چپتر 383: عروج...؟
0عروج...؟
«گفتی عروج؟ یعنی ممکنه...!»
با شنیدن حرفهای او، استادسرش اعظم تایگوک و چون ایگه جادست خوردند و همزمان واکنش نشان دادند.
گیجی و ناباوریداشته در تمام اجزاینیمهکاره صورتشان موج میزد.
عروج امپراتور تاریک.
برای کسانی که امپراتوررزمی تاریک را میشناختند، اینحسابی اتفاق اهمیت فوقالعادهای داشت.
«امپراتور تاریک مرده؟»
«به جاودانگی عروج کرده...؟»
با چهرههایی ناباورانه زیر لب زمزمهرفت میکردند. واکنشهای این دو شبیه به"تچ" هم، اما در عین حال متفاوت بود.
تمرکز چون ایگه روی مرگ امپراتور تاریکمبارزه بود، اما برای استاد اعظم تایگوک، کلمهرها «عروج» عمیقاً در ذهنش حک شده بود.
و واکنش چون هویپشت بیشتر به چون ایگه نزدیکفرصت بود تا استاد اعظم تایگوک.
«پس که اینطور، مرده.»
چون هوی به زن نگاه کرد—نه،رفت به کسی که حالا مشخص شده"تچ" بود شاگرد امپراتور تاریک است—و گفت.
«او... عروج کرده.»
زن حرفنیمهکاره چون هوی راسرش اصلاح کرد، اما...
«این یا اون،داشته چه فرقی به حالرها من داره؟ همهش یکیه.»
چون هوی فقط پوزخند زد.
انگار کهسطح از نظرشرزمی رقتانگیز بود.
«مرده، مردهست دیگه.»
عروج؟ رسیدن به جاودانگی؟ روشنضمیری؟
این خزعبلات اصلاًدلش در دایره علایقرفت چون هوی جایی نداشتند.
تنها چیزی که الان برایشدلم اهمیت داشت، نتیجه بود: اینکهداشته امپراتور تاریک زنده است یا مرده.
به همین خاطر بود کهسرش حرفهای آن زن اصلاً بهبزرگی دلش ننشست و روی اعصابش رفت.
زیر لبباهاش با کلافگیباشم غرید: «حیف شد.»
چون هوی این را بهاعصابش آرامی زمزمه کرد و با صدایصدای "تچ" زبانش را به کام چسباند.
«با اون سطح ازرزمی مهارت رزمی، دلم میخواست یهباهاش مبارزه حسابی باهاش داشته باشم...»
حرفش را نیمهکارهرها رها کرد وخاراند پشت سرش را خاراند.
احساس میکرد فرصتداشته بزرگی را ازنیمهکاره دست داده است.
حتی همینخاطر مبارزه هم تااعصابش حدودی راضیکننده بود.
اما با شنیدن اینکه امپراتور تاریک استادِمبارزه زنی است که الان جلویش افتاده بود،رها خونش از هیجان به جوش آمده بود.
درست زمانی که حالشپشت با فکر ملاقات فوری بافرصت او حسابی جا آمده بود...
پیش خودشباهاش فکر کرد: «باورمحرفش نمیشه مرده باشه.»
تمام هیجانشخاطر دود شد واعصابش به هوا رفت.
خون به جوش آمده و روحیه اوجگرفتهاش، درحسابی یک چشم به هم زدن، انگار که یکسرش سطل آب یخ رویش ریخته باشند، سرد شد.
خش—
چون هوی که دیگر علاقهاش رانیمهکاره از دست داده بود، زانو زدمیکرد و از بالا به زن نگاه کرد.
در حالی که به بدن هنوزرفت نزار و فرسوده او خیره شده بود،زبانش ناگهان برقی در چشمان چون هوی درخشید.
«خب، در مقایسه بارزمی وضعیت الانِ تو، سطححسابی مهارت امپراتور تاریک چقدر بود؟»
«...»
زن برای لحظهایداشته در خود جمعنیمهکاره شد، اما ساکت ماند.
چون هوی با دیدنننشست این واکنش، با لحنیغرید شبیه به زمزمه گفت:
«خیلی ازسطح الانِ تورزمی قویتر بود، نه؟»
زن دوباره لرزید؛ کلماتپشت سرد چون هوی مثلمیکرد خنجر در قلبش فرو رفت.
هوااااک!
همزمان، انرژیخاطر درون دانتیان پایینیاشاعصابش به تلاطم افتاد.
با وجود اینکه بدنش در وضعیت چنان وخیمی بود که به نظرحرفش میرسید در آستانه مرگ است، انرژیاش در واکنش به تغییر احساساتش مانندحتی یک مکانیسم دفاعی بالا آمد و به سرعت او را در بر گرفت.
«همم؟»
در آنباهاش لحظه، چشمان چونحرفش هوی باریک شد.
او چیز عجیبی در آن انرژیرفت که به سرعت تمام بدن زن"تچ" را احاطه کرده بود، حس کرد.
«تازه از انرژی حقیقی ذاتیاشدلم استفاده کرده، ولی بازم میتونهداشته به این سرعت واکنش نشون بده؟»
فقط این نبود.
انرژیای که اکنون درباشم حال جمع کردنش بود،پشت با قبل کاملاً تفاوت داشت.
سنگینتر و بسیار برندهتر بود.
او بلافاصله دست راستشرزمی را دراز کرد وحسابی نبض زن را گرفت.
لحظهای که مچ دست چپشسرش را قاپید، زن سعی کرد بهدست طور غریزی واکنش نشان دهد، اما...
چنگ.
مچ دستشخاطر از قبلننشست اسیر شده بود.
زن تکانی خورد، اما چون هوی بیتفاوت بهحسابی او، نیروی درونی هنر الهی شکوفه آلو را درخاراند رگهای خونی و تمام بدن او به جریان انداخت.
حرکتی ماهرانه و سریع بود.
زن با حس کردن انرژیای که دررها حال کاوش بدنش بود، اخم کرد، اما کمیدست بعد، چهرهاش به آرامی از هم باز شد.
انرژی هنر الهی شکوفه آلو،اعصابش خلوصی داشت که هیچ چیزآرامی دیگری نمیتوانست با آن برابری کند.
او درسطح گرمای آنرزمی ذوب شد.
سسس—
در حالی که ظاهر نزار زن به سرعت بهبود مییافت،خاراند چون هوی حتی نگاهی هم به صورتش نینداخت و دراستادِ عوض تمام تمرکزش را روی بررسی درون بدن او گذاشت.
درون بدنش که پیش از این توسطکلافگی چی شب تاریک پنهان شده بود، حالاکام به وضوح در برابر چشمانش نمایان شد.
«اینجا یهسطح انرژی هست کهدلم هنوز جذب نشده.»
چون هوینیمهکاره اخمهایش راپشت در هم کشید.
مقداری انرژی در دانتیان پایینی و بالاییرها او، و همچنین در سراسر رگهای خونیبزرگی کل بدنش انباشته و گلوله شده بود.
به اندازهخاطر حدود بیستننشست سال انرژی بود.
به محض اینکه چون هوی از رویمبارزه کنجکاوی آن انرژی را تحریک کرد، قفسهرها سینه زن به شدت بالا و پایین رفت.
«قرص معجزهآسا؟ نه.رها این نیروی درونیخاراند یه نفر دیگهست...؟»
درست زمانی که نگاه چونحرفش هوی در حین ارزیابی آنخاراند انرژی سرد و بیروح شد...
«یهو چی شد؟»
«داری چیکار میکنی...»
چون ایگه و استاد اعظم تایگوک که تا آن لحظه دردست سکوت تماشا میکردند، با این تغییر ناگهانی اوضاع، چهرههایی مات وجوش مبهوت به خود گرفتند و سپس چشمانشان از تعجب گرد شد.
ناگهان، زن خون سرفه کرد.
«سرفه!»
دهانی پر از خون تیره و سیاهرنگمبارزه به بیرون پاشیده شد و از رویرها گونه و گردنش به پایین سرازیر گشت.
همزمان، انرژی ناپایدار او کهسرش به نظر میرسید هر لحظه ممکندست است خاموش شود، به ثبات رسید.
خش—
چون هویخاطر دست اوننشست را رها کرد.
بلافاصله پس ازمهارت آن، لبهایش را برایمبارزه صحبت کردن تکان داد.
«انتقال انرژی جداسازی بدن؟»
هنوز حرفشباهاش تمام نشدهباشم بود که...
«چطور...»
زن که با عجله حواسشدلم را جمع کرده بود، نتوانست شوکباشم را در چشمان لرزانش پنهان کند.
اما چون هویرها بیتوجه به شوکه شدناحساس او، فوراً دوباره پرسید:
«از کی گرفتیش؟ امپراتور تاریک؟»
«...»
زن جوابی نداد.
اما چون هوی که در سکوت مردمکاحساس چشمان او را زیر نظر داشت، فقطحدودی از روی همان میتوانست جواب را بخواند.
«پس با این حساب، به نظرنیمهکاره میرسه امپراتور تاریک عروج نکرده، بلکه بعدفرصت از انتقال نیروی درونیاش به تو، مرده.»
چون هویخاطر این را بااعصابش قاطعیت بیان کرد.
در حالی که چون ایگه و استادمبارزه اعظم تایگوک با چشمانی گشاد شده بهرها زن خیره شده بودند، او ادامه داد:
«تچ، اینطورینیمهکاره که بیشترپشت حیف شد.»
چون هوی با صداییباشم پر از حسرتِ باقیمانده،پشت زیر لب زمزمه کرد.
فقط از روی همان تکههای انرژیرفت درون بدن زن، میتوانست عمق و"تچ" قدرت بینظیر آن را حس کند.
در حالی کهمهارت نمیتوانست به این راحتیهامبارزه ناامیدیاش را کنار بگذارد...
«امپراتور تاریک انتقالرها انرژی جداسازی بدنخاراند رو انجام داده؟»
چون ایگه ناگهان قدمیباشم به جلو برداشت و باسرش چهرهای ناباورانه این را گفت.
امپراتور تاریکیخاطر که او میشناخت،اعصابش آدم خودخواهی بود.
همین که چنین شخصی شاگردی قبول کرده بود بهباهاش اندازه کافی جای تعجب داشت، چه برسد به اینکهاحساس بخواهد انتقال انرژی جداسازی بدن را هم انجام دهد.
انتقال انرژی جداسازی بدن، تکنیکیسرش مرموز برای انتقال نیروی درونیبزرگی خود به شخص دیگری بود.
در نگاه اول، تکنیک فوقالعادهایحرفش به نظر میرسید، اما محدودیتهایشخاراند بیش از حد بزرگ بودند.
اگر اجراکننده میتوانست حدود چهل درصد از نیرویغرید درونیاش را انتقال دهد، یک موفقیت محسوب میشد؛ بیشترمهارت افراد حتی نمیتوانستند ده درصد را هم منتقل کنند.
بازدهی یک قرصمهارت معجزهآسا از اینمیخواست هم بهتر بود.
با این حال،رها مشکل حتی کشندهتریخاراند هم وجود داشت.
به خاطر همین محدودیت دوم بودنیمهکاره که انتقال انرژی جداسازی بدن تقریباًمیکرد از دنیای رزمی ناپدید شده بود.
مرگِ اجراکننده.
برای انجام انتقال انرژی جداسازی بدن، شخص ابتدا باید دانتیانداشته خود را که نیروی درونی در آن قرار داشت خردفرصت میکرد و به همین دلیل، اجراکننده نمیتوانست از مرگ فرار کند.
به همین خاطر بودپشت که چون ایگه نمیتوانستمیکرد این حقیقت را باور کند.
«حتی برای یه استاد وحرفش شاگرد هم، اینکه امپراتور تاریکخاراند دست به چنین کاری بزنه...»
در کنار او، استاد اعظم تایگوک که انگار باحیف او موافق بود، با نگاهی گیج به زن خیره شد،دلم اما ناگهان چیزی به یاد آورد و دهان باز کرد:
«نکنه اون...سطح فرزند امپراتوررزمی تاریک باشه؟»
در حالی کهرها این را بهخاراند آرامی میگفت، چشمانش لرزید.
چون ایگه که کنارش بود،حرفش با شنیدن این حرف باخاراند عجله زن را برانداز کرد.
«شباهتهایی وجود داره، اما...»
«اگه از خون اون باشه، پس عجیب نیستحسابی که هنر حاکم شب تاریک رو یاد گرفته؛سرش هنری که فقط خود امپراتور تاریک میتونست تمرینش کنه.»
هر دوی آنهارها همزمان آب دهانشان رااحساس به سختی قورت دادند.
با تصور اینکه این زن دختر امپراتوررها تاریک است، رشتههای در هم تنیده افکارشانبزرگی به آرامی باز شد و ذهنشان شفاف گشت.
«...»
با وجود نگاههای خیره آندلم دو، زن دهانش را بستهداشته نگه داشت و سکوت کرد.
«تو فرزند امپراتور تاریک...»
چون ایگه که در فکرحرفش فرو رفته بود، میخواست درباره ایناحساس مسئله مهم از او بپرسد، اما...
«چرا انتقالخاطر انرژی جداسازی بدناعصابش رو انجام داد؟»
چون هویسطح قبل از اودلم دهان باز کرد.
برخلاف آن دو نفر دیگر، برای چوناحساس هوی اصلاً پشیزی اهمیت نداشت که اینحدودی زن فرزند امپراتور تاریک است یا نه.
او فقط دربارهداشته دلیل انتقال انرژی بارها جداسازی بدن کنجکاو بود.
«عمر مقدرخاطر شدهاش بهننشست پایان رسیده بود.»
زن باسطح آرامش بهرزمی سوالش جواب داد.
شاید به لطف لمسپشت قبلی چون هوی، تنفسش بهفرصت طرز قابلتوجهی پایدار شده بود.
نگاه چون هوی ثابت ماند.
«همهاش کهخاطر نمیتونه اینننشست باشه، نه؟»
«... این تنها راهرزمی برای انتقال درست هنرحسابی حاکم شب تاریک بود.»
چون ایگه و استاد اعظم تایگوکخاراند که از کنار گوش میدادند، نفهمیدند منظورشحتی چیست، اما چون هوی بلافاصله متوجه شد.
«با انتقال انرژی با جداسازی بدن، دررها حالی که نیروی درونیاش رو بهت منتقلبزرگی میکرد، به زور ساختار بدنت رو تغییر داد.»
چشمان زن لرزید.
دقیقاً همانطورسطح بود کهرزمی او میگفت.
برای یادگیری هنر حاکمپشت شب تاریک، داشتن بدن روحفرصت الهی شب یین ضروری بود.
اما او بدن روح الهی شب یین را نداشت، بهخاراند همین دلیل استادش از انتقال انرژی با جداسازی بدن استفاده کردزنی تا بدنش را تغییر دهد، چیزی شبیه به یک بازسازی کامل.
«خیلی خب، همینقدر کافیه.»
چون هوی که تقریباًرزمی حقیقت را فهمیده بود،حسابی موضوع را عوض کرد.
«حالا یهنیمهکاره چیز دیگهپشت رو جواب بده.»
چون هوی در حالیباشم که با لحنی دستوری حرفسرش میزد، چشمانش را نیمهباز کرد.
با مرگ امپراتور تاریک،ننشست دیگر چیزی برای پرسیدنغرید درباره او وجود نداشت.
فقط یکسطح سوال باقیرزمی مانده بود.
«دلیل اینکهنیمهکاره من رو هدفسرش گرفتید چی بود؟»
«یک درخواست دریافت کردم.»
«درخواست...؟»
چون هویسطح از این جوابدلم ساده اخم کرد.
او به طور مبهمی فکر کرده بود که آنهافرصت او را هدف قرار دادهاند تا احیای فرقه پردهجلویش کشتار را اعلام کنند، اما جواب غیرمنتظرهای دریافت کرد.
چون هوی با گیجی سرش را کج کرد وسرش با تأخیر، کلمات نامفهومی را که زن در طولحدودی نبرد با خودش زمزمه کرده بود، به یاد آورد.
— ... میفهمم چراننشست دنبالت هستن. و چراغرید به من پیشنهاد دادن.
«پس قضیه این بود.»
چون هوی سررها تکان داد وخاراند چشمانش سرد شد.
حالا که میدانست اینباشم یک درخواست بوده، مهمترینپشت چیز باقی مانده بود.
«پس مشتری کی بود؟»
با این سوال،مهارت زن برای لحظهایمیخواست چشمانش را باریک کرد.
در فرقه کشتار،رها فاش کردن هویت یکاحساس مشتری یک تابو بود.
با این حال، او زیادحرفش درنگ نکرد و لبان خونآلودشخاراند را از هم باز کرد.
«جامعه نه آسمان.»
«جامعه نهسطح آسمان؟ اونرزمی دیگه چه کوفتیه؟»
در حالی که چون هویسرش از شنیدن نامی که تابزرگی به حال نشنیده بود اخم کرد.
«جامعه نه آسمان؟!»
«چی!»
استاد اعظم تایگوک و چون ایگه که در حال بررسیداشته چهره او بودند و فکر میکردند ممکن است دختر امپراتورفرصت تاریک باشد، از جا پریدند و با شوک به عقب رفتند.
«جامعه، جامعهنیمهکاره به فرقه پردهسرش کشتار درخواست داده؟»
چون ایگه با هیاهو گفت.
حالت چهره و لحن او دقیقاًرفت به همان اندازه که شنیده بود امپراتورزبانش تاریک مرده است، گیج و مبهوت بود.
با دیدنسطح آنها، چشمان چوندلم هوی برقی زد.
واکنش آنهانیمهکاره بیش ازپشت حد شدید بود.
«واکنشی مثل این یعنیباشم خیلی خوب میشناسنش... صبرپشت کن، بهش گفتن جامعه، درسته؟»
ناگهان چیزیخاطر به ذهنشننشست خطور کرد.
وجود «جامعه» که از زمان ملاقاتمیخواست با چون ایگه آنقدر دربارهاش شنیدهحرفش بود که گوشهایش پینه بسته بود.
چون هوی با اینپشت فکر، سوالی از چون ایگهفرصت پرسید تا جواب قطعی بگیرد.
«جامعه نهباهاش آسمان همونباشم حرومزادههای جامعه هستن؟»
«درسته. خودشونن. همون حرومزادههایی کهاعصابش تو دروازه اژدهای خون بهآرامی من و تو حمله کردن...!»
صدای چون ایگه بلندتر شد.
«ما مدام تعقیبشون میکردیم اماسرش هیچوقت نتونستیم دمشون رو بگیریم،بزرگی و حالا اینطوری پیداشون میشه...»
چون ایگه در میانهی حرفشحرفش لبش را گاز گرفت وخاراند شروع به زمزمه با خودش کرد.
«اما چرا باید ترور تو رو سفارش بدن...؟ برای حذفآرامی قهرمان الهی شکوفه آلو چون اسمش داره خیلی بزرگ میشه؟میخواست یا ممکنه فهمیده باشن تو دروازه اژدهای خون چه اتفاقی افتاده؟»
کلماتش به طرزمهارت قابلتوجهی سریع بیرون میآمدند،مبارزه گویی که مضطرب بود.
تا الان، جامعه نه آسمان فقط از پشت پردهفرصت همهچیز را دستکاری میکرد؛ آنها به ندرت اقدام مستقیمیجلویش مثل سفارش دادن به فرقه پرده کشتار انجام میدادند.
به نظر میرسید آنها محتاطحرفش بودند، شاید برای جلوگیری ازخاراند فاش شدن حتی ذرهای از هویتشان.
اما حالا، آنها خطر فاش شدن هویتشانکلافگی را به جان خریده بودند تا فرقه پردهچسباند کشتار را برای کشتن چون هوی استخدام کنند.
این معنای بسیار مهمی داشت.
«برای جامعه نه آسمان، بایدسرش دلیلی وجود داشته باشه کهبزرگی حتماً باید این مرد رو بکشن!»
چون ایگهباهاش به استاد اعظمحرفش تایگوک نگاه کرد.
درست همان موقع، استاد اعظم تایگوکرفت نیز به چون ایگه نگاه کرد وزبانش نگاههایشان در هوا به هم گره خورد.
«ما باید بهمهارت هر قیمتی ازمیخواست این مرد محافظت کنیم.»
«میدونم.»
پس از برقراری ارتباط باحرفش چشمانشان، هر دو به چون هویاحساس نگاه کردند و سر تکان دادند.
در همین حین، چشمانننشست چون هوی در افکارغرید عمیقی غرق شده بود.
«جامعه نهسطح آسمان، چهرزمی اسم پرطمطراقی.»
این همان «جامعهای» بودپشت که آنقدر دربارهاش شنیدهمیکرد بود که گوشهایش درد میگرفت.
او نام دقیقش راباشم نمیدانست، اما حالا بالاخرهپشت آن را شنیده بود.
«به نظرخاطر میرسه تو خیلیاعصابش چیزا دست دارن.»
برق آبیسطح تیزی دررزمی چشمانش ظاهر شد.
به دنبال حادثه دروازه اژدهای خون، حتی اگر اتحادفرصت رزمی یک تصادف بود، سفارش دادن به فرقه پردهجلویش کشتار نمیتوانست به عنوان یک تصادف ساده نادیده گرفته شود.
چون هویباهاش به زنباشم خیره شد.
«اون حرومزادههای جامعه نهننشست آسمان چه دلیلی برایغرید هدف گرفتن من داشتن؟»
«نمیدونم.»
چون هوینیمهکاره چشمانش راپشت ریز کرد.
در حقیقت، اینداشته جوابی بود که تارها حدودی انتظارش را داشت.
چه کسی در دنیاننشست وقتی سفارش یک ترور راحیف میدهد، دلایلش را توضیح میدهد؟
«اما این غیرمنتظرهست.»
چون هوینیمهکاره به او نگاهسرش کرد و گفت.
«شنیدم بین قاتلها، فاشباشم کردن هویت مشتری یهپشت تابوعه. جونت اینقدر برات ارزشمنده؟»
«کسی که اطلاعات غلط تواعصابش یه درخواست جا میده رو نمیشهصدای یه مشتری درست و حسابی دونست.»
«اطلاعات غلط؟»
«اونا گفتن هر چقدر هم که مهارتهایاحساس رزمی تو برجسته باشه، نهایتاً در سطححدودی یه رهبر فرقه از اتحاد نه فرقه هستی.»
نگاه زن زهرآگین شد.
حتی رگهای ازدلش نیت قتل هم همراهکلافگی با آن بالا آمد.
«و.»
همانطور که حرفرها میزد، به چونخاراند هوی خیره شد.
«بیانصافیه کهباهاش فقط منباشم قراره زجر بکشم.»
چون هوی ازدلش حرفهای او خندهرفت کوچکی سر داد.
سپس طوری کهمهارت انگار سوالی رامیخواست پرتاب کند، پرسید.
«در این صورت، اون حرومزادههاسرش چقدر بهت پول دادن کهبزرگی این کار رو قبول کردی؟»
زن برای لحظهای تردید کرد.
سپس، در حالی کهننشست به چون هوی خیره شدهحیف بود، لبش را گاز گرفت.
پس از مدتی تأمل.
لحظهای بعد، بهرها زور لبانش راخاراند از هم باز کرد.
«اگه جونت رو میگرفتم،باشم قول دادن زنگ سرقتپشت روح آسمانی رو بهم بدن.»
«زنگ سرقت روحدلش آسمانی؟ قبلاً یهرفت جایی این رو شنیدم.»
در حالی که ابرویرزمی چون هوی از شنیدنحسابی این نام آشنا کمی پرید.
«داری شوخی میکنی!»
چون ایگه فحش داد.
او تنها کسیدلش نبود که اینرفت واکنش را نشان داد.
به محض اینکه استاد اعظم تایگوکمیخواست نام زنگ سرقت روح آسمانی راحرفش شنید، چشمانش گشاد شد و خشکش زد.
«چرا جامعهنیمهکاره باید اونپشت رو داشته باشه...»
او باباهاش صدایی که کمیحرفش میلرزید، زمزمه کرد.
با دیدن واکنشهای شدیدننشست آنها، چون هوی بلافاصلهغرید از آن دو پرسید.
«قضیه چیه؟سطح چرا اینقدررزمی واکنش نشون میدین؟»
«این سلاح افسانهایهرها که امپراتور تاریک همیشهاحساس با خودش حمل میکرد.»
چون ایگه درداشته حالی که مشتهایش رارها گره کرده بود، گفت.
او حتماً فقط از شنیدن نام آن مضطربغرید شده بود، چرا که قطرات عرق سرد از پیشانیاشمهارت سرازیر شده و در نوک چانهاش جمع شده بود.
«میگن هر کسی کهرزمی صدای اون زنگ رو بشنوهباهاش میمیره. یه سلاح افسانهای بینظیر...»
همانطور که حرف میزد، چون ایگهخاراند ناگهان چیزی به یاد آورد وداده با عجله به زن نگاه کرد.
«اما چرا تو که شاگرد امپراتورنیمهکاره تاریک هستی اون رو نداری، ومیکرد اون جامعه نه آسمان لعنتی داره؟»
«این همونخاطر چیزیه که منماعصابش دلم میخواد بدونم.»
همانطور کهسطح زن حرفرزمی میزد، ابرویش پرید.
ابرویش چنان پرید که انگار دستخاراند روی نقطه حساسش گذاشته بودند، وداده لبانش را از هم باز کرد.
«استادم گفت که دهههاباشم پیش اون رو گم کرده،سرش اما تو دستای اونا بود.»
«گمش کرده؟»
در حالی که چون ایگهدلم از حرفهای زن اخم کردهداشته بود، چشمان استاد اعظم تایگوک لرزید.
«پس فقط فرقه ما نبوده...»
«چی؟ منظورتباهاش از اینباشم حرف چیه؟»
چون ایگه پرسیددلش و نگاهش را بهکلافگی استاد اعظم تایگوک چرخاند.
«تو خودت خوب میدونی، نه.»
با این حرف،رها استاد اعظم تایگوکخاراند اخم کرد و گفت.
«اینکه شمشیر الهی تایجیباشم فرقه من هم دهههاپشت پیش ناگهان ناپدید شد.»