چپتر 841: هنر الهی مه بنفش
0چند روزی میشدانرژی که برنامه روزمرهامسوزنهایی ساده و کسالتبار بود.
سپیدهدم بیدار میشدم، تکنیک تنفس همیشگیام را پیاده میکردم و بعدملایم یکراست میرفتم سمت تالار پزشکی؛ همان خرابشدهای که شین اوی درنشسته آن لنگر انداخته بود تا وضعیت سول ران را بررسی کنم.
با صدای کشیدهخونیاش شدن و بعدملایم یک تلپِ سنگین!
سول ران که نتوانسته بود پسزدگی هنر واقعی خوننوازش نابودی را تحمل کند، از هوش رفت و من همشدت او را مثل یک تکه گوشت انداختم بغل شین اوی.
شین اوی با دیدنضعیفی این صحنه نالید: «هرسوراخ بار دیدنش همونقدر وحشتناکه.»
پیرمرد که دفعه اول از غش کردن سول ران حسابی جا خوردهمادر بود، حالا دیگر به این وضعیت عادت کرده بود. نوچی کرد ووضع با مهارت شروع کرد به فرو کردن سوزنهای طب سوزنی در بدن دخترک.
یکی از تکنیکهایخونیاش فرقه پزشکی آسمانی،ملایم دستهای احیاگر زندگی.
شاید به خاطر این بود کهجمع در مدت اقامتش در کوه هوآشان، وقتشجوهرهای را صرف تمرین هنرهای رزمی کرده بود.
حرکات دستش خیلیانرژی دقیقتر و فرزترسوزنهایی از قبل شده بود.
همراه با آن، انرژی ضعیفی روی سوزنهایی کهخونیاش تمام بدن سول ران را سوراخ کرده بودندحالی جمع شد و رگهای خونیاش را نوازش کرد.
گرم ورگهای ملایم، مثلنوازش نوازش یک مادر.
این همان جوهرهایتمام بود که توسط دستهایرگهای احیاگر زندگی تولید میشد.
شین اوی در حالی که عرق سردی ازسوراخ شدت تمرکز روی پیشانیاش نشسته بود، غرغر کرد:مادر «با این وضع آخرش یکی رو به کشتن میدی.»
عرق سرد روی پیشانی شین اوی، نشانهرگهای تمرکز شدیدش بود. غرغری کرد و عرقشتوسط را با یک پارچه خشک پاک کرد.
کاملاً مشخص بود کهنوازش مصرف نیروی درونیاش بهجوهرهای شدت بالا رفته است.
با بیخیالیسوزنهایی جواب دادم:سوراخ «چاره دیگهای نیست.»
«البته اگه بخوایمانرژی اون انرژی خونی لعنتیتمام رو از بین ببریم.»
شین اوی زیرتمام لب گفت: «...جمع آره، حق با توئه.»
نگاه شینرگهای اوی روی سولگرم ران ثابت ماند.
از طریق انگشتانی که رگهای خونی دخترک را بررسی میکردند،گرم به وضوح میتوانست یک انرژی سرکش و وحشی را حستمرکز کند، اما این انرژی خیلی زود فروکش کرد و ناپدید شد.
انگار که ازانرژی اول هم اصلاًسوزنهایی آنجا نبوده است.
فقط بقایای سوختهای که توسطبودند انرژی رعد شگفتانگیز خاکستر شده بودند،ملایم حالا در رگهای خونیاش شناور بودند.
«انرژیای که حتیخونیاش میتونه چشمهای منملایم رو هم فریب بده.»
شین اویسوزنهایی سرش راسوراخ تکان داد.
او با سالها تجربه در هنرهای پزشکی،تمام همیشه خودش را در تشخیص انرژی افرادگرم فقط با لمس نقاط فشارشان، استاد میدانست.
اما حالا، حتی نمیتوانستسوراخ ماهیت انرژی درون بدنخونیاش این دختر را درک کند.
«و این درخونیاش حالیه که تاملایم حالا بارها معاینهاش کردم.»
یعنی این خون فرقه خون است؟ شینرگهای اوی در حالی که زیر لب باتوسط خودش حرف میزد، به من نگاه کرد.
«چند بار دیگهانرژی باید این کارسوزنهایی رو تکرار کنی؟»
گفتم: «با این وضعی که داره، فکر کنم حداقل یهگرم دوجین جلسه دیگه لازم باشه. هر چی بیشتر این کارتمرکز رو میکنیم، اون انرژی خونی بیشتر خودش رو قایم میکنه.»
انگار این انرژی خونی لعنتی خطرملایم را حس کرده بود و داشتعرق خودش را در اعماق بیشتری پنهان میکرد.
«میتونستم کار رو سریعتر تمومبودند کنم، ولی اراده این دختر ضعیفترملایم از اونه که بتونه تحملش کنه.»
برخورد انرژی تیغه و انرژیروی خونی، در حالی که انرژیجمع رعد همه چیز را میسوزاند.
هیچ شکنجهای بدترتمام از این درجمع دنیا وجود نداشت.
«از طرفی،رگهای هیچ عجلهای همگرم در کار نیست.»
رشته افکارمسوزنهایی را پارهسوراخ کردم و گفتم:
«مهمتر از اون، نیروی درونی تو بیشترتمام از چیزی که توقع داشتم رشد کرده.گرم قبلاً با یه جلسه درمان از پا میافتادی.»
شین اوی دستهایش را که حالا از سوزنها خلاص شدهگرم بود، با یک پارچه خشک پاک کرد و گفت: «بعد ازپیشانیاش این همه کمکی که بهم شده، عجیب بود اگه پیشرفت نمیکردم.»
وقتی این پیرمرد به هنرهای رزمی علاقهمادر نشان داد، آدمهای زیادی که قبلاً به آنهاتمرکز کمک کرده بود، برای آموزش دادنش صف کشیدند.
شاگردان فرقه کوهتمام هوآشان و سانگ گیو-گیو،رگهای ارباب رزمی آسمانی سابق.
حتی آن مرد و زن از قصرتمام یخی دریای شمال هم از نظر مادیگرم و معنوی از او حمایت کرده بودند.
نتیجهاش این شد که با وجود سن بالایش، رشد سریعی ازملایم خودش نشان میداد و بالاخره داشت تکنیک درونیای را که مدتهانشسته میشناخت اما هرگز در آن عمیق نشده بود، به درستی یاد میگرفت.
شین اوی با حرکتی بیخیال،گرم نیروی درونیاش را جمع کردتولید و نگاهی به من انداخت.
«بین همه اینها،تمام کمک تو ازجمع همه بزرگتر بود.»
خنده کوتاهی کردم.
همانطور که میگفت، او برای راهنمایی سراغ من آمده بودگرم و من هم در تسلط پیدا کردنش روی تکنیک درونیتمرکز فرقه پزشکی آسمانی، کمک بزرگی به این پیرمرد کرده بودم.
شین اوی ادامه داد: «به لطف تو خیلی چیزا رو فهمیدم. همیشهعرق فکر میکردم هنرهای پزشکی و هنرهای رزمی هیچ ربطی به هم ندارن،پیشانی ولی در واقع، این دو تا به شدت به هم گره خوردن.»
پزشک الهی دست مقدس، رهبر فرقه پزشکیرگهای آسمانی بود، اما تا به حال هیچتوسط علاقهای به هنرهای رزمی نشان نداده بود.
نه تنها باور داشت که هنرهای رزمی هیچ ربطی بهجمع هنرهای پزشکیاش ندارد، بلکه از بس رزمیکاران مختلف را درمان کردهعرق بود، از هر چه هنرهای رزمی بود حالش به هم میخورد.
اما حالا که اخیراً آن راجمع به درستی یاد گرفته بود، فهمیدمادر که افکار قبلیاش چقدر احمقانه بوده است.
«فقط با تقویت نیروی درونیام، تواناییام در بررسیجوهرهای داخل بدن افراد خیلی دقیقتر شده و حتیپیشانیاش خستگیام هم به طرز چشمگیری کاهش پیدا کرده.»
انگار که پوستتمام انداخته و آدمجمع دیگری شده بود.
در حالی که با دقت بهسوزنهایی شین اوی نگاه میکردم، گفتم: «ولیخونیاش هنوز راه درازی در پیش داری.»
شاید چون استاد هنرهای پزشکی بود،جمع داشت با سرعت وحشتناکی هنرهای رزمی راجوهرهای یاد میگرفت و روی آنها مسلط میشد.
فقط تعداد انگشتشماری ازنوازش بااستعدادترین شاگردان فرقه کوه هوآشانتوسط میتوانستند با او رقابت کنند.
با این حال...
«این کافی نیست.»
من میخواستم شین اوی هنرهای رزمیجمع را به درستی یاد بگیرد ومادر هر چه سریعتر مهارتهایش را بالا ببرد.
به زودی، یک پزشکنوازش تبدیل به محترمترین و ارزشمندترینتوسط موجود در دنیای رزمی میشد.
و درسوزنهایی میان آنها، پزشکبودند الهی دست مقدس...
«او بههمراه یه مهره غیرقابلروی جایگزین تبدیل میشه.»
ارزشمندترین استعداد، اماتمام در عین حال، هدفیرگهای متحرک برای فرقههای دیگر.
به همین دلیل بودنوازش که باید مهارتهایش راجوهرهای ارتقا میداد تا زنده بماند.
به او گفتم: «مهارتت بهتر شده، ولیرگهای خودت هم میدونی که با این وضع،توسط تو چه موقعیت خطرناکی قرار داری، مگه نه؟»
با شنیدن حرفم، شینضعیفی اوی پوزخندی زد وسوراخ سرش را تکان داد.
«میدونم.»
از آنجا که قبلاً در مورد وضعیتشمادر به او هشدار داده بودم، با لحنیشدت ناراضی زیر لب غرغر کرد و ادامه داد:
«واسه همینه که از دنیایبودند رزمی متنفرم. این احمقها فقط بهملایم فکر استفاده از جون آدمان، تسک.»
نیشخندی زدم: «ولی توضعیفی دیگه پات رو گذاشتیسوراخ توش. اونم خیلی عمیق.»
«همهاش تقصیر توئه.»
«پشیمونی؟»
«... زبونم رو بند آوردی.»
شین اوی با صدای ناراضیای سرشسوزنهایی را تکان داد و رو بهخونیاش من که داشتم برمیگشتم تا بروم، گفت:
«همین الان میخوای بری؟»
«حرف دیگهایرگهای هم موندهنوازش که بخوای بزنی؟»
«عجب حرومزاده بیاحساسی هستی.»
شین اویهمراه نوچی کردضعیفی و ایستاد.
«باشه، برو به سلامت.»
گفتم: «آهان، راستی. اگه موقع تمرین تکنیک درونیات به مشکل خوردی،حالی بیا پیدام کن. و همونطور که قبلاً هم گفتم، یادت نرهمیدی که قبل از هر چیز، روی تمرین تکنیک حرکتی تمرکز کنی.»
شین اوی در جواب توصیههایبودند من، دستش را با بیحوصلگیگرم تکان داد و گفت: «میدونم، میدونم.»
با لبخندی روی لبضعیفی گفتم: «خوبه که میدونی.» وبودند برگشتم تا از آنجا بروم.
بعد از تکان دادن سر در جواب سلامهای استاد تالارگرم پزشکی و تائوئیستها، از تالار پزشکی خارج شدم. داشتم از یکپیشانیاش مسیر کوهستانی بالا میرفتم که چشمم به یک چهره آشنا افتاد.
ههآک بود،رگهای راهب معبدنوازش صدای رعد بزرگ.
او تصمیم گرفته بود تا زمانی که اتحادیه گدایان اطلاعاتگرم جدیدی بیاورد، در اینجا بماند. اما انگار نمیتوانست قلب مضطربشتمرکز را آرام کند و اینطور بیهدف در مسیر کوهستانی پرسه میزد.
«میتونم درکش کنم.»
سرزمینهای خارجی هم درستسوراخ به اندازه دشتهای مرکزیخونیاش درگیر آشوب و هرجومرج بودند.
شاید حتیرگهای دوران پرآشوبترینوازش را هم میگذراندند.
دو تا از به اصطلاح پنج ظالم سرزمینهایخونیاش خارجی، یعنی قصر یخی دریای شمال و فرقهحالی باد دیوانه، یکی پس از دیگری سقوط کرده بودند.
علاوه بر آن، معبد صدای رعد بزرگ همسوراخ از درون در حال پوسیدن بود و حالامادر به بخشی از جامعه نه آسمان تبدیل شده بود.
«به زودی طوفانی ازسوراخ خون، سرزمینهای خارجی روخونیاش هم در هم میکوبه.»
از کنار راهب که انگار اصلاًملایم متوجه حضورم نشده بود گذشتم وعرق به راهم در مسیر کوهستانی ادامه دادم.
اما ناگهان اخم کردم.
«ولی زیادی ساکته.»
وقتی بیشتر بهتمام آن فکر کردم،جمع یک جای کار میلنگید.
خبر اینکه فرقه شیطان آسمانی، قصرملایم یخی دریای شمال را نابود کرده بود،سردی به منزله یک اعلان جنگ تمامعیار بود.
اما بعدسوزنهایی از آن چهبودند کار کرده بودند؟
بعد از اینکه با آن همهسوزنهایی دبدبه و کبکبه خودشان را نشان دادند،نوازش ناگهان بدون هیچ ردی غیبشان زده بود.
«اینکه همچین جنجالی به پا کنن ورگهای بعد یهو غیبشون بزنه؟ بعیده که فقطتوسط برگشته باشن به فرقه. یعنی اتفاقی افتاده؟»
در حالیرگهای که در افکارمگرم غرق شده بودم...
«اومدی.»
وقتی به قله غاز در حال سقوط رسیدم، چشمم به آنرگهای مهمان آشنا افتاد. هو گونگ با لبخندی روی لب آنجا منتظرسردی بود، انگار که این کار به برنامه روزمرهاش تبدیل شده باشد.
پرسیدم: «این بارتمام میخوای در موردجمع چی برام حرف بزنی؟»
با شنیدن سوالم، چهره هوگرم گونگ حالتی آسودهخاطر به خودتولید گرفت و با لحنی آرام گفت:
«میخوام در موردتمام هنر الهی مهجمع بنفش باهات صحبت کنم.»
کوه هنگ در استان هونان.
رشتهکوهی عظیم با هفتاد و دو قله بودجوهرهای که رودخانه شیانگ در آن جریان داشت و ازنشسته جنوب، شرق و شمال آن را احاطه کرده بود.
افراد زیادی در آنجا ساکن بودند ورگهای در میان آنها، فرقه کوه هنگ وتوسط راهزنان جنگل سبز از همه معروفتر بودند.
گروهی ازهمراه تائوئیستها وضعیفی دستهای از راهزنان.
این دو گروه کاملاً ناسازگار بهجمع نظر میرسیدند، اما با کوتاه آمدنِمادر متقابل، قلمروهای خود را حفظ کرده بودند.
اما اینرگهای منظرهای بود کهگرم دیگر وجود نداشت.
«...»
ساختمانهای فرقه کوه هنگ که سالیانسوزنهایی دراز در این کوهستان پابرجا بودند،خونیاش حالا تماماً به ویرانه تبدیل شده بودند.
صحنهای بود کهتمام از نابودی کاملجمع فرقه خبر میداد.
ارباب ظالم به معنای واقعی کلمهملایم آنجا را پودر کرده و هیچعرق اثری از آن باقی نگذاشته بود.
خوشبختانه، رهبر فرقه، چند تن از ارشدهارگهای و تعدادی از شاگردان موفق به فرار شدهتولید و توانسته بودند میراث خود را حفظ کنند.
این فاجعهایهمراه بیرقیب درضعیفی زیر آسمان بود.
از سوی دیگر، قلعه جنگل سبزجمع که در یک سمت کوه هنگمادر قرار داشت، غرق در فضایی جشنگونه بود.
«عالیه، واقعاًرگهای عالیه! اینجانوازش دیگه دنیای منه.»
پیرمردی که دو تبر بزرگ راجمع در دو طرف تخت یشمی خودمادر قرار داده بود، از ته دل خندید.
این پیرمرد، پادشاه غولپیکر تبر دوقلو بود؛ رهبرسوراخ سابق جنگل سبز پیش از امپراتور جنگل سبز،مادر که اخیراً جایگاه خود را پس گرفته بود.
«آدم بایدسوزنهایی از مغزشسوراخ استفاده کنه.»
ریش پرپشت پادشاه غولپیکرنوازش تبر دوقلو در حالیجوهرهای که شراب را میبلعید، لرزید.
فاحشهها در کنارش بودند.
با بازوهای عضلانیاش که اصلاً به سن وسوراخ سالش نمیخورد، فاحشههای خندان را در آغوش گرفتمادر و اتفاقات چند روز پیش را به یاد آورد.
«شانس آوردم.»
پیش از این، با شنیدن شایعه آمدن ارباب ظالم بهتولید کوه هنگ، با عجله از کوه فرار کرده و باآخرش حبس کردن نفسش، خود را در یک عشرتکده پنهان کرده بود.
البته، به عنوان رهبر جنگلبودند سبز، او از سطح خاصیگرم از مهارتهای رزمی برخوردار بود.
اما حریفش چه کسی بود؟
هیولایی کهسوزنهایی به اوسوراخ خدای رزمی میگفتند.
ارباب ظالم!
به خصوص که در گذشته، مهارتهای رزمیرگهای ارباب ظالم را با دو چشم خودش دیدهتولید بود، بنابراین فرار کردن را کاملاً طبیعی میدانست.
«مرد ترسناکیه.»
برای یک لحظه، بدنش لرزید.
در گذشته جاهلانهاش، استاد او سعی کردهمادر بود پولهای ارباب ظالم را بدزدد، اما سرشتمرکز منفجر شده و در دم کشته شده بود.
این خاطره باعثتمام شد مو برجمع تنش سیخ شود.
فقط یادآوریهمراه آن، لرزهضعیفی بر اندامش میانداخت.
و ارباب ظالم، گویی برای اثبات اینکه آن مهارتهای رزمیگرم ترسناک هنوز هم پابرجاست، فرقه کوه هنگ را در یک شبپیشانیاش نابود کرده و به همان ناگهانی که آمده بود، رفته بود.
«فکرشو بکن، اگه تصمیم میگرفتگرم اینجا مستقر بشه، آماده بودمتولید قلعه رو ول کنم و برم.»
لبهایش به پوزخندیتمام کج شد، انگارجمع که هرگز نلرزیده بود.
اگر جامعه آسمان پرواز قصد داشتسوزنهایی پایگاهی در کوه هنگ تأسیس کند، اونوازش فوراً به قلعه دیگری نقل مکان میکرد.
اما به دلایلی، ارباب ظالمبودند فرقه کوه هنگ را نابودگرم کرده و به سادگی رفته بود.
بدون اینکهرگهای کسی را پشتگرم سرش باقی بگذارد.
«کی فکرشو میکردتمام اون ارباب ظالمِ بدعنقرگهای بتونه اینقدر مفید باشه.»
شرابی کههمراه از گلویش پایینروی میرفت، گوارا بود.
«هاهاها! عالیه، واقعاً عالیه! نه تنها رهبری رو از اون یارو امپراتورمادر جنگل سبز پس گرفتم، بلکه اون خاری که تو چشمم بود، یعنیوضع فرقه کوه هنگ هم نابود شد! چی میتونه بهتر از امروز باشه!»
صدای خندهاشرگهای با صداینوازش بلندی طنینانداز شد.
درست زمانی که زنانسوراخ کنارش با شنیدن خنده رعدآساینوازش او، لحظهای به خود لرزیدند.
قدم، قدم.
صدای قدمهاییسوزنهایی از بیرونسوراخ به گوش رسید.
در ابتدا صدای بسیارنوازش ضعیفی بود، اما خیلی زودتوسط در مقابل غار متوقف شد.
«هوم؟»
پادشاه غولپیکر تبر دوقلو باروی شنیدن صدای ناگهانی قدمها اخمجمع کرد و دهان باز کرد.
«چیه؟»
صدایش مانند خاری تیز بود.
این کاملاً طبیعی بود، زیرابودند دستور داده بود تا زمانی کهملایم اتفاق مهمی نیفتاده، کسی وارد نشود.
با این حال،انرژی کسی بدون اطلاعسوزنهایی قبلی آمده بود.
اما با وجودتمام حرفهایش، هیچ پاسخیجمع از بیرون نیامد.
تنها سکوتی سنگین حاکم بود.
«جوابی نیست؟»
پادشاه غولپیکر تبر دوقلو که حس کرد مشکلی پیشبودند آمده، با عجله زنانی را که در آغوش داشتتوسط به دو طرف پرت کرد و روی پاهایش پرید.
تبرهای دوقلوسوزنهایی را درسوراخ دستانش فشرد.
«کیااا!»
زنان پرتابشده درتمام حالی که رویجمع زمین میافتادند، جیغ کشیدند.
کییییک—
دروازه سنگیسوزنهایی شروع بهسوراخ باز شدن کرد.
گویی نشانهای شوم بود.
پادشاه غولپیکر تبر دوقلو که به شکافِرگهای در حال باز شدنِ در خیره شدهتوسط بود، نیروی درونی خود را بالا برد.
موجی خامهمراه و وحشیضعیفی از انرژی.
انرژی هنر بینظیر جانور، تکنیکی مخفی که در طولنوازش سالیان دراز جنگ صیقل یافته و به کمال رسیدهسردی بود، تبرهای دوقلو را لایه لایه در بر گرفت.
سوووش—
چشمانش بهسوزنهایی دروازه سنگیسوراخ دوخته شده بود.
درست در همان لحظه، پرتوییروی از نور به وضوح از میانرگهای درِ در حال باز شدن تابید.
سبزیِ خالص و شفافی بود.
سبز شفافی که گویی تمامگرم شاخ و برگهای کوه هنگتولید در آن متراکم شده بود.
و چشمان پادشاهتمام غولپیکر تبر دوقلوجمع با دیدن آن لرزید.
«این نور... نکنه...»
درست زمانی کهتمام شخص خاصی راجمع به یاد آورد.
هوووش!
تندباد شدیدیسوزنهایی به صورتشسوراخ کوبیده شد.
و لحظه بعد.
شلپ!
با صدای ترکیدنِخونیاش چیزی، هوشیاریاش درملایم یک لحظه سیاه شد.
«کیاااااااه!»
فاحشهها که روی باسن خود افتاده بودند،تمام با چهرههایی غرق در وحشت از صحنهای کهملایم ناگهان در برابرشان رخ داده بود، جیغ کشیدند.
پادشاه غولپیکر تبر دوقلو دربودند حالی که هنوز تبرهایش راگرم در دست داشت، خشکش زده بود.
اما سری کهخونیاش باید روی گردنشملایم میبود، هیچکجا پیدا نمیشد.
و فهمیدنسوزنهایی دلیل آنسوراخ کار سختی نبود.
دیوارِ پشت تخت یشمی.
سرتاسر آن با خونسوراخ قرمز تازه و تکههایخونیاش گوشت پاشیده شده بود.
زنان با چهرههاییخونیاش رنگپریده جیغ کشیدند،ملایم اما ناگهان ساکت شدند.
این به اراده خودشان نبود.
چیزی لبهایشان را بهضعیفی هم دوخته و از خروجبودند هرگونه صدایی جلوگیری کرده بود.
لحظه بعد.
قدم، قدم.
صدای قدمهایسوزنهایی سنگینی بهسوراخ گوش رسید.
درست در مقابل دروازه.
مردی خوشهیکل به آرامی ازبودند دروازهای که حالا کاملاً بازگرم شده بود، به داخل میآمد.
صدای سردشرگهای نیز اونوازش را همراهی میکرد.
«تو اعتبار جنگل سبزسوراخ رو که من با بدبختینوازش بالا برده بودم، لکهدار میکنی.»
زنان به خود لرزیدند.
مرد یک چشمش را با چشمبند سیاهرگهای پوشانده بود، اما چشم دیگرش با نوریتوسط سبز و مرموز، مانند یشم سبز میدرخشید.
مرد به راه رفتننوازش به جلو ادامه داد وتوسط به مقابل تخت یشمی رسید.
زمان بسیار کوتاهی بود.
اما برای زنانی که تماشاروی میکردند، این زمان به اندازهجمع یک ابدیت طولانی به نظر میرسید.
سوووش—
ناگهان، چشم سبز مرد که بهملایم پادشاه غولپیکر تبر دوقلو خیره شده بود،سردی چرخید تا زنان وحشتزده را برانداز کند.
«اینطور نیست؟سوزنهایی ای سگهایسوراخ اتحادیه سیاه شرور.»
سؤالی آمیخته با پوزخند.
و درست زمانی که زنانبودند که فوراً معنی پنهان آن راملایم فهمیده بودند، چشمانشان را گشاد کردند.
«رقتانگیزه.»
با این کلماتِتمام آرام، تندباد شدیدی هوشیاریرگهای آنها را قلقلک داد.
شلپ! شلپ!
دو صدایسوزنهایی سنگین وسوراخ ترکیدن دیگر.
مرد، امپراتور جنگل سبز، نگاهش راملایم از زنانی که سرهایشان منفجر شدهعرق و خونشان به اطراف پاشیده بود، برگرداند.
بام!
بدن پادشاههمراه غولپیکر تبرضعیفی دوقلو فرو ریخت.
امپراتور جنگل سبز نگاهی به اوجمع انداخت، سپس روی تخت یشمی نشستمادر و به سمت دروازه نگاه کرد.
غرش!
راهزنان جنگل سبز از قلعهبودند هنگسان از طریق دروازه کاملاًگرم باز به داخل هجوم آوردند.
سپس پیشانیهایهمراه خود راضعیفی به زمین کوبیدند.
«به ارباب قلعه درود میفرستیم!»
در حالی که فریادهایشان طنیناندازگرم میشد، خط باریکی روی لبهایتولید امپراتور جنگل سبز شکل گرفت.
صدایی آرام به گوش رسید.
«من برگشتم.»
زمان مثلرگهای برق ونوازش باد گذشت.
افراد مخفی که برای هیچکس شناختهشده نبودند، یکییکی شروع بهگرم جمع شدن در قلعه کوه هنگ کردند؛ همان قلعهای که باپیشانیاش نابودی فرقه کوه هنگ، قدرت خود را به رخ کشیده بود.
آنها بوی ضعیفی ازضعیفی شکوفههای آلو را درسوراخ قدمهایشان به همراه داشتند.
شاگردان فرقه هوآشان که ده روز پیش کوه هوآشان راگرم ترک کرده بودند و کسانی که به آنها کمک میکردند، قلعهپیشانیاش کوه هنگ را محاصره کرده و نفس خود را حبس کردند.
آنها منتظررگهای یک دستورنوازش واحد بودند.
چقدر زمان گذشته بود؟
درست زمانی که تاریکیِ پس ازسوزنهایی غروب خورشید که بر جهان سایه افکندهنوازش بود، به آرامی شروع به نشستن کرد.
『شروع کنید.』
صدای سنگینیرگهای در ذهنشاننوازش رسوخ کرد.
به طور همزمان، کسانی که درجمع تمام جهات پنهان شده بودند، بهمادر سمت قلعه کوه هنگ هجوم بردند.
این حملهای بودانرژی که آغاز یکسوزنهایی جنگ را نوید میداد.
در همینسوزنهایی حین، درستسوراخ در همان لحظه.
یک تائوئیست پیر که ردایی با نمادمادر تایجی بر تن داشت، قدم به کوهشدت هوآشانِ که حالا خالی از سکنه بود، گذاشت.