---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 49: راز یین و یانگ • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 49: راز یین و یانگ

0

«خیلی به خودت مطمئنی، بچه.»

شبح‌های قاتل سیاه و‌ارشدها​ سفید با نگاهی تحقیرآمیز‌حالی​ به چون هوی خیره شدند.

از زمانی که قدم به دنیای رزمی‌غیرمنتظره‌شان​ گذاشته بودند، حتی یک نفر هم جرئت نکرده‌پهلوهای​ بود ادعا کند که می‌خواهد آن‌ها را بکشد.

مگر آن‌ها که بودند؟

هرچند حالا به عنوان شبح‌های قاتل سیاه و‌بخندند​ سفید شناخته می‌شدند، اما زمانی همان شیاطین دوقلوی یین‌فرو​ یانگِ بدنام بودند که بر دنیای رزمی حکومت می‌کردند.

و حالا، یک جوانک خام که‌شایدم​ تازه به سن بلوغ رسیده بود،‌شمشیرش​ ادعا می‌کرد که می‌خواهد جانشان را بگیرد.

از نگاه آن‌ها، این حرف‌حالی​ آن‌قدر مسخره و مضحک بود‌کشید​ که حتی نمی‌توانستند به آن بخندند.

جرنگ!

هر دو سلاح‌هایشان را محکم در دست‌نمی‌توانستند​ گرفتند و شمشیر و تیغه‌ای را که‌شمشیر​ در زمین فرو رفته بود، بیرون کشیدند.

تکه‌های سنگ خردشده به‌ارشدها​ اطراف پاشید و شمشیر و‌قدرت​ تیغه عظیم به دستانشان بازگشت.

با همان ژستی‌شایدم​ که در ابتدا‌قدرت​ ظاهر شده بودند.

اما فضا تغییر کرده بود.

برنده‌تر، سنگین‌تر و وحشیانه‌تر.

با احساس فشاری که آرام‌آرام‌هستن​ از سوی آن دو بالا می‌گرفت،‌می‌سنجید​ برقی در چشمان چون هوی درخشید.

‘بدک نیست.’

نیروی درونی‌ای که این دو پیرمرد آزاد می‌کردند،‌مسخره​ یکی از قوی‌ترین نیروهایی بود که تا به‌گرفتند​ حال با آن روبرو شده بود؛ عمیق و سنگین.

‘در سطح‌این​ ارشدها هستن؟‌آن‌قدر​ یا شایدم قوی‌تر؟’

در حالی که چون‌ارشدها​ هوی قدرت غیرمنتظره‌شان را‌حالی​ می‌سنجید، شمشیرش را بیرون کشید.

لحظه‌ای که‌هستن​ شمشیر نیلوفر‌قوی‌تر​ سفید ظاهر شد—

هووووش—

شبح‌های قاتل سیاه‌حرف​ و سفید پهلوهای چون‌نمی‌توانستند​ هوی را هدف گرفتند.

شمشیر و تیغه‌شان با نیرویی وحشیانه به‌قوی‌تر​ حرکت درآمد و تندبادی خشن ایجاد کرد که‌نیلوفر​ چون هویِ ظاهراً بی‌دفاع را نشانه رفته بود.

«خیلی عجله دارین.»

چون هوی در حالی‌نگاه​ که چشمانش می‌درخشید، این را‌مضحک​ با لحنی تمسخرآمیز زمزمه کرد.

جرنگ!

‘اون دیگه چه جور شمشیریه؟!’

‘این دیگه چیه؟!’

شبح‌های قاتل‌جانشان​ سیاه و سفید‌این​ شوکه شده بودند.

تکنیک‌هایی که همین الان استفاده‌مسخره​ کرده بودند، تیغه شبح یین سفید‌محکم​ و شمشیر قاتل یانگ سیاه بود.

با اینکه تمام توانشان را به کار نگرفته‌حالی​ بودند، اما این‌ها سلاح‌های سنگینی بودند که می‌توانستند بیشتر‌هووووش—​ متخصصان را تنها با یک ضربه از پا درآورند.

اما وقتی با شمشیر چون‌حالی​ هوی برخورد کردند، سلاح‌هایشان با‌کشید​ شدت به عقب پس زده شد.

وقتی به سرعت شمشیر و تیغه‌شان‌حرف​ را جمع‌وجور کردند، دستانشان هنوز از‌جرنگ​ شدت ضربه می‌لرزید و نگاهشان جدی‌تر شد.

نیروی پس‌زنیِ باورنکردنی‌ای بود.

اما چیزی که حتی غافلگیرکننده‌تر بود، این‌قوی‌تر​ بود که چون هوی آن نیرو را‌لحظه‌ای​ تنها در یک لحظه کوتاه آزاد کرده بود.

آن‌ها هم می‌توانستند از چنین نیرویی استفاده‌غیرمنتظره‌شان​ کنند، اما نمی‌توانستند ادعا کنند که قادرند‌هووووش—​ در یک چشم‌به‌هم‌زدن این کار را انجام دهند.

‘اون یه استاده.’

‘یه استاد واقعی…!’

با احساس خطر، آن‌ارشدها​ دو به طور غریزی‌حالی​ نیروی درونی‌شان را بیرون کشیدند.

انرژیِ سیاه و‌شایدم​ سفیدِ شمشیر و تیغه‌غیرمنتظره‌شان​ از سلاح‌هایشان زبانه کشید.

‘یین و یانگ؟’

چشمان چون‌این​ هوی با‌آن‌قدر​ علاقه روشن شد.

با اینکه آن دو کاملاً شبیه‌شایدم​ به هم بودند، تکنیک‌های درونی‌ای که تمرین‌کشید​ می‌کردند کاملاً در تضاد با یکدیگر بود.

سیاه و‌هستن​ سفید، یین‌قوی‌تر​ و یانگ.

لحظه‌ای که او انرژی‌های‌نگاه​ متضاد را دید که‌مسخره​ به سلاح‌هایشان تزریق می‌شد—

هووووش—

بادی سیاه و‌سطح​ سفید از شمشیر‌شایدم​ و تیغه‌شان برخاست.

ضربه‌ای مانند صاعقه بود.

بسیار سریع‌تر از‌بگیرد​ دو حمله‌ای که‌حرف​ قبلاً انجام داده بودند.

شمشیر و تیغه به فاصله‌مسخره​ نزدیک چون هوی رسیدند و‌سلاح‌هایشان​ نقاط حیاتی‌اش را هدف گرفتند.

شواااش!

با این‌هستن​ حال، چون هوی‌حالی​ کاملاً خونسرد ماند.

او خیلی ساده شمشیرش‌نگاه​ را به سمت سلاح‌های‌مسخره​ در حال نزدیک شدن چرخاند.

جرنگ!

هوا منفجر شد.

شمشیر و تیغه توسط‌قوی‌تر​ شمشیر چون هوی دفع شدند‌شمشیرش​ و دوباره به عقب برگشتند.

اما کار‌جانشان​ به همین‌جا‌نگاه​ ختم نشد.

به دنبال پس زدن‌آن‌قدر​ سلاح‌هایشان، شبح‌های قاتل سیاه و‌جرنگ​ سفید یک دور کامل چرخیدند.

هوووش—

با ترکیب نیروی درونی، قدرت فیزیکی و نیروی چرخشی، شمشیر‌کشید​ و تیغه‌شان با سرعتی که چشم قادر به دنبال کردنش‌حرکت​ نبود، برش‌هایی ایجاد کردند که امواجی برنده به وجود آورد.

شش برش، مانند‌بگیرد​ چنگال‌های یک جانور‌حرف​ درنده، هوا را شکافتند.

شواش! شواش! شواش!

چون هوی با آرامش به‌هستن​ شش برشی که هیچ راه فراری‌می‌سنجید​ برایش باقی نگذاشته بودند، نگاه کرد.

با اینکه به نظر می‌رسید خشکش‌قدرت​ زده، در حال تحلیل تکنیک‌های شمشیر‌نیلوفر​ و تیغه‌ای بود که آن‌ها استفاده می‌کردند.

‘شمشیر و تیغه، و‌نگاه​ انرژی متضاد یین و یانگ…‌مضحک​ ولی چرا این‌قدر شبیه همن؟’

با بررسی کوتاهی روی تکنیک‌هایشان، چون هوی‌نمی‌توانستند​ فهمید که چرا این‌قدر شبیه به هم‌شمشیر​ به نظر می‌رسند و پوزخندی محو زد.

‘پس کل قضیه همینه.’

او شمشیرش را‌شایدم​ بالا آورد و‌قدرت​ ضرباتشان را مهار کرد.

جرنگ! جرنگ! جرنگ!

سریع و سنگین.

اما فقط همین بود.

بوم!

چون هوی نیروی درونی قدرتمندتری نسبت‌حرف​ به آن‌ها تزریق کرد و تمام برش‌ها‌سلاح‌هایشان​ را با یک ضربه در هم شکست.

قدرت در‌این​ برابر قدرت، نیرو‌مسخره​ در برابر نیرو.

این همان‌‘در​ روشی بود که‌هستن​ او همیشه می‌جنگید.

موج شوک عظیمی در‌قوی‌تر​ ساختمان پخش شد و آن‌شمشیرش​ را مانند یک زلزله لرزاند.

«آرغ!»

«آه!»

شبح‌های قاتل سیاه‌سطح​ و سفید از‌شایدم​ شدت ضربه تلوتلو خوردند.

چون هوی به آن‌ها که سینه‌هایشان را‌غیرمنتظره‌شان​ گرفته بودند و سعی می‌کردند جراحات داخلی‌شان را‌پهلوهای​ فرو دهند، نگاه کرد و با تمسخر گفت.

«ناامیدکننده بود. فکر می‌کردم چیز خاصی تو‌آن‌قدر​ چنته دارین، ولی معلوم شد فقط یه‌محکم​ هنر رزمی رو برداشتین و دو تیکه‌اش کردین.»

چشمان شبح‌های قاتل‌حرف​ سیاه و سفید‌مضحک​ از تعجب گشاد شد.

فقط آن‌ها و استادشان می‌دانستند که‌شایدم​ تکنیک درونی‌ای که تمرین می‌کردند، در‌شمشیرش​ اصل یک تکنیک واحد بوده است.

و با این حال این جوانک فقط‌غیرمنتظره‌شان​ بعد از چند رد و بدل کردن‌هووووش—​ ضربه به این موضوع پی برده بود؟

این غیرممکن بود.

آن‌ها می‌خواستند باور کنند که این فقط‌نمی‌توانستند​ یک حدس شانسی یا یک بلوف بوده،‌شمشیر​ اما بعد چون هوی دوباره به حرف آمد.

«یین و یانگ… پس‌ارشدها​ باید یه هنر رزمی بر‌قدرت​ پایه اصول تایجی بوده باشه.»

کلماتش همه‌چیز را تأیید می‌کرد.

شبح‌های قاتل سیاه‌بگیرد​ و سفید دهانشان‌حرف​ را محکم بستند.

او دستشان‌این​ را کاملاً‌آن‌قدر​ خوانده بود.

هنر رزمی‌ای که این احمق‌ها در اصل‌قوی‌تر​ قرار بود یاد بگیرند، تکنیک درونی بی‌نظیری بود‌نیلوفر​ که به عنوان تکنیک تایجی نخستین شناخته می‌شد.

اما از آنجا که استعداد لازم برای‌غیرمنتظره‌شان​ تسلط بر آن را نداشتند، استادشان آن را‌پهلوهای​ به دو تکنیک درونی جداگانه تقسیم کرده بود.

تکنیک یین‌جانشان​ سفید که بر‌این​ پایه یین بود.

و تکنیک یانگ‌حرف​ سیاه که بر‌مضحک​ پایه یانگ بود.

اما حالا که استادشان‌ارشدها​ مرده بود، فقط خودشان‌حالی​ این حقیقت را می‌دانستند.

با اینکه لال‌مونی گرفته بودند،‌حالی​ چون هوی از واکنش‌هایشان می‌فهمید‌کشید​ که درست به خال زده است.

«دیگه برام مهم نیست اون‌این​ تکنیک اصلی چی بوده. بیاین‌نمی‌توانستند​ فقط این مسخره‌بازی رو تمومش کنیم.»

همان‌طور که با سردی حرف می‌زد، هاله‌ای‌نمی‌توانستند​ قدرتمند از تمام بدن چون هوی فوران کرد‌تیغه‌ای​ و آن دو را سر جایشان میخکوب کرد.

آن‌ها غریزتاً‌‘در​ یک قدم‌ارشدها​ به عقب برداشتند.

تا به حال در‌قوی‌تر​ عمرشان چنین فشار خردکننده‌ای‌می‌سنجید​ را حس نکرده بودند.

حتی از استادشان یا‌نگاه​ خدای مرگ سفید هم‌مسخره​ چنین چیزی ندیده بودند.

بوم—

«……!»

«……!»

شبح‌های قاتل سیاه و سفید وقتی‌حرف​ دیوار را پشت سرشان حس کردند، به‌سلاح‌هایشان​ خودشان آمدند و به یکدیگر نگاه کردند.

هیچ‌کدام حرفی نزد،‌حرف​ اما هر دو می‌دانستند‌نمی‌توانستند​ دیگری چه حسی دارد.

احساسی که‌‘در​ این‌همه تلاش کرده‌هستن​ بودند فراموشش کنند.

احساس شکست.

همان ناامیدی خردکننده‌ای که وقت باختن به خدای‌مسخره​ مرگ سفید حس کرده بودند، دوباره برگشت و‌گرفتند​ چهره‌هایشان را به چیزی هیولاوار و کریه تبدیل کرد.

آن‌ها خشمگین بودند.

نه از دست چون هوی،‌هستن​ بلکه از دست خودشان؛ به‌غیرمنتظره‌شان​ خاطر اینکه دوباره ترسیده بودند.

غورررش—

نیروی درونی‌شان‌جانشان​ با خشم‌نگاه​ منفجر شد.

آن‌قدر شدید که ساختمان‌آن‌قدر​ لرزید و گرد و‌بخندند​ خاک از سقف فرو ریخت.

چون هوی‌‘در​ با بی‌خیالی شمشیرش‌هستن​ را بالا آورد.

بوم!

شبح‌های قاتل سیاه و‌نگاه​ سفید با گام حقیقی‌مسخره​ به جلو یورش بردند.

پاهایشان ردهای عمیقی روی زمین به‌مضحک​ جا گذاشت و مثل تیرهایی که‌دست​ هوا را می‌شکافند، به جلو پرتاب شدند.

با وجود هیکل‌های‌سطح​ غول‌پیکرشان، حرکاتشان نرم‌شایدم​ و سریع بود.

با استفاده از تکنیک حرکتی پرواز نخستین که به‌شمشیرش​ ساختن شهرت ترسناکشان کمک کرده بود، فاصله‌شان را با‌نیرویی​ چون هوی پر کردند و سلاح‌هایشان را تاب دادند.

ووش!

شعله‌ها از شمشیر فوران‌آن‌قدر​ کردند و شبنم یخ‌بخندند​ روی تیغه شکل گرفت.

آن‌ها انرژی یین‌سطح​ و یانگ خود را‌قوی‌تر​ به نهایت رسانده بودند.

حمله ترکیبی‌شان انرژی وحشیانه و‌حالی​ سنگینی ساطع می‌کرد که می‌توانست‌کشید​ هر حریفی را له کند.

تکنیک‌های شمشیر و تیغه‌شان با سرعت و وزن وحشتناکی‌مضحک​ پایین آمد، انگار که می‌خواستند قلعه شبح سفید را به‌زمین​ دو نیم کنند، و با شمشیر چون هوی برخورد کردند.

بوم!

کل قلعه به شدت لرزید.

«گااه!»

«اررغ!»

شبح‌های قاتل سیاه و‌آن‌قدر​ سفید خون سرفه کردند‌بخندند​ و تلوتلوخوران به عقب رفتند.

«ایـ... این‌‘در​ تکنیک کنترل‌ارشدها​ شمشیر بود؟!»

«غیرممکنه! محاله یه‌شایدم​ الف‌بچه بتونه از‌قدرت​ کنترل شمشیر استفاده کنه!»

در حالی که شکم‌های زخمی‌شان را‌حرف​ چسبیده بودند و دندان‌قروچه می‌کردند، هر‌جرنگ​ دو به یک چیز فکر می‌کردند—

فش‌ش‌ش—

وقتی به زمین‌سطح​ نگاه کردند، سایه‌ای‌شایدم​ روی دیدشان افتاد.

با عجله سرشان را‌قوی‌تر​ بالا آوردند و با‌می‌سنجید​ نگاه چون هوی روبه‌رو شدند.

چشمانش بی‌تفاوت بود.

مثل یک گودال بی‌انتها.

همان‌طور که به آن‌ارشدها​ چشم‌ها زل زده بودند،‌حالی​ بدن چون هوی کج شد.

تکان ناگهانی—

«حمله؟!»

«باید دفاع کنیم...!»

آن‌ها سعی کردند‌سطح​ دستانشان را برای‌شایدم​ دفاع حرکت دهند.

اما یک جای کار می‌لنگید.

سعی کردند نیرو جمع‌نگاه​ کنند، اما در عوض، تمام‌مضحک​ قدرت از بدنشان خارج شد.

نه، اصلاً‌این​ نمی‌توانستند هیچ چیزی‌مسخره​ را حس کنند.

انگار داشتند‌‘در​ در خوابی‌ارشدها​ ابدی فرو می‌رفتند.

و تازه‌هستن​ آنجا بود‌قوی‌تر​ که فهمیدند.

این بدن‌جانشان​ چون هوی نبود‌این​ که کج می‌شد.

این زاویه دید خودشان بود.

شالاپ—

سرهای شبح‌های قاتل سیاه و سفید، با چشمانی‌می‌سنجید​ از حدقه درآمده، روی زمین افتادند و خون‌هدف​ از گردن‌های بریده‌شان به هر طرف فواره زد.

فواره‌ای از‌جانشان​ خون تا‌نگاه​ سقف بالا رفت.

با اینکه بی‌سر بودند، بدن‌هایشان همان‌طور‌مضحک​ ایستاده باقی ماند، انگار آن‌قدر در شوک‌گرفتند​ و اندوه بودند که حتی نمی‌توانستند بیفتند.

چون هوی‌‘در​ از کنارشان‌ارشدها​ رد شد.

با وجود این‌همه‌شایدم​ هرج‌ومرج، درِ روبه‌رو همچنان‌غیرمنتظره‌شان​ محکم بسته مانده بود.

دستش را‌جانشان​ روی آن گذاشت‌این​ و هل داد.

غییییژ—

نور از لای درز‌ارشدها​ به بیرون نشت کرد و‌قدرت​ فضای داخل را نمایان ساخت.

صدایی از لای درز به‌حالی​ گوش رسید: «شبح‌های قاتل سیاه‌کشید​ و سفید شکست خوردن، هان.»

صدایی بم و مورمورکننده.

چون هوی‌این​ سرش را‌آن‌قدر​ بالا آورد.

زیر درخشش یک مروارید شب‌تاب، مردی که کاملاً سفیدپوش‌قدرت​ بود، با حالتی لم‌داده روی یک تخت یشمی مجلل‌پهلوهای​ نشسته بود و از بالا به او نگاه می‌کرد.

«تحسین‌برانگیزه. تو این قلعه‌قوی‌تر​ هیچ‌کس جز من نمی‌تونست در‌شمشیرش​ برابر حمله ترکیبی‌شون مقاومت کنه.»

چون هوی‌جانشان​ همان‌طور که آرام‌این​ جلو می‌رفت، پرسید:

«خدای مرگ سفید؟»

در حین‌‘در​ حرف زدن، به‌هستن​ پای پله‌ها رسید.

«...خیلی جوون‌تر‌هستن​ از چیزی هستی‌حالی​ که انتظار داشتم.»

مرد روی تخت‌بگیرد​ به آرامی نگاهش‌حرف​ را پایین آورد.

چشمانش مثل ماری مکار که به طعمه‌اش‌نمی‌توانستند​ زل زده باشد حرکت کرد و روی چون‌تیغه‌ای​ هوی که روی پله‌ها ایستاده بود، قفل شد.

«یه تائوئیست‌‘در​ از فرقه‌ارشدها​ کوه هوآشان، درسته؟»

خدای مرگ سفید با نگاهی مشکوک چون هوی‌می‌سنجید​ را برانداز کرد، سپس یکی از ابروهایش را بالا‌تیغه‌شان​ انداخت و لب‌های قرمزش را از هم باز کرد.

«پس دلیل اینکه‌بگیرد​ ارتباط زیردست‌هام قطع شد،‌آن‌قدر​ فرقه کوه هوآشان بوده.»

«حداقل کاملاً شوت نیستی.»

با جواب چون هوی، چشمان‌هستن​ خدای مرگ سفید کاملاً سفید شد،‌می‌سنجید​ انگار که همه‌چیز را فهمیده باشد.

«می‌بینم که مهارت زیادی داری. اما هنوز جوونی.‌می‌سنجید​ حتماً می‌دونی من کیم، و با این حال‌هدف​ تنهایی اومدی اینجا. برای جونت ارزش قائل نیستی—»

همان‌طور که‌جانشان​ مردمک چشمانش‌نگاه​ عمیق‌تر می‌شد—

چون هوی که تا الان در‌مضحک​ سکوت گوش داده بود، حرفش را‌دست​ قطع کرد: «چرا این‌قدر زر می‌زنی؟»

نه تنها حرف‌هایش ارزش شنیدن‌هستن​ نداشت، بلکه اصلاً برای این‌غیرمنتظره‌شان​ چرندیات تا اینجا نیامده بود.

«فکر کردی این‌همه‌شایدم​ راه اومدم تا‌قدرت​ با تو گپ بزنم؟»

با این حرف‌ها،‌بگیرد​ چون هوی شمشیرش‌حرف​ را بیرون کشید.

«وراجی بسه. بیا جلو.»

ناولها | novelha.net