چپتر 777: خدای آسمانی
0صد سالوجود پیش ازهمین این روزهای مسخره.
بعد از اینکه «قصر امپراتور شرور» به دستشیطان «اتحاد رزمی» و یه مشت استاد قلابی نابود شد،دوباره دنیای رزمی وارد یه عصر پر از هرجومرج شد.
راستش روکشتن بخوای، کاملاً همخالیِ قابل پیشبینی بود.
«بولسونگ»، همون احمقی کهاونا شخصاً ارباب قصر امپراتوراستادهای شرور رو سلاخی کرد.
و اتحاد رزمیمطلق که مثلاً ستونمثل اصلی این ماجرا بود.
دلیلش این بود که این عوضیها که باید جای قصرپادشاه امپراتور شرور رو میگرفتن، تو اون جنگ تلفات سنگینی دادهرزمیِ بودن و کلی از به اصطلاح استادهاشون رو به کشتن دادن.
جایگاه خالیِ یه وجود مطلق.
همین جایگاه خالی مثل یه وسوسه قدرتمند عمل کرد و اون مگسهاییمعروف که مدتها رؤیای تبدیل شدن به بهترینِ زیر آسمان رو تو سرنشون میپروروندن، مثل قارچهای بعد از بارون تو کل دنیای رزمی سبز شدن.
قانون جنگل؛وجود عصر جنگلهای تیغهخالی و کوههای شمشیر.
جنگ بین فرقهها هر زمان و هر مکانیشیطان شعلهور میشد و استادهایی که توهم بهترین بودنمحو رو داشتن، مهارتهای رزمیشون رو همهجا به رخ میکشیدن.
کل دنیای رزمیدادن تبدیل شده بود بهمطلق یه میدون جنگ کثیف.
دورانی بود که طوفان خونینتریجدید نسبت به زمان حکومت قصرهشت امپراتور شرور به پا شده بود.
و در نهایت، دههمین تا استاد بودن که بهعمل این دوران مسخره پایان دادن.
یک بدن،نسبت دو شیطان، سهدوران امپراتور، چهار پادشاه.
این موجودات به اصطلاح مطلق، که عنوان «ده استاد برتر رزمی جهان» روعمل که به خاطر قصر امپراتور شرور محو شده بود دوباره زنده کردن، دنیای رزمیِجنگل پر از هرجومرج رو آروم کردن و اسم و رسمشون رو همهجا پخش کردن.
به این ترتیب،ترتیب اونا شدن قانونالبته جدید دنیای رزمی.
البته تا قبل از اینکه اونمثل استادهای مطلق و غیرقابلسنجش، که بهرؤیای «هشت خدای رزمی» معروف بودن، پیداشون بشه.
«ا-ارباب دره،نسبت شما خداینهایت آسمانی بودید؟»
«شبح سرخ»کشتن با چهرهای وحشتزدهخالیِ واکنش نشون داد.
طوری که انگار تازه برای اولین بارقبل هویت «ارباب دره صعود» رو فهمیده بود،بشه صداش پر از گیجی و ناباوری بود.
«خدای آسمانی... خیلیمطلق وقته که اینمثل اسم به گوشم نخورده.»
ارباب دره صعود، در حالی که انگار داشت خاطرات گذشتهپادشاه رو مرور میکرد، این رو آروم زمزمه کرد. بعد یهرزمیِ بار ریش سفید و مرتبش رو نوازش کرد و ادامه داد:
«یه زمانی اینطوری صدام میکردن.»
«حدس میزدم که ارباب دره آدمالبته معمولیای نباشه، اما فکرش رو هممعروف نمیکردم که شما خدای آسمانی باشید.»
شبح سرخ برایمطلق لحظهای یه خندهمثل توخالی سر داد.
خندهای از سر ناباوری مطلق.
و دلیلکشتن خوبی همجایگاه براش داشت.
تا درست قبل از ظهور هشت خدایقبل رزمی، خدای آسمانی شخصیتی بود که بهبشه عنوان بهترینِ بلامنازعِ زیر آسمان شناخته میشد.
اگه بخوام دقیقتر بگم، اون همیشه بهترینِوسوسه زیر آسمان بود، اما درست همون لحظهای کهبهترینِ هشت خدای رزمی پیداشون شد، یهو غیبش زد.
به خاطر همین، شایعات زیادی پخشپایان شد، اما همهشون فقط یه مشتعنوان قصه بر اساس حدس و گمان بود.
بنابراین، ناپدید شدن اون تاخالیِ همین الان یکی از بزرگترینمثل رازهای دنیای رزمی باقی مونده بود.
و حالاپخش اون خدایاونا آسمانی اینجا بود.
تو اینوجود مکان مرموز،همین دره صعود.
و برای شبح سرخ، که یهپایان زمانی جانشین «رهبر دروازه هائو» بود،عنوان این یه شوک بزرگ به حساب میاومد.
باورم نمیشه پیرمردِدادن ارباب دره همونوجود خدای آسمانی باشه.
شایعه شده بود که از ترس اینکه مثل بقیه ده استاد برتر رزمی بهبشه دست هشت خدای رزمی شکست بخوره رفته تو انزوا، یا اینکه همون موقع شکست خوردهبرای و کشته شده، اما کی فکرش رو میکرد که تو دره صعود قایم شده باشه.
در حالی که شبح سرخ داشت اطلاعاتیوسوسه رو که دروازه هائو درباره خدای آسمانیشدن جمعآوری کرده بود تو ذهنش مرور میکرد...
«حالا، دلمنسبت میخواد اسمنهایت شماها رو بشنوم.»
ارباب دره صعود سرش رو چرخوند، بهمطلق تناوب به «چون هوی» و «هه-ران» نگاهمگسهایی کرد و با لحنی ملایم حرف زد.
فیش—
چون هوی با دیدن ارباب درهمثل صعود، پاهاش رو روی هم انداخترؤیای و به پشتی صندلی تکیه داد.
برخلاف بقیه احمقها،حکومت این یکی حداقلپایان یکم ادب حالیش میشه.
خیلیها تاکشتن حالا اسممجایگاه رو پرسیده بودن.
و بیشترشون اونقدر درگیر فضولیجدید درباره هویت من بودن که حتیخدای زحمت نمیدادن اسم خودشون رو بگن.
اما این ارباب دره صعود که جلوم نشستهقدرتمند بود، اول خیلی رک و راست اسم خودشزیر رو گفت و تازه بعدش اسم ما رو پرسید.
و مهمتر از اون...
داره باهام مثلدادن یه آدم همسطحوجود خودش رفتار میکنه.
این یه تفاوت آشکار باجدید تمام اون زبالههایی بود کههشت تا الان اسمم رو پرسیده بودن.
بیشترشون از قدرت رزمی منخالی جا میخوردن، اما ناخودآگاه ازمگسهایی بالا به پایین نگاهم میکردن.
انگار که به خاطرنهایت جایگاه پایین این بدن ضعیف،چهار حق داشتن همچین غلطی بکنن.
همهاش به خاطردادن ظاهر و قیافهوجود این بدن بود.
اما اربابپخش دره صعوداونا فرق داشت.
جوری باهام رفتارمطلق میکنه انگار دقیقاًمثل تو یه سطحیم.
این اصلاً کار راحتی نبود.
مهم نیست تزکیه یه نفر چقدر بالامطلق باشه، برای یه آدم بزرگ سخته که کسیمدتها با جایگاه خیلی پایینتر رو همسطح خودش بدونه.
شاید توپخش ظاهر ادای آدمایجدید متواضع رو دربیارن.
اما تووجود باطن، بیشترشون یهخالی مشت مغرورِ توخالیان.
با این حال، نه تنها طرز برخورد ارباب دره صعودپادشاه فرق داشت، بلکه میشد از چشماش خوند که از درونرزمیِ هم چون هوی رو به عنوان همتای خودش قبول کرده.
این با اون شایعاتیجایگاه که میگفتن آدم از خودراضیخالی و مغروریه خیلی فرق داره.
چون هوی اطلاعاتی رو که تو گذشته از دروازه هائوهشت و «اتحادیه گدایان» درباره ده استاد برتر رزمی به دستسرخ آورده بود تو ذهنش مرور کرد و لب باز کرد:
«چون هوی.»
وقتی اسمش رو گفت، سر ارباب دره صعود کمی به یه طرف کجبرتر شد و هه-ران که تا اون موقع بیسروصدا داشت اوضاع رو زیر نظراونا میگرفت، زیر نگاه اون پیرمرد برای لحظهای تردید کرد و بعد لب باز کرد:
«هه-ران.»
ارباب دره صعود با دیدن این دوقبل نفر که خیلی ساده فقط اسمشون رو گفتن،دره یه بار چشماش رو بست و باز کرد.
و بلافاصله بعدش گفت:
«شما دو تاحکومت برای چی واردپایان دره صعود شدید؟»
یه سؤالکشتن به شدتجایگاه پیشپاافتاده بود.
و درپخش عین حالاونا مهمترین سؤال ممکن.
«از سر فضولی.»
«شنیدم بهنسبت هنر حاکم شبدوران تاریک ربط داره.»
«من اومدم تادادن یه کتابچه راهنمایوجود مخفی به دست بیارم.»
هر سهپخش جواب کاملاً باجدید هم فرق داشتن.
و ارباب دره صعودهمین بعد از شنیدن جوابهاشون، اولعمل به شبح سرخ نگاه کرد.
«طمع تونسبت مثل همیشهنهایت بیش از حده.»
«عذر میخوام. امادادن من تمام زندگیم رومطلق وقف این کار کردم.»
«به خاطرپخش همون شاگردیهاونا که گفتی؟»
با این سؤال، شبح سرخ مثلمثل فنر از روی صندلیش پرید ورؤیای به ارباب دره صعود نزدیک شد.
«... التماستون میکنم.»
شبح سرخ با گفتن این حرفوجود زانو زد و بدون هیچ تردیدیقدرتمند سرش رو محکم به زمین کوبید.
یه صدای کوتاهترتیب و خرد شدنالبته به گوش رسید؛ بام.
خون شفافی روی زمینی که سرشمثل رو بهش کوبیده بود جاری شد،رؤیای انگار که پیشونیش از وسط شکافته باشه.
اما شبح سرخ با التماسدوران و التجا حرف میزد، جوریپادشاه که انگار اصلاً دردی حس نمیکرد.
«دروازه هائو به یه هنر رزمی برترمطلق نیاز داره. بدون اون، ما برای همیشه زیرمدتها دست و پای قدرت فرقههای دیگه له میشیم.»
«اما خودت خوب میدونی.اونا هنرهای رزمی دره رواستادهای نمیشه به بیرون برد.»
«اما اربابوجود پیر، همینهمین الانش هم...»
شبح سرخ که با بلند کردنپایان سرش میخواست صداش رو بالا ببره،عنوان مکث کرد و سرش رو تکون داد.
بعد، در حالی که غرقخالیِ در خونی بود که از پیشونیوسوسه شکافتهاش میریخت، سرش رو پایین انداخت.
«التماستون میکنم.»
«هوهوهو. زمان زیادی گذشته.همین اون طبیعت عجول وقدرتمند بیقرارت خیلی کمرنگ شده.»
بعد از یه خنده کوتاه، آستین راستبدن ارباب دره صعود به اهتزاز دراومد وجهان شبح سرخ از روی زمین بلند شد.
این یه «تکنیکدادن گرفتن در خلاء»وجود فوقالعاده قدرتمند بود.
شبح سرخ اجازه داد بدنش توسطالبته انرژی طراوتبخشی که احاطهاش کرده بودمعروف در بر گرفته بشه و بیحرکت موند.
خیلی زود، سرش بالا اومد.
وقتی نگاهِ بالا اومدهاش بادوران لبخند روی لبهای ارباب دره صعودموجودات تلاقی کرد، استاد به حرف اومد:
«برو به عمارت رزمی.»
«ارباب دره؟»
«مسیر همون مسیر قبلیه.»
موج انرژیای که از دست اربابپایان دره صعود ساطع میشد فروکش کردعنوان و تکنیک گرفتن در خلاء آزاد شد.
شبح سرخ که بالاخره آزادیش رووجود پس گرفته بود، روی زمین فرودقدرتمند اومد و سرش رو عمیقاً خم کرد.
«ممنونم!»
فوراً سرش رو بالا آورد،خالی چرخید و با یه لگد محکممدتها به زمین، به سمت تنگه دوید.
ارباب دره صعود با نگاهیدوران ثابت به دور شدنش خیره موندموجودات و بعد آروم سرش رو چرخوند.
نگاهش روی هه-ران ثابت شد.
«درباره رابطه بین هنراونا حاکم شب تاریک و اینغیرقابلسنجش دره چی به گوشت خورده؟»
«شنیدم کهوجود یکی از هنرهایخالی رزمی دره صعوده.»
«کی اینو بهت گفته؟»
«شبح سرخ.»
«... که اینطور.»
حالت عجیبی تویمطلق چهره ارباب درهمثل صعود نقش بست.
اما فقطنسبت برای یهنهایت لحظه بود.
دوباره همون آرامش همیشگیشجایگاه رو به دست آورد وخالی با نگاه به هه-ران گفت:
«همونطور که گفتی، هنراونا حاکم شب تاریک، کتابچهاستادهای رازآلود و بیرقیب این درهست.»
همینطور که حرف میزد، ناگهان دست راستشوسوسه رو بالا آورد و انگشت شست وشدن اشارهاش رو به هم کوبید و بشکنی زد.
در هموننسبت لحظه، اتفاقنهایت عجیبی افتاد.
دینگ— دینگ—
از داخل آستین هه-ران، صدای واضحالبته یه زنگوله به صدا دراومد که حضورپیداشون روحانی و عجیبی از خودش ساطع میکرد.
سلاح الهی،وجود زنگ سرقتهمین روح آسمانی.
این صداینسبت فریاد اوننهایت زنگوله بود.
«یه انرژی آشنا از آستینتخالیِ حس کردم، انگار زنگ سرقتمثل روح آسمانی هم دست توئه.»
هه-ران سریع زنگ سرقت روح آسمانیالبته رو از آستینش بیرون کشید ومعروف با چشمهایی تیزبین به پیرمرد خیره شد.
صدای زنگوجود پیوسته وهمین بلند بود.
«چیکار کردی؟»
«فقط بهشکشتن گفتم راهجایگاه رو نشون بده.»
«راه؟»
«هنر حاکم شب تاریک یه کتابچه بیرقیبه کهقدرتمند بعد از صدها سال تحقیق تو این درهزیر خلق شده. اما اون بچه دزدیدش و رفت.»
«دزدیدش و رفت...؟»
ابروهای هه-رانکشتن به شدت درخالیِ هم گره خورد.
نگاهش آمیختهپخش به خشمیاونا خفیف بود.
اما بلافاصله، ابروهاشمطلق تکونی خورد ومثل چشمهاش رو ریز کرد.
چیز عجیبینسبت تو حرفهای پیرمرددوران حس کرده بود.
«وقتی میگی "اون بچه"، منظورتخالیِ سانگآه ـه که چند لحظه پیشوسوسه اسمشو آوردی؟ نگو که اون اسم...»
«انگار واقعاً هیچیترتیب نمیدونی. یا شایدمالبته عمداً چیزی بهت نگفتن.»
ارباب دره صعود با گفتنخالی این جمله پرمعنی، به هه-رانمگسهایی نگاه کرد و ادامه داد:
«به زودی میتونی ببینی کهدوران صدای زنگ سرقت روح آسمانیپادشاه داره به کدوم سمت میره.»
«...»
هه-ران ساکت موند.
همونطور که پیرمرد گفت، تو چشمهای هه-ران، صدایقدرتمند زنگ سرقت روح آسمانی شکل فیزیکی به خودشزیر گرفته بود و داشت به سمتی کشیده میشد.
انگار بهش میگفتحکومت که باید بهپایان اون سمت بره.
«برو و خودت ببین.»
ارباب درهپخش صعود بااونا آرامش گفت.
اما صداش چنان حضورهمین روحانی و متعالیای داشت کهعمل انگار یه فرمان الهی بود.
«اونوقت میتونی جواب سوالاتینهایت که تو ذهنت شکلشیطان گرفته رو پیدا کنی.»
هه-ران با نگاهیدادن برنده به اربابوجود دره صعود خیره شد.
اما اونپخش هم فقط یهجدید لحظه طول کشید.
وووش—
چی شب تاریک ازنهایت پشت سرش جمع شد وچهار مثل دهانی باز، اونو بلعید.
هنر حاکمکشتن شب تاریک،جایگاه تجلی شب تاریک.
تجلی شب تاریک که هه-ران رو بلعیدهقبل بود، خیلی زود مثل دودی محو شدبشه و خود اون هم از دید ناپدید شد.
«بالاخره کامل شد؟»
ارباب دره صعود با لبخندی محو به صندلیای نگاهچهار کرد که هه-ران تا همین چند لحظه پیش روشزنده نشسته بود و حالا بدون هیچ ردی ناپدید شده بود.
لبخندی آمیختهکشتن به تلخیجایگاه و حسرت.
در همونپخش لحظهای که اونجدید دو نفر رفتن...
«بالاخره فقطوجود خودمون دوهمین تا موندیم.»
چون هوی جوری با ارباب درهپایان صعود حرف زد که انگار تمامعنوان این مدت منتظر همین لحظه بود.
«همونطور که گفتی.»
ارباب دره صعود هم باجدید کمال میل تأیید کرد، انگارهشت اونم دقیقاً منتظر همین موقعیت بود.
«بالاخره فقطوجود خودمون دوهمین تا موندیم.»
چون هوینسبت دستبهسینه شد ودوران دهن باز کرد:
«میخوام درباره دره صعود بدونم.»
«چیز خاصپخش و قابلتوجهی درجدید موردش وجود نداره.»
ارباب درهوجود صعود باهمین خونسردی گفت.
«اینجا جاییه که اونایی که رویای جاودانه شدن و صعود بهموجودات آسمانها رو دارن، فارغ از اینکه مال فرقههای صالح باشن یا نامتعارف،رسمشون دور هم جمع میشن. کسانی که تمام پیوندهای گذشتهشون رو قطع کردن.»
«یعنی تنها هدفشون صعوده؟»
«دقیقاً.»
«هع، پسوجود باید حسابیهمین دردسر داشته باشه.»
برخلاف حرفش، چون هوینهایت گوشه لبش رو با پوزخندیچهار کج کرد و اضافه کرد:
«اگه اساتید رو بدون توجه به صالح یاهمین نامتعارف بودنشون یه جا جمع کنی، حتماً بینشونرؤیای کسایی پیدا میشن که خون همدیگه رو تشنهان.»
«برای صعود، آدم باید تمام پیوندهای دنیوی رو رهاغیرقابلسنجش کنه. به همین خاطره که فقط کسانی که مراسم شستنشبح دست در لگن طلایی رو انجام دادن، اینجا جمع میشن.»
«مگه دردسرش دقیقاً همین نیست؟»
چون هوی جوری گفتنهایت که انگار داشت حرفشیطان پیرمرد رو نقض میکرد.
«هرچقدر هم که ادعا کنیخالیِ پیوندهای دنیوی رو قطع میکنی، احساساتوسوسه آدمیزاد به این راحتیها پاک نمیشه.»
«خب، چندپخش باری هماونا اتفاقاتی افتاده.»
ارباب دره صعود خندید.
حرفهای چون هوی درست بود.
هرچقدر هم که یه نفر تصمیم بگیرهمطلق ارتباطش رو با دنیا قطع کنه، وقتی دشمنمدتها خونیاش درست جلوش وایساده باشه، ناخودآگاه متزلزل میشه.
«با این حال، یهاونا جورایی تونستیم اوضاع رواستادهای مدیریت کنیم و سر کنیم.»
«همم، که اینطور؟»
چون هوینسبت با بیخیالی ازدوران این موضوع گذشت.
به هر حال، اون اینخالیِ همه راه رو نیومده بود کهوسوسه در مورد این خزعبلات حرف بزنه.
«چند وقتهپخش که ارباباونا دره صعودی؟»
«از همون روز اول.»
«از روز اول؟»
«من برخلاف بقیه، مراسم شستن دست در لگنهمین طلایی رو انجام ندادم تا وارد دره بشم. منتبدیل تو همین دره به دنیا اومدم و بزرگ شدم.»
«... عجیبه. اون یارو شبح سرخ میگفت مردماستادهای دره صعود حق ندارن پاشون رو بذارن تو دنیایآسمانی رزمی. پس تو قوانین رو شکستی و رفتی بیرون؟»
«شبح سرخ اینو گفت؟»
ارباب دره صعود از رویدوران عادت دستی به ریشش کشیدپادشاه و بعد آروم اضافه کرد:
«قوانین رو اشتباه بهت گفته.»
«اشتباه گفته؟ منظورت چیه؟»
«همونطور که گفتی، رفتن به بیرون برای افراد دره صعود ممنوعه،مدتها اما کسی که از همون ابتدا توی این دره به دنیا اومدهجنگل باشه، دقیقاً یک بار فرصت داره تا قدم به دنیای رزمی بذاره.»
ناگهان چشمهاش نیمهباز شد.
«اون بچهای هم که خودش رو امپراتور تاریک مینامه، بهمثل همین شکل وارد دنیای رزمی شد. هرچند انتظار نداشتم هنر حاکمآسمان شب تاریک رو با خودش ببره. و اینکه دیگه هیچوقت برنگرده...»
وقتی ارباب دره صعود باجدید لبخندی تلخ حرفش رو نیمهکاره رهاخدای کرد، نگاه چون هوی سرد شد.
«اوضاع رو الکی پیچیده کردی.»
«شاید پیچیده باشه، اما ضروریه. مگه آدم نبایدشیطان حداقل یک بار دنیای بیرون رو تجربه کنه؟ اگهدوباره کسی انسانه، باید با آدمهای زیادی در ارتباط باشه.»
«یعنی برای کسب تجربهست؟»
«زود میگیری.پخش به نظر میادجدید اشتباه نکرده بودم.»
«اشتباه نکرده بودی...»
چون هوینسبت پلکهاش رونهایت کمی پایین آورد.
«از همون اول حس میکردم لحنوجود حرف زدنت و طرز برخوردی که باهامعمل داری یه جوریه، پس قضیه این بود.»
«همم، داریپخش درباره چیاونا حرف میزنی؟»
درست وقتی که ارباب دره صعودمثل با چشمهای گشاد و پر ازرؤیای ابهام به چون هوی نگاه میکرد...
چون هوی چونهاشحکومت رو بالا دادپایان و دهن باز کرد:
«تو... درباره من میدونی، نه؟»
راستش، این شکی بوداونا که از همون اولاستادهای تو دلش افتاده بود.
اینکه پیرمرد باهاش مثل یک فردمثل همرده برخورد میکرد، به خاطر این نبودتبدیل که مهارتهای چون هوی رو سنجیده بود.
بلکه از همون اول،نهایت به عنوان یه شخصشیطان بلندمرتبه بهش نگاه میکرد.
«...»
وقتی چون هوی دهنش روجدید بست و با چشمهایی عمیقهشت و تاریک بهش خیره شد...
لبهای بستهوجود پیرمرد بههمین لبخندی کج شد.
«چیزی کهنسبت من میدونم، نکنهدوران منظورت اینه که...»
یه لبخند ملایم.
با لبخندی که نشون میداد تو حسقبل و حال خوبیه، جملهای رو که با مکثیدره معنادار متوقف کرده بود، به آرومی تموم کرد:
«منظورت اینهوجود که میدونمهمین تو یه تناسخیافتهای؟»