چپتر 142: چپتر 142
0دو اولدشمنان و کیونگچی حسابیمیآمدند گیج شده بودند.
آن تیغه ماه روشن زمانی ادعا میکرد که جانشین میراث حقیقی قصر امپراتور شرور است.میآمدند اما حالا این چه بساطی بود؟ هنرهای رزمی قصر امپراتور شرور؟ نه، این بهوضوح انرژی شیطانیمبارزه بود که فوران میکرد. و نه هر انرژی شیطانیِ پیشپاافتادهای، بلکه یک قدرت خردکننده و مطلق.
دو اول با اخم گفت: «پسحساب اون جانشین میراث قصر امپراتور شرور نبود،خود بلکه کسیه که هنرهای شیطانی تمرین کرده؟»
در مقابل، کیونگچی با چهرهایدشمنان که کمی خشک شده بود،شدن با صدایی پایین زمزمه کرد:
«تو دنیای رزمی فعلی، آدمایمیآمدند زیادی نیستن که همچین انرژی شیطانیخود غلیظی داشته باشن... فقط نگو که...!»
در آن واحد،داد تنها یک مکانچیدن به ذهنش خطور کرد.
سرزمین مقدس تزکیه شیطانی، اوج مسیر شیطانی. مکانیروبرو که در طول تاریخ هیچ نیروی واحدی نتوانستهشاید بود با آن برابری کند؛ فرقه شیطان آسمانی!
«...یعنی پاشوننادر به دشتهایتزکیهکنندگان مرکزی باز شده؟»
دو اول که او هممیآمدند به فرقه شیطان آسمانی فکرعظیمی کرده بود، چشمانش را ریز کرد.
«فکرشو نمیکردم تو همچیندیدن خرابشدهای، یه تزکیهکننده شیطانی ببینمنادر که هنرهای شیطانی تمرین میکنه.»
خندهای مورمورکننده سر داد.
دیدن یک تزکیهکننده شیطانی در دشتهای مرکزی به اندازهروبرو چیدن ستارهها از آسمان نادر بود. هر چه نباشد،بار تزکیهکنندگان شیطانی دشمنان خونی دنیای رزمی به حساب میآمدند.
اما روبرو شدن با استادی که چنین انرژیاستادی شیطانی عظیمی از خود ساطع میکرد، فرصتی بودزندگی که شاید فقط یک بار در زندگی پیش میآمد.
همینطور که روحیه مبارزه دواندازه اول شعلهور میشد، کیونگچی جا خوردتزکیهکنندگان و سریع راهش را سد کرد.
«صـ... صبر کن. اگه اونخونی یه تزکیهکننده از فرقه شیطاناستادی آسمانی باشه، اوضاع خیلی پیچیده میشه...»
«برو کنار!»
دو اولدشمنان او را بهمیآمدند کناری هل داد.
«کی میدونهمورمورکننده کی دوباره همچیناندازه فرصتی گیرم میاد؟»
«...زدی به سرت؟»
کیونگچی که از هلتزکیهکنندگان داده شدن کفری شده بود،روبرو صدایش را بهتندی بالا برد:
«اگه فرقه شیطان آسمانی تو دشتهای مرکزی پیداشون شده باشه، این اصلاًساطع شوخیبردار نیست. مخصوصاً اگه این یارو فقط از هنرهای شیطانی استفاده نمیکنهخورد و هنرهای رزمی قصر امپراتور شرور رو هم بلده، پس ممکنه اون...»
«خودت نگران این چرتوپرتها باش.»
اما دونباشد اول کاملاً اوخونی را نادیده گرفت.
حالا که با چنین استاددشمنان نادری روبرو شده بود، حرفهایشدن کیونگچی اصلاً به گوشش نمیرفت.
تمام تمرکزش رویخونی دشمن پیش رویشروبرو بود؛ چون هوی.
«امیدوارم بتونی یکم سرگرمم کنی.»
زمزمهاش بلندتر شد.
نیت قتل و روحیه مبارزهایدشمنان که از قبل در حال متورماستادی شدن بود، به بیرون منفجر شد.
بوم!
او بامورمورکننده خشونت پایش رااندازه روی زمین کوبید.
نیروی درونیاش زمینتزکیهکنندگان را شکافت و خاکمیآمدند را به هوا فرستاد.
در میان ابر غبار...
سووویک!
شمشیرش بامورمورکننده برندگی تمام بهاندازه جلو یورش برد.
تیغه باریکنباشد با جیغی کرکنندهخونی هوا را شکافت.
«سرعتش بدک نیست.»
چشمان چون هوی وقتی دیدمیآمدند نوک شمشیر در یک چشمبههمزدنعظیمی به سینهاش رسیده است، برقی زد.
ضربهای شبیهمورمورکننده به یکدیدن تیر الهی.
سرعت تکنیک شمشیرتزکیهکنندگان سریعی که بهحساب دنبالش آمد، بینظیر بود.
یک شمشیر سریع سطح بالا.
حتی یک استاد در قلمرو نهایتروبرو رزمی هم اگر غافلگیر میشد، زخمساطع کشندهای برمیداشت یا درجا کشته میشد.
اما از بخت بد دواندازه اول، حریفی که انتخاب کردهنباشد بود، بدترین گزینه ممکن بود.
«ولی هنوزنباشد از شمشیردشمنان سوراخکننده روح کندتره.»
چون هوینادر با بیخیالی شمشیردشمنان را منحرف کرد.
«...!»
دو اول با دیدن اینکه چونچیدن هوی شمشیرش را به روانیِ آبدشمنان جاری دفع کرد، در شوک فرو رفت.
بام!
او با تکنیکنباشد سقوط هزار پوندیخونی حرکتش را متوقف کرد.
اما فقط برای یک لحظه.
«ببینم میتونی جاخالی بدی!»
قدمی به جلوتزکیهکنندگان برداشت و دوبارهحساب شمشیرش را پرتاب کرد.
دهها سایه شمشیر ظاهر شد که هرحساب قسمت از بدن چون هوی را هدف گرفتهساطع بود؛ سر، چشمها، بینی، دهان، گردن و قلب.
یک شمشیر سریعخونی که هیچ فرصتیروبرو برای جاخالی دادن نمیداد!
این تکنیک شمشیر سایه شرور بود؛ همان هنر شمشیری که به اودشمنان کمک کرده بود از نبردهای بیشمار مرگ و زندگی جان سالم بهشاید در ببرد و لقب شیطان نبرد را برایش به ارمغان آورده بود.
چون هوینباشد به سایههایدشمنان شمشیر نگاه کرد.
«اونقدرها همنادر که فکرتزکیهکنندگان میکردم تحفهای نیست.»
در حالی که با خونسردی دههاروبرو سایه شمشیر را تماشا میکرد، بهآرامیساطع موج شمشیر شیطانی را در دست فشرد.
فووووش!
در پاسخ،نباشد انرژی شیطانیدشمنان منفجر شد.
سپس، انرژی شیطانینباشد بهطور طبیعی تسلیمخونی اراده چون هوی شد.
این کاملاً طبیعی بود.
او زمانی حاکم ده هزار شیطانچیدن بود. غیرممکن بود که انرژی شیطانیدشمنان بتواند در برابر او مقاومت کند.
«همونطور که انتظارتزکیهکنندگان میرفت، کار باحساب انرژی شیطانی خیلی راحتتره.»
کنترلش آسانترنادر و بسیارتزکیهکنندگان آشناتر بود.
با اینکه او حالا یک تائوئیست از فرقه کوه هوآشان بودخود و هنر الهی شکوفه آلو را یاد گرفته بود، اما درشعلهور زندگی قبلیاش تمام عمرش را صرف تمرین هنرهای شیطانی کرده بود.
شمشیرش را بالا آورد.
در آن لحظه، رعددشمنان و برقی سیاه باروبرو خشونت در چشمانش جرقه زد.
سیششش...
همزمان، انرژی شیطانی تحت فرمانمیآمدند او به حرکت درآمد وعظیمی به یک شعله واحد تبدیل شد.
«...!»
دو اولنباشد نفسش دردشمنان سینه حبس شد.
«مگه همچیننادر چیزی توتزکیهکنندگان این دنیا ممکنه...؟»
منظرهای باورنکردنی بود.
شعله قیرگونی که ازدیدن شمشیر حریف شکوفا میشد،آسمان متعلق به این دنیا نبود.
آنقدر بیگانه بود کهدشمنان انگار جدا از هرروبرو چیز دیگری وجود داشت.
گویی نظمنادر طبیعی جهان رادشمنان به سخره میگرفت.
دو اول اخم کرد.
فهمید که بدون اینکهدیدن حتی متوجه شود، کاملاًآسمان مسحور آن شده است.
«...با ایننباشد وضع، زندهدشمنان زنده بلعیده میشم!»
دو اول برای به دستدشمنان آوردن هوشیاریِ در حال محوشدن شدنش، لبش را محکم گاز گرفت.
چکه...
طعم خونمورمورکننده او رادیدن به خودش آورد.
او تمام نیروی درونی دانتیانخونی پایینیاش را جمع کرد؛ تا آخرینچنین قطره از چی روحیه مبارزهاش را.
«فقط شمشیر یک سایه...!»
او فرم نهایی و تکنیکمیآمدند غایی از تکنیک شمشیر سایهعظیمی شرور را به یاد آورد.
شمشیرش تغییر کرد.
مسیر شمشیر در یکدشمنان نقطه ادغام شد و نیرویشدن درون آن حتی برندهتر گشت.
قلمرو وحدت شمشیر و بدن!
دست و شمشیرش یکیحساب شدند و مستقیم قلباستادی چون هوی را نشانه رفتند.
«یک ضربه! همهچیزداد رو با همینچیدن یه ضربه تموم میکنم!»
فرم بدنش تار شد.
نه، آنقدر سریعنباشد حرکت کرد که فقطحساب تار به نظر میرسید.
سرعت افراطی که باعثحساب میشد دیگران فکر کننداستادی این فقط یک توهم است.
تنها پسمورمورکننده از اینکهدیدن شمشیر چرخانده شد...
سوووییییک!
صدای آن به گوش رسید.
اما حتی در برابر چنینمیآمدند شمشیر سریعی، هیچ تغییری درعظیمی چهره چون هوی دیده نشد.
او فقط با بیتفاوتیدیدن شمشیرش را که در شعلهنادر جوهری پیچیده شده بود، چرخاند.
این حتی یکتزکیهکنندگان تکنیک هم نبود؛حساب فقط یک چرخش ساده.
اما لحظهاینادر که با شعلهدشمنان جوهری ادغام شد...
فووووش!
کل جهانمورمورکننده در آتشیدیدن سیاه بلعیده شد.
«آخ! ایـ... این دیگه چیه!»
کیونگچی نفسشنادر برید وتزکیهکنندگان به عقب پرید.
«اون شعله جوهری...»
مژههایش لرزیدند.
آیا جهنمنباشد سوزان همدشمنان چنین حسی داشت؟
با اینکه ده قدمتزکیهکنندگان فاصله داشت، گرمای شدید اوروبرو را در خود غرق کرد.
«چه هنر شیطانی وحشتناکی...»
او صحنه چندداد لحظه پیش راچیدن به یاد آورد.
شعله جوهری سیاه ازدشمنان شمشیر فوران کرده وروبرو دو اول را بلعیده بود.
و به همینجا ختمتزکیهکنندگان نشد؛ شعلهها وحشیتر شدندمیآمدند و همهچیز را سوزاندند.
طوری که انگارخونی میخواستند خود جهان راشدن به خاکستر تبدیل کنند.
«...اون دیگه کیه؟»
ذهنش در آشوب بود.
چرا کسی که در چنین هنرهایخونی شیطانی استاد شده بود، باید از هنرهایعظیمی رزمی قصر امپراتور شرور هم استفاده میکرد؟
و این همهچیز نبود.
با وجود اینکه یک تزکیهکننده شیطانی بود،ستارهها به دروازه خورشید و ماه حمله کرده ومیآمدند به جانشینان جامعه آسمان پرواز کمک کرده بود.
«هدفش چیه؟»
همهچیز یک معمای بزرگ بود.
«نکنه فرقه شیطان آسمانی میخواد دوباره چنگالهاشو تو دشتهای مرکزیعظیمی فرو کنه؟ آیا اون عمداً باعث درگیری بین جامعه آسمان پروازمبارزه و اتحادیه سیاه شرور شده؟ پس چرا به شائولین حمله نکرد؟»
در حالی که سؤالاتدیدن بیشماری در ذهنش میچرخید،آسمان گرما از سرش بلند شد.
جیززز...
همانطور که شعلهنباشد جوهری محو میشد،خونی صدایی به گوش رسید.
«خیلی وقت بود ازشحساب استفاده نکرده بودم، واسهاستادی همین نتونستم درست کنترلش کنم.»
چون هوی بهآرامی سرش را تکانچیدن داد و به دو اول کهدشمنان روی زمین پهن شده بود، نگاه کرد.
«گه!»
سینه دو اول بالا ودشمنان پایین میرفت و خون ازشدن لبهای حالا کبودش بیرون میریخت.
خون سیاه و مردهحساب از دهانش جاری شد وچنین ریش سفیدش را لکهدار کرد.
سپس سرش را چرخاند.
درختان کاملاً سوختهتزکیهکنندگان و زمین زیر ومیآمدند رو شده را دید.
و چون هوینباشد را که درخونی مرکز ایستاده بود.
«تکنیک شمشیر سایهخونی شیطانی... به اینروبرو افتضاحی در هم شکست؟»
هنوز هم نمیتوانست باورش کند.
آن ضربه آخر باید حداقلخونی یک استاد قلمرو نهایت رزمیاستادی را به شدت مجروح میکرد.
اما در عوض،نباشد این خودش بود کهحساب به زمین افتاده بود.
سپس مرددشمنان جوان مقابلشحساب زمزمه کرد.
«نسبت به قبل، خیلی ضعیفی.»
دو اول باتزکیهکنندگان نگاهی خالی بهحساب او خیره شد.
«اون شمشیرنادر به اونتزکیهکنندگان قدرتمندی... ضعیف بود؟»
چشمانش لرزید.
فقط یادآوری آن شمشیر بدنش راچیدن به لرزه درمیآورد، با این حالدشمنان مرد اصلاً تحت تأثیر قرار نگرفته بود.
«گرررک—»
دو اول سعی کردتزکیهکنندگان حرف بزند، اما فقطمیآمدند خون از دهانش بیرون زد.
با ایندشمنان صدا، چون هویمیآمدند سرش را چرخاند.
«همم؟ هنوز زندهای؟»
نگاهی به دو اولدشمنان انداخت، سپس شمشیرش راروبرو بالا برد و فرود آورد.
خرت!
شمشیر گوشت راخونی شکافت و درروبرو قلب فرو رفت.
«گیااااه!»
فریاد دو اولتزکیهکنندگان مثل سوزن پرده گوشمیآمدند چون هوی را خراشید.
خون از پایین فواره زد،دشمنان لباسهایش را خیس کرد و هوااستادی را از بوی فلز پر کرد.
ووو—
شمشیر شیطانی زمزمه ضعیفی کرد، انگارچیدن که بعد از مدتها برای اولیندشمنان بار از طعم خون لذت میبرد.
انرژی شیطانینباشد غلیظی ازدشمنان خود آزاد کرد.
«انگار حسابینادر داره بهتتزکیهکنندگان خوش میگذره.»
وقتی شمشیر درخونی پاسخ لرزید، چونروبرو هوی پوزخند زد.
«امروز حسابی سیرت میکنم.»
پای چپش را بلند کرد.
ووش—
در یک چشم به هم زدن، فرمشدن او ناپدید شد و فاصلهای بیش ازشاید بیست قدم را در یک آن طی کرد.
کیونگچی با دیدن چوندیدن هوی که ناگهان مقابلش ظاهرنادر شد، در جا خشکش زد.
«فرار نکردی.»
«ا... اون فاصله...»
کیونگچی لبش را گاز گرفت.
این کار را ناخودآگاهدیدن انجام داد تا لرزشآسمان لبهایش را پنهان کند.
«تو یهنباشد مبارزه رو درخونی رو نمیتونم ببرم.»
سریع شرایطنادر را سبکتزکیهکنندگان و سنگین کرد.
مهارت رزمی اوخونی تقریباً با دوروبرو اول برابر بود.
و با این حال، آناندازه مرد دو اول را تنهانباشد با یک ضربه کشته بود.
«اما اگهنباشد از اوندشمنان استفاده کنم...»
چشمانش با حالتی فریبنده درخشید.
او چیزی داشتخونی که میتوانست بهروبرو آن تکیه کند.
برخلاف دو اول،داد او سلاحی مرگبارچیدن علیه مردان داشت.
هاله فریبندهاینباشد که با آنخونی متولد شده بود.
او گره قلب شیطانی رادشمنان فعال کرد که انرژی فریبندهاش رااستادی تقویت میکرد، و چشمانش برقی زد.
«از ایندشمنان هاله نمیتونیحساب فرار کنی.»
انرژی چسبناکمورمورکننده دور چوندیدن هوی پیچید.
در ترکیب با گره قلب شیطانی، حتی یکروبرو استاد قلمرو نهایت رزمی هم در صورت مردشاید بودن برای مقاومت در برابر آن به دردسر میافتاد.
«مگر اینکه در سطحتزکیهکنندگان رهبر دروازه خورشید ومیآمدند ماه باشه، وگرنه غیرممکنه.»
حتی اگر دو اول را باروبرو یک ضربه کشته بود، باور نداشتساطع که در آن سطح از قدرت باشد.
نگاهش رویمورمورکننده چون هویدیدن قفل شد.
گره قلب شیطانیاش رادشمنان بالا برد و تکنیکروبرو روح فریبنده را آزاد کرد.
«گرفتمش.»
هاله نه تنها دورحساب او پیچید، بلکه بهاستادی اعماق وجودش نفوذ کرد.
لبهای قرمزشمورمورکننده به لبخندیدیدن کج شد.
«تو ازنباشد فرقه شیطاندشمنان آسمانی هستی؟»
«نه.»
ابروهای کیونگچیدشمنان در همحساب گره خورد.
«از فرقه شیطان آسمانی نیست؟»
فرض کرده بود که هست.
هر کسی با این انرژی شیطانیخونی شدید و مهارت رزمی، قطعاً فرضچنین میشد که از فرقه شیطان آسمانی باشد.
با اخمیدشمنان از این پاسخمیآمدند غیرمنتظره، دوباره پرسید.
«پس تنهایی؟مورمورکننده یا به گروهاندازه دیگهای تعلق داری؟»
با دقت بهتزکیهکنندگان لبهایش خیره شدحساب و منتظر پاسخ ماند.
لحظهای بعد، دهانشنباشد باز شد وخونی صدای بیتفاوتی بیرون آمد.
«با ایندشمنان اطلاعات میخوایحساب چه غلطی بکنی؟»
«...!»
کیونگچی ازنباشد شوک بهدشمنان عقب پرید.
«چـ... چطورنادر تحت تأثیر هالهدشمنان من قرار نگرفتی...؟»
چون هوی پوزخند زد.
هاله فریبنده اوداد حتی نتوانسته بود خراشیستارهها روی قلب استوارش بیندازد.
شاید بقیه تسلیم میشدند، اماخونی او دانتیان بالاییاش را بااستادی هنر حاکم مطلق باز کرده بود.
و فکر میکردنباشد با این میتواندخونی او را فریب دهد؟
با همچین هاله بیارزشی؟
حتی خندهاش هم نمیگرفت.
«فکر کردی باتزکیهکنندگان این هاله رقتانگیزتحساب میتونی منو کنترل کنی؟»
«...!»
چشمان کیونگچیدشمنان به صورتحساب عمودی تنگ شد.
مثل یکمورمورکننده روباه بهدیدن او خیره شد.
«پس انرژینباشد فریبنده واقعی روخونی بهت نشون میدم.»
با سردی گفت.
نتوانسته بود هویتشخونی را بفهمد، اما مهمترینشدن چیز را فهمیده بود.
او ازمورمورکننده فرقه شیطاندیدن آسمانی نبود!
دیگر دلیلی برای عقبنشینی نداشت.
سسس—
لبهای چوندشمنان هوی به لبخندیمیآمدند گشاد باز شد.
همزمان، انرژی شیطانیاش با لبخندش ترکیب شدستارهها و به هنر شیطانی تبدیل گشت کهحساب در زندگی گذشتهاش زیاد از آن استفاده میکرد.
لبخند شیطانی تسخیرکننده روح!
«...؟!»
بدن کیونگچی تکان شدیدی خورد.
«ا... این دیگه چیه...!»
احساس کرد چیزی اشتباه است.
انرژی فریبندهای کهنباشد از بدو تولد داشت—نمیتوانستحساب آن را حس کند.
نه، داشت محو میشد.
«چـ... چیکار کردی؟»
«خودت چی فکر میکنی؟»
لبخند چون هوی عمیقتر شد.
«همون کاریدشمنان که خودتحساب داشتی میکردی.»
«داری درمورمورکننده مورد چیدیدن حرف میزنـ... آآآغ!»
چین ونباشد چروکهایی رویدشمنان صورتش شکل گرفت.
با شروع از خطوطتزکیهکنندگان عمیق دور دهانش، به سرعتروبرو شروع به پیر شدن کرد.
بدن او که توسط گرهمیآمدند قلب شیطانی حفظ میشد، زیرعظیمی فشار انرژی شیطانی فرو ریخت.
«اوغغغ!»
با فریادی از روی درد، سریع صورتشمیآمدند را با هر دو دست پوشاند وساطع از لای انگشتانش به چون هوی خیره شد.
«از قیافه واقعیت خجالت میکشی؟»
چون هوی تمسخر کرد.
«حرومزاده...!»
سرش را بالا آورد.
همزمان، دستانش بهنباشد سمت کمرش رفت وحساب کمربند شیطانیاش را گرفت.
در یکدشمنان چشم به هممیآمدند زدن اتفاق افتاد.
ویش!
کمربند رانباشد با نیرویدشمنان درونی آغشته کرد.
هنر شمشیرنادر گره قلبتزکیهکنندگان شیطانی—شمشیر دم مار!
درست مثل نامش، کمربند مانندمیآمدند دم یک مار حرکت کردعظیمی و چون هوی را هدف گرفت.
«بمیر!»
چون هوی با چشمانی بیتفاوتخونی به کمربند نگاه کرد واستادی شمشیرش را به سمت بالا چرخاند.
جر!
کمربند ازدشمنان وسط بهحساب دو نیم شد.
کیونگچی با نگاهی خالی به کمربندچیدن بریده شده خیره شد، سپس بادشمنان خشم به چون هوی نگاه کرد.
همزمان، دیدش قرمزتزکیهکنندگان شد و دنیا بهمیآمدند دو نیم تقسیم گشت.
«باید زودتر فرار میکردم...»
پیش از آنکهخونی بتواند فکرش را تمامشدن کند، هوشیاریاش محو شد.
یک خط خونی طولانیدیدن به صورت عمودی از روینادر پیشانیاش شروع به شکلگیری کرد.
تپ—
روی زمین افتاد.
چون هوی به جسدی کهمیآمدند زمانی کیونگچی بود نگاه کردعظیمی و شمشیرش را در غلاف گذاشت.
«هنرهای شیطانیمورمورکننده واقعاً تمیزتریندیدن روش هستن.»
نگاهش را چرخاندتزکیهکنندگان و شمشیر شیطانیحساب را بلند کرد.
«چطور بود؟ حالا راضی شدی؟»
شمشیر به آرامی زمزمه کرد.
سپس، در حالی که شمشیر بهچیدن سرعت انرژی شیطانیاش را سرکوب کرد، چونخونی هوی آن را غلاف کرد و چرخید.
«فکر کنمنباشد وقتشه راهدشمنان بیفتم سمت چینگهای.»
او به سمت غرب حرکت کردخونی و دو جسد و هاله شیطانیچنین ماندگاری را پشت سرش جا گذاشت.
حدود یک ساعت بعد—
«این دیگه چیه؟!»
مردی ظاهر شد.
او بیوک اون-چانگ بود،تزکیهکنندگان یک استاد در حال ظهورروبرو از خانواده یانگ از سینچانگ.
او به دنبال مهمانی آمده بود کهشدن ناگهان ناپدید شده بود، اما صحنه روبهرویششاید باعث شد نفس در سینهاش حبس شود.
اطراف طوری به نظردیدن میرسید که انگار رانشآسمان زمین رخ داده است.
و دو جسدی که آنخونی نزدیکی افتاده بودند، افرادی بودند کهچنین همین چند روز پیش دیده بود.
«دو اولنادر و کیونگچی...؟ اینجادشمنان چه اتفاقی افتاده؟»
با بهتدشمنان و حیرت بهمیآمدند اجساد نگاه کرد.
وحشتناک بود.
قلب دو اول سوراخدشمنان شده بود و کیونگچیروبرو سرد و بیجان افتاده بود.
«نکنه... اون مرد...؟»
وقتی مهمان جوانی را کهمیآمدند به دنبالش بود به یاد آورد،خود سرش را به شدت تکان داد.
«نه. امکان نداره. حتی رهبر قبیلهچیدن هم در برابر این دو نفردشمنان فقط پنجاه-پنجاه شانس داره. پس کی...؟»
همانطور که افکارش عمیقتر میشد—
«صبر کن...»
عرق سردیدشمنان از پشتشحساب جاری شد.
«مشکل اصلی قاتلها نیستن.»
اوضاع پیچیده شده بود.
دو اول و کیونگچی همیندشمنان چند روز پیش به دیدارشدن خانواده یانگ از سینچانگ آمده بودند.
حالا آنها مرده بودند.
اگر این اطلاعات بهدیدن گوش دروازه خورشید و ماهنادر میرسید، آنها چه فکری میکردند؟
«نکنه بهنباشد قبیله مادشمنان شک کنن...؟»
پشتش غرقنادر در عرقتزکیهکنندگان شده بود.
اگر این موضوع بهحساب بیرون درز میکرد واستادی بدترین حالت رخ میداد...
سریع چرخید.
الان وقت فکر کردن بهخونی این نبود که چه کسیاستادی این کار را کرده است.
«باید فوراًنادر به رهبرتزکیهکنندگان قبیله خبر بدم!»