت متناقض تومیکردند کونلون حضور داشت.
دستهاش رو که خیلی مرتب رویسول شکمش گره خورده بود باز کرد،پشت به صخره فشار آورد و بلند شد.
سسس...
خاکی که روی سرمیکردند و شونههاش نشسته بود،جوک دور و برش ریخت.
وقتی کامل ایستاد، موهاش که تا کمرش میرسید و ریش مشکیشلین که تا روی سینهش رشد کرده بود، با وجود اینکه مدتهافکرش به حال خودشون رها شده بودن، همچنان براق و پرپشت بودن.
سر پا کهفاصله ایستاد، دستی بهسول لباسهاش کشید و تکوندشون.
با این کار، خاکهانمانده کنار رفتن و یونیفرم رنگورورفتهیهمچنان کونلون خودش رو نشون داد.
و بلافاصله بعد از اون...
شششه...
هیکلش محو شد.
انگار از همونچمنها اول هم اصلاًبوتههای اونجا وجود نداشته.