---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 1063: تکنیک سلطه جاویدان ابدی (۱) • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 1063: تکنیک سلطه جاویدان ابدی (۱)

0

«تکمیل تکنیک سلطه جاویدان ابدی؟»

پلک‌های چون هوی پایین افتاد.

سرتاسر وجودش پر‌هنر​ از شک و‌مثل​ تردید شده بود.

ثبت‌کننده آسمانی.

نه، آن یارو مغز شیطانی شاید استعداد رزمی نداشت، اما‌تصویر​ هوش و ذکاوتش آن‌قدر درخشان بود که حتی خود چون هوی‌لحظه‌ای​ هم مجبور بود اعتراف کند او در تمام دوران‌ها بی‌رقیب است.

«مخصوصاً مغز شیطانی، اون‌شما​ یارو عمراً از کسی‌رزمی‌اش​ جز من کمک می‌خواست.»

حتی وقتی مغز شیطانی انواع و اقسام وظایف‌برای​ سخت را در فرقه شیطان آسمانی به عهده‌می‌پرسید​ می‌گرفت، فقط دستور می‌داد، اما هرگز درخواست کمک نمی‌کرد.

همه‌چیز را‌لب‌هایش​ خودش به‌تنهایی‌فشرد​ حل‌وفصل می‌کرد.

پس وقتی مخفیانه آن نقاشی جوهری که تکنیک سلطه جاویدان‌تصویر​ ابدی را به تصویر می‌کشید به من نشان داد، طبیعتاً‌نیست​ فرض کردم مغز شیطانی خودش به‌تنهایی آن را تکمیل کرده است.

«یعنی ثبت‌کننده‌ادامه​ آسمانی همون‌شما​ مغز شیطانی نیست؟»

چون هوی لحظه‌ای‌هنر​ با خودش فکر‌مثل​ کرد و بعد پرسید.

«داری میگی ثبت‌کننده آسمانی‌فشرد​ نتونست تکنیک سلطه جاویدان‌درباره​ ابدی رو تکمیل کنه؟»

«اگه بخوام دقیق‌خودش​ بگم، اون تکمیلش کرد،‌مخفیانه​ اما نتونست فعالش کنه.»

ارباب قصر‌ادامه​ بازگشت روح چشمانش‌درباره​ را ریز کرد.

مردمک‌هایش لحظه‌ای تار شد، انگار که داشت‌اجرا​ خاطرات گذشته را مرور می‌کرد، سپس لب‌هایش‌باشه​ را روی هم فشرد و ادامه داد.

«ولی‌نعمت، شاید شما درباره ‹او› بدونید، اما استعداد رزمی‌اش چندان چشمگیر‌رزمی‌اش​ نبود. اون‌قدر قوی نبود که بتونه به‌تنهایی هنر بزرگ و برتری مثل‌برای​ تکنیک سلطه جاویدان ابدی رو اجرا کنه. برای همین اومد سراغ ما.»

«نباید اون‌قدرها هم سخت باشه.»

چون هوی با لحنی که‌درباره​ انگار می‌پرسید این زن چه‌چشمگیر​ مزخرفاتی می‌بافد، این را گفت.

خودش هم ده سال روی آن مطالعه‌اجرا​ کرده بود، اما بیشترِ آن زمان صرف ساختار‌لحنی​ و فرم تکنیک سلطه جاویدان ابدی شده بود.

فعال کردنش‌لب‌هایش​ فقط در یک‌ادامه​ روز امکان‌پذیر بود.

نه، یک‌همه‌چیز​ روز چه‌به‌تنهایی​ صیغه‌ای بود؟

همان لحظه‌ای که‌ولی‌نعمت​ اراده کرده بود،‌‹او›​ فعالش کرده بود.

«هاهاها! همون‌طور که انتظار می‌رفت.»

با شنیدن حرف‌هایش،‌روی​ ارباب قصر بازگشت‌ولی‌نعمت​ روح نیشخندی زد.

فقط او نبود.

جان‌میئول هم که با عجله داشت جلوی خونریزی شکمش‌چندان​ را می‌گرفت و نفسش را ثابت می‌کرد، چشمان چروکیده‌اش را‌اجرا​ کمی خم کرد و خنده خشک و کوتاهی سر داد.

انگار که‌بتونه​ حرفش کاملاً‌بزرگ​ مضحک بود.

«هه، ثبت‌کننده آسمانی. نه، دقیقاً‌ادامه​ همون‌طور که ‹او› گفت. نمی‌دونستم‌بدونید​ تا این حد مغرور هستید.»

«اما این حقیقته.‌خودش​ حتماً برای ولی‌نعمت‌می‌کرد​ کار آسونی بوده.»

ارباب قصر بازگشت روح هم به‌‹او›​ میان بحث پرید، لحظه‌ای به آسمان نگاه‌قوی​ کرد و سپس نگاهش را پایین انداخت.

ووووش—

بلافاصله پس از آن، یک مانع‌ولی‌نعمت​ نیم‌کره‌ای از چی از سمت آن سه‌چشمگیر​ نفر گسترش یافت و حصاری ایجاد کرد.

نجیب‌زاده سرگردان، یوچون‌جو و سو‌هو.

پس از مسدود کردن‌شما​ راه آن سه نفر،‌رزمی‌اش​ او به حرف آمد.

«حتی اگه کسی بتونه تکنیک سلطه جاویدان ابدی رو فعال‌اومد​ کنه، شک دارم تعداد آدم‌هایی تو کل تاریخ که بتونن بی‌نقص‌سال​ اجراش کنن، حتی با احتساب ولی‌نعمت، به انگشت‌های یک دست برسه.»

«نه، حتی کمتر از اون.»

چون هوی در حالی که آن دو‌مخفیانه​ به گفتگوی خود ادامه می‌دادند، نگاهی به‌طبیعتاً​ آن‌ها انداخت و چشمانش را ریز کرد.

حالت چهره‌اش‌ادامه​ پر از‌شما​ ناباوری بود.

جان‌میئول با‌بتونه​ دیدن قیافه‌اش‌بزرگ​ جواب داد.

«تکنیک سلطه جاویدان ابدی هنر بزرگیه که به روح اجازه میده از بدن‌چشمگیر​ خارج بشه. و این کار رو خارج از چارچوب تناسخ انجام میده. این چیزی‌نباید​ فراتر از اون چیزیه که معمولاً به عنوان تناسخ یا انتقال روح شناخته میشه.»

«می‌دونم.»

چشمان چون هوی سرد شد.

خودش از‌بتونه​ قبل یک‌بزرگ​ حدس‌هایی زده بود.

اگر بخواهد دقیق‌تر بگوید، دیدن‌ادامه​ ارباب قصر بازگشت روح در مقابلش،‌رزمی‌اش​ وضعیت خودش را تأیید کرده بود.

«اگه تناسخ یا‌خودش​ انتقال روح بود، منم‌مخفیانه​ الان مثل اون می‌شدم.»

در یک تناسخ یا انتقال روح عادی، شخص ممکن‌چندان​ بود مثل ارباب قصر بازگشت روح، روح خودش را‌مثل​ حفظ کند، اما فقط خاطرات را به ارث می‌برد.

چون یک‌بتونه​ موجود جدید‌بزرگ​ متولد شده است.

«اما من هنوز خودمم.»

فقط این نبود.

وقتی در این بدن ضعیف‌درباره​ به هوش آمده بود، ذهن، انرژی‌نبود​ و بدنش بی‌ثبات و ناهماهنگ بودند.

حالا که‌بتونه​ به آن فکر‌برتری​ می‌کرد، عجیب بود.

اگر تناسخ یا‌روی​ انتقال روح در کار‌شما​ بود، چنین اتفاقی نمی‌افتاد.

درست در همان‌خودش​ لحظه، ارباب قصر‌می‌کرد​ بازگشت روح اضافه کرد.

«اما کدوم روحی تو این دنیا می‌تونه بعد از ترک‌چشمگیر​ بدن، وجود خودش رو حفظ کنه؟ این یه کار غیرممکنه،‌برای​ مگه اینکه روح شخص به اندازه روح ولی‌نعمت آبدیده شده باشه.»

«اگه روح آبدیده نباشه، آخرش‌برتری​ مثل تو میشه که فقط‌اومد​ خاطرات رو به ارث برده؟»

«با من فرق داره. روح من‌ولی‌نعمت​ هم تا حدودی به لطف یادگیری‌چندان​ هنرهای رزمی دانتیان بالایی آبدیده شده. و...»

ارباب قصر‌همه‌چیز​ بازگشت روح‌به‌تنهایی​ اخم کرد.

«منم به شکل درستی تناسخ پیدا نکردم. من با استفاده عمدی از انتقال روح متولد شدم تا روح اون یارو‌برای​ نتونه تناسخ پیدا کنه. اگه درست تناسخ پیدا کرده بودم، خاطرات اون یارو، بونچون گویما، تو سرم نبود. در عوض،‌فعال​ به خاطر کارما، احتمالاً تبدیل به یه دیوانه می‌شدم، همون چیزی که بهش میگن ستاره قاتل آسمانی یا همچین چیزی.»

لبخند تلخی زد.

اما این‌لب‌هایش​ فقط برای‌فشرد​ یک لحظه بود.

با چهره‌ای‌همه‌چیز​ آسوده‌خاطر، به چون‌حل‌وفصل​ هوی خیره شد.

«اما به لطف ولی‌نعمت، این‌درباره​ کارمای وحشتناک بالاخره به پایان‌چشمگیر​ رسید، پس همین برام کافیه.»

با تماشای او که این‌قدر‌برتری​ از صمیم قلب حرف می‌زد،‌اومد​ مردمک‌های چون هوی سرد شد.

«تناسخ با استفاده از انتقال روح؟‌ولی‌نعمت​ پس یعنی تکنیک سلطه جاویدان ابدی‌چندان​ هم ربطی به انتقال روح داره؟»

ذهنش به سرعت درگیر شد.

«پس برای تکمیل تکنیک‌شما​ سلطه جاویدان ابدی به‌رزمی‌اش​ انتقال روح نیاز بود؟»

چشمان جان‌میئول کمی گشاد شد.

به نظر می‌رسید واقعاً غافلگیر شده که چون هوی‌‹او›​ فقط از همین چند جمله گفتگو، متوجه رابطه بین‌هنر​ تکنیک سلطه جاویدان ابدی و انتقال روح شده است.

اما خیلی زود چشمان‌به‌تنهایی​ گشادشده‌اش را به حالت عادی‌جوهری​ برگرداند و دهان باز کرد.

«اگه بخوام برم سر اصل مطلب، برای‌بدونید​ تکمیل تکنیک سلطه جاویدان ابدی نیازی به انتقال‌هنر​ روح نبود. به یه چیز دیگه نیاز بود.»

«احضار روح.»

ارباب قصر بازگشت روح انگار که منتظر همین‌درباره​ لحظه بود، این را اضافه کرد و هر‌قوی​ دوی آن‌ها با نگاه چون هوی روبرو شدند.

دیگر نیازی به کلمات نبود.

اینکه روح‌ادامه​ چه کسی‌شما​ را احضار می‌کردند.

اینکه هدف‌بتونه​ ثبت‌کننده آسمانی‌بزرگ​ چه بود.

«اون شخصاً اومد سراغ‌فشرد​ شما تا من رو‌درباره​ به این دنیا احضار کنه؟»

در پاسخ به سؤال چون‌حل‌وفصل​ هوی، جان‌میئول و ارباب قصر بازگشت‌می‌کشید​ روح با چهره‌هایی جدی جواب دادند.

«درسته. در واقع، اگه مدت زمان مشخصی می‌گذشت، یه‌چندان​ موجود جاودانه که به زندگی ابدی دست پیدا کرده‌مثل​ بود، خودبه‌خود ظاهر می‌شد. اما ‹او› نمی‌تونست صبر کنه.»

«وقت زیادی براش نمونده بود.»

ابروی چون هوی پرید.

ملاقات گذشته‌اش با ثبت‌کننده آسمانی به‌می‌کرد​ یادش آمد و وضعیت آن زمان‌نشان​ به سرعت از جلوی چشمانش گذشت.

ظاهر روشن‌بینانه‌اش، بدون‌ولی‌نعمت​ هیچ دلبستگی و‌‹او›​ ترسی از مرگ.

حرف‌های مبهمش درباره تناسخ خالق وقتی به‌اجرا​ او گفت که درباره هنر حاکم مطلق‌باشه​ و تکنیک سلطه جاویدان ابدی تحقیق کند.

و حتی چهره آسوده‌خاطرش در‌ادامه​ لحظه مرگ، انگار که تمام‌بدونید​ مدت منتظر همین لحظه بود.

حالا حدس و‌خودش​ گمان‌هایش به یک حقیقت‌مخفیانه​ مطلق تبدیل شده بود.

«پس اون‌ادامه​ حروم‌زاده همون‌شما​ مغز شیطانی بود؟»

در پاسخ به سؤال بی‌پرده‌برتری​ او، جان‌میئول یک بار سر‌اومد​ تکان داد و جواب داد.

«بله.»

«برای کسی که ظاهراً‌به‌تنهایی​ وقت زیادی براش نمونده‌نقاشی​ بود، خیلی هم عمر کرد.»

چون هوی پوزخند تمسخرآمیزی زد.

نیشخندی سرد‌بتونه​ روی لب‌هایش‌بزرگ​ نقش بست.

«پس تا همون‌روی​ لحظه آخر هم‌ولی‌نعمت​ رو اعصاب بود؟»

اصلاً از این خوشش نیامده بود‌می‌کرد​ که آن مرد سعی کرده بود‌نشان​ هویتش را تا لحظه مرگش پنهان کند.

«سیصد سال عمر کاملیه.»

«اصلاً میشه‌بتونه​ به اون‌بزرگ​ گفت زندگی؟»

«چی؟»

«تقدیر آسمانی یه آدم از قبل مشخص شده. اما اون با انواع و اقسام‌طبیعتاً​ جادوهای ممنوعه و هنرهای بزرگ آسمان‌ها رو فریب داد و به زور عمرش رو‌نتونست​ طولانی کرد. هرچند شاید از بیرون سالم به نظر می‌رسید، اما درونش کاملاً پوسیده بود.»

«مخصوصاً روحش...»

شاید دوستی آن‌ها با ثبت‌کننده‌برتری​ آسمانی خیلی عمیق بود، چون‌اومد​ چهره هر دوی آن‌ها تلخ شد.

«بدون استفاده از انتقال روح؟»

چون هوی شک‌خودش​ و تردیدش را‌می‌کرد​ به زبان آورد.

او فرض کرده بود که مانند ارباب قصر‌رزمی‌اش​ بازگشت روح در مقابلش، او هم طبیعتاً برای‌بزرگ​ ادامه زندگی‌اش از انتقال روح استفاده کرده است.

اما از حرف‌های آن‌بزرگ​ دو نفر مشخص بود‌برای​ که قضیه این‌طور نیست.

«اون انتقال روح رو رد کرد. می‌گفت‌شما​ می‌خواد همون‌طور که هست باقی بمونه، نه‌نبود​ اینکه فقط خاطرات رو به ارث ببره.»

«و گذشته از اون، به هر حال استفاده ازش براش غیرممکن‌می‌کشید​ بود. برای اجرای درست انتقال روح، روح شخص باید با یادگیری هنرهای‌کرد​ رزمی دانتیان بالایی آبدیده بشه تا بتونه در برابرش مقاومت کنه. اما...»

جان‌میئول با‌ادامه​ لحنی خشک‌شما​ و بی‌روح گفت:

«اون هیچ‌بتونه​ استعدادی تو‌بزرگ​ هنرهای رزمی نداشت.»

چون هوی‌لب‌هایش​ در سکوت‌فشرد​ سر تکان داد.

دقیقاً همون‌طور بود که می‌گفت.

با وجود اینکه ذهن و استعداد‌‹او›​ ذاتی‌اش بی‌نظیر بود، اما مغز شیطانی‌اون‌قدر​ مطلقاً هیچ استعدادی تو هنرهای رزمی نداشت.

مدرکش هم همون قدرت رزمی‌ای‌برتری​ بود که ثبت‌کننده آسمانی تو‌اومد​ لحظات آخر از خودش نشون داد.

قطعاً چشمگیر بود، اما در‌ادامه​ بهترین حالت، فقط تو سطح‌بدونید​ بالای قلمرو رزمی آسمانی قرار داشت.

با وجود اینکه سیصد‌به‌تنهایی​ سال عمر کرده بود، کل‌جوهری​ مهارتش به همین ختم می‌شد.

درست همون موقع، ارباب قصر‌درباره​ بازگشت روح با انگشت اشاره‌چشمگیر​ به شقیقه‌اش ضربه زد و گفت:

«همون‌طور که ولی‌نعمت می‌دونه، تو هنرهای رزمی دانتیان‌برای​ بالایی، استعداد همه‌چیز رو تعیین می‌کنه. اگه حتی‌می‌پرسید​ یه ذره استعداد کم داشته باشی، دیوونه می‌شی.»

می‌دونست.

خیلی خوب هم می‌دونست.

دانتیان بالایی کجا قرار داشت؟

تو سر‌بتونه​ بود، روح‌بزرگ​ و مغز.

یه جای به شدت حساس.

تمرین دادن چنین دانتیان بالایی‌ای چنان‌می‌کرد​ کار خطرناکی بود که می‌شد گفت هر‌داد​ روزش زیر سایه تهدید انحراف انرژی می‌گذشت.

«اگه هزار نفر با استعداد تو هنرهای رزمی می‌خواستن یادش‌چشمگیر​ بگیرن، نهصد و نود و نه نفرشون تبدیل به یه‌برای​ مشت روانی می‌شدن. ذات هنرهای رزمی دانتیان بالایی همین‌قدر مزخرفه.»

تا این‌بتونه​ حد پیچیده‌بزرگ​ و ظریف بود.

«تچ، به لطف خاطرات بونچئون گویما، دارم آرایش بازی‌‹او›​ سرگردانی روح رو یاد می‌گیرم، اما راستش رو بخوای،‌هنر​ این هنرهای رزمی دانتیان بالایی بیش از حد خطرناکن.»

ارباب قصر‌همه‌چیز​ بازگشت روح‌به‌تنهایی​ نوچ‌نوچی کرد.

«من از وجود شیطان آسمانی خوشم نمیاد،‌بدونید​ اما کارش درست بود که تمام هنرهای‌بتونه​ رزمی دانتیان بالایی رو از دنیا پاک کرد.»

«چی؟»

چون هوی‌لب‌هایش​ رشته افکارش پاره‌ادامه​ شد و پرسید:

«شیطان آسمانی‌همه‌چیز​ چی رو‌به‌تنهایی​ پاک کرد؟»

«همم؟»

ارباب قصر بازگشت روح سرش‌برتری​ رو کج کرد و با دیدن‌سراغ​ واکنش چون هوی، چهره‌اش گیج شد.

«هنرهای رزمی‌لب‌هایش​ دانتیان بالایی رو‌ادامه​ پاک کرد دیگه...»

«با جزئیات بنال ببینم.»

«... جزئیات‌ادامه​ زیادی برای توضیح‌درباره​ دادن نیست، اما.»

ارباب قصر بازگشت روح با چهره‌ای‌مثل​ مات و مبهوت نگاهی به جان‌میئول‌نباید​ انداخت و بعد دهان باز کرد.

«نمی‌دونم خبر داری یا نه، اما چهار دودمان رزمی جاودانه از فراسوی آسمان‌ها، از جمله ریشه‌قوی​ دودمان خودم، دره احضار روح، تو دوران اساطیری حکومت می‌کردن. همه‌شون دانتیان بالایی‌شون رو تمرین می‌دادن‌این​ و قدرتشون رو به رخ می‌کشیدن. شیطان آسمانی شکستشون داد و به اون هرج‌ومرج پایان داد.»

«از همون موقع به بعد، بیشتر هنرهای رزمی دانتیان بالایی‌تصویر​ از بین رفتن و متخصصان عالی‌رتبه‌ای به رهبری شیطان آسمانی و‌لحظه‌ای​ بودیدارما ظهور کردن که باعث توسعه هنرهای رزمی دانتیان پایینی شدن.»

در حالی که جان‌میئول به توضیحاتش‌‹او›​ ادامه می‌داد، چون هوی چشمانش رو‌اون‌قدر​ باریک کرد و تو فکر فرو رفت.

«شیطان آسمانی و‌هنر​ چهار دودمان رزمی‌مثل​ جاودانه از فراسوی آسمان‌ها.»

قبلاً تو آرایش توهم شنیده‌ادامه​ بود که اولین شیطان آسمانی‌بدونید​ شاگرد فرقه یونگ‌گوپ چون‌هوا بوده.

اما نمی‌دونست که به جز‌حل‌وفصل​ فرقه یونگ‌گوپ چون‌هوا، با بقیه دودمان‌های‌می‌کشید​ رزمی جاودانه هم ارتباطی وجود داشته.

«و اینکه بیشتر هنرهای رزمی دانتیان بالایی‌بدونید​ از بین رفتن، حتماً به این معنیه که‌هنر​ حاکم عالی شیطان آسمانی اون‌ها رو نابود کرده.»

حتی در حالی که داشت‌برتری​ فکر می‌کرد، حرف‌های اون دو‌اومد​ نفر بدون توقف ادامه داشت.

«به هر حال‌روی​ این یه مسیر‌ولی‌نعمت​ از پیش تعیین‌شده بود.»

«هنرهای رزمی دانتیان بالایی ممکنه فوق‌العاده باشن، اما در نهایت هنرهایی هستن که فقط‌طبیعتاً​ یه عده معدود و منتخب می‌تونن توشون تمرین کنن. دانتیان پایینی فرق داشت. البته‌نتونست​ که استعداد مهمه، اما با تلاش کافی، هر کسی می‌تونه به یه قلمرو خاص برسه.»

چون هوی‌ادامه​ تو دلش‌شما​ تأیید کرد.

هنرهای رزمی‌بتونه​ دانتیان بالایی‌بزرگ​ واقعاً بی‌نظیر بودن.

اما آیا می‌شد گفت‌فشرد​ در مقایسه با بقیه‌درباره​ هنرهای الهی برتری داشتن؟

اصلاً این‌طور نبود.

«نیازی نیست راه دوری برم؛ خود‌‹او›​ هنر الهی شیطان آسمانی به تنهایی‌اون‌قدر​ با هنر حاکم مطلق برابری می‌کنه.»

تاریخ دنیای‌بتونه​ رزمی خیلی‌بزرگ​ طولانی بود.

تو تمام این مدت طولانی،‌ادامه​ یعنی هیچ‌کس نبود که هنرهای رزمی‌رزمی‌اش​ دانتیان بالایی رو یاد گرفته باشه؟

قطعاً کسانی‌همه‌چیز​ بودن، مثل امپراتور‌حل‌وفصل​ بزرگ شیطان آسمانی.

اما اون‌ها هنرهای رزمی‌شما​ دانتیان بالایی رو از‌رزمی‌اش​ خودشون به جا نذاشتن.

چون هیچ‌بتونه​ نیازی به پذیرش‌برتری​ چنین خطری نبود.

«هنرهای رزمی دانتیان بالایی فقط زمانی‌ولی‌نعمت​ همچین قدرت وحشتناکی رو نشون می‌دن که‌چشمگیر​ شخص مثل من تناسخ پیدا کرده باشه...»

ناگهان، برقی‌همه‌چیز​ تو چشمان‌به‌تنهایی​ چون هوی درخشید.

بالاخره فهمید.

اینکه چرا تکنیک سلطه جاودانه‌برتری​ ابدی، فصل نهایی هنر حاکم مطلق‌سراغ​ رو به خودش اختصاص داده بود.

«پس قضیه این بود.»

خود تناسخ، آخرین قطعه‌به‌تنهایی​ برای رسیدن به استادی اعظم‌جوهری​ تو هنر حاکم مطلق بود.

«یعنی هدف امپراتور‌ولی‌نعمت​ بزرگ شیطان آسمانی‌‹او›​ هم همین بود؟»

سر چون هوی‌هنر​ با شتاب به‌مثل​ یک سمت چرخید.

با به یاد آوردن تصویر امپراتور بزرگ‌شما​ شیطان آسمانی که با چشم ذهن انتقال‌دهنده‌نبود​ روح دیده بود، لرزه‌ای به ستون فقراتش افتاد.

درست تو آستانه فتح دشت‌های‌حل‌وفصل​ مرکزی، امپراتور بزرگ شیطان آسمانی ناگهان‌می‌کشید​ بدون هیچ ردپایی ناپدید شده بود.

هیچ اثری‌ادامه​ از خودش به‌درباره​ جا نذاشته بود.

تا الان دلیلش نامعلوم‌بزرگ​ بود، اما چون هوی‌برای​ احساس کرد بالاخره متوجه شده.

این سنگ‌بنای‌لب‌هایش​ تکمیل هنر‌فشرد​ حاکم مطلق بود.

همه‌چیز برای فعال‌سازی تکنیک‌به‌تنهایی​ سلطه جاودانه ابدی، یا‌نقاشی​ دقیق‌تر بگیم، برای تناسخ بود.

«یعنی تکمیل تکنیک سلطه‌شما​ جاودانه ابدی به معنای‌رزمی‌اش​ تکمیل هنر حاکم مطلق بود؟»

چون هوی با پایان‌بزرگ​ دادن به افکارش، به‌برای​ اون دو نفر نگاه کرد.

«اگه می‌دونین که ثبت‌کننده‌فشرد​ آسمانی همون مغز شیطانیه،‌درباره​ پس حتماً می‌دونین من کی‌ام.»

«می‌دونیم.»

«شیطان حاکمی که زمانی به‌درباره​ تنهایی بر نه استان و هشت‌نبود​ بیابان حکمرانی می‌کرد، شیطان آسمانی مطلق.»

«به خاطر همین هم هیاهوی بزرگی به‌اجرا​ پا شد. هر چی باشه، بحث تناسخ‌باشه​ شخصیتی مثل شیطان آسمانی در میون بود.»

«اما خب، نمی‌دونم چطور‌فشرد​ متقاعدشون کرد، ولی پیمانی‌درباره​ به این شکل بسته شد.»

با شنیدن حرف‌هاشون،‌خودش​ چون هوی چشمانش‌می‌کرد​ رو باریک کرد.

«یعنی جزئیات رو نمی‌دونن؟»

چون هوی که هیچ اثری‌برتری​ از دروغ تو چهره‌شون نمی‌دید، چانه‌اش‌سراغ​ رو مالید و لب باز کرد:

«اون یارو، مغز‌روی​ شیطانی، از کجا می‌دونست‌شما​ شماها کجا مستقر شدین؟»

«گفت تو خزانه‌داری مخفی خاندانش، سوابقی درباره دره‌نقاشی​ احضار روح، بونچئون گویما و قصر بازگشت روح‌کردم​ وجود داشته. گفت با ردگیری همون‌ها تونسته پیدامون کنه.»

«خاندان؟»

نگاه چون هوی یخ زد.

این اصلاً‌لب‌هایش​ با عقل‌فشرد​ جور درنمی‌اومد.

اون مغز شیطانی رو تو ده‌می‌کرد​ دروازه شیطان آسمانی ملاقات کرده بود؛ اون‌داد​ هم درست مثل خودش یه یتیم بود.

«دروغ گفته تا پنهان‌شما​ کنه چطور این اطلاعات‌رزمی‌اش​ رو به دست آورده؟»

اخمی روی‌بتونه​ پیشانی چون‌بزرگ​ هوی نشست.

این کار کاملاً از مغز شیطانی برمی‌اومد، اما این فکر که‌رزمی‌اش​ «آیا مغز شیطانیِ اون زمان واقعاً می‌تونست این‌هایی رو که هنرهای رزمی‌برای​ دانتیان بالایی رو یاد گرفته بودن فریب بده؟» تو ذهنش درگیر بود.

همون موقع بود.

تق—!

صدای کوبش‌بتونه​ سنگینی به‌بزرگ​ گوشش رسید.

فراتر از سد وسیع چی، این صدای نجیب‌زاده سرگردان‌‹او›​ بود که با پشت دستش، که با نیروی درونی‌هنر​ پوشیده شده بود، انگار که به دری می‌کوبید، ضربه می‌زد.

وقتی نگاهشون به هم گره‌حل‌وفصل​ خورد، نجیب‌زاده سرگردان طوری که انگار‌می‌کشید​ منتظر همین لحظه بود، لب زد.

«دارن میان.»

چون هوی با خواندن حرکت واضح لب‌های‌اجرا​ او، حضور افرادی رو که داشتن نزدیک‌باشه​ می‌شدن تأیید کرد و دستش رو حرکت داد.

آستین سیاه‌لب‌هایش​ و تاریکش‌فشرد​ تکان خورد.

هوووش—!

سد چی‌ادامه​ تو یک‌شما​ چشم‌به‌هم‌زدن ناپدید شد.

در حالی که ارباب قصر بازگشت روح با دیدن‌همین​ اینکه چون هوی سدش رو فقط با یه حرکت‌مزخرفاتی​ دست از بین برده بود، ناباورانه سر تکان می‌داد...

سوویش—

چون هوی برگشت و گفت:

«بیاین اول کارمون رو‌شما​ تموم کنیم، این بحث‌رزمی‌اش​ مفصل بمونه برای بعد.»

تو یه مسیر باریک کوهستانی.

پیرمردی مثل یه‌خودش​ جاودانه از دل افسانه‌ها،‌مخفیانه​ تو هوا پرواز می‌کرد.

این همون‌ادامه​ قدم خلاء‌شما​ نهایی بود.

پیرمرد سه‌مردمک، ارباب ظالم،‌بزرگ​ که تمام کارهاش رو تموم‌همین​ کرده بود، ناگهان متوقف شد.

و به‌لب‌هایش​ آرامی به‌فشرد​ آسمان نگاه کرد.

آسمانی لاجوردی‌همه‌چیز​ بود، بدون حتی‌حل‌وفصل​ یه لکه ابر.

اما حالا، چشمانش می‌تونست جریان مات‌‹او›​ و کدری رو ببینه که تو‌اون‌قدر​ اون آسمان لاجوردی منعکس شده بود.

«انرژی آسمانی؟‌بتونه​ نه، نکنه انرژی‌برتری​ دنیای زیرین باشه؟»

ارباب ظالم در حالی که‌ادامه​ با خودش زمزمه می‌کرد، لبخند‌بدونید​ پرچین‌وچروکی زد و نگاهش عمیق‌تر شد.

«چقدر جالب.‌همه‌چیز​ اینکه بشه‌به‌تنهایی​ این‌طوری دیدش.»

با رضایت خندید، به‌شما​ مسیر اون جریان نگاه کرد‌چندان​ و از زمین کنده شد.

سوویش—

بدنش تو‌لب‌هایش​ یک چشم‌به‌هم‌زدن از‌ادامه​ فضا عبور کرد.

جعبه چوبی کوچکی که با ابریشم‌می‌کرد​ پیچیده شده بود و کنار پهلویش‌نشان​ قرار داشت، با حرکتش کمی تکان خورد.

ناولها | novelha.net