چپتر 23: چپتر 23
0کتابخانه غربی درشده طبقه اول عمارتحالی ده هزار کتیبه.
تق... تق...
در کتابخانه ساکت، جایی که حتیهمه کوچکترین اثری از حضور کسی حسکمی نمیشد، ناگهان صدای قدمهایی طنینانداز شد.
تق.
مرد جوانیتبدیل ناگهان ازبالاخره پلهها بالا آمد.
با پوستی سفید و رنگپریده و اجزای صورتیبقیه تیز و خوشتراش، او جوانی قدبلند و رشیدوقتش بود که قامتی حدود صد و هشتاد سانتیمتر داشت.
ظاهرش آنقدر چشمگیر بودهنرهای که هر کسی دراعصابش نگاه اول مجذوبش میشد.
او کسی نبود جز چون هوی،صاف که حالا با گذشت پنج سال،غار به جوانی نوزده ساله تبدیل شده بود.
«پس بالاخره تموم شد.»
در حالی که صاف ایستاده بود، بهرفته راهپله نگاه کرد؛ تنها مسیری که به غارآخری مخفی رایحه پنهان ختم میشد. بیاختیار نوچ کرد.
همزمان، هرچهارده دو ابروی چونرزمی هوی بالا رفت.
چهرهاش پر از کلافگی بود، اماصاف شاید به خاطر صورت زیبایش، حتی اینمخفی حالت هم جذابیت خاصی به او میبخشید.
زیر لب غرولند کرد:بالاخره «بیشتر از چیزی کهایستاده فکر میکردم طول کشید.»
برنامه اولیه اینرزمی بود که کار دررفته دو سال تمام شود.
اما پنج سال در یکرزمی چشم به هم زدن گذشتهبقیه بود؛ خیلی بیشتر از حد انتظارش.
یکیشون بدجوری وقتم رو گرفت.
چون هوی تکنیک شمشیری را به یادصاف آورد که در میان چهارده کتابچه هنرهایمخفی رزمی، بیشتر از همه روی اعصابش رفته بود.
بقیه تکنیکها روی هم رفته کمی بیشتررفته از یک سال زمان برده بودند، اما آنآخری تکنیک شمشیر آخری، بیشتر وقتش را بلعیده بود.
با فکر کردن کوتاههنرهای به آن تکنیک شمشیر،اعصابش لبخند محوی روی لبهایش نشست.
هرچند دردسرساز بود، اما در نهایت موفقایستاده شده بود آن را بازیابی کند، ورایحه امروز نقطه پایان تمام این ماجراها بود.
«آره، تمومتبدیل شد. واقعاًبالاخره تموم شد.»
چون هوی در حالی که کش و قوسیبقیه به بدنش میداد، با مهارت دستش را دراز کردبلعیده و گذرگاه منتهی به غار را بست، سپس برگشت.
طبیعتاً نگاهی به اطراف انداخت.
فضای داخلی عمارت دهتموم هزار کتیبه در این پنجکرد سال هیچ تغییری نکرده بود.
قفسههای کتابخانه در هربالاخره طرف پر از کتاب بودراهپله و سکوت مطلقی حکمفرما بود.
البته زمانی بود که شاگردان زیادی اینجارفته جمع میشدند و فضا را سرزنده میکردند،شمشیر اما این فقط برای مدت کوتاهی بود.
روز به روز، تعداد بازدیدکنندگان بههمه سرعت کاهش یافته بود و حالاکمی به این حد از سکوت رسیده بود.
دیگه پام رو اینجا نمیذارم.
او منظرهتبدیل عمارت رابالاخره از نظر گذراند.
پنج سالهنرهای تمام را اینجاروی سپری کرده بود.
قبل از اینکهکتابچه خودش بفهمد، به اینروی مکان وابسته شده بود.
«یه مدت طولانی اینجا موندم.»
او به طور طبیعی غرق درحالی احساسات شد و شروع به یادآوریمسیری تمام کارهایی کرد که انجام داده بود.
بازیابی هنرهای رزمی،رزمی بازیابی هنرهای رزمی،اعصابش بازیابی هنرهای رزمی...
ناگهان نگاهش سرد شد.
«... نهشده اونقدر که بخوامحالی براش احساساتی بشم.»
حالا که به آن فکر میکرد، هر بار که به عمارت میآمد،مسیری اول تکنیکهای بازیابی شده را به هیون چونگ گزارش میداد، و بعدکلافگی تمام روز را صرف بازیابی هنرهای رزمی در غار مخفی رایحه پنهان میکرد.
نه اینکه ناراضی باشد.
به لطف همین کار،هنرهای او تکنیکهای فرقه صالحاعصابش را هم یاد گرفته بود.
«خب، بهتره برم.»
او با سرعت چرخید.
امروز پایان همهچیز بود.
گزارش هنرهای رزمی بازیابی شدهرزمی به هیون چونگ، رفتن بهبقیه غار مخفی رایحه پنهان... همهچیز.
تق... تق...
چون هوی با قدمهای بلندتموم به سرعت به ورودی عمارتکرد رسید و سرش را کج کرد.
«ها؟ این پیرمرد کجا رفته؟»
او به دنبال هیون چونگ میگشت کهروی معمولاً نگهبان در بود، که ناگهان چیزیبرده از آن روز صبح به یاد آورد.
«آها! مگه نگفت امروزتموم میره جلسه بزرگ؟ اینراهپله روزا حسابی سرش شلوغ شده.»
با نگاه به میزبالاخره مرتب و تمیز، چونایستاده هوی به فکر فرو رفت.
همین پنج سال پیش بود که هیونرفته چونگ از امور خارجی دوری میکرد و تمامآخری تمرکزش را روی بازیابی هنرهای رزمی گذاشته بود.
اما شاید به این خاطر که چون هوی کار بازیابیبقیه را به عهده گرفته بود، او کمی آزادی عمل پیداکردن کرده و شروع به دخالت در امور خارجی کرده بود.
حالا حتی بهبالاخره طور مرتب درصاف جلسات بزرگ شرکت میکرد.
«امروز روز هنرهای رزمی جدیدتموم بود، نه؟ خب، اگه خیلی عجلهتنها داشته باشه، خودش میاد پیدام میکنه.»
با به یاد آوردن اینکه چطور هیون چونگبقیه هر روز میآمد تا اوراد هنرهای رزمی بازیابی شدهبلعیده را یادداشت کند، چون هوی به سمت در رفت.
غژژژ...
لحظهای بعد، چون هوی درِ محکمصاف بسته شده عمارت ده هزار کتیبهغار را باز کرد و بیرون رفت.
بیرون هنوز ساکت بود.
و در چشمانداز وسیعهمه روبهرویش، منظره زیبای کوه هوآشانتکنیکها در برابر چشمانش گسترده شد.
این پنجمین بهاریکتابچه بود که بههمه آن خوشآمد میگفت.
شکوفههای آلو در سرتاسر کوه هوآشان درایستاده شکوفایی کامل بودند و رایحه غنی آنها باپنهان باد آمیخته شده و بینیاش را قلقلک میداد.
هوووش...
چون هوی در حالی که از منظرهرفته همیشگی و سکوت لذت میبرد، شروع بهشمشیر قدم زدن به سمت قله سقوط غاز کرد.
پس، باید روی هنرهای رزمیرزمی جدیدی که تو غار مخفیبقیه رایحه پنهان خلق کردم تمرکز کنم...
در حالی که راه میرفت وصاف تکنیکهایی را که در غار اصلاح ومخفی تکمیل کرده بود در ذهنش مرتب میکرد...
جرنگ! جرنگ!
صدای تیز برخوردرزمی شمشیرها از دور، رشتهرفته افکارش را پاره کرد.
در فضای بازکتابچه روبهرویش، کلبه کاهگلی وروی حیاط آشنایی را دید.
در مقایسه با پنج سال پیش، حیاط بسیارراهپله بزرگتر شده بود و دو نفر، یک مردختم و یک زن، در حال مبارزه تمرینی بودند.
مردی خوشقیافه باشده لبخندی ملایم و زنیصاف زیبا با چهرهای سرد.
آنها جوک گوم وهمه سول ران بودند کهبقیه حالا بزرگ شده بودند.
در حین مبارزه با تکنیک شمشیرهمه شکوفه آلو، سول ران شمشیرش را عقبزمان کشید و یک قدم به عقب برداشت.
«نوک شمشیرتشده امروز بیشترتموم از همیشه میلرزه.»
«هاها. حتماًتبدیل تمرکزم روبالاخره از دست دادم.»
جوک گوم با خجالت خندید.
سول ران با تماشای او،رزمی شمشیرش را در غلاف گذاشتبقیه و با چهرهای نگران پرسید.
«... به خاطر شایعاته؟»
چهره جوکتبدیل گوم برایبالاخره لحظهای تاریک شد.
او که نمیتوانست اضطرابش را پنهاناعصابش کند، شمشیرش را غلاف کرد وبرده سرش را به آرامی تکان داد.
«دست خودم نیست، نگرانم.»
با یادآوری شایعاتی کهتموم در دنیای رزمی پخشراهپله شده بود، بیقرار شده بود.
«هوووف... میگن دروازهشده ظالم فرقه ماحالی رو هدف گرفته.»
«زیاد نگران نباش، برادر ارشد.»
سول ران به جوکهنرهای گوم نزدیک شد تااعصابش به او دلداری دهد.
شاید به این دلیل که در حین خدمت به چونتنها هوی به او نزدیکتر شده بود، سول ران که زمانی بدبینرفت و سرد بود، حالا با ملایمت به او اطمینان خاطر میداد.
«تازه، رهبر فرقه هم بهتموم خاطر همین موضوع یه جلسهکرد بزرگ تشکیل داده، مگه نه؟»
جوک گوم با شنیدن کلمات سولاعصابش ران که عمداً با لحنی محکم بیانبودند شده بود، قلب مضطربش را آرام کرد.
«حق با توئه، خواهر کوچکتر.»
«وظیفه ما اینه که هنرهایحالی رزمی رو تمرین کنیم وتنها برای هر مأموریت ممکنی آماده باشیم...»
درست زمانی که آنبالاخره دو شروع به بحثایستاده درباره جلسه بزرگ پیشرو کردند—
«هان؟ جلسه بزرگ؟»
چون هوی که درهنرهای حال نزدیک شدن بود،اعصابش گوشهایش را تیز کرد.
در آن لحظه،بالاخره کلمهای از گفتگوی آنهاایستاده در گوشش طنینانداز شد.
«چی؟ رفتن به دنیای رزمی؟»
عمارت ابر، جایی کههنرهای جلسه بزرگ در آناعصابش در حال برگزاری بود.
با وجود گذشت سالهای طولانی، عمارتصاف ابر دستنخورده باقی مانده بود، اماغار در داخل آن، فضایی متشنج موج میزد.
«همه اینجا هستن.»
رهبر فرقه، که درهمه بالای میز نشسته بود،بقیه لب به سخن گشود.
در آن لحظه، کسانی کهرزمی دور میز بزرگ نشسته بودند،بقیه چهرههایی جدی به خود گرفته بودند.
رهبر فرقه با دیدنتموم چهرههای خشک و جدی،راهپله به هیون ریو اشاره کرد.
«چند روز پیش، گروهبالاخره تاجران باد پرنده ازایستاده ما درخواست کمک کردن.»
هیون ریو که انگارهمه منتظر این اشاره بود،بقیه شروع به صحبت کرد.
«چه جور کمکی؟»
«... اونا دربالاخره برابر حمله دروازهصاف ظالم درخواست محافظت کردن.»
سکوتی سردتبدیل فضا رابالاخره فرا گرفت.
سپس، هالهای شدید و خشن، کهاعصابش برای یک فرقه تائوئیستی غیرقابلتصور بود،برده در سراسر عمارت ابر به جریان افتاد.
درست زمانی کهکتابچه این هاله میرفتهمه تا قویتر شود—
«گروه تاجران بادبالاخره پرنده، خانواده شاگردصاف ما، جوک گوم هستن.»
هیون ریوتبدیل این رابالاخره اضافه کرد.
«منظورت اینههنرهای که بایدهمه بهشون کمک کنیم؟»
«بله.»
«این نظر شخصی توتموم به عنوان هیون ریوئه؟ یاکرد به عنوان استاد تالار مالی؟»
«هر دو.»
هیون ریوهنرهای با قاطعیتهمه پاسخ داد.
«بسیار خب.»
رهبر فرقه سر تکانتموم داد و نگاهش راراهپله در سراسر اتاق چرخاند.
«نظر بقیه چیه؟»
«من موافقم.»
«گروه تاجران باد پرنده یه زمانی به فرقه مارفته کمک کرده. حالا که دارن توسط دروازه ظالم ووقتش فرقه غیرمتعارفشون تهدید میشن، چطور میتونیم دست رو دست بذاریم؟»
«البته که باید کمک کنیم.»
یکی پس ازشده دیگری، صداهای موافقتحالی به گوش رسید.
حتی هیون چونگ کههمه در انتهای میز نشستهبقیه بود هم سر تکان داد.
«رد کردن کمک بههنرهای گروه تاجران باد پرنده،اعصابش مایه شرمساری فرقه ما میشه.»
رهبر فرقه بابالاخره شنیدن توافق همگانی،صاف موضوع را عوض کرد.
«پس، کی روشده باید پیش گروهحالی تاجران باد پرنده بفرستیم؟»
در آن لحظه،رزمی هیون هو دستشاعصابش را بالا برد.
با ریشی که حتی از پنج سالروی پیش هم آراستهتر شده بود، حرکت هیونبرده هو توجه همه را به خود جلب کرد.
وقتی تمامشده نگاهها بهتموم سمتش چرخید، گفت:
«من معتقدم باید محافظانبالاخره شمشیر شکوفه آلو رو کهراهپله این بار انتخاب شدن، بفرستیم.»
«همم...»
«دقیقاً.»
«هیچکس دیگهای جز اونا نیست.»
اکثرشان موافق بودند.
اما همههنرهای با اینهمه نظر همعقیده نبودند.
در میان مخالفان،کتابچه استاد تالار تمرینهمه رزمی حضور داشت.
«اونا هنوز برای رفتن به دنیای رزمی خیلی جوونن. فقط یهمسیری سال از زمانی که تبدیل به محافظان شمشیر شکوفه آلو شدن میگذره،کلافگی و هنوز تکنیک شمشیر شکوفه آلو رو به طور کامل مسلط نشدن.»
«تو هنوزتبدیل اونا روبالاخره مثل بچه میبینی.»
هیون هوهنرهای با لحنیهمه سرد گفت.
«مهم نیست چقدر جوون یا بیتجربه باشن، وقتی تبدیل به محافظانتکنیکها شمشیر شکوفه آلو میشن، نماینده فرقه ما هستن. اگه ما بگیملبخند که اونا آماده نیستن، دیگه کی تو این دنیا بهمون اعتماد میکنه؟»
«این...»
استاد تالار که با حقیقت اینحالی حرف غافلگیر شده بود، کلماتش رامسیری قورت داد و چشمانش را بست.
او میدانستهنرهای که حق باروی هیون هو است.
اما نگران بود.
چه میشد اگر محافظان شمشیر شکوفهصاف آلو با ورود به دنیای رزمی،غار به همان سرنوشت هیون گانگ دچار میشدند؟
سپس دوبارهتبدیل صدای هیونبالاخره هو بلند شد.
«ما اولهنرهای از همه بایدروی بهشون اعتماد کنیم.»
استاد تالارچهارده چشمانش راهنرهای باز کرد.
وقت آن رسیده بودتموم که رها کند وراهپله به شاگردانش ایمان بیاورد.
«حق با شماست، برادر ارشد.»
هیون هو با دیدن اینکه استاد تالاررفته راحتتر از حد انتظار کوتاه آمد، لبخندیشمشیر زد و رو به رهبر فرقه کرد.
«تازه، جوک گوم هم بین محافظان شمشیر شکوفهاعصابش آلوئه. این فرصت خوبیه تا به خانوادش سرشمشیر بزنه و تو دنیای رزمی هم تجربه کسب کنه.»
در همان لحظه،بالاخره استاد عمارت پرندهصاف هم وارد بحث شد.
«درسته، منطقیترین کارشده همینه که محافظانحالی شمشیر شکوفه آلو برن.»
همانطور که حتیرزمی مخالفان هم شروعاعصابش به موافقت کردند—
«نظر دیگهای هست؟»
رهبر فرقهشده به اطرافتموم نگاه کرد.
هیچکس مخالفتی نکرد.
«پس تصمیم گرفته شد.همه ما محافظان شمشیر شکوفهبقیه آلو رو میفرستیم. حالا...»
چشمان رهبر فرقه برقی زد.
فرستادن محافظان شمشیربالاخره شکوفه آلو کهصاف دیگر قطعی شده بود.
اما سؤالتبدیل بعدی مهمترینبالاخره مسئله بود.
«کی باید رهبریشون کنه؟»
همه ساکت شدند.
ارشدهای نسل هیون بایدتموم میماندند و از هوآشانراهپله محافظت میکردند، بنابراین نمیتوانستند بروند.
این یعنی باید کسی از نسل چونصاف انتخاب میشد، اما بیشتر آنها پستهای مهمیمخفی داشتند و نمیتوانستند آنجا را ترک کنند.
در حالی که داشتند بهروی کسانی که وظایف رسمی نداشتندکمی فکر میکردند، هیون هو پیشنهادی داد.
«چون سو چطوره؟»
«اون نمیشه.»
هیون ریو فوراً مخالفت کرد.
چون سو معاون استادهمه تالار مالی بود، با ذهنیتکنیکها درخشان و یک مهره کلیدی.
«با مشکلات مالیکتابچه فعلی، نمیتونیم اونوهمه از دست بدیم.»
هیچکس نمیتوانستشده با اینتموم حرف مخالفت کند.
همه میدانستند که وضعیتبالاخره مالی فرقه اخیراً بهایستاده شدت وخیم شده است.
سپس، استاد عمارت پرنده که انگاراعصابش کسی را به یاد آورده باشد،برده دستش را به هم کوبید و گفت:
«پس چون هیانگ چطوره؟ مگه تازه بعد ازاعصابش حل کردن مشکلات خانوادگیش برنگشته؟ اون تجربه سفر توآخری دنیای رزمی رو داره، پس برای این کار عالیه.»
این بار، استادبالاخره تالار تمرین رزمیصاف سرش را تکان داد.
«وضعیت سلامتی چون هیانگ خوب نیست. نمیدونمصاف تو خانوادش چه اتفاقی افتاده، اما وقتیمخفی به کوه اصلی برگشت، حسابی مجروح شده بود.»
همه دوبارههنرهای در سکوتهمه فرو رفتند.
به جز آن دو نفر، هیچکسهمه دیگری در میان نسل چون نبود کهزمان بتوان این وظیفه را به او سپرد.
«فرقه ماشده نسبت به قبلحالی آدمای کمتری داره.»
رهبر فرقه لبخند تلخی زد.
در گذشته، آنقدر استعدادهای درخشان زیاداعصابش بود که انتخاب فرد مناسب برایبرده مأموریتها کار سختی به حساب میآمد.
اما حالا،چهارده هیچکس برای انتخابرزمی کردن وجود نداشت.
«و نمیتونیم چون یوتموم رو هم که بهراهپله اتحاد رزمی رفته، برگردونیم...»
درست در همان لحظه که نام چونصاف یو را آورد، شاگرد ارشدی که به خاطررایحه اتفاقات اخیر به اتحاد رزمی فرستاده شده بود—
«من اینهنرهای مأموریت روهمه قبول میکنم.»
صدایی آرامچهارده صحبتشان راهنرهای قطع کرد.
همه سرهایشان را چرخاندند و چون هویایستاده را دیدند که با اعتماد به نفسرایحه در حال قدم زدن به داخل بود.