چپتر 28: فصل ۲۸
0وقتی «مشت خردکننده کوه» با ضربه چون هویراه کشته شد، شاگردان دروازه ظالم، از جمله اعضای تیپکسی درخشش یشم، همگی تسلیم گروه تاجران باد پرنده شدند.
شیاطین آتش نیز به سرعت تحت فرمانبود گو گه-یونگ سرکوب شدند و گروه تاجران بادفراوان پرنده کمکم ثبات خود را به دست آورد.
چیزی که شبیه یک کمین ویرانگر از سوینیاز دروازه ظالم به نظر میرسید، با پایانی ناامیدکنندهمیکردند برای آنها و به طرز عجیبی آسان فیصله یافت.
با این حال، زخمها و خساراتیپول که گروه تاجران باد پرنده متحملشدید شده بود، هنوز التیام نیافته بود.
نه تنها متخصصان عالیرتبهای که با زحمت فراوانراه آورده بودند هلاک شده بودند، بلکه بیش از نیمیکسی از خدمهشان هم به ارواحی سرگردان تبدیل شده بودند.
این همه ماجرا نبود.
حتی با وجود خاموش شدن شعلهها، ساختمانهای گروه تاجران باد پرنده یا در آتشران سوخته یا ویران شده بودند و آن منطقه را به صحنهای از هرج وکار مرج مطلق تبدیل کرده بودند که بوی خون و جسد در آن موج میزد.
پاکسازی فضای داخلی حداقل نیمنجومی سال زمان و مقدار نجومیآسیب پول و وقت نیاز داشت.
آسیب آنقدر شدید بود کهمیشود گو گه-یونگ و یون سو-رانوضعیت احساس میکردند رودههایشان دارد پاره میشود.
اما هیچ راهزخمها روشنی برای حلشده این وضعیت وجود نداشت.
شکایت از دروازه ظالم؟مقدار این کار غیرممکن بود مگرداشت اینکه کسی دیوانه شده باشد.
آنها بخشیسال از جناحمقدار غیرمتعارف بودند.
به محض اینکه شکایتی مطرح میشد،اما آنها از آن به عنوان بهانهایشکایت برای آغاز یک حمله همهجانبه استفاده میکردند.
و نمیتوانستند فقط به خاطرمتحمل اینکه به آنها حمله شدهنیافته بود، از مقامات دولتی کمک بخواهند.
مقامات خیلی راحت ارتباطشانمقدار را قطع میکردند ونیاز میگفتند که آنها زیردستشان نیستند.
این اولینسال بار نبود کهنجومی چنین اتفاقی میافتاد.
آنها چندین بار توسط راهزنان جنگل سبزهیچ غارت شده بودند و مقامات همیشه چشمغیرممکن خود را روی این موضوع بسته بودند.
با اینکه این ترفند کاملاً تابلو وبود پیشپاافتاده بود، اما آنها چارهای جز اینزحمت نداشتند که هر بار فریبش را بخورند.
مقامات نمیخواستند درگیر مسائلمقدار دنیای رزمی شوند، بنابرایننیاز بهانههای راهزنان را میپذیرفتند.
«اگه دوباره همینطوری بشه...»
چهره گورودههایشان گه-یونگ درپاره هم رفت.
اگر دوباره همان اتفاقخساراتی میافتاد، این آنها بودندهنوز که به دردسر میافتادند.
هیچ غرامتی دریافت نمیکردندمقدار و در نهایت به دروازهداشت ظالم توجیهی برای کارهایشان میدادند.
«علاوه بر این،زمان قلعه شبح سفیدپول پشت دروازه ظالمه... هاه.»
آهی از لبانش کهپاره عمیقاً درگیر مسائل دنیایراه رزمی شده بود، خارج شد.
در نهایت، تنها یکخساراتی چیز بود که میتوانستهنوز به آن تکیه کند.
چشم درسال برابر چشم، دنداننجومی در برابر دندان.
قدرت در برابر قدرت،مقدار و قوانین دنیای رزمینیاز در برابر قوانین دنیای رزمی.
«فقط کمکرودههایشان فرقه کوهپاره هوآشان باقی مونده.»
در یکی از معدود اتاقهای گروه تاجران باد پرنده کهآسیب کاملاً ویران نشده بود، چون هوی، محافظان شمشیر شکوفه آلو،میشود گو گه-یونگ و یون سو-ران دور یک میز نشسته بودند.
گو گه-یونگ اززمان جایش بلند شدپول و تعظیم عمیقی کرد.
«لطف شما رودارد در کمک به گروههیچ تاجریمون هرگز فراموش نمیکنم.»
با این حرکت او، سول رانشده و دیگر محافظان شمشیر شکوفه آلومتخصصان با تعجب از جای خود پریدند.
«نه، خواهش میکنم.»
«مسئلهای نیست.»
«این کاریرودههایشان بود کهپاره باید انجام میدادیم.»
«اگه پای برادر ارشدخساراتی جوک گوم در میون باشه،التیام پس مشکل ما هم هست.»
گو گه-یونگ با تماشایمقدار واکنشهای دستپاچه محافظان شمشیرنیاز شکوفه آلو، لبخند ملایمی زد.
به طور معمول،زمان هنرمندان رزمی تأثیرپول خوبی روی تاجران نمیگذاشتند.
این قابل درک بود، چرامیشود که هنرمندان رزمی همگی مغروروضعیت و پر از تکبر بودند.
علاوه بر این، کسانی که معمولاً بابود آنها روبرو میشدند راهزنان یا افراد هجده قلعهفراوان رودخانه یانگتسه بودند، بنابراین داشتن پیشداوری طبیعی بود.
«اونها از اون دستهای بودن که فکروقت میکردن میتونن حتی به بزرگترین گروههای تجاریران هم هر طور که دلشون میخواد دستور بدن.»
گو گه-یونگ لبخند تلخی زد.
برای آنها، شمشیری که جلویمیشود چشمانشان بود، از قوانین درباروضعیت امپراتوری به آنها نزدیکتر بود.
اما حالا، اینزخمها تعصب در همشده شکسته شده بود.
«پس اینهسال جناح صالح... اینهنجومی فرقه کوه هوآشان.»
با وجود اینکه آنها در نبردپول جان خود را به خطر انداختهشدید بودند، از دریافت تشکر خجالت میکشیدند.
با تماشای آنها، لبخندیپاره حاکی از رضایت ازراه روی لبانش محو نمیشد.
«فرستادنش بهحال فرقه کوه هوآشانمتحمل انتخاب درستی بود.»
جای تعجب نبود کهمقدار تائوئیستهای فرقه کوه هوآشان موردداشت احترام مردم عادی قرار داشتند.
سپس بهسال چون هویمقدار نگاه کرد.
چون هوی با حالتی کاملاً بیتفاوتاما آنجا نشسته بود، انگار که هیچکدامشکایت از این مسخرهبازیها برایش اهمیتی نداشت.
این نگرش نسبتاًزخمها گستاخانهای بود، اماشده گو گه-یونگ چیزی نگفت.
کمکی که دریافت کرده بود بسیارپول بزرگ بود و قبلاً هم ازشدید طریق جوک گوم درباره او شنیده بود.
«مگه نگفتهسال بود کهمقدار روحیه آزادی داره؟»
در حالی کهدارد داشت چون هویاما را زیر نظر میگرفت—
«پدر.»
جوک گوم که روبرویمقدار او ایستاده بود، به گوداشت گه-یونگ اشاره کرد که بنشیند.
«هاها.»
گو گه-یونگ خندید و نشست،میشود سپس رو به چون هویوضعیت کرد و با صدای آرامی پرسید:
«میتونم بپرسم درزخمها ادامه چند نفرشده نیروی کمکی قراره برسن؟»
چون هویسال نگاهی بهمقدار گو گه-یونگ انداخت.
با دیدن نگاه پر از امیدپول در چشمان او، چون هوی خیلیشدید راحت آن امید را له کرد.
«هیچکس قرار نیست بیاد.»
«...واقعاً؟»
چهره گو گه-یونگ تاریک شد.
«میدونید الان چهزمان کسی گروه تجاری ماوقت رو هدف قرار داده؟»
«دروازه ظالم، مگه نه؟»
چون هوی بلافاصله جواب داد، باشده لحنی که انگار میگفت چرا داردمتخصصان چنین سؤال واضح و احمقانهای میپرسد.
«پس میدونید. اونوقتزمان میدونید دروازه ظالمپول چه جور گروهیه؟»
«یه چیزاییسال میدونم. یهمقدار فرقه تازهتأسیسه، درسته؟»
به محض شنیدن جوابپاره چون هوی، گو گه-یونگراه به سرعت ادامه داد:
«اونها یک فرقه غیرمتعارف هستن که اخیراً تویهنوز شانشی قدرت گرفتن. به تازگی با سرعت زیادی رشدبودند کردن و سایهبهسایه قلعه شبح سفید دارن بالا میان...»
همانطور که حین صحبت کردننجومی نگاهی به محافظان شمشیر شکوفه آلوآنقدر میانداخت، چون هوی متوجه منظورش شد.
«پس منظور تو اینه کهنجومی قدرت فعلی ما برای متوقفآسیب کردن حملاتشون کافی نیست، استاد عمارت؟»
«اگه بخوام صادق باشم، بله.»
گو گه-یونگحال آشفته بهخساراتی نظر میرسید.
گفتن اینسال حرف بیادبانه بود،نجومی اما حقیقت داشت.
دروازه ظالم یک فرقه تازهتأسیسنجومی بود که اخیراً حسابی سرآسیب و صدا به پا کرده بود.
با این حال،دارد فرقه هوآشان فقط ششهیچ نفر را فرستاده بود.
پنج نفر از محافظان شمشیر شکوفهشده آلو که تازه به سن قانونیمتخصصان رسیده بودند و یک رهبر جوان.
دروازه ظالم درزمان برابر شش تائویستپول جوان از فرقه هوآشان.
هر کسی میتوانست ببیندمقدار که این کار مثلنیاز کوبیدن تخممرغ به سنگ است.
البته او میدانست که محافظان شمشیر شکوفه آلو ازروشنی نیروهای برتر فرقه هوآشان هستند و چون هوی کهدیوانه رهبری آنها را بر عهده داشت، استعدادی استثنایی است.
اما نمیتوانستحال جلوی نگرانیاشخساراتی را بگیرد.
«نمیتونم هیونسال رو بفرستممقدار تو تله مرگ.
و به خاطر گروه تاجراننجومی باد پرنده، ما قطعاً به نیرویآنقدر کمکی از فرقه هوآشان نیاز داریم.»
پس از اینکه با سرعت همه چیز راراه در ذهنش سبک و سنگین کرد، اطلاعاتی رااینکه که تازه به دست آورده بود، فاش کرد.
«البته، میدونم که تو ومتحمل محافظان شمشیر شکوفه آلو مهارتنیافته بالایی دارین. با این حال...»
صدایش را پایین آوردمقدار و توجه همه رانیاز به خود جلب کرد.
«دروازه ظالم یه حامی پشتشه.»
«حامی؟»
محافظان شمشیرحال شکوفه آلوخساراتی یکه خوردند.
دروازه ظالمسال به تنهایی یکنجومی فرقه بزرگ بود.
اگر کسی پشتشان بود...
«امکان نداره...»
چشمان گو گه-یونگ تاریک شد.
«قلعه شبح سفیده.»
«...!»
محافظان شمشیررودههایشان شکوفه آلو درمیشود سکوت فرو رفتند.
دقیقاً همانحال چیزی کهخساراتی از آن میترسیدند.
«بین این همهزمان فرقه، آخه چرا بایدوقت قلعه شبح سفید باشه؟»
چهرههایشان در هم رفت.
فکر میکردند از پس دروازهمیشود ظالم برمیآیند، اما قلعه شبحوضعیت سفید داستان کاملاً متفاوتی بود.
یکی از شش ستونیخساراتی که اتحاد سیاه شیطانیهنوز را سر پا نگه میداشت.
یکی از شش دروازهمقدار امپراتور، فرقه عظیمی که باداشت اتحاد نه فرقه رقابت میکرد.
قلعه شبح سفید زمانیمقدار در میان برترینهای ششنیاز دروازه امپراتور جای داشت.
اگرچه قدرت آنها به دلیل حادثهای در سیزده سال پیشوضعیت کاهش یافته بود و از آن زمان در سکوت فروبخشی رفته بودند، اما چه کسی جرأت داشت آنها را دستکم بگیرد؟
حتی فرقه هوآشان،زخمها دشمن خونی آنها،شده نمیتوانست نادیدهشان بگیرد.
نه، آنها حتیزمان محتاطتر بودند، چون قدرتشانوقت را به خوبی میشناختند.
جوک گوم برایزمان اطمینان دوباره پرسید: «مطمئنیوقت که قلعه شبح سفیده؟»
«باورش سخته، اما آره.»
«هوووف...»
«قلعه شبح سفید...»
در حالی کهزمان محافظان شمشیر شکوفه آلووقت سرهایشان را پایین انداختند...
«خب که چی؟دارد حالا مثلاً قلعهاما شبح سفید باشه.»
چون هوی کاملاً بیتفاوت ماند.
البته که قلعه شبحمقدار سفید را میشناخت، امانیاز اصلاً برایش مهم نبود.
«حتی اگه فقط شیطانمقدار شمشیر رو میفرستادم، براینیاز نابود کردن همهشون کافی بود.
اینا دیگه چرا اینقدر ترسیدن؟»
استانداردهای او کاملاً متفاوت بود.
به هر حال، او زمانی رهبر فرقهوقت شیطان آسمانی بود؛ نیرویی که در تاریخران هیچ فرقهای یارای برابری با آن را نداشت.
مهم نبود قلعه شبح سفید چقدر دروقت دشتهای مرکزی بدنام و مخوف بود، برایران او آنها فقط یک فرقه معمولی دیگر بودند.
در حالی که حرفهایشان را از یکهیچ گوش میگرفت و از گوش دیگر درمیکرد،غیرممکن چیزی که قبلاً شنیده بود به یادش آمد.
«حالا که فکرش روخساراتی میکنم، مگه قلعه شبح سفیدالتیام با فرقه هوآشان مشکل نداشت؟»
او سخنرانیهای آتشین هیون دو وپول هیون چونگ درباره کینهشان نسبت بهشدید قلعه شبح سفید را به خاطر آورد.
در حالی که غرقمقدار در افکارش بود، گونیاز گه-یونگ دوباره به حرف آمد.
«حالا که میدونیم قلعه شبح سفید پشتهیچ دروازه ظالمه، باید یه نامه به فرقهغیرممکن هوآشان بفرستیم و نیروی کمکی درخواست کنیم.»
چون هوی نگاهش راخساراتی به گو گه-یونگ دوختهنوز و دهان باز کرد.
«خب، هرسال کاری دلتمقدار میخواد بکن.»
اصلاً برایش ذرهای اهمیت نداشت.
فرستادن نامه به فرقه هوآشانمیشود برای نیروی کمکی؟ این مزخرفاتوضعیت چه ربطی به او داشت؟
او فقط بایدزخمها کاری را که بهبود عهدهاش بود انجام میداد.
«ممنونم. پس من نامه رو به فرقهوقت هوآشان میفرستم، لطفاً تو این مدت توران گروه تاجران ما راحت باشین و استراحت کنین.»
در حالی که گومقدار گه-یونگ با خیالی آسودهنیاز این حرف را میزد...
چون هوی ناگهان پرسید:پاره «خب، شام کِی حاضره؟راه معدهم داره میچسبه به کمرم.»
همه از این حرف ناگهانیمتحمل او جا خوردند و گونیافته گه-یونگ سریع به خودش آمد.
«هاها، همینسال الان میگممقدار آمادهاش کنن.»
او خندید و درمقدار گوش یون سو-ران که درداشت کنارش بیقرار بود، زمزمه کرد.
«عزیزم.»
«متوجهم.»
همین که یون سو-رانمقدار از جایش بلند شدنیاز تا اتاق را ترک کند...
«اگه ممکنه،سال دلم یهمقدار غذای گوشتی میخواد.»
«ها؟ غذای گوشتی؟»
«...!»
جوک گوم و سول ران چشمانشانپول را محکم بستند و بقیه محافظانشدید شمشیر شکوفه آلو در شوک فرو رفتند.
«استاد!»
«گوشت؟ اینرودههایشان چه حرفیهپاره که میزنین...»
«هاهاها.»
حتی گو گه-یونگ هممقدار با دیدن دستپاچگی محافظان شمشیرداشت شکوفه آلو، با عجله پرسید:
«با اینکه فرقه هوآشانمقدار به دنیای سکولار نزدیکه، مگهداشت از خوردن گوشت پرهیز نمیکنن؟»
«خب، آره، اینطور میگن، اما...»
«پس گوشت...»
«تا وقتیسال مچمون رو نگیرن،نجومی هیچ مشکلی نداره.»
چون هوی با بیخیالیمقدار و طوری که انگار اصلاًداشت چیز مهمی نیست، جواب داد.
محافظان شمشیر شکوفه آلوپاره مات و مبهوت ماندندراه و زبانشان بند آمد.
فش—
یون سو-ران با سردرگمی نگاهینجومی به جوک گوم انداخت، اماآسیب او سرش را تکان داد.
«قبولش کن.»
اگرچه از ایندارد حرکت گیج شده بود،هیچ اما درخواست را پذیرفت.
«آه، متوجهم.»
بعد از رفتن او، سکوتنجومی عجیبی اتاق را فرا گرفتآسیب تا اینکه غذا از راه رسید.
در داخل اتاق تاریک.
«خیلی وقت بودزخمها یه غذای گوشتی درستبود و حسابی نخورده بودم.»
برخلاف گوشت کبابشده و سادهی فرقهپول هوآشان، این یک غذای گوشتی واقعیشدید بود و حسابی حالش را جا آورد.
«تازه یه تختخواب هم اینجاست.»
خودش رارودههایشان روی تختپاره ولو کرد.
با احساس نرمی تخت بهمتحمل جای کف سفت و همیشگی،نیافته لبخند رضایتبخشی روی لبهایش نقش بست.
«ولی بازم یه کم ناامیدکنندهست.»
چون هویسال با دستهایشمقدار ور رفت.
«قبل از اینکه بتونمپاره درست و حسابی از هنرهایروشنی رزمیم استفاده کنم، همهشون مردن...»
همانطور که زیر لب غرولند میکرد،شده ناگهان مأموریتی را که رهبر فرقه رویعالیرتبهای آن تأکید کرده بود، به یاد آورد.
«گفته بود از گروه تاجراننجومی باد پرنده محافظت کنم تاآسیب تو خطر نیفتن، مگه نه؟»
همانطور که فکر میکرد،مقدار روشی برای انجام ایننیاز مأموریت به ذهنش رسید.
بریدن ریشه تهدیدِ گروهپاره تاجران باد پرنده وراه ارضای این میل سوزانِ درونش.
«همین کارو میکنم.»
با لبخندی موذیانه،زمان چون هوی ازپول روی تخت بلند شد.
شمشیر نیلوفر سفید را که قبل از شستوشونیاز روی دیوار آویزان کرده بود، دوباره به کمرشمیکردند بست و از پنجره به ماه خیره شد.
ماه مایل به آبی بهمیشود دو نیم تقسیم شده بود ونداشت نورش را در تمام جهات میپراکند.
«زمانبندی عالیه.»
قاب پنجرهسال را گرفت ونجومی به بیرون پرید.
«وقت یهسال کم ورزشمقدار بعد از شامه.»
در آن لحظه، لباسهایشپاره و شکوفه آلوی سرخ، آرامروشنی آرام در تاریکی حل شدند.