چپتر 217: چپتر 217
0تقتق... تقتق...
کالسکهای که چون هوی و دانموک لین را حمل میکرد، قبیله جگال را پشت سر گذاشته وهنرهای در امتداد جاده اصلی به راه افتاده بود. شاید به خاطر ناهمواری جاده بود که کالسکه هر ازلبهایش گاهی تکان میخورد و بالا و پایین میپرید، اما فضای داخل آن در سکوتی مطلق فرو رفته بود.
دلیلش ساده بود.
چون هوی با چشمانی کهگیر به آرامی بسته شده بودند، نشستهفرق بود و در افکارش غرق بود.
«بیصبرانه منتظر دیدن دوبارهاش هستم.»
رویارویی او با ارباب ظالم کوتاه بود.بگذارند دو دیدار، و چند کلمهای که بینشانوجودش رد و بدل شد. همین و بس.
اما همان هم کافی بود.
«کافی بود تا بشناسمش.»
گوشه لبهای چون هوی کههمین تا آن لحظه بیحالت و خشکلحظه مانده بود، به نرمی بالا رفت.
از وقتی این زندگی جدیدِ مسخره را شروع کردهداشت بود، با اساتید برجسته زیادی دست و پنجه نرمعنوان کرده بود، اما هیچکدامشان نتوانسته بودند او را راضی کنند.
نه حتی وقتی که در یک دوئل مرگ و زندگی با خدایرزمیاش مرگ سفید، که میگفتند مستبد درجه یک است، جنگید؛ و نه حتی وقتیگذشته که با قدیس شمشیر انتهای جنوبی، برترین استاد آن فرقه، مبارزه تمرینی کرد.
البته، هر دویشان اساتید برجستهای بودند،قدم حتی در مقایسه با کسانی که درسطح زندگی گذشتهاش با آنها روبرو شده بود.
اما درکلمهای همین حدبدل بودند. نه بیشتر.
در نهایت، آنها در همان قلمرو رزمیبگذارند آسمانی گیر کرده بودند و نتوانسته بودندوجودش قدم به قلمروی فراتر از آسمان بگذارند.
اما او...گیر ارباب ظالم...قلمروی فرق داشت.
سطح او،قلمرو حضور رزمیاش،آسمانی و خودِ وجودش.
او یک متخصص عالیرتبه بود که از آسمان هنرهای رزمیلبهای که به عنوان قلمرو رزمی آسمانی شناخته میشد، عبور کردهجدیدِ و به قلمرو مطلق فراتر از آسمان قدم گذاشته بود.
«درسته. سیصد سال گذشته. مسخرهفراتر بود اگر حداقل یک متخصصسطح عالیرتبه مثل اون پیدا نمیشد.»
لبخند محو روی لبهایش به آرامیآسمان پهنتر شد و به لبخندی عمیق،رزمیاش پر از هیجان و حرارت تبدیل گشت.
«قبل از اینکه پاش بهگیر کوه هوآشان برسه، باید مهارتهایبگذارند رزمی زندگی گذشتهام رو پس بگیرم.»
چون هوی بلافاصلهبینشان تمرکزش را بههمان درون خود معطوف کرد.
چشم ذهن او در یک چشمآسمان به هم زدن بیدار شد و تمامخودِ گوشه و کنار بدنش را اسکن کرد.
به لطف غلبه بر کانال انرژیآسمان قطعشده روح بزرگ یین یانگ، بدنرزمیاش ضعیفش حالا در شرایطی بینقص قرار داشت.
«به نظر میرسهرزمی رشد فیزیکی اینقدم بدن دیگه کامل شده.»
چشم ذهن اوبینشان به سمت دانتیانهمان پایینیاش حرکت کرد.
نیروی درونی او بیشتر از سایر اساتید قلمرو رزمی آسمانی نبود، اما شاید بهوجودش این دلیل که او از طریق تکنیک داخلی بینظیری به نام هنر الهی شکوفه آلو،اون خالصترین انرژی را در دانتیان پایینی خود جمع کرده بود، کیفیت انرژیاش کاملاً متفاوت بود.
همین کیفیت به تنهایی کافی بودآسمان تا هر کسی را با نیروی درونیخودِ کمتر، در هم بشکند و له کند.
اگر کس دیگری اینآسمانی را میدید، احتمالاً از شدتآسمان شوک فکش به زمین میچسبید.
«پس تنهاکلمهای چیزی کهبدل باقی مونده، روشنگریه.»
برای عبور از قلمرو رزمی آسمانی و رسیدن بهداشت قلمرو مطلق... چیزی که این احمقها به آن قلمروعنوان خدای رزمی میگفتند... به یک روشنگری عظیم نیاز بود.
و این روشنگریقدم باید در مورد هنربگذارند الهی شکوفه آلو میبود.
کار آسانی نبود.
هر چه باشد، هنر الهی شکوفه آلوکافی تکنیکی بود که خودش در این بدنمانده خلق کرده بود و پایانی نامحدود داشت.
نه، حتی خودش همقلمروی نمیدانست که آیا پایانیفرق برایش وجود دارد یا نه.
«خب، همینطور کهقدم پیش میرم، یهجوریآسمان سر در میارم.»
اما چون هوی مطمئن بود.
او قبلاً یک بار به آن قلمروکافی رسیده بود و ذهنش پر از هنرهای رزمینرمی بیشماری بود که بر آنها تسلط مطلق داشت.
حتی یکگیر لحظه هم بهفراتر شکست فکر نمیکرد.
«فعلاً، بهترهگیر آروم رویقلمروی همین تمرکز کنم.»
پس از بررسیرزمی بدنش، چون هوی درقلمروی افکار عمیقتری فرو رفت.
به درون یک پرتگاه بیانتها.
در همین حین، دانموک لینفراتر که با چهرهای خشنود به چونحضور هوی نگاه میکرد، ناگهان خشکش زد.
«این...»
نوک انگشتانش به آرامی لرزید.
حواس تیز و حساس او،همین متوجه تغییری در چون هوی کهلحظه در افکارش غرق بود، شده بود.
این تغییر آنقدر ظریف بودفراتر که اگر کسی با دقت بهحضور آن نگاه نمیکرد، اصلاً متوجهش نمیشد.
در همان لحظه...
شوووش...
جریانی از انرژی، خالصتر و شفافترهمان از هر چیز دیگری در اینبیحالت جهان، از بدن چون هوی ساطع شد.
آیا احساس روغنقدم سنگ آبی شفافآسمان افسانهای همینطور بود؟
در حالی که این انرژی بینهایت خالص و پاک به بیرون جریانرزمیاش مییافت و کالسکه را در بر میگرفت، دانموک لین خود را درسال حالی یافت که مات و مبهوت به چون هوی خیره شده است.
حتی در همان حال کهگیر گیج و منگ بود، انرژیبگذارند به گسترش خود ادامه داد.
طولی نکشید که این انرژی تنها کالسکهکافی را احاطه نکرد... بلکه آنقدر گسترده شدمانده که کالسکه را کاملاً در خود غرق کرد.
مانند یک اقیانوس عظیم.
«برادر ارشد... این...؟»
درست زمانی که گیجیآسمانی جای خود را بهفراتر سردرگمی در چهرهاش میداد...
شیهه...
کالسکه تکانگیر شدیدی خوردقلمروی و متوقف شد.
«چه خبر شده؟!»
صدای عصبانیقلمرو گو سامآسمانی به گوش رسید.
دو اسب و گروهیبدل از افراد ناگهان ظاهر شدهگوشه و جاده را بسته بودند.
او با عصبانیتقدم صدایش را بلند کردبگذارند اما بعد مکث کرد.
«شما...؟»
در همان لحظه، مردآسمانی جوانی از اسبش پایینفراتر پرید و تعظیم عمیقی کرد.
«بابت بستنکلمهای ناگهانی جادهبدل عذرخواهی میکنم.»
در داخل کالسکه، دانموکقلمروی لین با شنیدن اینفرق صدا از جا پرید.
«این صدا...؟»
او بهقلمرو سرعت سرشآسمانی را بیرون آورد.
«پدربزرگ و برادر بزرگتر؟!»
دانموک چان و پیر شمشیرفراتر قلبآهنین آنجا ایستاده بودند وسطح به پنجره کالسکه خیره شده بودند.
در حالی کهقدم چشمان دانموک لین ازبگذارند تعجب گشاد شده بود...
پوزخند...
دانموک چان او رابدل دید و با لبخندیبشناسمش پهن به سمتش قدم برداشت.
«بانو لین.گیر میتونم چند کلمهایفراتر باهاتون صحبت کنم؟»
«...همین الان؟»
دانموک لین آشفته به نظرگیر میرسید و سپس نگاهی بهبگذارند چون هوی که روبرویش بود، انداخت.
در همانکلمهای لحظه، لبهای چونهمین هوی تکان خورد.
«اگه میخوای حرفقدم بزنی، زودتر بنالآسمان و تمومش کن.»
او به آرامی چشمانشقلمروی را باز کرد و مستقیماًداشت به چشمان دختر خیره شد.
«اما لفتش نده.»
دانموک لین لبخند درخشانی زد.
«بله.»
او از کالسکه پایین رفت.
به زودی، او وآسمانی دانموک چان در میانفراتر بوتههای نزدیک ناپدید شدند.
«متوجهش شد؟ استعدادبینشان این دختر واقعاًهمان یه چیز دیگهست.»
چون هویگیر لحظهای پیش رافراتر به یاد آورد.
نیروی درونی هنر الهیقلمروی شکوفه آلو خالصترین و طبیعیترینداشت انرژی در این جهان بود.
به طور معمول، حتی اگر یکقدم رزمیکار معمولی درست کنارش میایستاد، بازداشت هم نمیتوانست آن را حس کند.
اما او حسش کرده بود.
«و نه تنهاقدم این، بلکه حتیآسمان باهاش طنینانداز شد.»
توانایی ارتباطی باورنکردنیای داشت.
این توانایی قطعاً در آیندهگیر به او کمک میکرد تابگذارند از قلمرو فعلیاش فراتر برود.
«شاید واقعاًکلمهای بزرگترین استعداد زیرهمین این آسمون باشه.»
چون هوی در حالی کهفراتر چانهاش را میمالید زمزمه کرد وحضور سپس نگاهش را به پهلو چرخاند.
آنجا، چسبیده به کناره کالسکه، کسیآسمان از پنجره به داخل سرک کشیدهرزمیاش بود و او را تماشا میکرد.
«چیه؟»
«فقط میخواستم صورتت رو ببینم.»
پیر شمشیرگیر قلبآهنین لبخندقلمروی ملایمی زد.
«اسمت چون هوی هست، درسته؟»
«آره، خودشه.»
«اسم قشنگیه.»
چون هوی تکخندهای کرد.
«خب، دردتگیر چیه؟ چیقلمروی میخوای بگی؟»
کلمات بیپرده و گستاخانهآسمانی او باعث شد ابروهایفراتر افتاده پیرمرد تکان بخورد.
«هاها، خیلی رُک و بیتعارفی.»
او خندید و افسارقلمروی را رها کرد، سپس بهداشت سبکی از اسبش پایین پرید.
«خوب حرکت میکنه.»
چون هویقلمرو چشمانش راآسمانی باریک کرد.
از همان حرکت کوتاه، میتوانستهمین بفهمد که این مرد چهلبهای نوع هنرهای رزمیای را تمرین میکند.
شمشیری سریع کهقدم هدفش کشتن باآسمان یک ضربه بود.
حرکاتش سریع و دقیق بودند.
«برام عجیبقلمرو بود وقتی اربابگیر ظالم اومد دیدنت...»
لحنش تیز شد.
«تو قوی هستی.»
«معلومه که هستم.»
چون هویقلمرو در تأییدآسمانی سر تکان داد.
«اما تو از کجا فهمیدی؟»
«راستش رو بخوای، هنوزقلمروی هم مطمئن نیستم. فقطفرق یه حس مبهم دارم.»
«همه توگیر قبیله دانموکقلمروی اینقدر تیزبین هستن؟»
«هاها، قبیله دانموک به خاطر حواسقدم تیزشون معروفن، اما متأسفانه من یکیداشت از اونا نیستم. من فقط یه مهمانم.»
«عجیبه. به نظرمبینشان میاومد تو همهمان یکی از اونا باشی.»
«اینطور به نظر میرسیدم؟»
لبخندی روشنگیر و معصومانهقلمروی روی صورتش نشست.
درخشانتر از هررزمی لبخندی که تاقدم حالا نشون داده بود.
بعد ازکلمهای یه لحظه سکوت،همین به حرف اومد.
«میشه چندگیر کلمه باهاتقلمروی حرف بزنم؟»
چون هوی بهش خیره شد.
چشمهای پیرمرد زیر ابروهای سفیدش پنهانقدم بود، اما هنوز میشد نور تیزداشت و برندهی درونشون رو حس کرد.
این حس،کلمهای نیت قتل یاهمین تیزیِ معمولی نبود.
یه چیز عمیقتر بود،قلمروی چیزی که تو تمامفرق وجودش رسوخ کرده بود.
هالهای مرگبارگیر که از خودِفراتر زندگیش سرچشمه میگرفت.
عجب قاتل ترسناکیه.
لبخندی رویکلمهای لبهای چونبدل هوی نقش بست.
جالب بود.
چنین ظاهر ملایم وقلمروی آرومی، اما با یهفرق حضور به این بیرحمی.
«باشه.»
چون هویکلمهای از کالسکهبدل پایین اومد.
«ممنونم.»
پیر شمشیرگیر قلبآهنین باقلمروی مهربانی لبخند زد.
اما برای چون هوی، اینگیر لبخند مثل نقابی بود کهبگذارند درست روی صورتش ننشسته بود.
بعد پیرمرد نگاهشبینشان رو به سمتهمان گو سام چرخوند.
به نظر میرسید گو سامفراتر متوجه قضیه شده، چون سریعسطح از صندلی راننده پایین پرید.
«ممکنه یکم طولقدم بکشه. برم بهآسمان اسبها غذا بدم؟»
چون هوی دررزمی حالی که چشم ازقلمروی پیرمرد برنمیداشت، جواب داد:
«برو.»
«ممنونم.»
گو سامگیر اسبها روقلمروی با خودش برد.
حالا فقط اونرزمی دو تا کنارقدم کالسکه باقی مونده بودن.
«اوه، خودم روبینشان معرفی نکردم. منهمان جونگ گاک هستم.»
جونگ گاک دستهاش روقلمروی از پشتش آزاد کردفرق و تعظیم عمیقی کرد.
«ممنونم کهگیر لین روقلمروی نجات دادی.»
آروم سرش رو بالا آورد.
چشمهاش، در حالی کهبدل به چون هوی نگاه میکردن،گوشه پر از قدردانی بیاندازهای بود.
«به لطفگیر تو، اون دوبارهفراتر میتونه لبخند بزنه.»
«اگه اینقدر ممنونی،قدم میتونی بعداً یهآسمان چیزی بهم بدی.»
جونگ گاک اخم کرد.
«مگه قبلاًکلمهای از لینبدل چیزی نگرفتی؟»
«اون برایگیر خودش بود،قلمروی اینم برای خودشه.»
با این حرفهایقدم بیشرمانهی چون هوی، جونگبگذارند گاک زد زیر خنده.
«هاهاها، باشه.قلمرو بعداً یهآسمانی چیزی برات میفرستم.»
بعد از کمیبینشان خندیدن، جونگ گاکهمان بحث رو عوض کرد.
«اما تو واقعاً تحسینبرانگیزی. داشتن چنین قدرت رزمی توداشت این سن به خودی خود شگفتانگیزه، اما اینکه مهارتهایعنوان پزشکیای داری که حتی از پزشک الهی هم بالاتره...»
چون هویگیر با خونسردیقلمروی جواب داد:
«تو پزشکی،قلمرو پزشک الهی خیلیگیر از من بهتره.»
اون فقط به این خاطر تونسته بود دانموک لین رولبهای درمان کنه که هنرهای رزمی و ساختار بدنیش رو میفهمید.جدیدِ در حقیقت، مهارتهای پزشک الهی خیلی بیشتر از اون بود.
«تو واقعاً یه تائوئیست هستی.»
جونگ گاک که از جزئیات بیخبر بود،بگذارند فقط فکر کرد چون هوی داره فروتنیوجودش به خرج میده و با گرمی لبخند زد.
درست همون موقع...
«منظورت چیه که اجازه ندارم؟!»
دانموک چان باقدم عصبانیت و قدمهایآسمان کوبنده به سمتشون اومد.
سر چون هوی کهقلمروی با قیافهای کلافه به کالسکهداشت تکیه داده بود، فریاد کشید:
«ارباب جوان!»
چون هویکلمهای با قیافهای بیحوصلههمین بهش نگاه کرد.
«چته؟»
«باهام مبارزه تمرینی میکنی؟»
با شنیدن این صدای بلند،گیر چون هوی گوشش رو خاروندبگذارند و با تنبلی جواب داد:
«چرا بایدکلمهای این کاربدل رو بکنم؟»
دانموک چان انتظار ردقلمروی شدن نداشت و لبفرق پایینش رو محکم گاز گرفت.
«ترسیدی؟»
چون هوی پوزخند زد.
چه تحریک رقتانگیزی.
میخواست نادیدهاش بگیره که...
جونگ گاک به حرف اومد:
«اگه سرت شلوغرزمی نیست، چرا باهاشقدم یه مبارزه تمرینی نمیکنی؟»
اوه؟
گوشهی لبهایگیر چون هویقلمروی بالا رفت.
«هوم، نمیدونم...»
«چیزی هست که بخوای؟»
چون هوی مستقیمبینشان تو چشمهای جونگهمان گاک نگاه کرد.
«اگه توگیر هم باهام مبارزهفراتر کنی، قبول میکنم.»
«با من؟»
«آره.»
ابروهای جونگ گاک بالا پرید.
بعد زد زیر خنده.
«هاهاها، خیلی خب.»
با این حرف،رزمی چون هوی بهقدم سمت دانموک چان چرخید.
«منتظر چی هستی؟ راه بیفت.»
دانموک چان مات وقلمروی مبهوت مونده بود، امافرق بعد سریع چرخید و گفت:
«دنبالم بیا.»
کمی بعد، اون دوبدل نفر تو یه فضای بازگوشه همون نزدیکی روبروی هم ایستادن.
چشمهای دانموک چان برق زد.
«امروز فرصتگیر نمیکنی باقلمروی پدربزرگ مبارزه کنی.»
«چون قراره از من ببازی.»
با این ادعای پربدل از اعتماد به نفس،بشناسمش قیافهی چون هوی کلافهتر شد.
«آره بابا،گیر آره، فقط زودترفراتر تمومش کن بره.»
دانموک چان ازقدم این برخورد تحقیرآمیزآسمان چون هوی اخم کرد.
اما سریع خودش رو جمعوجورگیر کرد و یه قدم بهبگذارند عقب برداشت تا فاصله بگیره.
آخه لین چطوربینشان تونسته عاشق یههمان همچین آدمی بشه؟
چشمهاش چونگیر هوی روقلمروی برانداز کرد.
قیافهاش خوب بود، قبول.
اما بقیهقلمرو چیزهاش... شخصیتش، رفتارش...گیر غیرقابل تحمل بود.
اون خودِ رقتانگیزت روبدل رسوا میکنم و چشمهایبشناسمش لین رو باز میکنم.
دانموک چانگیر با عزمی راسخفراتر بهش خیره شد.
در همین حین، با فاصلهی کمیآسمان از اونا، دانموک لین و جونگ گاکخودِ داشتن این دو نفر رو تماشا میکردن.
دانموک لینقلمرو با نگرانیآسمانی زیر لب گفت:
«باید جلوش رو بگیرم...»
کاش اصلاًگیر حرفی ازقلمروی برادر ارشد نمیزدم...
دانموک چان بعد از اینکه نتونسته بود دانموکفرق لین رو برای برگشتن به قبیله راضی کنه،عالیرتبه چون هوی رو به دوئل دعوت کرده بود.
این کارقلمرو چیزی جز خالیگیر کردن حرصش نبود.
همون موقع،کلمهای جونگ گاکبدل لبخند زد.
«به برادرت اعتماد نداری؟»
دانموک لین مکث کرد.
«دارم، اما برادر ارشد...»
نمیتونست به زبونبینشان بیاره که دانموکهمان چان قراره ببازه.
صدایی بینشونگیر با تمسخرقلمروی نوچنوچ کرد:
«نوچ نوچ،گیر اصلاً میدونه دارهفراتر با کی درمیفته؟»
دانموک لین جا خورد و چرخید و چونفراتر ایگه رو دید که روی یه صخره همونخودِ نزدیکی نشسته و یه بطری شراب تو دهنشه.
با تعجب صدا زد:
«ا-ارشد؟»
اما چونگیر ایگه حتی نگاهیفراتر هم بهش ننداخت.
اون فقط به اون دو نفرقدم که داشتن برای دوئل آماده میشدنداشت نگاه کرد و با سرزنش گفت:
«نمیخوای جلوشون رو بگیری؟»
«اون پسرهگیر قراره بدجورقلمروی تحقیر بشه.»
دانموک لین سعی کردقلمروی چیزی بگه، اما جونگفرق گاک زودتر جواب داد:
«میدونم.»
«پس چرا متوقفش نمیکنی؟»
«فکر میکنم این فرصت خوبیهفراتر تا اون اعتماد به نفس بیشحضور از حد چان رو یکم بشکنه.»
چون ایگه با طعنه گفت:
«اگه اونقدر بد لهآسمانی بشه که دیگه نتونهفراتر خودش رو جمع کنه چی؟»
جونگ گاککلمهای با قاطعیتبدل جواب داد:
«چان اونقدرها هم ضعیف نیست.»
چون ایگه که علاقهاش روفراتر از دست داده بود، بطریسطح خالیاش رو پشت سرش پرت کرد.
«همف! آدم خستهکننده.»
«مگه توکلمهای اصلاً تا حالاهمین سرگرم هم شدی؟»
«وقتی تازه قدم تو دنیای رزمیآسمان گذاشته بودی، بامزه بودی. هنوز یادمهرزمیاش بعد از اولین قتلت چطور میلرزیدی.»
«اون مال خیلی وقت پیشه.»
«بود.»
جونگ گاک لبخند محوی زد.
«زمان واقعاً زود میگذره.قلمروی هیچوقت فکر نمیکردم توفرق جبهههای مخالف هم قرار بگیریم.»
«کی فکرش رو میکرد؟»
هر دو لبخند تلخی زدن.
«اما چارهای نبود.»
«دقیقاً.»
اونا باگیر یه آه بهفراتر هوا خیره شدن.
نمیدونستم پدربزرگقلمرو و ارشدآسمانی همدیگه رو میشناسن...
دانموک لین بابینشان تعجب بین اونهمان دو نفر نگاه میکرد.
دانموک چان شمشیرشقدم رو بالا بردآسمان و فریاد زد:
«میذارم ضربهگیر اول روقلمروی تو بزنی!»
صداش پر از اعتماد بهگیر نفس بود. چون هوی پوزخندی زدفرق و غلاف شمشیرش رو بیرون کشید.
«بد نیست.»
چشمهای دانموک چان تیز شد.
میذارم حرکتگیر اول روقلمروی تو بکنی.
شمشیرش رو کمی بالا آورد، بعدقدم پاهاش رو به عرض شونه باز کردسطح و هالهی عجیبی از خودش ساطع کرد.
اون گارد فرم شمشیر تجمعهمین آسمانی رو گرفته بود، یکیلبهای از تکنیکهای دفاعی قبیله دانموک.
لبخند مطمئنی روی لبهاش نشست.
«هااام.»
در همین حین، چون هوی از این همه طول دادنبگذارند برای گرفتن یه گارد ساده خمیازهای کشید و با انگشتهنرهای اشارهاش، اشکی که از چشمش اومده بود رو پاک کرد.
«کارت تموم شد؟»
بیتوجهی مطلق تو لحنقلمروی صداش باعث شد رگی رویداشت پیشونی دانموک چان بیرون بزنه.
اما سریعگیر خودش روقلمروی آروم کرد.
نزدیک بودقلمرو گول اینآسمانی تحریکش رو بخورم.
امکان نداشت بیدلیل اینطوری رفتار کنه.همان احتمالاً چون میدونست نمیتونه ببره، داشتبیحالت سعی میکرد تمرکزش رو به هم بریزه.
همف، اینگیر کارها رویقلمروی من جواب نمیده.
چشمهای دانموک چان برق زد.
«بیا.»
با این حرفبینشان جسورانه، چون هوی غلافکافی شمشیرش رو بالا آورد.
«باشه.»
همون لحظهای کهقدم این کلمه ازآسمان دهنش خارج شد...
تق!
هوشیاری دانموک چان قطع شد.