---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 105: آزمون محافظان شمشیر شکوفه آلو • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 105: آزمون محافظان شمشیر شکوفه آلو

0

هفت شبانه‌روز از‌سرم​ باز شدن دروازه‌های‌اینکه​ کوه هوآشان می‌گذشت.

غییییژ—بوم!

درست در لحظه‌ای که زمان مقرر‌گروه​ به پایان رسید، دروازه کوه هوآشان انگار‌فهمیدم​ که منتظر همین لحظه بود، بسته شد.

«در کل هفتاد نفر.»

هیون ریو، استاد تالار مالی، در‌اینکه​ حالی که به اسناد پیش رویش‌صدا​ نگاه می‌کرد، اخم‌هایش در هم رفت.

با خودش‌بودند​ فکر کرد: «نکنه‌بدون​ زیادی طمع کردم...؟»

شاید به این خاطر بود که مدت زیادی از آخرین باری که شاگرد پذیرفته بودند‌خاکی​ می‌گذشت. رهبر فرقه و هیون ریو بدون فکر کردن به عواقب کار، تالار تازه‌ساز بی‌گل‌نمی‌کنیم​ را تا خرخره پر کرده بودند تا شاگردان نسل سوم را در آن جا دهند.

«چقدر پول برامون مونده؟»

در حالی که‌سرم​ پیشانی‌اش را می‌مالید و‌مرخص​ حساب و کتاب می‌کرد—

بنگ.

در باز شد و چون‌آذوقه‌ای​ سو، معاون تالار، با چهره‌ای‌گرفتیم​ درهم و خسته وارد شد.

«همه‌شون رفتن تو تالار بی‌گل.»

«لباس‌ها چی؟»

«لباس‌ها، شمشیرهای چوبی‌رهبر​ و همه وسایل‌کردن​ مهم رو بهشون دادیم.»

«پس چی مونده...»

«هزینه غذا.»

هیون ریو اخم کرد.

مهم‌ترین چیز‌بودند​ در اداره یک‌بدون​ فرقه چه بود؟

هزینه شکم این جماعت.

هر دو نفرشان به مغزشان‌مغزشان​ فشار آوردند تا راهی برای‌کاهش​ کاهش هزینه‌های غذا پیدا کنند.

«هوف، فعلاً همون آذوقه‌ای‌می‌ریزم​ که از گروه تاجران باد‌امم​ پرنده گرفتیم رو آماده کن.»

«چشم، فهمیدم.»

«بقیه‌اش رو یه‌فعلاً​ خاکی تو سرم‌گروه​ می‌ریزم، فعلاً برو.»

با اینکه‌شکم​ هیون ریو او‌مغزشان​ را مرخص کرد—

«امم، استاد تالار.»

چون سو نرفت.‌رهبر​ در عوض، او‌کردن​ را صدا زد.

«دیگه چیه؟»

«دیگه کسی رو قبول نمی‌کنیم؟‌مغزشان​ شنیدم تالار پزشکی این بار‌کاهش​ کلی شاگرد نسل دوم گرفته.»

هیون ریو لبخند تلخی زد.

تالار پزشکی در حال‌فرقه​ تجربه رونقی بی‌سابقه در‌کار​ تاریخ کوه هوآشان بود.

بزرگ‌ترین دلیلش این بود—

«کاریش نمی‌شه‌شکم​ کرد. پزشک الهی‌مغزشان​ دست مقدس اونجاست.»

همان‌طور که انتظار می‌رفت،‌می‌ریزم​ همه چیز زیر سر‌کرد—​ آن پزشک الهی بود.

پزشک الهی که به عنوان بزرگ‌ترین طبیب زیر آسمان شناخته می‌شد، خودش را در تالار پزشکی‌دهند​ حبس کرده بود. به همین دلیل، بسیاری از شاگردان گمنام که هیچ علاقه‌ای به هنرهای رزمی‌وارد​ نداشتند و قصد داشتند به دنیای عادی برگردند، یواشکی جیم شدند و به تالار پزشکی رفتند.

البته، چون سو می‌فهمید.

حتی یادگیری مهارت‌های پزشکی معمولی هم برای گذران زندگی کافی‌کاهش​ بود. اما اگر کسی می‌توانست ادعا کند که شاگرد پزشک‌باد​ الهی بوده، احترامی که در بیرون می‌دید اصلاً قابل مقایسه نبود.

خودش هم دلش می‌خواست تالار‌برو​ مالی را ول کند و‌نرفت​ برود پیش پزشک الهی شاگردی کند.

اما—

«نه، استاد تالار. تالار پزشکی همین الانش پنج نفر‌پرنده​ جدید گرفته. پس ما چی؟ مگه فقط من و‌برو​ تو نیستیم که داریم همه کارها رو راست‌وریس می‌کنیم؟»

این خیلی بی‌انصافی بود.

این اصلاً درست نبود.

تالار مالی مسئول مدیریت‌فرقه​ امور مالی کوه هوآشان‌کار​ بود—یکی از مهم‌ترین وظایف.

و با این‌فعلاً​ حال، فقط دو نفر‌تاجران​ در آنجا جان می‌کندند!

در حالی که چون سو‌مغزشان​ از عصبانیت جوش آورده بود،‌کاهش​ هیون ریو با صدای آرامی گفت.

«راستش، قراره به زودی‌می‌ریزم​ چند تا شاگرد نسل‌کرد—​ دوم به ما ملحق بشن.»

«وا... واقعاً؟!»

چشمان چون سو گرد شد.

او با‌شکم​ هیجان و‌نفرشان​ تندتند گفت.

«چـ... چند‌خاکی​ نفر؟ منظورم اینه‌برو​ که کِی میان؟»

«...باید یه هفته صبر کنی.»

«ها...؟ یه هفته؟»

با این جواب سرد،‌نفرشان​ آن برق امید در‌راهی​ چهره چون سو محو شد.

«آخه الان‌خاکی​ کلی کار‌می‌ریزم​ ریخته سرمون.»

«رهبر فرقه اول باید‌فرقه​ به یه کاری رسیدگی‌کار​ کنه، برای همین عقب افتاده.»

«کاری که‌هوف​ باید بهش‌همون​ رسیدگی کنه...»

«احتمالاً همون.»

«آه...»

چون سو آهی کشید.

«پس تا اون‌فعلاً​ موقع، فقط ما دو‌تاجران​ تا باید حمالی کنیم؟»

هیون ریو سر تکان داد.

خودش هم سردرد گرفته بود.

او لین را به عنوان شاگرد‌کردن​ مستقیم خودش پذیرفته بود، اما حتی وقت‌شاگردان​ نداشت به او هنرهای رزمی یاد بدهد.

«هوف.»

«آخ.»

هر دو همزمان آه کشیدند.

«فعلاً بیا فقط تحمل کنیم.»

«...فهمیدم.»

در همین حین، یک نفر دیگر هم‌آوردند​ در کوه هوآشان بود که به همان‌هوف​ اندازه—نه، حتی بیشتر از تالار مالی—سرش شلوغ بود.

«می‌خوای من ناظر‌سرم​ آزمون انتخاب محافظان‌اینکه​ شمشیر شکوفه آلو باشم؟»

«دقیقاً.»

با این ملاقات ناگهانی رهبر‌آذوقه‌ای​ فرقه در کله سحر، چهره‌گرفتیم​ هیون چونگ در هم رفت.

محافظان شمشیر‌شکم​ شکوفه آلو آبروی‌مغزشان​ کوه هوآشان بودند.

به همین دلیل بود که آزمون‌ها‌اینکه​ و ارزیابی‌ها هر سال برگزار می‌شد‌صدا​ و روند آن به شدت سختگیرانه بود.

قدرت رزمی، استعداد و شخصیت آن‌ها با‌عواقب​ دقت زیر نظر گرفته می‌شد تا مشخص شود‌سوم​ آیا لیاقت این عنوان را دارند یا نه.

برای همین نمی‌فهمید.

«چرا من؟»

ناظر باید کسی می‌بود که‌برو​ شخصیت، اخلاق و توانایی‌های رزمی‌نرفت​ شاگردان را به خوبی بشناسد.

اما او چی؟

«خودت که می‌دونی، من همش تو عمارت‌تاجران​ ده هزار کتیبه تمرگیده بودم. چیز زیادی‌بقیه‌اش​ از شاگردها نمی‌دونم. چطور می‌تونم ناظر باشم؟»

هیون چونگ رد کرد.

«بهتر نیست از‌سرم​ استاد تالار تمرین رزمی‌مرخص​ یا هیون هو بخوای؟»

«استاد تالار تمرین رزمی‌فرقه​ و هیون هو هر دو‌تازه‌ساز​ شدیداً تو رو پیشنهاد دادن.»

اما رهبر‌هوف​ فرقه مخالفت‌همون​ او را نپذیرفت.

«و من هم باور‌نفرشان​ دارم که تو مناسب‌ترین‌راهی​ شخص برای این نقشی.»

«...چرا همچین فکری می‌کنی؟»

«می‌دونی این بار‌رهبر​ چند نفر تو‌کردن​ آزمون شرکت می‌کنن؟»

صدای رهبر فرقه قاطع شد.

«در مجموع ده نفر.»

این غافلگیرکننده بود.

برای شرکت در آزمون،‌فرقه​ فرد باید یک شرط را‌تازه‌ساز​ برآورده می‌کرد—ساطع کردن رایحه شمشیر.

به این معنی که‌همون​ آن‌ها باید حداقل به سطح‌پرنده​ یک رزمی‌کار درجه یک می‌رسیدند.

سال گذشته،‌شکم​ فقط چهار‌نفرشان​ نفر بودند.

و همه آن‌ها قبول‌می‌ریزم​ شدند و به محافظان‌کرد—​ شمشیر شکوفه آلو پیوستند.

به عبارت دیگر، ده شاگرد‌بدون​ تنها در عرض یک سال‌بی‌گل​ به سطح رایحه شمشیر رسیده بودند.

«و هشت نفر از اونا‌آذوقه‌ای​ شاگردان نسل دومی هستن که‌گرفتیم​ زیر نظر تو آموزش دیدن.»

«چون هوی بیشتر از من اعتبار این کار رو‌برای​ داره. اگه اون گروهی که با خوردن قرص رایحه‌گروه​ تاریک قوی شدن رو نمی‌آورد، ما شاهد همچین نتایجی نبودیم.»

«اما این مهارت تو‌می‌ریزم​ بود که شاگردان نسل‌کرد—​ دوم رو پرورش داد.»

رهبر فرقه کوتاه نیامد.

«...هوف. باشه. نظارتش با من.»

در نهایت،‌شکم​ هیون چونگ‌نفرشان​ تسلیم شد.

«ممنونم.»

چهره رهبر فرقه نرم‌تر شد.

«آزمون کِیه؟»

با این سوال،‌جماعت​ رهبر فرقه به‌فشار​ بالا نگاه کرد.

شکوفه‌های آلو که زمانی فقط‌برو​ غنچه بودند، اکنون کاملاً شکفته شده‌عوض​ و کوه هوآشان را پوشانده بودند.

«فردا.»

همان روز، این خبر در سراسر‌گروه​ کوه هوآشان پیچید که آزمون محافظان‌چشم​ شمشیر شکوفه آلو فردا برگزار خواهد شد.

و چون هوی، که به نظر می‌رسید هیچ ربطی‌برای​ به این آزمون ندارد، در حالی که از روی کلافگی‌تاجران​ عرق می‌ریخت، داشت به توضیحات پرشور جوک گوم گوش می‌داد.

«...پس به‌خاکی​ همین دلیل، چند‌برو​ روزی نمی‌تونم بیام.»

در حالی که جوک گوم داشت‌کردن​ با جزئیات توضیح می‌داد، چون هوی حرفش‌شاگردان​ را برید و رفت سر اصل مطلب.

«پس داری میگی چون‌همون​ داور آزمون محافظان شمشیر‌باد​ شکوفه آلو شدی، نمی‌تونی بیای؟»

جوک گوم‌شکم​ با خجالت‌نفرشان​ سرش را خاراند.

«بله.»

«سول ران چی؟»

«بله. با احتساب ایشون، این‌آذوقه‌ای​ بار همه محافظان شمشیر شکوفه‌گرفتیم​ آلو به عنوان داور خدمت می‌کنن.»

«فهمیدم.»

چون هوی‌خاکی​ با خونسردی‌می‌ریزم​ جواب داد.

حیف شد که جوک گوم و سول‌عواقب​ ران که معمولاً کارهایش را راه می‌انداختند دور‌سوم​ و برش نبودند، اما چه کار می‌توانست بکند؟

این مسخره‌بازی‌ها‌هوف​ هر سال‌همون​ برگزار می‌شد.

«وقتش رسیده بود.»

درست همان موقع،‌سرم​ رایحه شکوفه‌های آلو‌اینکه​ از زیر بینی‌اش گذشت.

«امم، استاد ارشد.»

«بنال ببینم.»

«رهبر فرقه ازم‌جماعت​ خواستن پیامی رو‌فشار​ به شما برسونم.»

«چیه؟»

جوک گوم مکث‌رهبر​ کرد و با‌کردن​ من و من گفت.

«ایـ... ایشون گفتن... اگه‌همون​ کاری ندارین، شاید بتونین‌باد​ بیاین و تماشا کنین...»

صدایش به تدریج ضعیف شد،‌مغزشان​ چون خوب می‌دانست چون هوی چقدر‌هزینه‌های​ از این دردسرهای بی‌خود متنفر است.

اما—

«باشه.»

چون هوی‌هوف​ این پیشنهاد‌همون​ را قبول کرد.

«وا... واقعاً؟»

با دیدن واکنش‌سرم​ متعجب جوک گوم،‌اینکه​ چون هوی پوزخندی زد.

«چرا؟ نباید بیام؟»

«نه! خواهش می‌کنم حتماً بیاین!»

«کِی هست؟»

«فردا صبح.»

«صبح، هه. فهمیدم.»

چون هوی سر تکان داد.

با خودش فکر کرد:‌نفرشان​ «ضرر نداره، بذار ببینم‌راهی​ این جوجه‌ها چطور انتخاب میشن.»

روز بعد، به محض اینکه خورشید‌کردن​ به وسط آسمان رسید، چون هوی به‌شاگردان​ سمت زمین تمرین نی‌زار رویا حرکت کرد.

معمولاً فقط چند تا از‌آذوقه‌ای​ شاگردان نسل اول اونجا تمرین‌گرفتیم​ می‌کردند، اما امروز قضیه فرق می‌کرد.

«فکر می‌کنی‌شکم​ برادر ارشد‌نفرشان​ از پسش برمیاد؟»

«معلومه که آره!»

شاگردان نسل دوم که معمولاً تو‌کردن​ زمین تمرین جنگل هلو دیده می‌شدند، با‌شاگردان​ استرس دور زمین تمرین جمع شده بودند.

سه نفر‌هوف​ در جایگاه‌همون​ اصلی نشسته بودند.

رهبر فرقه،‌شکم​ ناظر هیون چونگ،‌مغزشان​ و چون هوی.

«کی شروع می‌شه؟»

«الان دیگه.»

هنوز حرف رهبر‌فعلاً​ فرقه درست و حسابی‌تاجران​ تموم نشده بود که...

هوووش—

نسیم ملایمی وزید.

بعد، از اون‌طرف دیوارهای بلندی که‌کردن​ زمین تمرین رو احاطه کرده بودند،‌کرده​ ده تا سایه به هوا پریدند.

محافظان شمشیر شکوفه آلو، انگار‌آذوقه‌ای​ که می‌خواستند حسابی خودنمایی کنند، تکنیک‌های‌آماده​ حرکتی خیره‌کننده‌ای رو به نمایش گذاشتند.

«اون اژدهای‌شکم​ آسمانی در حال‌مغزشان​ ظهور از ابرهاست!»

«ابر جوهری‌خاکی​ تف‌کننده رعد‌می‌ریزم​ رو هم می‌بینم!»

شاگردان نسل دوم با دهان‌های باز و چشم‌های گرد‌تازه‌ساز​ به محافظانی که با استفاده از تکنیک‌های حرکتی پیشرفته‌پول​ فرقه هوآشان از بالای سرشون پرواز می‌کردند، خیره شده بودند.

اژدهای آسمانی در حال ظهور از ابرها،‌تاجران​ ابر جوهری تف‌کننده رعد، قدم‌های گیج‌کننده حلقه توهم،‌خاکی​ رانش پرشی ابر شناور، و کلی خزعبلات دیگه.

در حالی که‌جماعت​ اون‌ها مات و‌فشار​ مبهوت تماشا می‌کردند—

تق. تق.

محافظان شمشیر شکوفه آلو خیلی سبک‌کردن​ روی زمین تمرین فرود اومدند و‌کرده​ این نمایش خیره‌کننده رو تموم کردند.

«آه...»

شاگردان نسل‌شکم​ دوم آهی از‌مغزشان​ روی تحسین کشیدند.

اما در همین حین،‌می‌ریزم​ چون هوی به دلیل‌کرد—​ کاملاً متفاوتی جا خورده بود.

«واو. عجب نمایش بی‌خودی.»

هرچند از بیرون پر زرق و برق‌تاجران​ به نظر می‌رسید، اما از درون کاملاً توخالی‌خاکی​ بود؛ درست مثل یه میوه براق اما بی‌مزه.

«بهتر نیست به جای این‌مغزشان​ مسخره‌بازی‌ها، برن چهار تا تکنیک‌کاهش​ حرکتی درست و حسابی یاد بگیرن؟»

«هاها، ولی‌خاکی​ مگه روحیه‌شون‌می‌ریزم​ رو بالا نبرد؟»

«به نظر‌بودند​ میاد یکم‌فرقه​ هیجان‌زده شدن.»

در حالی که رهبر فرقه و‌گروه​ هیون چونگ در واکنش به تیکه‌چشم​ تیز چون هوی لبخندهای معذبی می‌زدند...

«بذار ببینم.»

چون هوی نگاهش رو به‌برو​ زمین تمرین چرخوند و محافظان‌نرفت​ شمشیر شکوفه آلو رو برانداز کرد.

همون‌طور که انتظار می‌رفت، اولین‌بدون​ کسایی که چشمش رو گرفتند‌بی‌گل​ جوک گوم و سول ران بودند.

بعدی‌ها جوک اون، جوک جه، و‌گروه​ جوک بی بودند که توی گروه‌چشم​ تاجران باد پرنده همراهیش کرده بودند.

و همین.

بقیه‌شون چهره‌های آشنایی بودند، اما‌برو​ نه اسمشون رو می‌دونست و نه‌عوض​ اصلاً براش مهم بود که بدونه.

«حتی یه‌بودند​ نفرشون هم چنگی‌بدون​ به دل نمی‌زنه...»

همین‌طور که داشت براندازشون‌همون​ می‌کرد، نگاهش روی زنی که‌پرنده​ وسط ایستاده بود متوقف شد.

به نظر می‌رسید تو اواسط‌مغزشان​ تا اواخر دهه بیست زندگیش‌کاهش​ باشه و قد نسبتاً بلندی داشت.

«حداقل یه نفر پیدا شد.»

آروم از‌بودند​ سر تا پاش‌بدون​ رو نگاه کرد.

آنچنان زیبا نبود، اما‌همون​ اون‌قدر جذابیت داشت که‌باد​ توجه آدم رو جلب کنه.

بدن خوش‌فرمی داشت.

و شاید چون هیچ تلاشی برای پنهان کردن نیروی درونی‌نرفت​ و حضورش نمی‌کرد، اون ژست با اعتماد به نفس و‌بار​ دست‌به‌سینه‌اش حسابی بهش می‌اومد، حتی اگه مغرورانه به نظر می‌رسید.

«این دیگه‌بودند​ کی بود؟‌فرقه​ قیافه‌اش آشناست.»

قدم—

درست همون‌شکم​ موقع، زن یک‌مغزشان​ قدم جلو اومد.

«خوش‌وقتم. من چون هیانگ هستم.»

چون هیانگ؟ آه! شاگرد ارشد؟

تازه اون موقع‌فعلاً​ بود که چون هوی‌تاجران​ یادش اومد اون کیه.

اما بعد اخم کرد.

«مگه نگفته بود‌سرم​ تو صخره شیر تو‌مرخص​ تمرین درهای بسته‌ است؟»

رهبر فرقه جواب‌رهبر​ داد: «همین اواخر‌کردن​ تمرینش رو تموم کرد.»

«بودای بی‌کران.»

یک تائوئیست‌شکم​ جوان قدم به‌مغزشان​ زمین تمرین گذاشت.

اون خیلی طبیعی تعظیم کرد و‌اینکه​ لقب افتخاری رزمی‌اش رو به زبون آورد،‌دیگه​ بعد مستقیم به چون هیانگ نگاه کرد.

«خیلی وقت گذشته، خواهر ارشد.»

چون هیانگ لبخند ملایمی زد.

«می‌خوای با کی روبرو بشی؟»

«دلم می‌خواد با‌سرم​ برادر ارشد، جوک‌اینکه​ گوم مبارزه کنم.»

«خیلی خب.»

چون هیانگ‌هوف​ بدون هیچ‌همون​ تردیدی عقب کشید.

کمی بعد، جوک گوم که‌مغزشان​ از پشت داشت تماشا می‌کرد،‌کاهش​ جلو اومد و تعظیم کرد.

«خب خب. اصلاً انتظار‌می‌ریزم​ نداشتم من رو انتخاب‌کرد—​ کنی، برادر کوچک‌تر، جوک یون.»

جوک یون لبخند کم‌رنگی زد.

«با خودم فکر کردم‌همون​ شاید این تنها شانسم‌باد​ برای مبارزه با تو باشه.»

«اگه فقط بحث‌جماعت​ مبارزه تمرینیه که‌فشار​ هر وقت بخوای می‌تونیم...»

«من یه مبارزه‌سرم​ می‌خوام که جفتمون‌اینکه​ با تمام توان بجنگیم.»

جوک گوم‌بودند​ جا خورد و‌بدون​ با احتیاط پرسید:

«...تو می‌دونستی؟»

جوک یون‌شکم​ در سکوت‌نفرشان​ سر تکون داد.

«لطفاً این‌خاکی​ بار خودت‌می‌ریزم​ رو نگه ندار.»

«باشه.»

با دیدن اینکه جوک یون هاله‌اش رو‌تاجران​ آزاد کرد، جوک گوم هم شمشیرش رو کشید‌خاکی​ و تکنیک انرژی شکوفه آلو رو احضار کرد.

قبول شدن‌شکم​ تو این آزمون‌مغزشان​ خیلی ساده بود.

فقط کافی بود با یکی‌برو​ از محافظان شمشیر شکوفه آلو‌نرفت​ مبارزه کنی و ناظر تأییدت کنه.

در حالی‌بودند​ که فضا‌فرقه​ داشت متشنج می‌شد—

تق!

هر دو‌شکم​ هم‌زمان به سمت‌مغزشان​ هم هجوم بردند.

وقتی دوئل جوک یون و‌برو​ جوک گوم شروع شد، رهبر‌نرفت​ فرقه آهی از روی تحسین کشید.

«هاها. از قبل می‌دونستم جوک گوم‌کردن​ عالیه، اما انتظار نداشتم جوک یون تو‌شاگردان​ این مدت کوتاه این‌قدر پیشرفت کرده باشه.»

جوک یون در‌فعلاً​ بین شاگردان نسل‌گروه​ دوم چندان برجسته نبود.

در واقع،‌شکم​ استعدادش زیر‌نفرشان​ حد متوسط بود.

اما—

«با این حال،‌رهبر​ جوک گوم تو‌کردن​ یه سطح دیگه‌ست.»

جوک گوم داشت جوک‌همون​ یون رو در هم‌باد​ می‌کوبید. یه طرفهِ مطلق.

هیون چونگ با لحنی‌نفرشان​ سرد ارزیابی کرد: «جوک‌راهی​ یون هنوز آماده نیست.»

مهارت‌هاش قطعاً پیشرفت کرده بود، اما‌اینکه​ هنوز خیلی مونده بود تا بتونه‌صدا​ یه محافظ شمشیر شکوفه آلو بشه.

مدت کوتاهی بعد،‌رهبر​ جوک یون به شکست‌عواقب​ اعتراف کرد: «من باختم.»

هر دو با رضایت‌همون​ به هم لبخند زدند و‌پرنده​ زمین تمرین رو ترک کردند.

بعد چون‌شکم​ هیانگ جلو اومد‌مغزشان​ و صدا زد.

«نفر بعدی، بیاد جلو.»

یکی دیگه از شاگردان‌فرقه​ نسل دوم جلو اومد‌کار​ و دوئل جدیدی شروع شد.

در همین حین، چون هوی که‌گروه​ هر دو دوئل رو تماشا کرده بود،‌فهمیدم​ با قیافه‌ای مات و مبهوت نگاه می‌کرد.

«همین؟ دارین‌شکم​ با من‌نفرشان​ شوخی می‌کنین دیگه.»

انتظار داشت آزمون محافظان شمشیر شکوفه‌اینکه​ آلو یه چیزی تو چنته داشته‌صدا​ باشه، اما به طرز ناامیدکننده‌ای کسل‌کننده بود.

«همین بود؟»

«چرا؟ مشکلی هست؟»

مشکل؟ از‌شکم​ سر و‌نفرشان​ کولش مشکل می‌بارید.

محافظان شمشیر شکوفه آلو نیروی کلیدی‌اینکه​ فرقه هوآشان بودند، و با این حال‌دیگه​ فقط با یه مبارزه تمرینی انتخاب می‌شدند؟

تازه اونم‌بودند​ یه مبارزه خشن‌بدون​ و جدی نبود.

یه مبارزه تمرینی‌فعلاً​ ساده بود که‌گروه​ هر جایی می‌شد دید.

چون هوی‌شکم​ از رهبر‌نفرشان​ فرقه پرسید.

«تو با‌خاکی​ این مسخره‌بازی‌می‌ریزم​ راضی هستی؟»

رهبر فرقه با کنجکاوی‌فرقه​ بهش نگاه کرد و‌کار​ بعد سر تکون داد.

«معلومه که‌هوف​ آره. بیشتر‌همون​ از راضی‌ام.»

کاملاً هم جدی می‌گفت.

کی فکرش رو‌سرم​ می‌کرد ده نفر تو‌مرخص​ این آزمون شرکت کنن؟

حتی تو زمان‌رهبر​ هیون گانگ هم‌کردن​ همچین اتفاقی نیفتاده بود.

اما با شنیدن‌فعلاً​ این حرف، چون‌گروه​ هوی اخم کرد.

«فرقه هوآشان با‌جماعت​ این وضعیت چطور‌فشار​ می‌خواد قوی بشه؟»

حتی برای یه‌سرم​ فرقه تائوئیست هم این‌مرخص​ دیگه خیلی زیاده‌روی بود.

اون‌ها گروه قرص رایحه‌فرقه​ تاریک و هفت دروازه شکوفه‌تازه‌ساز​ آلو رو آماده کرده بودند.

اما با این‌فعلاً​ مدل آزمون‌ها، عمراً‌گروه​ رنگ قدرت رو می‌دیدند.

«تچ، بازم‌شکم​ خودم باید دست‌مغزشان​ به کار شم؟»

چرا همه‌خاکی​ چی به دخالت‌برو​ اون نیاز داشت؟

احساس می‌کرد‌بودند​ داره شیره جون‌بدون​ خودش رو می‌کشه.

ولی چاره‌ای نبود.

برای اینکه فرقه هوآشان‌نفرشان​ رو قوی کنه، باید این‌برای​ پیرمردهای امل رو متقاعد می‌کرد.

چون هوی که‌سرم​ تصمیمش رو گرفته‌اینکه​ بود، به حرف اومد.

«یکم ناامیدکننده‌ست.‌بودند​ اینکه فقط با‌بدون​ همین راضی شدی.»

«کجاش ناامیدکننده‌ست؟»

«نگاه کن.» چون هوی به جوک‌فشار​ گوم و جوک یون که تازه‌پیدا​ مبارزه‌شون رو تموم کرده بودند، اشاره کرد.

«تو اون دوئل هیچ اثری از استیصال و جون کندن نبود. خیلی تر‌دیگه​ و تمیز و شاد تموم شد. از چیزی که من دیدم، به نظر‌حال​ نمیاد جوک یون اصلاً علاقه‌ای به محافظ شمشیر شکوفه آلو شدن داشته باشه.»

آهی کشید‌بودند​ و سرش‌فرقه​ رو تکون داد.

«مگه قدرت حریفش‌فعلاً​ رو قبول نکرد و‌تاجران​ به شکست اعتراف نکرد؟»

چون هوی زل‌جماعت​ زد تو چشم‌های‌فشار​ رهبر فرقه و گفت:

«اگه واقعاً می‌خواست یه محافظ‌برو​ شمشیر شکوفه آلو بشه، وسط‌نرفت​ کار بی‌خیال می‌شد و تسلیم می‌شد؟»

«خب این...»‌بودند​ حرف تو دهن‌بدون​ رهبر فرقه ماسید.

«همم. حرفت منطقیه.» هیون چونگ که‌گروه​ تا اون موقع ساکت داشت گوش‌چشم​ می‌داد، با چون هوی موافقت کرد.

چون هوی از‌جماعت​ فرصت استفاده کرد‌فشار​ و ضربه رو زد.

«اگه قرار باشه فرقه‌مون دوباره سر پا بشه، مگه به متخصص‌های طراز‌صدا​ اول بیشتری نیاز نداریم؟ اما وقتی این‌ها حتی حاضر نیستن برای محافظ شمشیر‌تلخی​ شکوفه آلو شدن جونشون رو کف دستشون بذارن، ما چطوری می‌خوایم قوی‌تر بشیم؟»

«...با این حال،‌رهبر​ ما تقریباً به‌کردن​ شکوه سابق‌مون رسیدیم.»

«تو فقط‌هوف​ با همین‌همون​ راضی هستی؟»

چشم‌های چون هوی باریک شد.

«من نیستم.»

مردمک چشم‌های رهبر فرقه لرزید.

«چه سطحی‌هوف​ تو رو‌همون​ راضی می‌کنه؟»

«بزرگ‌ترین فرقه‌شکم​ زیر آسمان.» چون‌مغزشان​ هوی پوزخند زد.

«این کمترین‌خاکی​ چیزیه که باید‌برو​ براش هدف‌گذاری کنیم.»

ناولها | novelha.net