---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 543: ثبت‌کننده آسمانی • ⏱ 21 دقیقه

چپتر 543: ثبت‌کننده آسمانی

0

آن لقب مسخره را که این‌قدر به گوشم خورده‌برگرداند​ بود و دیگر حالم را به هم می‌زد، در ذهنم‌اوضاع​ مرور کردم. «ثبت‌کننده آسمانی»... هه، چه اسم پرمدعا و مضحکی.

من، کسی که با عظمت بی‌بدیلش وجود آن موش‌های کثیف‌نگاهش​ «جامعه نه آسمان» را به آن پیرمرد خرفت، جاودانه شمشیر وودانگ،‌داد​ اطلاع داده بودم، حالا باید دنبال ردپای این آدم‌های حقیر می‌گشتم.

و در عین حال...

«این یارو با هشت‌لحنی​ خدای رزمی هم حسابی‌کردن​ سر و سر داره.»

نگاهم را عمیق‌تر کردم. این بدن‌پوزخندی​ ضعیف هنوز هم روی اعصابم بود، اما‌گفتی​ ذهن شیطانی‌ام مثل همیشه تیز کار می‌کرد.

جاودانه شمشیر‌خواند​ وودانگ و‌احمقانه​ امپراتور اژدهای کونلون.

و حالا‌اعصابم​ حتی خدای‌ذهن​ رزمی شبح.

هر وقت اسم این «ثبت‌کننده آسمانی» لعنتی وسط می‌آمد، انگار‌پوزخندی​ قانون بود که اسم هشت خدای رزمی هم کنارش ردیف‌کرد​ شود. دیگر نمی‌شد این را پای شانس و تصادف گذاشت.

«این یکی هم همین‌طوره.»

نگاه پرغرورم‌خواند​ را به‌احمقانه​ پهلو چرخاندم.

در انتهای مسیر‌اما​ نگاهم، امپراتور سم بازگشت‌همیشه​ به بهشت ایستاده بود.

وقتی داشتم دنبال اطلاعات این ثبت‌کننده آسمانی می‌گشتم، اول یقه همین یارو‌سمت​ را گرفته بودم. با اینکه اطلاعاتش به درد لای جرز دیوار می‌خورد،‌تنها​ اما باز هم توانسته بودم یک چیزهایی از زیر زبانش بیرون بکشم.

در همین حین، امپراتور سم بازگشت به بهشت‌سمت​ در حالی که دماغش را چین داده بود، کلمات‌ادامه​ روی کاغذ را خواند و با لحنی احمقانه گفت:

«پس، این‌خواند​ دو تا با‌گفت​ هم ملاقات کردن.»

با ناباوری پوزخندی‌اما​ زد و نگاهش را‌همیشه​ به سمت من برگرداند.

«دقیقاً همون‌طوریه که قبلاً گفتی.»

چشمانش را‌گفت​ ریز کرد‌کردن​ و ادامه داد:

«با این اوضاع، ثبت‌کننده آسمانی نه‌ملاقات​ تنها با من، بلکه باید با‌برگرداند​ تمام هشت خدای رزمی ارتباط داشته باشه.»

با لحنی‌اعصابم​ خشن و‌ذهن​ بی‌تعارف پرسیدم:

«گفتی ازش اکسیر گرفتی، نه؟»

جواب داد:

«درسته. به لطف‌لحنی​ اکسیرهایی که اون مرد‌کردن​ بهم داد زنده موندم.»

همان‌طور که حرف‌اما​ می‌زد، انگار در‌مثل​ خاطرات حقیرانه‌اش غرق شد.

در روزهای جوانی و خامی‌اش به عنوان یک جانشین،‌ناباوری​ وقتی در دنیای رزمی پرسه می‌زد، با پادشاه غول‌پیکر‌چشمانش​ برج آهنین، بزرگ‌ترین متخصص آن زمان یون‌نان درگیر شده بود.

شکست خورده بود و‌کردن​ بین مرگ و زندگی دست‌برگرداند​ و پا می‌زد. چقدر رقت‌انگیز!

کسی که آن موقع‌احمقانه​ به این بی‌عرضه کمک کرده‌پوزخندی​ بود، همان ثبت‌کننده آسمانی بود.

به لطف هنرهای پزشکی عمیق و اکسیرهایی که به او داده بود،‌اژدهای​ توانسته بود در تکنیک درونی بازگشت به بهشت ده هزار سم به استادی‌نمی‌شد​ اعظم برسد و استعداد ذاتی‌اش در هنرهای رزمی و سموم را شکوفا کند.

حتماً با خودش فکر‌لحنی​ می‌کرد: «اون موقع فقط‌کردن​ فکر می‌کردم شانس آوردم.»

اما حالا که با این اطلاعات جدید‌نگاهش​ به قضیه نگاه می‌کرد، باورش سخت بود‌چشمانش​ که همه‌چیز فقط یک تصادف ساده باشد.

ابروی امپراتور سم پرید. احتمالاً یادش آمده بود که پادشاه غول‌پیکر‌سمت​ برج آهنین هرگز تعقیبش نکرده بود و ملاقات با منجی‌اش حتی یک‌تنها​ ربع بعد از مجروح شدنش، بیش از حد مشکوک به نظر می‌رسید.

لابد با خودش‌اما​ می‌گفت: «نکنه... همه‌چیز از‌همیشه​ پیش تعیین شده بود؟»

لحظه‌ای جدی فکر‌خواند​ کرد و بعد‌گفت​ سرش را تکان داد.

«نه، نمی‌تونه این‌طور باشه.»

واقعاً چه سودی داشت که کسی‌ملاقات​ را عمداً تا لبه مرگ ببری فقط‌دقیقاً​ برای اینکه نجاتش بدهی؟ که بشوی ولی‌نعمتش؟

اگر این‌طور بود، ثبت‌کننده‌ذهن​ آسمانی بعد از آن روز‌کار​ دیگر هرگز سراغش نیامده بود.

و البته، آن پادشاه غول‌پیکر واقعاً قصد‌ملاقات​ کشتنش را داشت. اگر همان‌جا درجا می‌مرد‌دقیقاً​ هم عجیب نبود. فقط شانس آورده بود.

در سکوت به امپراتور سم بازگشت به بهشت‌سمت​ که در افکار احمقانه‌اش غرق شده بود خیره‌کرد​ شدم. کلافه از این سکوت، دهانم را باز کردم:

«گفتی فقط یه بار دیدیش؟»

«درسته.»

با حرص نوچی کردم.

با این حساب، غیرممکن بود که‌پوزخندی​ بتوانم با حرف زدن با این یارو،‌گفتی​ اطلاعات بیشتری درباره ثبت‌کننده آسمانی بیرون بکشم.

بلافاصله بحث را عوض کردم:

«خدای رزمی شبح رو می‌شناسی؟»

امپراتور سم‌کاغذ​ با خونسردی‌لحنی​ جواب داد:

«فقط گذری همدیگه رو دیدیم.»

و هم‌زمان، کاغذی که اطلاعات‌گفت​ رویش بود را مثل یک‌نگاهش​ سلاح پنهان به هوا پرت کرد.

کاغذ مچاله شده مثل‌ذهن​ یک تیر در هوا‌تیز​ شکافت و ناگهان متوقف شد.

دقیقاً جلوی‌کاغذ​ بینی تیز‌لحنی​ و سربالای هه‌ران.

هه‌ران به کاغذ متوقف شده‌ناباوری​ نگاه کرد، به آرامی آن را‌همون‌طوریه​ گرفت و از امپراتور سم پرسید:

«پس، می‌خوای بری پکن؟»

«نمی‌رم.»

هه‌ران که انگار‌خواند​ از جواب قاطع او‌ملاقات​ خوشش نیامده بود، پرسید:

«چرا که نه؟»

قبل از اینکه او‌احمقانه​ دهان باز کند، من‌ناباوری​ با لحنی تحقیرآمیز جواب دادم:

«چون رفتنش‌اعصابم​ فقط هدر‌ذهن​ دادن وقته.»

نگاهم را‌کاغذ​ به سمت خط‌الرأس‌احمقانه​ شرقی دوخته بودم.

همان مسیری‌گفت​ که به‌کردن​ پکن ختم می‌شد.

«اون مردیه که تا الان ردپاش‌ملاقات​ رو به بی‌نقص‌ترین شکل ممکن مخفی‌برگرداند​ کرده. عمراً الان تو پکن مونده باشه.»

امپراتور سم‌اعصابم​ سرش را‌ذهن​ تکان داد:

«خوب می‌دونی.»

او در طول پرسه زدن‌هایش‌ناباوری​ در دنیا، گاهی اطلاعاتی درباره‌دقیقاً​ ثبت‌کننده آسمانی جمع کرده بود.

اما آن مرد‌لحنی​ آن‌قدر دقیق بود که‌کردن​ همیشه دست خالی برمی‌گشت.

زیر لب غریدم:

«اما خیلی عجیبه. واسه ثبت‌کننده آسمانی که‌ملاقات​ تمام این مدت تو انزوا بوده، اینکه دوباره‌همون‌طوریه​ تو دنیای رزمی آفتابی بشه و حرکتی بزنه...»

ثبت‌کننده آسمانی که تمام این مدت‌پوزخندی​ پنهان شده بود، ناگهان ظاهر شده و‌گفتی​ با خدای رزمی شبح ملاقات کرده بود.

قطعاً نمی‌توانست‌خواند​ یک مسئله‌احمقانه​ پیش‌پاافتاده باشد.

«با توجه به اینکه‌ذهن​ جامعه نه آسمان داره‌تیز​ زاغ سیاهش رو چوب می‌زنه...»

بعد از لحظه‌ای‌خواند​ فکر کردن، پوزخندی‌گفت​ شیطانی روی لبانم نشست.

با بی‌قیدی گفتم:

«خب، بعداً‌خواند​ به جزئیاتش‌احمقانه​ فکر می‌کنم.»

گوشه‌های لبم با‌اما​ هیجانی تاریک به‌مثل​ شدت بالا رفت.

«فعلاً همین که یه‌لحنی​ سری اطلاعات از این ثبت‌کننده‌ناباوری​ آسمانی گیر آوردم برام کافیه.»

همه‌چیز یک راز بود، اما برای من، شیطان آسمانی مطلقی که در‌قبلاً​ این بدن حقیر گیر افتاده بودم و دنبال اطلاعات او می‌گشتم، همین‌داشته​ که ثبت‌کننده آسمانی بالاخره دمش را نشان داده بود، یک فرصت بی‌نظیر بود.

روی پاهایم‌خواند​ ایستادم و‌احمقانه​ زیر لب گفتم:

«باید به رهبر دروازه‌ذهن​ هائو بگم همین الان اطلاعات‌کار​ پکن رو برام جمع کنه.»

اتحاد رزمی فعلی، بیشتر از‌ناباوری​ هر زمان دیگری پر از‌دقیقاً​ ازدحام این مورچه‌های حقیر بود.

نه‌تنها تمام رزمی‌کارانی که از ابتدا در اتحاد رزمی‌پوزخندی​ اقامت داشتند جمع شده بودند، بلکه افراد اضافه‌ای هم‌ریز​ از فرقه‌های وابسته به اتحاد به آنجا سرازیر شده بودند.

اجتناب‌ناپذیر بود.

یک ماه پیش، اتحاد رزمی فرمان‌گفت​ فوری و سراسری به تمام فرقه‌ها فرستاده‌برگرداند​ بود که فقط حاوی یک خبر بود.

انتصاب جاودانه شمشیر‌ملاقات​ وودانگ به عنوان‌پوزخندی​ رهبر اتحاد رزمی.

در نتیجه‌ی این اعلامیه که جاودانه شمشیر وودانگ جایگاه رهبر اتحاد رزمی را که‌همون‌طوریه​ از زمان مرگ استاد شمشیر سیم اوی، یعنی جو چون-گئوک خالی مانده بود، تصاحب‌باشه​ کرده است، رزمی‌کاران بی‌شماری مثل مگس دور شیرینی به سمت اتحاد رزمی هجوم آوردند.

تعدادشان آن‌قدر‌اعصابم​ زیاد بود که‌شیطانی‌ام​ قابل شمارش نبود.

و در میان‌خواند​ این هیاهوی احمقانه،‌گفت​ در عمارت ابدیت سفید...

اعضای هسته مرکزی اتحاد رزمی قدم به‌نگاهش​ مکانی گذاشتند که حالا به طور طبیعی‌چشمانش​ به سالن جلسات بزرگ تبدیل شده بود.

یک میز گرد‌لحنی​ و عظیم در‌ملاقات​ مرکز قرار داشت.

این افراد متکبر به‌ذهن​ سرعت در سی صندلی چیده‌کار​ شده دور میز جای گرفتند.

مدت‌ها قبل‌کاغذ​ از شروع‌لحنی​ جلسه بزرگ.

حتی در این ساعت اولیه، قبل‌پوزخندی​ از اینکه نور ضعیف سپیده‌دم حتی‌قبلاً​ ظاهر شود، صندلی‌ها تقریباً پر شده بودند.

«فضا واقعاً مورمورکننده‌ست.»

یک ربع پیش، رهبر اتحادیه گدایان پس‌همیشه​ از رسیدن به عمارت ابدیت سفید و نشستن‌شبح​ در جایگاهش، چهره‌های حاضران را برانداز کرده بود.

اتحاد نه‌کاغذ​ فرقه، دروازه سونگ‌مو،‌احمقانه​ فرقه شمشیر آسمانی.

و یک موسسه، دو حزب،‌ناباوری​ سه تیپ و چهار جوخه که‌همون‌طوریه​ از اتحاد رزمی فعلی حمایت می‌کردند.

اکثرشان چهره‌های آشنایی بودند.

او آن‌ها‌اعصابم​ را در هر‌شیطانی‌ام​ جلسه بزرگی می‌دید.

اما با وجود اینکه‌لحنی​ آن‌ها را خوب می‌شناخت،‌کردن​ هیچ‌کدام شبیه خود همیشگی‌شان نبودند.

چهره‌هایشان متشنج و خشک بود و در‌نگاهش​ مدت کوتاهی چندین بار در صندلی‌هایشان جابه‌جا شدند،‌ریز​ انگار چیزی آن‌ها را به شدت معذب می‌کرد.

این وضعیت با‌لحنی​ جلسات بزرگ قبلی‌ملاقات​ کاملاً متفاوت بود.

اتمسفر و هوای‌اما​ اتاق، تیز و‌مثل​ به شدت ملتهب بود.

این موجی از نیت بود که‌گفت​ ناخودآگاه توسط کسانی که سعی داشتند استرس‌برگرداند​ و ترسشان را پنهان کنند، ساطع می‌شد.

«انگار لبه‌ی یه تیغ ایستادم.»

رهبر اتحادیه‌خواند​ گدایان در‌احمقانه​ دلش نوچی کرد.

انرژی متراکمی که از همه‌شیطانی‌ام​ جهات جریان داشت، پوستش را‌می‌کرد​ قلقلک می‌داد و تحریک می‌کرد.

او با خودش فکر می‌کرد که‌گفت​ این احمق‌ها در یک جلسه بزرگ‌سمت​ دنیای رزمی دقیقاً دارند چه غلطی می‌کنند.

با این حال، رهبر اتحادیه‌ناباوری​ گدایان هیچ اشاره‌ای به نیتی که‌همون‌طوریه​ آن‌ها از خود بروز می‌دادند نکرد.

چون می‌دانست چه احساسی دارند.

«قابل درکه که این‌طور دستپاچه بشن، چون اولین حضور رسمی‌می‌کرد​ جاودانه شمشیر وودانگ به عنوان رهبر اتحاد، تو مراسم انتصابش‌انگار​ نیست، بلکه تو این جلسه بزرگیه که یهویی برنامه‌ریزی شده.»

چشمان رهبر‌کاغذ​ اتحادیه گدایان‌لحنی​ ریز شد.

وضعیتی که رهبری اتحاد رزمی پیش‌بینی‌پوزخندی​ کرده و برای آن آماده شده‌قبلاً​ بود، کاملاً به هم ریخته بود.

البته، این هم اجتناب‌ناپذیر بود.

دلیل برگزاری این جلسه بزرگ دنیای رزمی که از قبل‌می‌کرد​ برنامه‌ریزی نشده بود، گزارش فوری یکی از اعضای اتحادیه گدایان‌انگار​ بود که در نیمه‌های شب به دست او رسیده بود.

«یه درگیری‌کاغذ​ خونین سر یه‌احمقانه​ کتابچه راهنمای مخفی.»

همان‌طور که‌گفت​ فکر می‌کرد،‌کردن​ سرش چرخید.

حتی در داخل عمارت ابدیت سفید که پر از‌پوزخندی​ انرژی متراکم و غنی بود، پیرمردی را دید که خشمی‌کرد​ تیز و برنده مثل یک خار از خود ساطع می‌کرد.

نجیب‌زاده دیوار، دو یانگ-هئون.

او یکی‌کاغذ​ از ارشدهای فرقه‌احمقانه​ صدای پاک بود.

موج انرژی ساطع شده از او، که در درگیری‌برگرداند​ اخیر بر سر کتابچه راهنمای مخفی یکی از شاگردانش‌داد​ را از دست داده بود، به شدت در نوسان بود.

تا حدی که موها و‌گفت​ ابروهای سفید و مرتبش مثل امواجی‌سمت​ در میان انرژی خروشان موج می‌خوردند.

کسانی که در‌اما​ نزدیکی‌اش نشسته بودند،‌مثل​ قطعاً احساس ناراحتی می‌کردند.

با این حال، استاد سو یون از فرقه امی و سونگ بک از‌برگرداند​ فرقه نیزه نوک‌تیز که در همان حوالی نشسته بودند، هیچ حرفی درباره نیت او‌ارتباط​ نزدند و فقط اجازه دادند این موج خشم با آرامش از کنارشان عبور کند.

غم و‌گفت​ خشم از‌کردن​ دست دادن شاگردان.

چون آن‌ها نیز‌لحنی​ همین درد را‌ملاقات​ تجربه کرده بودند.

«ما داشتیم برای‌اما​ یه مراسم انتصاب‌مثل​ باشکوه آماده می‌شدیم.»

خراش، خراش.

رهبر اتحادیه گدایان‌ملاقات​ موهای چرب و‌پوزخندی​ کثیفش را خاراند.

«با این‌خواند​ اوضاع، شاید مجبور‌گفت​ بشیم بی‌خیالش بشیم.»

در ابتدا، آن‌ها قصد داشتند دعوت‌نامه‌هایی برای رهبران اتحادیه سیاه‌می‌کرد​ شرور و جامعه آسمان پرواز بفرستند تا انتصاب جاودانه شمشیر وودانگ‌قانون​ به عنوان رهبر اتحاد رزمی را به طور رسمی اعلام کنند.

اگر آن‌ها در مراسم شرکت می‌کردند، از این فرصت‌ناباوری​ استفاده می‌کردند تا درباره جامعه نه آسمان هشداری بدهند‌چشمانش​ و در مورد وضعیت فعلی دنیای رزمی بحث کنند.

بنابراین قصد داشتند نه تنها اتحاد‌پوزخندی​ نه فرقه، بلکه برترین متخصصان اتحاد رزمی‌گفتی​ را نیز در این مراسم داشته باشند.

اما وضعیت‌خواند​ به طرز چشمگیری‌گفت​ تغییر کرده بود.

یک جنگ‌اعصابم​ در آستانه‌ذهن​ وقوع بود.

آماده کردن یک مراسم انتصاب‌احمقانه​ باشکوه در بحبوحه چنین وضعیتی،‌پوزخندی​ برعکس، پر از خطر بود.

«و خود اتحاد رزمی‌کردن​ هم یه مراسم انتصاب‌سمت​ پر زرق و برق نمی‌خواد.»

در حالی که رهبر‌احمقانه​ اتحادیه گدایان حالت چهره‌ی‌ناباوری​ پیچیده‌ای به خود گرفته بود...

«......»

ناگهان سکوتی‌کاغذ​ سرد بر‌لحنی​ فضا حاکم شد.

با وجود اینکه هنوز پاییز بود، هوا‌نگاهش​ چنان سرد شد که گویی بورانی یخبندان‌چشمانش​ از میان عمارت ابدیت سفید عبور کرده است.

بلافاصله پس از آن.

هوووش—

درهای بسته‌کاغذ​ عمارت ابدیت‌لحنی​ سفید باز شدند.

شواک!

در یک چشم به هم زدن، سر همه‌ناباوری​ با چنان سرعتی چرخید که گویی ممکن بود از‌چشمانش​ جا کنده شود و نگاه‌هایشان روی در ثابت ماند.

لحظه بعد.

تق، تق.

صدای قدم‌های‌گفت​ ریتمیک به‌کردن​ گوش رسید.

صدایی که از دور شروع‌گفت​ شده بود، نزدیک‌تر می‌شد و توجه‌سمت​ همه را به خود جلب می‌کرد.

سرانجام.

خش‌خش—

یک تائوئیست پیر که لباس فرم‌پوزخندی​ سفید و آبی به تن داشت،‌قبلاً​ قدم به درون عمارت ابدیت سفید گذاشت.

کسانی که در عمارت ابدیت سفید جمع شده بودند،‌پوزخندی​ حتی نفس کشیدن را فراموش کرده و با چشمانشان‌ریز​ تائوئیست پیری را که تازه ظاهر شده بود، دنبال می‌کردند.

یکی از هشت‌اما​ خدای رزمی، جاودانه‌مثل​ شمشیر وودانگ، جین مو.

در حالی که همه در اولین حضور‌ملاقات​ عمومی او پس از ورود به اتحاد‌دقیقاً​ رزمی، مسحورانه به او خیره شده بودند.

شواااا—

لباس فرم که با هر قدم تاب می‌خورد، نسیم ملایمی‌نگاهش​ ایجاد کرد که در یک لحظه انرژی تیز و برنده‌ای‌ادامه​ را که عمارت ابدیت سفید را پر کرده بود، پراکنده ساخت.

«...!»

کسانی که احساس کردند انرژی‌شان‌احمقانه​ در یک لحظه از بین رفته‌نگاهش​ است، شگفتی خود را نشان دادند.

هیچ انرژی و‌ملاقات​ هیچ نیت خشونتی‌پوزخندی​ در کار نبود.

با این حال، جاودانه شمشیر وودانگ‌ملاقات​ تنها با قدم‌هایش راز پراکنده کردن‌برگرداند​ نیت را به نمایش گذاشته بود.

او به آرامی‌اما​ اصول جهان را‌مثل​ تغییر داده بود.

در نهایت.

خش‌خش—

جاودانه شمشیر وودانگ در صندلی‌گفت​ آماده شده نشست و به کسانی‌سمت​ که جمع شده بودند نگاه کرد.

یک تائوئیست که در‌ذهن​ صندلی افتخار نشسته بود و‌کار​ چشمانش را پایین انداخته بود.

این ترکیبی از عناصری بود که ممکن‌ملاقات​ بود کاملاً متناقض به نظر برسد، اما‌دقیقاً​ هیچ‌کس از تماشاگران اصلاً چنین فکری نمی‌کرد.

برعکس، کاملاً برازنده او بود.

گویی از‌خواند​ همان ابتدا جایگاه‌گفت​ او بوده است.

جاودانه شمشیر وودانگ، در همان‌شیطانی‌ام​ حالت، چشمانش را چرخاند و‌می‌کرد​ چهره‌های افراد را از نظر گذراند.

به زودی،‌کاغذ​ ریش او‌لحنی​ کمی تکان خورد.

«شروع می‌کنیم.»

هیچ سلام‌خواند​ و احوال‌پرسی‌احمقانه​ در کار نبود.

اولین کلمات او، در حالی که در‌همیشه​ جایگاه رسمی به عنوان رهبر اتحاد ایستاده‌حتی​ بود، یک فرمان قاطع و قدرتمند بود.

اما حتی یک نفر هم‌احمقانه​ به آن اشاره نکرد یا‌پوزخندی​ با آن مخالفتی نشان نداد.

همه آن را‌ملاقات​ طوری پذیرفتند که‌پوزخندی​ گویی موافق بودند.

این یک‌خواند​ نمایش واضح‌احمقانه​ از سلسله‌مراتب بود.

زیرا آن‌ها از همان‌ذهن​ لحظه اول ورودش، این‌تیز​ موضوع را پذیرفته بودند.

اینکه او فردی با چنان قدرت‌گفت​ رزمی متعالی و بلندی بود که‌سمت​ آن‌ها حتی نمی‌توانستند آن را درک کنند.

در آن زمان بود.

«من وضعیت‌خواند​ دقیق رو‌احمقانه​ ارائه می‌دم.»

صدایی آمیخته با‌اما​ طنینی فلزی در‌مثل​ فضا پخش شد.

افراد حاضر‌کاغذ​ به کنار رهبر‌احمقانه​ اتحاد نگاه کردند.

استراتژیست نظامی فعلی‌ملاقات​ اتحاد رزمی، مو‌پوزخندی​ میونگ، آنجا حضور داشت.

«...همف.»

ناله‌های سرکوب‌شده‌ای‌اعصابم​ از جاهای مختلف‌شیطانی‌ام​ به گوش رسید.

آن‌ها که مسحور حضور جاودانه‌احمقانه​ شمشیر وودانگ شده بودند، تازه‌پوزخندی​ متوجه حضور مو میونگ شده بودند.

«مشخص شد که رهبر فرقه آسمانی ته‌بک در کوه ته‌بک واقع‌همون‌طوریه​ در شانشی، کتابچه راهنمای مخفی ارشد همیشه متغیر، بزرگ‌ترین شخصیت هزار سال‌ارتباط​ پیش رو به دست آورده و افراد زیادی به اونجا هجوم بردن.»

مو میونگ واکنش‌های آن‌ها را‌گفت​ نادیده گرفت و آنچه را‌نگاهش​ که باید می‌گفت، به زبان آورد.

«نه تنها‌اعصابم​ نه استان و‌شیطانی‌ام​ سه قلمرو، بلکه...»

«ترجیح می‌دم فقط به‌لحنی​ نکات کلیدی و به‌کردن​ صورت خلاصه اشاره کنی.»

جاودانه شمشیر‌گفت​ وودانگ با‌کردن​ بی‌تفاوتی گفت.

آن صدای بی‌احساس‌لحنی​ برای لحظه‌ای لرزه‌ملاقات​ بر اندام همه انداخت.

مو میونگ مکثی‌اما​ کرد و سپس‌مثل​ سر تکان داد.

«...نبردی بر سر کتابچه راهنمای مخفی درگرفت و مشخص شد‌پوزخندی​ که ارباب پیر خون بازمانده، یکی از اعضای اتحادیه سیاه‌کرد​ شرور، به همراه زیردستانش به تائوئیست‌های فرقه صدای پاک حمله کردن.»

غژژ!

صدای ساییده‌خواند​ شدن دندان‌ها‌احمقانه​ به گوش رسید.

«رهبر اتحاد!»

دو یانگ-هئون که دیگر نتوانست‌احمقانه​ خود را کنترل کند، فریاد‌پوزخندی​ زد و از جایش بلند شد.

«اتحادیه سیاه‌گفت​ شرور اول‌کردن​ پیمان رو شکست.»

دو یانگ-هئون با صدایی‌احمقانه​ آمیخته به کینه غرید،‌ناباوری​ چشم‌غره‌ای رفت و اضافه کرد.

«ما باید اونا‌اما​ رو بابت این‌مثل​ کار جوابگو کنیم!»

«لطفاً صبر کنید.»

مو میونگ‌گفت​ حرف او‌کردن​ را قطع کرد.

«درسته که همون‌طور که می‌گید باید اتحادیه سیاه شرور رو‌نگاهش​ پاسخگو کنیم، اما قبل از اینکه در مورد روش و‌ادامه​ جزئیاتش تصمیم بگیریم، باید شرایط دقیق این حادثه رو بدونیم.»

«هاه، الان چه نیازی به جزئیات دقیق‌همیشه​ داریم! بیشتر از یکی دو تا شاهد‌حتی​ هستن که دیدن اونا اول حمله کردن!»

دو یانگ-هئون‌کاغذ​ با چشمانی‌لحنی​ خون‌گرفته فریاد زد.

ده‌ها نفری که به فرقه آسمانی ته‌بک رفته‌سمت​ و فرار کرده بودند، در حال پخش کردن‌کرد​ شایعات بودند، بنابراین دیگر چیزی برای شنیدن وجود نداشت.

«من در جریانم.»

مو میونگ‌اعصابم​ با لحنی‌ذهن​ آرام گفت.

«بنابراین، نه تنها اتحادیه سیاه‌احمقانه​ شرور رو پاسخگو می‌کنیم، بلکه‌پوزخندی​ از جنگ هم فرار نخواهیم کرد.»

«پس عجله کن و...»

«اما یه‌خواند​ چیزی عجیب‌احمقانه​ به نظر نمی‌رسه؟»

«چی عجیبه؟»

«با وجود اینکه شکافی در نه استان و سه قلمرو ایجاد شده، ما یک تعادل شکننده‌قبلاً​ رو حفظ کرده بودیم چون هیچ توجیهی برای حمله به همدیگه وجود نداشت. اما حالا، به‌پرسیدم​ خاطر این اتفاق، جامعه آسمان پرواز و اتحاد ما یک توجیه واضح و روشن به دست آوردن.»

«منظورت چیه؟»

درست زمانی‌خواند​ که دو‌احمقانه​ یانگ-هئون اخم کرد.

«منظورت اینه‌اعصابم​ که این‌ذهن​ نقشه یه نفره.»

رهبر اتحادیه گدایان، در‌لحنی​ حالی که دست به سینه‌ناباوری​ نشسته بود، به آرامی گفت.

«این یه فرضیه‌ست.»

«بعیده که فقط‌لحنی​ در حد یه فرضیه‌کردن​ باقی بمونه، مگه نه؟»

رهبر اتحادیه گدایان در‌ذهن​ حالی که با دقت به‌کار​ مو میونگ نگاه می‌کرد، پرسید.

سوویش.

مو میونگ دستش را که در‌پوزخندی​ باند پیچیده شده بود حرکت داد‌قبلاً​ و یک طومار از لباسش بیرون آورد.

او آن را‌لحنی​ باز کرد و‌ملاقات​ روی میز گذاشت.

غلت—

طومار با‌کاغذ​ حرکت دست‌لحنی​ او باز شد.

در داخل آن، روند این درگیری بر‌نگاهش​ سر کتابچه راهنمای مخفی با جزئیات کامل‌چشمانش​ و به ترتیب زمانی نوشته شده بود.

«از روزی که رهبر فرقه آسمانی ته‌بک هانوی چیل‌آک رو شکست داد،‌برگرداند​ که نقطه شروع این حادثه بود، تا درگیری بر سر کتابچه راهنمای‌بلکه​ مخفی. همه این‌ها در مدت زمان کوتاهی، فقط حدود هفت شبانه‌روز اتفاق افتاده.»

هوای عمارت‌اعصابم​ ابدیت سفید‌ذهن​ سنگین شد.

در واقع‌کاغذ​ زمان بسیار‌لحنی​ کوتاهی بود.

«کوتاه بودنش چه اهمیتی داره؟»

دو یانگ-هئونِ بی‌صبر، طوری‌احمقانه​ که گویی می‌خواست حرف‌های‌ناباوری​ او را رد کند، پرسید.

«یعنی اون‌قدر کوتاهه که ساختگی به نظر می‌رسه. فرقه‌کار​ آسمانی ته‌بک متعلق به جامعه آسمان پروازه، پس در یه‌می‌آمد​ وضعیت عادی، نباید این موضوع به صورت رسمی پیگیری می‌شد؟»

«پس می‌گی‌کاغذ​ عمداً یه‌لحنی​ دعوا راه انداختن؟»

با شنیدن حرف‌های رهبر اتحادیه گدایان،‌پوزخندی​ مو میونگ به آرامی سر تکان‌قبلاً​ داد و به حرف‌هایش ادامه داد.

«برای یه تصادف، همه چیز بیش از حد دقیق و بی‌نقصه. این واقعیت که ارشد‌قبلاً​ گی‌ریون، کسی که می‌تونست واقعی بودن کتابچه راهنمای مخفی ارشد همیشه متغیر رو تأیید کنه، همون‌پرسیدم​ حوالی بوده. و این واقعیت که اطلاعاتی که هانوی چیل‌آک لو داد، خیلی سریع پخش شد...»

مو میونگ مکث کرد.

اما فقط برای یک لحظه.

چشمانش برقی‌گفت​ زد و با‌ناباوری​ صدایی پایین گفت.

«علاوه بر این، امپراتور شمشیر که ده‌ها سال‌ناباوری​ در انزوا بود، طوری ظاهر شد که انگار منتظر‌چشمانش​ این لحظه بوده. واقعاً می‌تونیم اسم اینو تصادف بذاریم؟»

«...»

هوای عمارت‌کاغذ​ ابدیت سفید‌لحنی​ یخ زد.

آن‌ها در میان درگیری با اتحادیه سیاه شرور این موضوع را فراموش کرده‌گفتی​ بودند، اما در واقع، در میان اطلاعات مربوط به درگیری بر سر کتابچه راهنمای‌بی‌تعارف​ مخفی، این همان بخشی بود که بیشترین شوک را به آن‌ها وارد کرده بود.

شکست و مرگ امپراتور شمشیر.

چشمان رهبر‌اعصابم​ اتحادیه گدایان‌ذهن​ گشاد شد.

«می‌گی حتی‌کاغذ​ از امپراتور شمشیر‌احمقانه​ هم سوءاستفاده شده؟»

«هنوز نمی‌دونیم.»

مو میونگ‌خواند​ با لحنی‌احمقانه​ خشک گفت.

«بنابراین، قصد داریم‌اما​ این شرایط رو‌مثل​ به درستی درک کنیم.»

«چطوری؟»

رهبر اتحادیه‌گفت​ گدایان بلافاصله‌کردن​ جواب داد.

«شاگردان فرقه سه بخش جسد امپراتور شمشیر رو برداشتن و‌نگاهش​ ناپدید شدن، و محل اختفای تیغه آسورای شیطان‌بین هم نامشخصه و‌داد​ کاملاً غیبش زده. تنها کسانی که الان از اوضاع خبر دارن...»

«پس، می‌تونیم به سادگی از‌شیطانی‌ام​ کسی که امپراتور شمشیر رو‌می‌کرد​ شکست داده، درباره شرایط بپرسیم.»

با شنیدن این صدای پایین‌احمقانه​ و ناگهانی، نگاه همه به طور‌نگاهش​ هماهنگ به سمت صندلی افتخار چرخید.

این جمله‌ای بود که توسط جاودانه شمشیر وودانگ بیان شد،‌دقیقاً​ کسی که تا آن لحظه بی‌صدا نشسته بود، گویی فقط می‌خواست‌بلکه​ به هر آنچه مو میونگ و دو یانگ-هئون می‌گویند گوش دهد.

و این کلمات قرار‌احمقانه​ بود این وضعیت را‌ناباوری​ کاملاً زیر و رو کند.

«شما می‌دونید چه‌اما​ کسی امپراتور شمشیر‌مثل​ رو شکست داده؟»

استاد بزرگ وون‌خواند​ جونگ از شائولین‌گفت​ با احتیاط پرسید.

صدایش کمی می‌لرزید.

«تقریباً هیچ‌کس در این دنیا وجود نداره که بتونه امپراتور‌نگاهش​ شمشیر رو شکست بده. حتی من هم در گذشته وقتی شکستش‌داد​ دادم، یک روز کامل به شدت باهاش جنگیدم. با این حال.»

در حالی که صحبت می‌کرد، جاودانه شمشیر وودانگ که با‌می‌کرد​ دقت به استاد بزرگ وون جونگ نگاه می‌کرد، نگاهش را به‌قانون​ پنجره‌ای که رو به غرب باز می‌شد چرخاند و ادامه داد.

«از قضا، دقیقاً‌خواند​ در نزدیکی کوه ته‌بک‌ملاقات​ چنین شخصی وجود داره.»

«نزدیکی؟»

«کوه هوآشان.»

«...!»

چشمان همه گشاد شد.

با شنیدن کلمات جاودانه شمشیر‌ناباوری​ وودانگ، تنها چهره یک نفر‌دقیقاً​ به ذهن آن‌ها خطور کرد.

متخصصی که رهبر فرقه جاودانه آسمانی‌ملاقات​ و امپراتور جنگل سبز، رهبر بزرگ‌برگرداند​ جنگل سبز را شکست داده بود.

و کسی که با کشتن رهبر‌مثل​ سابق اتحاد رزمی، استاد شمشیر سیم‌اژدهای​ اوی، اتحاد رزمی را نجات داد.

قهرمان الهی شکوفه آلو.

رهبر اتحادیه‌گفت​ گدایان با عجله‌ناباوری​ دهان باز کرد.

«اما رهبر اتحاد. وقتی اعضای ما تحقیق کردن، هیچ اثری از هنرهای‌برگرداند​ رزمی کوه هوآشان وجود نداشت. مهم نیست قهرمان الهی شکوفه آلو چقدر برجسته‌تمام​ باشه، شکست دادن امپراتور شمشیر بدون استفاده از هنرهای رزمی فرقه کوه هوآشان...»

«اگه کار‌اعصابم​ اون بچه‌ذهن​ باشه، کاملاً ممکنه.»

جاودانه شمشیر‌کاغذ​ وودانگ حرف او‌احمقانه​ را قطع کرد.

«...یعنی می‌گید قدرت رزمی‌کردن​ قهرمان الهی شکوفه آلو‌سمت​ تا این حد زیاده؟»

رهبر اتحادیه گدایان نتوانست‌احمقانه​ شگفتی خود را از کلمات‌پوزخندی​ جاودانه شمشیر وودانگ پنهان کند.

او می‌دانست که‌اما​ قهرمان الهی شکوفه آلو‌همیشه​ یک متخصص عالی‌رتبه است.

مگر او تا به‌لحنی​ حال دستاوردهای زیادی از‌کردن​ خود نشان نداده بود؟

اما شکست دادن امپراتور شمشیر‌ناباوری​ بدون استفاده از تکنیک مخفی‌دقیقاً​ فرقه کوه هوآشان مسئله دیگری بود.

'هاه! یعنی اون می‌گه قهرمان الهی‌ملاقات​ شکوفه آلو قدرت رزمی لازم برای‌برگرداند​ شکست دادن امپراتور شمشیر رو داره؟'

'غیرممکنه! امپراتور شمشیر مردی بود که برای لقب برترین مبارز‌می‌کرد​ زیر آسمان رقابت می‌کرد! حتی اگه استاد شمشیر سیم اوی رو‌قانون​ شکست داده باشه، قدرت رزمی امپراتور شمشیر در سطح کاملاً متفاوتیه...'

'جاودانه شمشیر وودانگ کسیه که‌احمقانه​ امپراتور شمشیر رو شکست داد‌پوزخندی​ و به مقام خدایان رزمی رسید.

اون باید‌گفت​ قدرت رزمی‌اش رو‌ناباوری​ به خوبی بشناسه.

برای اینکه اون چنین حرفی‌گفت​ بزنه، قدرت رزمی قهرمان الهی شکوفه‌سمت​ آلو دقیقاً تا کجا پیش رفته؟'

عمارت ابدیت سفید‌اما​ با صدای بلندی‌مثل​ به همهمه افتاد.

آن‌ها می‌دانستند که قدرت رزمی قهرمان الهی شکوفه آلو برجسته است،‌نگاهش​ اما این واقعیت که آن‌قدر زیاد بود که امپراتور شمشیر را شکست‌اوضاع​ دهد، موجی از سردرگمی و اضطراب را در میانشان به راه انداخت.

در آن لحظه،‌ملاقات​ مو میونگ سرش‌پوزخندی​ را عمیقاً خم کرد.

«من یک‌خواند​ پیام فوری به‌گفت​ کوه هوآشان می‌فرستم.»

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[یادداشت مترجم: طبق دستورالعمل، بخش اول به زاویه دید اول شخص تغییر یافته تا افکار مغرورانه و کلافه شیطان آسمانی به بهترین شکل منتقل شود.]