چپتر 294: احضاریه اتحاد
0چهار روزکوبندهای از جنگنشان مقدس امی میگذشت.
در این مدت، داستانجلب جنگ مقدس امی دهان بهنشان دهان در سراسر سیچوان میچرخید.
«اوه، شما سه روز پیشچهرهای ندیدینش؟ کوه امی جوری میلرزیدرسیده که انگار رانش زمین شده!»
«یا خدا! فکر میکنی فقط یکی دو نفر بودن؟اینا نه صد تا، نه هزار تا، بلکه دو هزار نفر!ترتیب یه لشکر دو هزار نفری به فرقه امی حمله کرد!»
«متخصص عالیرتبه جناح غیرمتعارف، یکی از هفت جاودانه شیطان، شاه شادیملاقاتکنندگان اشک خون، نونگجی، جونش رو با شمشیر قهرمان الهی شکوفه آلورسیده که شکوفههای زیبای آلو رو به شکوفه نشوند، از دست داد...»
در بازارها و مسافرخانههای نزدیک کوه امی، نقالها بانشان چنان شور و شوقی از جنگ مقدس اخیر امیاینا حرف میزدند که انگار با هم مسابقه گذاشته بودند.
آنقدر حرفدیگه میزدند کهاومدن دهانشان خشک میشد.
این داستان که مدتها در منطقهناخوانده آرام سیچوان انتظارش را میکشیدند، برایاومدن پر کردن کیسههای پول نقالها کافی بود.
به لطفکوبندهای آنها، شایعات بهداده سرعت پخش شد.
و هرچه شایعات بیشتر میپیچید، توجه مردم بیشترخودش به سمت چون هوی جلب میشد؛ کسی کهملاقاتکنندگان حضور الهی و کوبندهای از خودش نشان داده بود.
در میان اینواسه هیاهو، چون هوی میزبانخیره دو ملاقاتکننده ناخوانده شد.
ملاقاتکنندگان یکمیان مرد ومیزبان یک زن بودند.
اینا دیگه واسه چی اومدن؟
چون هوی باهوی چهرهای بیتفاوت بهحضور آن دو خیره شد.
آنها همان کسانی بودند که دو روز پیش بهکسانی فرقه امی رسیده بودند و به ترتیب به عنوان معاونانسرکوب رهبر نیروی ویژه قهرمانان و جوخه سرکوب شیاطین خدمت میکردند.
«بابت اینمیان ملاقات ناگهانیمیزبان عذرخواهی میکنم.»
مرد میانسالی که ابروهاینشان پرپشت و جذابی داشت، باملاقاتکننده معذب بودن سرش را خاراند.
او دونگ سو-گانگ، معاون رهبر نیروی ویژهکوبندهای قهرمانان بود؛ کسی که لقبش، هشت شمشیر توهمیناخوانده پرنده، حتی در اتحاد رزمی هم زبانزد بود.
چون هوی نگاهیواسه به او انداخت وخیره پرسید: «خب، قضیه چیه؟»
«تچ، راستش، میدونی...»
درست زمانی کهخودش دونگ سو-گانگ میخواستمیان حرفش را بزند.
«ما اومدیم چون بایدجلب چیزی رو به قهرمانخودش جوان، چون هوی، تحویل بدیم.»
زن کنارشدیگه حرف اواومدن را قطع کرد.
به نظرمیان میرسید تازه سیملاقاتکننده ساله شده باشد.
چهرهاش، با موهای درخشانی کهداده به پایین ریخته بود، آنقدر سفیدملاقاتکنندگان بود که رنگپریده به نظر میرسید.
دست یشمیچون چهره سفید،جلب سونگ یه-بین.
او یک متخصص زن بود که قبل ازهمان چون هوی، جوانترین فردی محسوب میشد که به مقامقهرمانان معاونت یکی از جوخههای اتحاد رزمی منصوب شده بود.
او تکه کاغذی از آستینش بیرون آورد،ملاقاتکنندگان آن را روی میز گذاشت و بهبیتفاوت آرامی گفت: «این یه احضاریه از طرف اتحاده.»
سالن بزرگ اتحاد رزمی.
با وجود احضار ناگهانی توسط استراتژیست نظامی،خیره جگال گونگ، بیش از نیمی از حدودرهبر سی صندلی دور میز گرد پر شده بود.
به جز سه تیپ و چهار جوخه که در ماموریتدیگه بودند، و رهبر اتحاد رزمی و عمارت شمشیر که مدتیعنوان بود در جلسات شرکت نمیکردند، بقیه همه جمع شده بودند.
جگال گونگ نگاهی به افرادی انداختمیان که در آن فضای سنگین، لبهایشانمرد را محکم به هم دوخته بودند.
سپس با احتیاطهوی لبهای بستهاش راحضور از هم باز کرد.
«عمارت هزار شمشیر سقوط کرد.»
«هو.»
«عمارت هزار شمشیر...»
از هر طرف، آههای ضعیفی ازحضور لبهایشان فرار کرد، انگار نفسهایی راهیاهو که حبس کرده بودند، بیرون میدادند.
سپس، ناگهاندیگه کسی بهاومدن حرف آمد.
«شنیده بودم که قبلاً نیروهایملاقاتکننده کمکی به عمارت هزار شمشیردیگه اعزام شدن... آخه چه اتفاقی افتاده؟»
با این حرف، شمشیر پرنده آستینمیان آهنین، یکی از شیوخ فرقه شمشیرمرد آسمانی، با خشونت به استراتژیست خیره شد.
او درچون وضعیت آشفتهایجلب قرار داشت.
دلیلش این بود که رابطه بینبیتفاوت عمارت هزار شمشیر و فرقه شمشیرعنوان آسمانی از مدتها پیش خاص بود.
صدها سال پیش، برادران قسمخورده، چون گوم و چوناینا سو مان گوم، هر کدام یکی از این دو فرقهترتیب را تأسیس کرده بودند، بنابراین این موضوع کاملاً طبیعی بود.
«نکنه چون عمارت هزار شمشیرداده یه فرقه بزرگ نیست، یهناخوانده مشت آدم بیمصرف رو فرستادید اونجا؟»
در حالی که خشمش بیشتر میشد وکوبندهای صدایش بالا میرفت، شمشیر پرنده آستین آهنین درناخوانده اوج احساسات میخواست از جایش بلند شود که...
«محافظان طلایی اعزام شده بودن.»
کلمات آراممیان و ملایم استراتژیست،ملاقاتکننده ورق را برگرداند.
«منظورت اینهکوبندهای که محافظان طلاییداده فرستاده شده بودن...؟»
«پس چطور نابود شد؟»
نه تنها شمشیر پرنده آستین آهنین،بیتفاوت بلکه کسانی که اطرافش بودند همعنوان از تعجب نفسشان در سینه حبس شد.
همزمان، چشمانشان لرزید.
محافظان طلایی واحدی بود که تواناییمیان اجرای ماموریتهایش حتی در میان سهمرد تیپ اتحاد رزمی نیز بینظیر بود.
آنها بیش از یک دهه بود که طعم شکستنشان را نچشیده بودند، و فراتر از یک موفقیت ساده،اینا ماموریتهای محول شده را به بینقصترین شکل ممکن انجام میدادند.
به همین دلیل بوداومدن که آنها فقط برای مهمترینکسانی ماموریتهای اتحاد رزمی اعزام میشدند...
شمشیر پرنده آستینهیاهو آهنین آب دهانش راملاقاتکنندگان به سختی قورت داد.
این واقعیت که محافظان طلایی فرستاده شده بودند و نهناخوانده یک واحد دیگر، به این معنا بود که اتحاد رزمیهمان بیشترین توجه ممکن را به عمارت هزار شمشیر معطوف کرده بود.
«پـ-پس چه اتفاقی افتاد؟»
صدای شمشیردیگه پرنده آستیناومدن آهنین میلرزید.
محافظان طلایی گروهی بودند که قدرتناخوانده نابود کردن یک فرقه کوچک رااومدن در یک چشم به هم زدن داشتند.
اما حتی با حمایتنشان آنها، عمارت هزار شمشیرمیزبان با خاک یکسان شده بود.
«روباه هزار چهره، ارباب آسمانیکسی حقیقی دنیای زیرین تاریک، مادرداده شبح سرمای پهناور، پنجه عقاب خونین...»
استراتژیست ناگهاندیگه شروع به فهرستچهرهای کردن القاب کرد.
چهره تمام کسانیهیاهو که گوش میدادند،ناخوانده در هم رفت.
صاحبان این القاب، همگی رهبران فرقههای کوچکیهیاهو بودند که در مناطق خودشان کاملاً شناختهشده بودندواسه و همگی در قلمرو نهایت رزمی قرار داشتند.
پس از نام بردن آرام حدود ده لقبخودش از این دست، استراتژیست لحظهای مکث کرد، نگاهی بهمرد افراد حاضر انداخت و سپس دوباره دهان باز کرد.
«هر کدوم از اونا شاگرداشون روبیتفاوت رهبری کردن و یه حمله غافلگیرانهعنوان به عمارت هزار شمشیر انجام دادن.»
«...»
سکوت برکوبندهای سالن بزرگنشان سایه انداخت.
حتی اگر عمارت هزار شمشیر و محافظان طلایی نیروهایشاننشان را یکی میکردند، اگر قدرتی که جگال گونگ توصیف میکرددیگه حقیقت داشت، باز هم نمیتوانستند جلوی این نابودی را بگیرند.
ده استاددیگه در قلمرواومدن نهایت رزمی.
و البته شاگردانشان.
این یک نیروی معمولی نبود.
جگال گونگ نگاهی بهجلب افراد ساکت انداخت وخودش به حرفهایش اضافه کرد.
«خوشبختانه، رهبر جوان فرقه عمارت هزار شمشیر وهمان چند شاگرد دیگه تونستن با محافظان طلایی فرار کننقهرمانان و با موفقیت تو شعبه شهرستان اویچانگ پناه بگیرن.»
«...حداقل این جای شکرش باقیه.»
شمشیر پرندهکوبندهای آستین آهنیننشان با تلخی گفت.
او در ابتدا عصبانی بود، اما پسکوبندهای از شنیدن حرفهای جگال گونگ، فهمید کهملاقاتکننده اتحاد رزمی تمام تلاشش را کرده است.
برعکس، همین که حتی تعدادچهرهای کمی از افراد زنده ماندهرسیده بودند، یک خوششانسی بزرگ محسوب میشد.
«اما این همه ماجرا نیست.»
جگال گونگ با آرامش گفت.
«چهار جوخه از جوخه اژدهای الهی که در حال محافظت از حوضه رودخونه یانگتسهملاقاتکننده بودن، نابود شدن و تیپ چولهیول هم در حالی که میخواست جلوی یه ملاقاتترتیب مخفیانه بین رهبر دروازه ده شب و ارباب قصر الهی گویوان رو بگیره، شکست خورد.»
«همچین چیزی...»
«منظورت اینه که جوخهمیزبان اژدهای الهی و تیپمرد چولهیول تو ماموریتهاشون شکست خوردن؟»
درست زمانیکوبندهای که همه زبانشانداده بند آمده بود.
سونگ بک، یکی از شیوخ فرقهحضور نیزه نقطه، با نگاهی مضطرب بههیاهو سرعت در واکنش به حرفهای استراتژیست گفت.
«مـ-منظورت اینه که هراومدن چهار جوخه از جوخههمان اژدهای الهی نابود شدن؟»
«درسته.»
«غیرممکنه...»
سونگ بک با چهرهای مات وحضور مبهوت چشمانش را بست، انگار کههیاهو آسمان روی سرش خراب شده بود.
او تنها کسیواسه نبود که اینبیتفاوت حال را داشت.
اکثر شیوخ اتحادهیاهو نه فرقه نیزناخوانده وضعیت مشابهی داشتند.
چارهای نبود.
جوخه اژدهای الهی واحدی بودکسی که منحصراً از جانشینان اتحادداده نه فرقه تشکیل شده بود.
«چه بلایی سر تیپاومدن چولهیول اومده؟ فقط شکستهمان خوردن و نابود نشدن؟»
شمشیر الهی فلوت یشمی کهملاقاتکننده به عنوان نماینده شورای شیوخ درواسه جلسه حضور داشت، با اخم پرسید.
چهرهاش تیز و جدی بود.
او از شنیدن اخبارجلب بد پی در پی،خودش به شدت عصبی شده بود.
«رهبر تیپ چولهیول گزارشی فرستاده که نشون میده چهل و هشت نفرعنوان کشته شدن، دویست نفر جراحات سطحی دارن و صد نفر هم جراحاتملاقات شدیدی برداشتن که حداقل به یه سال استراحت برای بهبودی نیاز دارن.»
صدای نالهمیان از هرمیزبان طرف بلند شد.
این نتیجهایکوبندهای بود که هیچکسداده انتظارش را نداشت.
«وضعیت مناطق دیگه چطوره؟»
استاد بزرگ وونواسه جونگ از شائولینبیتفاوت دهان باز کرد.
«تو بقیه مناطق هیچ تلفاتی نداشتیم. برعکس، نیروی ویژه قهرمانان و جوخه رزمی آسمانیبیتفاوت که از حوضه رودخانه یانگتسه محافظت میکردن، رزمیکارای اتحادیه سیاه شرور رو که میخواستن مخفیانهخدمت از رودخونه رد بشن و نفوذ کنن، پیدا و دستگیر کردن و تحویل مقامات دادن.»
با شنیدن اولینخودش خبر پیروزی، همهمیان نفس راحتی کشیدند.
به لطف این خبر، آن فضای سنگین کمی تلطیفنشان شد و رنگ چهرههایشان که کاملاً در هم رفته بود،دیگه هرچند اندک، اما شروع به بازگشت به حالت عادی کرد.
درست در همان لحظه بود.
«استراتژیست نظامی.»
دو یانگ-هئون از فرقه صدای پاک که تماممیزبان این مدت بیقرار بود، با عجله و انگاراومدن که منتظر همین لحظه باشد، به حرف آمد.
«چه بلایی سر جوخه سایهکسی خون و جوخه سایه شبحداده اومد که وارد سیچوان شدن؟»
با شنیدن حرفهای او، استاد سو یونخیره که در کنارش نشسته بود و بهرهبر همان اندازه مضطرب به نظر میرسید، اضافه کرد.
«جوخه سوم از واحد سرکوبملاقاتکننده شیاطین و جوخه دوم ازدیگه نیروی ویژه قهرمانان به موقع رسیدن؟»
لحنش پرکوبندهای از اضطرابنشان و عجله بود.
جگال گونگ در سکوت سرش راحضور به پهلو چرخاند و به سولهیاهو گوم که نشسته بود، نگاه کرد.
«معاون استراتژیستدیگه جزئیات این موضوعچهرهای رو توضیح میده.»
نگاه همهمیان به آنمیزبان سمت چرخید.
«هاها.»
سول گومچون با معذبجلب بودن خندید.
سپس با بادبزنواسه بستهاش سرش را خاراندخیره و لب باز کرد.
«اونایی که از رودخونه یانگتسه ردناخوانده شدن، به محض ورود به سیچواناومدن مستقیم به سمت فرقه امی حرکت کردن.»
سول گوم این رانشان به آرامی گفت ومیزبان سپس نگاهش را چرخاند.
«اونا اطلاعات دقیقی ازجلب اتحادیه گدایان دریافت کردهخودش بودن. مگه نه؟ رهبر فرقه.»
یونگ جو گه با چهرهای ناباورانه بهخیره سول گوم که داشت از او میپرسیدرهبر نگاه کرد و سپس دهان باز کرد.
«درسته.»
با تأیید یونگخودش جو گه، بدنمیان همه خشک شد.
در همان لحظه بود.
«پـ-پس...»
استاد سومیان یون بهمیزبان لکنت افتاد.
حالا که گزارش دقیقنشان را شنیده بود، حتی بیشترملاقاتکننده از قبل آشفته شده بود.
چهرهاش کاملاً تاریک شده بود، چراحضور که میدانست متوقف کردن آنها برایهیاهو نیروهای فرقه امی تقریباً غیرممکن است.
«...چه بلاییدیگه سر فرقهاومدن ما اومد؟»
سول گوممیان لبخند ملایمی زدملاقاتکننده و جواب داد.
«فرقه امی پیروز شد.»
«وا-واقعاً راست میگی؟»
«چرا باید دروغ بگم؟»
با حرفهای سول گوم که پیروزی فرقه امی رااینا تأیید میکرد، استاد سو یون ناگهان طوری وا رفترسیده که انگار تمام قدرتش را از دست داده باشد.
تمام آن تنش ونشان اضطراب دود شده ومیزبان به هوا رفته بود.
«بودای بیکران. جای شکرش باقیه.»
«از فرقهدیگه امی همیناومدن انتظار هم میرفت.»
کلمات حاکی از تسکینمیزبان و خیالراحتی از گوشهمرد و کنار به گوش میرسید.
«خوشبختانه، به نظر میرسه واحدداده سرکوب شیاطین و نیروی ویژهناخوانده قهرمانان زودتر از حد انتظار رسیدن.»
در نهایت، وقتیهوی دو یانگ-هئون اینحضور حرف را اضافه کرد.
«اینطور نیست.»
سول گوم باهیاهو لحنی قاطع حرفشناخوانده را قطع کرد.
«نمیتونم بذارمکوبندهای همینطوری ازنشان این قضیه بگذرن.»
در حالیچون که چشمانش برقکسی میزد، ادامه داد.
«واحد سرکوب شیاطین و نیرویچهرهای ویژه قهرمانان بعد از اینکهرسیده تمام حملات تموم شده بود، رسیدن.»
«بدون واحدمیان سرکوب شیاطین وملاقاتکننده نیروی ویژه قهرمانان؟»
«پس منظورت اینه کهنشان فرقه امی به تنهایی تونستهملاقاتکننده اون لشکر رو دفع کنه؟»
سول گوم لبخند درخشانی زد.
انگار کهدیگه دقیقاً منتظراومدن همین سؤال بود.
«قبل از اون کسانی بودن که برای کمک به فرقه امی رفتن. قهرمان بزرگبیتفاوت نام چون از شمشیر پاک تنها، شاگردان فرقه صدای پاک رو به سمت فرقهشیاطین امی رهبری کرد و رزمیکاران شعبه اتحاد رزمی هم حسابی مشغول به کار شدن.»
«چقدر قابل تحسینه. اینکه حتی وقتیمیان فرقه خودشون تو خطره، شاگرداشون رو برایاینا کمک به یه فرقه صالح دیگه بفرستن.»
«یه الگویچون واقعی برایجلب فرقههای صالح.»
صدای تحسیندیگه از هراومدن طرف بلند شد.
با شنیدن این حرفها، لبخند رضایتیناخوانده روی لبهای دو یانگ-هئون نشست و استادچهرهای سو یون هم قدردانیاش را ابراز کرد.
«از شما ممنونم.»
«هاها، اصلاً حرفش رو نزنید. این وظیفه ما بهنشان عنوان یه فرقه صالح همپیمانه. اگه فرقه ما هم مورددیگه حمله قرار میگرفت، مگه فرقه امی همین کار رو نمیکرد؟»
«جاودانه...»
در حالی که استاد سو یون باملاقاتکنندگان چشمانی پر از احساسات به دو یانگ-هئونبیتفاوت نگاه میکرد، لبهای سول گوم به حرکت درآمد.
«و در بین کسانی که اونجامیان جمع شده بودن، یه نفر هستمرد که بیشترین نقش رو ایفا کرد.»
با این حرفهوی سول گوم، همهحضور گوشهایشان را تیز کردند.
«بیشترین نقش؟»
«اون کی میتونه باشه؟»
«رهبر جوخهکوبندهای نابودی، قهرماننشان الهی شکوفه آلو.»
سول گوم عمداً لقب «رهبر جوخهحضور نابودی» را قاطی حرفش کرد وهیاهو گذاشت کلماتش به نرمی جریان پیدا کنند.
«میدونید کی بود که اون لشکر دو هزارهمان نفره رو رهبری میکرد و جوخه سایه خون وقهرمانان جوخه سایه شبح رو تو خط مقدم هدایت میکرد؟»
«مگه رهبر جوخههیاهو سایه خون و رهبرملاقاتکنندگان جوخه سایه شبح نبودن؟»
«فقط میتونستکوبندهای کار اوننشان دو تا باشه.»
«شنیدم که جوخه سایه شبحکسی و جوخه سایه خون به حرفمیان هیچکس جز رهبرای خودشون گوش نمیدن.»
درست زمانی که بیشتر آنها دربیتفاوت موافقت با حرفهای سونگ بک، ارشدعنوان فرقه نیزه نقطه، سر تکان میدادند.
سول گوممیان حرف شوکهکنندهایمیزبان به زبان آورد.
«نونگجی اونا رو رهبری میکرد.»
«نـ-نونگجی؟»
«شاه شادی اشک خون...؟»
بیشتر آنهامیان نتوانستند حیرتشانمیزبان را پنهان کنند.
یکی از هفتخودش جاودانه شیطانی، شاهمیان شادی اشک خون، نونگجی.
نام او نه تنها در اتحادیه سیاهکوبندهای شرور، بلکه در سراسر جهان رزمی بهملاقاتکننده عنوان یکی از برترین متخصصان شناخته شده بود.
در همان لحظه، سول گومچهرهای دوباره دهان باز کرد ورسیده چیزی حتی شوکهکنندهتر به زبان آورد.
«و این بار، اون به دست رهبرملاقاتکنندگان جوخه نابودی، قهرمان الهی شکوفه آلو، تائوئیستبیتفاوت جوان چون هوی، به پایان راهش رسید.»
«...!»
«چـ-چی گفتی؟!»
فک تمام کسانیواسه که در صندلیهایشان نشستهخیره بودند، به زمین چسبید.
به خصوص آن معدود افرادی که در گذشتهمرد شخصاً شاهد قدرت رزمی نونگجی بودند، چشمانشان چنانهمان گرد شد که انگار میخواست از حدقه بیرون بزند.
«بعد از شکستخودش دادن امپراتور جنگل سبز،هیاهو و حالا حتی نونگجی...»
در حالی که زمزمهها بالاکسی میگرفت، چند نفری آب دهانشانداده را به سختی قورت دادند.
این قدرت رزمیواسه اصلاً با سن وخیره سال او همخوانی نداشت.
قلمرو او به قدری دورملاقاتکننده و دستنیافتنی به نظر میرسیددیگه که فراتر از درک آنها بود.
در همان زمان، نگاه همه آنهامیان بدون اینکه با هم هماهنگ کردهمرد باشند، روی یک نقطه متمرکز شد.
جایی کهچون جاودانه هیونجلب دو نشسته بود.
«تازه الاندیگه دارن هویِاومدن ما رو میشناسن.»
درست در حالیهیاهو که او باناخوانده غرور لبخند میزد.
«خوشبختانه، چند گزارش پیروزی اینچنینیداده شنیدیم، اما همونطور که قبلاًناخوانده گفتم، اوضاع اصلاً خوب نیست.»
جگال گونگ حالهوی و هوای جلسهحضور را تغییر داد.
آن شادیدیگه فقط برایاومدن یک لحظه بود.
«اگه فقط به دفاع کردن ادامه بدیم ومرد جلوی عبورشون از رودخونه یانگتسه رو بگیریم، در نهایتکسانی زیر فشار حملات اتحادیه سیاه شرور عقب رانده میشیم.»
با این حرفها،خودش یونگ جو گهمیان واکنش نشان داد.
«پس منظورت اینههوی که ما بایدحضور اول حمله کنیم؟»
جگال گونگ سر تکان داد.
«...کار آسونیمیان نخواهد بود،میزبان مگه نه؟»
«اما اگه همینطوری پیش بریم، جنگمیان هرگز تموم نمیشه و فقط مثلمرد الان مدام شکستها و پیروزیها تکرار میشن.»
«اینم حرفیه.»
یونگ جو گه متقاعد شد.
در نهایت، برای پایان یافتنملاقاتکننده این جنگ، یا باید اتحادیه سیاهواسه شرور سقوط میکرد، یا اتحاد رزمی.
«...جای خاصیکوبندهای رو درنشان نظر داری؟»
استاد بزرگچون وون جونگجلب با احتیاط پرسید.
اگر قرار بود به حالت تهاجمیبیتفاوت تغییر موضع دهند، اینکه اولین ضربهعنوان را کجا وارد کنند بسیار مهم بود.
«دروازه ده شب و قصر الهی گویوان از طریق ملاقات اخیرشون با هم متحد شدن،خیره که هدف قرار دادنشون رو سخت میکنه. ویلای کوهستانی موج تاریک هم تو گوانگشیه، کهمیکردند خیلی دور و پردردسره. از اونجایی که باید سریع حمله کنیم، وقت نداریم تا اونجا بریم.»
همه باکوبندهای حرفهای جگالنشان گونگ موافق بودند.
همانطور که او گفت، اگر دروازه دهکوبندهای شب و قصر الهی گویوان نیروهایشان را یکیناخوانده کرده بودند، یک حمله پیشگیرانه بسیار خطرناک بود.
و ویلای کوهستانیواسه موج تاریک هم بیشخیره از حد دور بود.
«پس دروازه خورشید و ماه انتخاب خوبیملاقاتکنندگان میتونه باشه. قدرت اونا اخیراً به خاطر جنگخیره با خانواده یانگ از سینچانگ خیلی کم شده.»
گوک پیونگ، یکی از ارشدهای فرقهمیان کونلون، طوری این را گفت کهمرد انگار جواب درست را پیدا کرده است.
با این حال.
«من قصد دارم دروازهاومدن خورشید و ماه روهمان هم از گزینهها حذف کنم.»
«همم؟ دروازهمیان خورشید ومیزبان ماه رو؟»
«دلیلی براش داری؟»
«رهبر دروازه خورشید و ماه هم دقیقاً همین فکرنشان رو کرده. بنابراین، خیلی احتمال داره که دروازه خورشید ودیگه ماه به محض شروع جنگ درخواست نیروی پشتیبانی کرده باشه.»
«همم.»
نالههای کلافگیمیان از هرمیزبان طرف بلند شد.
اگر پشتیبانی اتحادیه سیاه شرورداده به دروازه خورشید و ماهناخوانده اضافه میشد، حریف اصلاً آسان نبود.
«پس تنها جای باقیمونده...؟»
با سؤال گوکواسه پیونگ، جگال گونگبیتفاوت سر تکان داد.
«جای دیگهای نمونده. در بین دروازههای پنجملاقاتکنندگان امپراتور، تو گوئیژو که همین نزدیکیه قراربیتفاوت داره، و ناهمگونترین فرقه غیرمتعارف تو دشتهای مرکزیه...»
جگال گونگ کهخودش در حال صحبت بود،هیاهو چشمانش را نیمهباز کرد.
«فرقه جاودانه آسمانی. اوناجلب همون فرقهای هستن که اتحادنشان این بار بهشون حمله میکنه.»