---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 262: تشکیل جوخه‌های ویژه • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 262: تشکیل جوخه‌های ویژه

0

«فورا کبوترهای نامه‌بر رو بفرستید!»

«به تمام شاگردایی که‌جوخه‌های​ برای ماموریت بیرون رفتن‌سراپا​ پیام بدید که برگردن!»

اتحاد رزمی‌مدت‌ها​ غرق در آشوب‌ریخته​ و هیاهو بود.

جنگ با اتحاد سیاه شیطانی.

همان‌طور که در نشست بزرگ‌نمی‌توانستند​ دنیای رزمی تصمیم‌گیری شده بود،‌کنند​ هیچ‌کس چاره‌ای جز عجله نداشت.

به‌ویژه رزمی‌کاران فرقه‌هایی که در مجاورت اتحاد سیاه شیطانی بودند،‌شدند​ در حالی که اضطراب از سر و رویشان می‌بارید، کبوترهای‌مستقل​ نامه‌بر خود را سریع‌تر از هر کس دیگری به پرواز درآوردند.

اما همه هم این‌طور نبودند.

برخی از رزمی‌کارانی که در‌فعلی​ اتحاد رزمی اقامت داشتند، نمی‌توانستند خوشحالی‌شان‌مهارت‌هام​ را از وضعیت فعلی پنهان کنند.

«بالاخره وقتش‌رزمی‌کارانی​ رسید که مهارت‌هام‌نمی‌توانستند​ رو نشون بدم.»

«این همون فرصتیه که‌جوخه‌های​ می‌تونم واسه خودم اسم‌سراپا​ و رسمی به هم بزنم!»

آن‌هایی که از شنیدن خبر‌ریخته​ جنگ قند تو دلشان آب‌جوان‌های​ می‌شد، بیشتر رزمی‌کاران جوان بودند.

آن‌ها که در دوران طولانی صلح و رکود نه استان‌رسید​ و سه قلمرو گیر افتاده بودند، خسته و بی‌حوصله شده‌اسم​ و بیشتر از هر کسی از این جنگ استقبال می‌کردند.

این فرصتی بود تا قدرت و هنرهای‌وضعیت​ رزمی‌شان را که مدت‌ها برای پرورش آن‌مهارت‌هام​ عرق ریخته بودند، به رخ جهانیان بکشند.

چطور ممکن بود این جوان‌های‌ویژه​ خام که از جاه‌طلبی لبریز‌شدند​ بودند، از چنین چیزی استقبال نکنند؟

در حالی که با غرور‌ریخته​ جوانی‌شان لاف می‌زدند، با شنیدن‌جوان‌های​ خبر بعدی، برقی در چشمانشان درخشید.

«جوخه‌های ویژه...»

«اتحاد بالاخره‌رزمی‌کارانی​ شمشیرش رو‌داشتند​ از رو بست.»

همه سراپا گوش شدند.

هرچند این واحدها با عجله‌ریخته​ تشکیل شده بودند، اما دامنه‌جوان‌های​ فعالیت و ترکیبشان چشمگیر بود.

واحدهایی که‌نمی‌توانستند​ کاملاً مستقل‌وضعیت​ عمل می‌کردند.

از همه مهم‌تر، رهبران این جوخه‌های ویژه، کیلین یشمی‌پنهان​ و قهرمان الهی شکوفه آلو بودند؛ دو نفری که‌همون​ در دنیای رزمی فعلی، شهرت و آوازه‌ای درخشان داشتند.

«برادر کانگ، نظرت چیه؟»

«معلومه که می‌خوام داوطلب بشم.‌ریخته​ چطور آدمایی مثل ما می‌تونن‌جوان‌های​ همچین فرصتی رو از دست بدن؟»

با شنیدن این‌خوشحالی‌شان​ خبر، چشمان عده‌ای‌پنهان​ از شوق برق زد.

آن‌ها همان کسانی بودند که در‌خوشحالی‌شان​ آزمون‌های ورودی سه جوخه جدید و چهار‌رسید​ واحد مبارزاتی اتحاد رزمی رد شده بودند.

البته که این ماموریت قطعاً پرخطر و مرگبار بود،‌گوش​ اما برای رزمی‌کارانی که نتوانسته بودند وارد آن واحدهای‌واحدهایی​ اصلی شوند، مثل یک فرصت طلایی به نظر می‌رسید.

با پخش شدن خبر تشکیل جوخه‌های‌جهانیان​ ویژه، رزمی‌کاران جوان و بدون وابستگی،‌جاه‌طلبی​ دسته‌دسته شروع به جمع شدن کردند.

در همین حال، چون هوی، که به عنوان یکی از‌رسید​ رهبران این دو جوخه ویژه انتخاب شده بود و حسابی‌اسم​ در اتحاد رزمی سر و صدا به پا کرده بود...

«چی؟ از من‌اقامت​ می‌خوای رهبر یه‌خوشحالی‌شان​ جوخه ویژه بشم؟»

او از حرف‌های استراتژیست نظامی که‌شمشیرش​ دست‌کمی از یک ابلاغیه ناگهانی و‌واحدها​ زورکی نداشت، مات و مبهوت مانده بود.

«نمی‌خوای؟»

«معلومه که نه.»

استراتژیست نظامی‌رزمی‌کارانی​ با چهره‌ای‌داشتند​ مشکوک پرسید:

«دلیلی داره؟»

«خب، دلیل که زیاد داره، ولی‌جهانیان​ بزرگ‌ترین دلیلی که دلم نمی‌خواد این‌جاه‌طلبی​ کار رو بکنم احتمالا اینه که...»

چون هوی لحظه‌ای مکث کرد، مستقیم‌پنهان​ به چشمان استراتژیست نظامی خیره شد‌نشون​ و اخم‌هایش را در هم کشید.

«دردسر محضه‌رزمی‌کارانی​ و حوصله‌اش‌داشتند​ رو ندارم.»

«دردسر...؟»

ابروی استراتژیست نظامی پرید.

«فقط به خاطر‌خوشحالی‌شان​ همین داری این‌پنهان​ جایگاه رو رد می‌کنی؟»

«همین یه‌رزمی‌کارانی​ دلیل واسه‌داشتند​ خودش کافیه.»

استراتژیست نظامی با دیدن چهره‌ی‌ویژه​ کاملاً کلافه و بی‌حوصله‌ی چون‌شدند​ هوی، چشمانش را ریز کرد.

«فرقه‌های دیگه واسه به‌عرق​ دست آوردن این جایگاه‌چطور​ دارن خودشون رو می‌کشن.»

با شنیدن این حرف، چون‌فعلی​ هوی انگار که منتظر همین‌رسید​ جمله باشد، بلافاصله جواب داد:

«خب پس بذار همونایی که دلشون می‌خواد این‌فعلی​ کار رو بکنن. کسی رو که نمی‌خواد به‌بدم​ زور مجبور نکن. این‌جوری واسه همه بهتره، مگه نه؟»

«اما این‌طوری نمیشه.»

«چرا نمیشه؟»

نگاه استراتژیست نظامی آرام شد.

«می‌دونی رهبر‌رزمی‌کارانی​ اون یکی‌داشتند​ جوخه ویژه کیه؟»

چون هوی با‌درخشید​ پوزخندی تمسخرآمیز به این‌بست​ سوال واکنش نشان داد.

«من تازه همین الان فهمیدم‌ریخته​ که قراره رهبر یه جوخه‌جوان‌های​ ویژه باشم. از کجا باید بدونم؟»

«اینم حرفیه.»

استراتژیست نظامی‌رزمی‌کارانی​ با خونسردی‌داشتند​ سر تکان داد.

«اون یکی، کیلین یشمیه.»

«کیلین یشمی؟ آه! همون یارو‌ریخته​ که بهش میگن بزرگ‌ترین جانشین‌جوان‌های​ فرقه وودانگ یا یه همچین خزعبلاتی...»

اون پسره‌ی‌نمی‌توانستند​ احمق رهبر‌وضعیت​ اون یکی جوخه‌ست؟

او کیلین‌رزمی‌کارانی​ یشمی را‌داشتند​ خیلی خوب می‌شناخت.

طبیعی هم بود، چون او یکی از‌بست​ آن سه جانشینی بود که آن‌قدر اسمشان را‌فعالیت​ شنیده بود که گوش‌هایش دیگر درد گرفته بود.

«و تازگیا، خیلیا دارن‌عرق​ من و اون رو‌چطور​ با هم مقایسه می‌کنن.»

در حالی که داشت مقایسه‌هایی که اخیراً‌کنند​ با او به خاطر شهرت تازه‌اش می‌شد را‌همون​ به یاد می‌آورد، استراتژیست نظامی به حرف آمد.

«بله. خودشه.»

سپس توضیحی‌چشمانشان​ به حرفش‌جوخه‌های​ اضافه کرد:

«در دنیای رزمی فعلی، کمتر کسی پیدا میشه که بتونه با مهارت و شهرت کیلین یشمی رقابت‌غرور​ کنه. یاکشا سیاه، جوون‌ترین شاگرد رهبر اتحاد سیاه شیطانی، یا چئون‌ریونگ، پسر ارشد قبیله جگال، تقریباً تنها‌تشکیل​ کسایی هستن که تو این سطحن. اما اخیراً، یه اسم دیگه هم داره به همین سطح می‌رسه.»

استراتژیست نظامی با نگاهی‌وضعیت​ نافذتر به چون هوی‌بالاخره​ خیره شد و گفت:

«اون شخص تویی.»

نگاهشان به هم گره خورد و‌شمشیرش​ چون هوی در حالی که سرش‌واحدها​ را می‌خاراند، با کلافگی آهی کشید.

پس چون شهرتم بالا‌عرق​ رفته، می‌خوان من این‌چطور​ کار رو بکنم. عجب بساطیه.

چون هوی خیلی‌خوشحالی‌شان​ زود دست از خاراندن‌کنند​ سرش برداشت و گفت:

«به عبارت دیگه، داری سعی می‌کنی با گذاشتن من‌پنهان​ به عنوان رهبری که شهرتش در حد همون کیلین‌همون​ یشمیه، بین این دو تا جوخه ویژه تعادل برقرار کنی.»

«دقیقاً.»

استراتژیست نظامی‌مدت‌ها​ با خونسردی‌عرق​ تایید کرد.

تعادل بین‌نمی‌توانستند​ این دو‌وضعیت​ بی‌نقص بود.

در حقیقت، در دنیای رزمی‌نمی‌توانستند​ فعلی، قهرمان الهی شکوفه آلو شهرتی‌بالاخره​ بسیار بالاتر از کیلین یشمی داشت.

این کاملاً طبیعی بود، مگر او‌شمشیرش​ نبود که امپراتور جنگل سبز را شکست‌تشکیل​ داده و او را فراری داده بود؟

مهم نبود کیلین یشمی در فرقه وودانگ چقدر شگفت‌انگیز‌ممکن​ پرورش یافته بود تا به قدرت رزمی خارق‌العاده‌ای دست‌جوانی‌شان​ یابد؛ در برابر چنین عمل قهرمانانه‌ای، ناگزیر رنگ می‌باخت.

با این حال، کیلین یشمی‌فعلی​ چیزی داشت که این کمبود‌رسید​ را بیش از حد جبران می‌کرد.

«فرقه وودانگ پشتشه.»

وودانگ و هوآشان.

البته، فرقه هوآشان اخیراً شهرت زیادی‌جهانیان​ دست و پا کرده بود، اما‌جاه‌طلبی​ فاصله بین آن‌ها هنوز بسیار زیاد بود.

این موضوع به‌ویژه‌خوشحالی‌شان​ در داخل اتحاد‌پنهان​ رزمی بیشتر صدق می‌کرد.

«در حال حاضر، تنها تائوئیست‌های فرقه هوآشان‌وضعیت​ که تو اتحاد رزمی باقی موندن، شمشیر الهی‌نشون​ شکوفه آلو و قهرمان الهی شکوفه آلو هستن.

حتی اگه بعداً نیروی‌جوخه‌های​ کمکی هم برسه، تعدادشون‌سراپا​ قطعاً زیاد نخواهد بود...»

البته، قدرت‌مدت‌ها​ رزمی فرقه‌عرق​ هوآشان بی‌نظیر بود.

شمشیر الهی شکوفه آلو و قهرمان الهی شکوفه آلو که‌رسید​ قلعه شبح سفید را به خاک و خون کشیده بودند، آن‌قدر‌رسمی​ قدرتمند بودند که بتوانند در برابر هر فرقه کوچکی پیروز شوند.

اما در نهایت، این حقیقت که‌خوشحالی‌شان​ آن‌ها اعضای کمی داشتند، یک واقعیت‌وقتش​ غیرقابل تغییر در هر شرایطی بود.

مخصوصاً در یک‌درخشید​ جنگ، تعداد نفرات‌شمشیرش​ چقدر اهمیت داشت؟

بنابراین، جدای از نفوذی که فرقه هوآشان در‌چطور​ حال حاضر داشت، تفاوت در قدرت کاملاً آشکار بود‌غرور​ و این موضوع با شروع جنگ قطعی‌تر هم می‌شد.

«آه، ولی هنوزم دردسر محضه...»

استراتژیست نظامی با دیدن چهره‌ی همچنان ناراضی‌وضعیت​ چون هوی، کلماتی را که برای راضی‌مهارت‌هام​ کردن او آماده کرده بود، به زبان آورد.

«البته، ازت نمی‌خوام‌درخشید​ که این کار‌شمشیرش​ رو مفتی انجام بدی.»

جوخه ویژه‌مدت‌ها​ یک وظیفه‌عرق​ پرخطر بود.

کاری بود که شخص را در خط‌کنند​ مقدم جنگ با اتحاد سیاه شیطانی قرار می‌داد؛‌همون​ جایی که ممکن بود هر لحظه کشته شود.

اما آیا می‌توانست‌اقامت​ به همین راحتی‌خوشحالی‌شان​ از آن بگذرد؟

«بدون یه پاداش‌درخشید​ درست و حسابی،‌شمشیرش​ عمراً قبول کنه.»

استراتژیست نظامی، بازدید دیروز چون هوی‌جهانیان​ از خزانه‌داری مخفی دنیای رزمی را به‌لبریز​ یاد آورد و لب به سخن گشود:

«اگه تو جوخه ویژه دستاوردهای بزرگی داشته‌کنند​ باشی، از رهبر اتحاد می‌خوام که بهت‌این​ اجازه ورود به کتابخانه آسمان پنهان رو بده.»

«کتابخانه آسمان پنهان؟»

چون هوی‌چشمانشان​ بلافاصله واکنش‌جوخه‌های​ نشان داد.

او همین حالا هم از دیدن سلاح‌های منحصربه‌فرد‌چطور​ در خزانه‌داری مخفی دنیای رزمی حسابی کیف کرده بود،‌غرور​ اما اگر می‌توانست وارد کتابخانه آسمان پنهان هم بشود...

«دردسر محضه،‌نمی‌توانستند​ ولی شاید‌وضعیت​ بد هم نباشه؟»

چون هوی لحظه‌ای‌اقامت​ فکر کرد و‌خوشحالی‌شان​ سپس جواب داد:

«تچ، باشه. انجامش می‌دم.‌جوخه‌های​ همون جوخه ویژه یا‌سراپا​ هر کوفتی که اسمشه.»

«ممنونم.»

«تشکر واسه چی؟‌خوشحالی‌شان​ انگار که اصلاً‌پنهان​ می‌تونستم ردش کنم، هان؟»

استراتژیست نظامی به سوال چون‌نمی‌توانستند​ هوی که با پوزخندی خفیف‌کنند​ همراه بود، هیچ جوابی نداد.

اما همین کافی بود.

چون یک‌مدت‌ها​ جواب مثبت‌عرق​ به حساب می‌آمد.

چون هوی در حالی که‌فعلی​ با نگاه بی‌تفاوت استراتژیست نظامی‌رسید​ روبه‌رو شده بود، لب باز کرد.

«در این صورت، اگه‌داشتند​ واقعاً ممنونی، فقط یه‌فعلی​ چیزی رو بده به من.»

«چه چیزی؟»

«می‌خوام جوخه ویژه رو‌عرق​ همون‌طور که خودم صلاح می‌دونم‌ممکن​ اداره کنم. مشکلی که نیست؟»

ابروی استراتژیست نظامی پرید.

«دقیقاً منظورت چیه؟»

«چیز خاصی نیست. قراره جوخه رو به‌بست​ روش خودم بگردونم، پس ممنون می‌شم اگه‌دامنه​ هر اتفاقی هم افتاد، هیچ دخالتی نکنی.»

«...به عبارت دیگه،‌پرورش​ داری برای جوخه‌جهانیان​ ویژه اختیار تام می‌خوای.»

«آفرین، حالا شد.»

«اختیار تام...»

استراتژیست نظامی چشمانش را بست و به‌بست​ نظر می‌رسید برای لحظه‌ای در حال فکر کردن‌فعالیت​ است، اما خیلی زود سرش را تکان داد.

«باشه، قبول.»

ها؟ قبول کرد؟

این دیگه غیرمنتظره بود.

هرچقدر هم که این جوخه‌ویژه​ ویژه تازه‌تأسیس بود، در نهایت واحدی‌هرچند​ زیر نظر اتحاد رزمی محسوب می‌شد.

با این حال، اینکه به او که هیچ مقام و رتبه‌ای‌خام​ در اتحاد رزمی نداشت، اجازه می‌دادند رهبر شود و هر کاری‌برقی​ دلش می‌خواهد بکند، هیچ فرقی با دادن یک قدرت بی‌سابقه نداشت.

«تا زمانی که مأموریت رو به خوبی انجام بدی، مشکلی نیست.‌مهارت‌هام​ اما این رو بدون؛ اگه با وجود داشتن اختیار تام نتونی‌بزنم​ مأموریت رو درست پیش ببری، باید تمام مسئولیتش رو به گردن بگیری.»

«این خطریه که‌اقامت​ با کمال میل‌خوشحالی‌شان​ به جون می‌خرم.»

برای لحظه‌ای،‌چشمانشان​ گوشه لب چون‌ویژه​ هوی کج شد.

با دیدن آن لبخند، استراتژیست نظامی احساس ناخوشایندی‌چطور​ پیدا کرد، اما سرش را به طرفین تکان‌نکنند​ داد تا این اضطراب را از خود دور کند.

درست همان‌نمی‌توانستند​ موقع، چون‌وضعیت​ هوی پرسید:

«آهان راستی،‌رزمی‌کارانی​ جاسوس‌ها رو‌داشتند​ پیدا کردی؟»

«جاسوس‌ها؟»

استراتژیست نظامی با‌پرورش​ چهره‌ای متعجب به‌جهانیان​ چون هوی نگاه کرد.

در طول گفتگوی قبلی‌شان، او هیچ قصدی برای درگیر شدن‌رسید​ نشان نداده بود و از آنجا که تا الان هم چیزی‌رسمی​ نپرسیده بود، استراتژیست فکر می‌کرد اصلاً علاقه‌ای به این موضوع ندارد.

اما حالا‌رزمی‌کارانی​ داشت این‌طور‌داشتند​ سؤال می‌کرد.

«هنوز همه‌شون رو‌درخشید​ پیدا نکردم. فقط چند‌بست​ نفر رو شناسایی کردم.»

استراتژیست نظامی با‌پرورش​ آرامش جواب داد‌جهانیان​ و جمله‌ای اضافه کرد:

«اما برای چی می‌پرسی؟»

چون هوی به چهره‌ی‌داشتند​ گیج استراتژیست نظامی نگاه کرد‌پنهان​ و شانه‌هایش را بالا انداخت.

«همین‌طوری. ممکنه جاسوس‌هایی باشن‌جوخه‌های​ که سعی کنن وارد‌سراپا​ جوخه‌های ویژه بشن، مگه نه؟»

او با تأیید‌پرورش​ حرف‌های چون هوی سر‌بکشند​ تکان داد و گفت:

«می‌تونی خیالت رو از‌وضعیت​ بابت شائولین، فرقه امی، کونلون‌وقتش​ و دروازه سونگ‌مو راحت کنی.»

«انگار خیلی‌رزمی‌کارانی​ مطمئنی که‌داشتند​ اونا بی‌خطرن؟»

«اونا شک کرده بودن که من با‌بست​ جامعه آسمان پرواز در ارتباطم. اگه جاسوس‌دامنه​ بودن، اصلاً به چنین چیزی توجه نمی‌کردن.»

استراتژیست نظامی نگاه‌های مشکوک آن‌ها‌ریخته​ را حتی پس از پایان نشست‌خام​ بزرگ دنیای رزمی به یاد آورد.

«اون چهار جا...»

چون هوی که داشت چانه‌اش را می‌مالید‌وضعیت​ و زیر لب زمزمه می‌کرد، ناگهان چیزی به‌نشون​ ذهنش رسید و چشمانش از خنده برق زد.

«اما این غیرمنتظره‌ست. می‌دونم‌جوخه‌های​ که بیئوندانگ همراهان تو هستن،‌گوش​ به اونا هم شک داری؟»

«دنیای رزمی جاییه که همون تبری که‌بکشند​ بهش اعتماد داری، پای خودت رو قطع می‌کنه.‌چیزی​ باید بیشتر مراقب کسانی باشی که بهت نزدیک‌ترن.»

استراتژیست نظامی‌نمی‌توانستند​ کلمات معناداری را‌فعلی​ به زبان آورد.

اوهو، که این‌طور؟

چون هوی بلافاصله‌درخشید​ معنی این حرف‌ها‌شمشیرش​ را فهمید و خندید.

نگه داشتن کسی‌پرورش​ که بهش شک‌جهانیان​ داری در نزدیک‌ترین فاصله...

پس یعنی‌نمی‌توانستند​ به منم‌وضعیت​ شک داری؟

چون هویِ خندان‌اقامت​ به او نگاه‌خوشحالی‌شان​ کرد و گفت:

«برای همینه که‌درخشید​ معاون استراتژیست رو دور‌بست​ و برت نگه داشتی؟»

«برای گرفتن ماهی‌پرورش​ به طعمه نیاز‌جهانیان​ داری، مگه نه؟»

«عجب، طعمه‌ی خیلی جون‌داریه.»

«چون ماهی‌اش هم حسابی بزرگه.»

چون هوی سر‌درخشید​ تکان داد و‌شمشیرش​ بحث را عوض کرد.

«راستی، برای جوخه‌پرورش​ ویژه به چند‌جهانیان​ نفر عضو فکر می‌کنی؟»

«حداکثر تا‌نمی‌توانستند​ پونصد نفر رو‌فعلی​ در نظر دارم.»

«همم، پونصد نفر...»

چون هوی این عدد را‌ویژه​ در ذهن سبک و سنگین‌شدند​ کرد و چانه‌اش را خاراند.

هم زیاد‌مدت‌ها​ بود و‌عرق​ هم کم.

«مجبور نیستم که‌خوشحالی‌شان​ هر پونصد نفر‌پنهان​ رو پر کنم، درسته؟»

«هر کاری دوست داری بکن. اما هر چی تعداد اعضا‌کنند​ بیشتر باشه، بهتره. اگه تعدادشون کم بشه، ممکنه مجبور بشی‌می‌تونم​ جایگزینشون کنی. و استخدام نیروی جدید برای هر بار کار سختیه.»

صدای استراتژیست نظامی سرد بود.

نه، شاید بهتر بود بگویم بی‌رحمانه؟‌جهانیان​ چون او جان انسان‌ها را فقط‌جاه‌طلبی​ به چشم اعداد و ارقام می‌دید.

با این حال،‌خوشحالی‌شان​ چون هوی او‌پنهان​ را درک می‌کرد.

در جنگ،‌رزمی‌کارانی​ مردن آدم‌ها یک‌نمی‌توانستند​ امر بدیهی بود.

در واقع، آدم‌درخشید​ باید همین‌قدر سرد‌شمشیرش​ و بی‌روح می‌بود.

«وگرنه، وقتی بعداً‌پرورش​ کسی بمیره، نمی‌تونی‌جهانیان​ با عواقبش کنار بیای.»

جنگ دقیقاً‌نمی‌توانستند​ به همین‌وضعیت​ اندازه وحشتناک بود.

مردن، یا زنده ماندن.

مسئله‌ای که در‌درخشید​ آن تنها یکی از‌بست​ این دو باقی می‌ماند.

به همین دلیل بود که کسی‌جهانیان​ که از بالا فرمان می‌داد، باید‌جاه‌طلبی​ نتایج را با قطعیت درک می‌کرد.

تا بدترین سناریوی ممکن رخ ندهد؛ جایی‌کنند​ که زنده‌ها به خاطر متزلزل شدن از‌این​ مرگ دیگران، جان خود را از دست بدهند.

درست همان موقع، استراتژیست نظامی‌نمی‌توانستند​ طوری که انگار تمام حرف‌هایش را‌بالاخره​ زده باشد، از جا بلند شد.

«توی راه که می‌اومدم، شنیدم کیرین یشمی به محض اینکه‌شدند​ درباره مأموریت رهبری شنیده، شروع به استخدام نیرو برای جوخه‌مستقل​ ویژه‌اش کرده. تو هم باید عجله کنی و آماده بشی.»

سپس، با‌مدت‌ها​ لحنی آرام نصیحتی‌ریخته​ به او کرد:

«وگرنه، تمام استعدادهای‌خوشحالی‌شان​ باقی‌مونده توی اتحاد رزمی‌کنند​ رو از دست می‌دی.»

«مگه تا الان همه‌شون نرفتن؟»

اما چون هوی‌درخشید​ با لحنی خندان‌شمشیرش​ جوابش را داد.

«فکر کنم بیشتر‌پرورش​ آدمای اتحاد تا‌جهانیان​ الان رفتن اونجا.»

او بدون‌نمی‌توانستند​ دیدن هم‌وضعیت​ این را می‌دانست.

کاملاً واضح بود که فرقه‌نمی‌توانستند​ وودانگ حمایت کامل خود را‌کنند​ از کیرین یشمی دریغ نخواهد کرد.

علاوه بر آن، مگر‌جوخه‌های​ کیرین یشمی روابط زیادی با‌گوش​ فرقه‌های دیگر برقرار نکرده بود؟

نقطه شروع او‌پرورش​ با چون هوی‌جهانیان​ کاملاً فرق داشت.

چون هویِ‌نمی‌توانستند​ خندان زیر‌وضعیت​ لب زمزمه کرد:

«گذشته از این، برای‌داشتند​ من هیچ اهمیتی نداره که‌پنهان​ آدمای بااستعداد بیان یا نه.»

«منظورت چیه؟»

«دقیقاً همونی که گفتم.»

چون هوی‌نمی‌توانستند​ پوزخندی زد‌وضعیت​ و اضافه کرد:

«به هر‌رزمی‌کارانی​ حال انتظار‌داشتند​ زیادی هم ندارم.»

«...می‌فهمم.»

استراتژیست نظامی پس از اینکه به‌جهانیان​ آرامی این حرف را زد، برای لحظه‌ای‌لبریز​ با بی‌تفاوتی به چون هوی خیره شد.

فیشش—او تکه کاغذی را‌وضعیت​ از گریبانش بیرون آورد‌بالاخره​ و به سمت او گرفت.

یه نقشه؟

هنگامی که چون هوی به نقشه پرجزئیاتی که روی‌گوش​ کاغذ کشیده شده بود نگاه می‌کرد، نگاهش روی نقطه‌ای‌واحدهایی​ که با یک دایره بزرگ مشخص شده بود، ثابت ماند.

انگشت استراتژیست نظامی جلو آمد، به‌جهانیان​ نقطه‌ای که نگاه چون هوی روی آن‌لبریز​ قفل شده بود اشاره کرد و گفت:

«این همون تالاریه‌خوشحالی‌شان​ که جوخه ویژه‌پنهان​ قراره توش مستقر بشن.»

«تچ، اینجا همون جاست؟»

چون هوی سرش را بالا گرفت تا به تالار‌ممکن​ روبه‌رویش نگاه کند، چهره‌ای ناراضی به خود گرفت و‌جوانی‌شان​ زبانش را به سقف دهانش چسباند و صدا داد.

«این زیادی مخروبه نیست؟»

برداشت اولیه‌اش‌رزمی‌کارانی​ اصلاً به‌داشتند​ دلش ننشست.

آیا مدت‌ها بود که به حال خود رها شده‌گوش​ بود؟ نه تنها لبه‌های سقف تالار، بلکه دروازه اصلی روبه‌رویش‌کاملاً​ هم پر از گرد و غبار و تار عنکبوت بود.

اما او حضور‌پرورش​ کسی را از‌جهانیان​ داخل حس کرد.

«اوه؟ این انرژی...»

با این فکر، در حالی که لبخند‌وضعیت​ محوی روی لبانش نقش بسته بود، چون‌مهارت‌هام​ هوی دستش را روی دروازه اصلی گذاشت.

و با قدرت‌درخشید​ آن را هل‌شمشیرش​ داد و باز کرد.

قییییژ—صدای آشنای یک در‌عرق​ چوبی قدیمی طنین‌انداز شد‌چطور​ و گوش‌هایش را خراشید.

خیلی زود،‌نمی‌توانستند​ دروازه اصلی‌وضعیت​ کاملاً باز شد.

بوم.

چون هوی توانست شخصی را‌ویژه​ ببیند که در حیاط پوشیده‌شدند​ از علف‌های هرز ایستاده بود.

«از اون چیزی‌پرورش​ که انرژی‌اش نشون می‌داد،‌بکشند​ جوون‌تر به نظر می‌رسه.»

او مرد‌نمی‌توانستند​ جوانی خوش‌قیافه با‌فعلی​ ظاهری آراسته بود.

مرد جوان خوش‌قیافه که یونیفرم آبی و سفیدی‌فعلی​ شبیه به نماد تایجی به تن داشت، با‌بدم​ تأخیر متوجه حضور چون هوی شد و چشمانش درخشید.

«بودای بی‌کران.»

مرد جوان خوش‌قیافه، که این عنوان احترام‌آمیز‌بکشند​ و ملایم رزمی را زیر لب زمزمه‌چنین​ کرده بود، با لبخندی مهربان نزدیک شد.

«دوست دائوئیست من‌خوشحالی‌شان​ باید ارباب جوان‌پنهان​ چون هوی باشن.»

«تو دیگه کی هستی؟»

با سؤال چون هوی، مرد جوان‌شمشیرش​ خوش‌قیافه حالتی شبیه به «اوه، ببخشید» به‌تشکیل​ خود گرفت و پشت سرش را خاراند.

«من بی‌ادبی کردم.»

با این کلمات، چهره‌ی مرد جوان جدی‌کنند​ شد و با احترام دست‌هایش را به‌این​ نشانه ادای احترام رزمی به هم گره کرد.

«بودای بی‌کران.‌رزمی‌کارانی​ این حقیر، ایلگوانگ‌نمی‌توانستند​ از وودانگ هستم.»

چون هوی، که داشت مرد جوان خوش‌قیافه‌بست​ را که خود را ایلگوانگ معرفی کرده بود‌فعالیت​ برانداز می‌کرد، به آرامی لبانش را کج کرد.

«پس کیرین یشمی اینه؟»

ناولها | novelha.net