---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 169: شکوفه‌های مرگبار • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 169: شکوفه‌های مرگبار

0

دانشمند قلم الهی در حالی که‌توانش​ لبش را می‌گزید، سلاحی که به‌لرزه​ کمر بسته بود را بیرون کشید.

تیغه‌ای نازک‌مانع​ و شبیه به‌نقشه‌هایشان​ تیغ ریش‌تراشی بود.

تیغه با صدایی‌فاصله​ واضح در دستش‌داد​ تاب خورد و درخشید.

چون هوی با دیدن‌می‌شد​ این صحنه، پوزخندی زد‌شروع​ و دهان باز کرد.

«ها؟ فکر می‌کردم چون بهت‌تمام​ میگن قلم الهی، قراره بشینی‌ممکن​ نقاشی بکشی. انگار نه بابا.»

چون هوی چنگش را روی‌نقشه‌هایشان​ شمشیرش محکم کرد و نوک آن‌جمع​ را به سمت او نشانه رفت.

تات!

دانشمند قلم‌برای​ الهی به‌می‌شد​ جلو هجوم آورد.

با یک حرکت ناگهانی فاصله‌تمام​ را پر کرد و تیغه‌ممکن​ را با تمام توانش تاب داد.

تیغه‌ای که در دستش بود به شدت‌مثل​ خم شد، انگار که هر لحظه ممکن‌چشم​ بود بشکند، و با شدت به لرزه درآمد.

کانگ!

جرقه پرید و‌نقشه‌هایشان​ دانشمند قلم الهی‌روز​ به عقب پرتاب شد.

کوا-دودودوک—

سعی کرد با محکم کردن پاهایش روی زمین‌روز​ فرود بیاید، اما نیروی ضربه او را به‌ناپدید​ عقب هل داد و روی زمین کشیده شد.

چین عمیقی بین ابروهایش نشست.

این ضربه، تیغه برش صدا‌مثل​ بود که با نیروی درونی‌درونی‌اش​ هنر الهی چی-لیان ترکیب شده بود.

اما به‌حرکت​ همین راحتی در‌تمام​ هم شکسته شد.

«...باید قبل از‌بزرگی​ اینکه قوی‌تر بشه‌می‌شد​ کارشو تموم کنم.»

چشمانش سرد شد.

نمی‌توانست اجازه‌برای​ دهد او‌می‌شد​ زنده بماند.

اگر به رشدش ادامه می‌داد،‌تمام​ تبدیل به مانع بزرگی برای نقشه‌هایشان‌بشکند​ می‌شد؛ این مثل روز روشن بود.

شروع به‌مانع​ جمع کردن‌برای​ نیروی درونی‌اش کرد.

پات!

در یک‌برای​ چشم به هم‌مثل​ زدن ناپدید شد.

یا بهتر است بگویم،‌فاصله​ به خاطر تکنیک حرکتی فوق‌العاده‌لحظه​ سریعش این‌طور به نظر می‌رسید.

احتمالاً یکی از سریع‌ترین‌برای​ تکنیک‌های حرکت پا در‌روز​ کل دنیای رزمی بود.

«سرعتش بد نیست.»

اما برای چشمان‌نقشه‌هایشان​ چون هوی همه‌چیز‌روز​ مثل روز روشن بود.

حرکتش، جهت قدم‌هایش، همه‌چیز.

چون هوی شمشیرش‌بزرگی​ را به سمت‌می‌شد​ چپ تاب داد.

چااِنگ!

جرقه‌ای تیز به هوا پرید.

دانشمند قلم الهی ظاهر شد، در‌توانش​ حالی که دست چپش، که تیغه‌ای‌لرزه​ در آن نبود، کاملاً باز شده بود.

سپس موجی‌مانع​ از نیرو‌برای​ را آزاد کرد.

شووو—

اما چون هوی فقط سرش را‌روز​ به یک طرف کج کرد و با‌زدن​ نیشخندی روی لب، از آن جاخالی داد.

سرعت واکنش او خیره‌کننده بود.

«جاخالی داد...»

ابروی دانشمند پرید.

این ضربه‌ای بود که در یک لحظه زودگذر و برای‌درونی‌اش​ استفاده از یک شکاف خالی در دفاع حریف طراحی شده‌حرکتی​ بود، اما او با خونسردی تمام از آن طفره رفت.

«این یارو کسی‌ناگهانی​ نیست که بتونم‌توانش​ راحت شکستش بدم.»

دانشمند قلم الهی با‌برای​ درک این موضوع، تیغه‌اش را‌روشن​ با نیروی درونی پر کرد.

حالا دیگر‌ناگهانی​ باید همه‌چیز‌تمام​ را رو می‌کرد.

حتی هنرهای رزمی‌ای که تا به‌روز​ حال هنگام استفاده از نقاب قلم‌چشم​ الهی هرگز به کار نبرده بود.

بررر—

تیغه به شدت لرزید.

و سپس—

وووونگ!

صدای کرکننده‌ای به گوش‌فاصله​ رسید، آن‌قدر بلند که می‌توانست‌لحظه​ پرده گوش را پاره کند.

«همم؟»

چشمان چون‌ناگهانی​ هوی به‌تمام​ تیغه دوخته شد.

دانشمند داشت از نیروی‌می‌شد​ درونی‌اش برای لرزاندن تیغه‌شروع​ و تولید صدا استفاده می‌کرد.

و این کار‌ناگهانی​ را با دقت‌توانش​ بسیار بالایی انجام می‌داد.

«تکنیک صوتی؟»

دانشمند قدم‌ناگهانی​ بلندی به‌تمام​ جلو برداشت.

ججوجوک!

با شکافتن هوا توسط‌فاصله​ تیغه، صدای تَرَک خوردن‌شدت​ فضا به گوش رسید.

قوس زیبایی‌مانع​ بود، درست برازنده‌نقشه‌هایشان​ لقبش، قلم الهی.

کاااانگ!

موج شوک‌برای​ محیط اطراف‌می‌شد​ را بلعید.

ابروی دانشمند دوباره پرید.

حتی با ترکیب تکنیک صوتی،‌نقشه‌هایشان​ به نظر می‌رسید حریف کاملاً‌شروع​ بی‌تفاوت و بی‌تأثیر مانده است.

«حتماً داره با‌فاصله​ نیروی درونی از‌داد​ پرده گوشش محافظت می‌کنه.»

همان‌طور که به چون هوی‌مثل​ نگاه می‌کرد، که با وجود‌درونی‌اش​ حملات صوتی مداوم همچنان آرام بود—

«آخ!»

ناله‌ای از‌مانع​ جای دیگری‌برای​ بلند شد.

چون ایگه که گوش‌هایش‌تمام​ را گرفته بود، با چهره‌ای‌ممکن​ دردمند به دانشمند خیره شد.

«تـ...توی بزدل...!»

«تو میدون جنگی که‌فاصله​ پای جون در میونه، چیزی‌لحظه​ به اسم بزدلی وجود نداره.»

دانشمند با خونسردی جواب داد.

مرده‌ها بازنده‌اند و‌فاصله​ کسی که زنده‌داد​ می‌ماند، برنده واقعی است.

در همان‌برای​ لحظه، چون هوی‌مثل​ دهان باز کرد.

«آره، درسته. بردن همه‌چیزه. تاریخ‌تمام​ نه ترسوها رو یادش می‌مونه‌ممکن​ نه بازنده‌ها رو. ولی می‌دونی چیه؟»

دندان‌های سفیدش‌مانع​ در یک‌برای​ پوزخند نمایان شد.

«اگه از جون مایه بذاری و‌داد​ با هر حقه کثیفی بخوای ببری‌درآمد​ ولی بازم ببازی... اون‌وقت دیگه واقعاً رقت‌انگیزی.»

به محض‌برای​ اینکه حرفش‌می‌شد​ تمام شد—

پات!

هیکل چون هوی‌بزرگی​ ناگهان در دیدرس‌می‌شد​ دانشمند بزرگ شد.

نه، او‌ناگهانی​ فقط فاصله را‌توانش​ پر کرده بود.

«...!»

دانشمند نفسش‌حرکت​ را در‌فاصله​ سینه حبس کرد.

شوووااا!

حرکت پای او در یک‌توانش​ لحظه فضا را فشرده کرده بود‌لرزه​ و لرزه بر اندام دانشمند انداخت.

«فرقه کوه‌برای​ هوآشان اصلاً‌می‌شد​ همچین تکنیکی داره؟!»

تکنیک‌های بی‌شماری از فرقه کوه‌تمام​ هوآشان از ذهنش عبور کرد، اما‌بشکند​ هیچ‌کدام با این یکی مطابقت نداشت.

دلیلش این بود که‌برای​ چون هوی از قدم‌های‌روز​ آسمان پرواز استفاده کرده بود.

«اوغ!»

دانشمند با عجله نیروی درونی‌اش‌مثل​ را از هنر الهی چی-لیان‌درونی‌اش​ بیرون کشید و درون تیغه‌اش ریخت.

تیغه‌ای که تا پیش از این‌توانش​ انعطاف‌پذیر بود، حالا صاف شد و امواجی‌درآمد​ از انرژی تیغه را به بیرون فرستاد.

او آن‌مانع​ را با دامنه‌نقشه‌هایشان​ وسیعی تاب داد.

این تیغه الهی چی-لیان بود.

ججوجوجوک!

انرژی تیز تیغه هوا‌فاصله​ را شکافت و حتی‌شدت​ زمین را هم پاره کرد.

تکنیک قدرتمندی بود، تکنیکی که‌نقشه‌هایشان​ بسیاری از رزمی‌کاران برتر قبیله‌شروع​ سیما را شکست داده بود.

اما متأسفانه،‌ناگهانی​ حریف او‌تمام​ چون هوی بود.

چون هوی به انرژی تیغه‌ای که به سمتش می‌آمد‌جمع​ و به نظر می‌رسید آماده است تا او را‌خاطر​ به دو نیم کند، نگاه کرد و لبخند زد.

سپس مستقیماً‌حرکت​ با آن‌فاصله​ روبه‌رو شد.

ججوجوک!

شمشیر سنگینی که تاب داد، انرژی‌داد​ تیغه را خرد کرد و به‌درآمد​ آرامی آن را در هم شکست.

«...!»

چشمان دانشمند آن‌قدر گشاد‌فاصله​ شد که انگار می‌خواست‌شدت​ از حدقه بیرون بزند.

«کجا رفت...؟»

چون هوی که همین یک‌توانش​ ثانیه پیش شمشیرش را تاب داده‌لرزه​ بود، از جلوی چشمانش ناپدید شد.

«کجا رو نگاه می‌کنی؟»

صدایی از پهلو‌ناگهانی​ به گوش رسید.‌توانش​ وقتی سرش را چرخاند—

پوک!

«گااه!»

بدنش به‌برای​ شدت به یک‌مثل​ طرف خم شد.

چون هوی‌حرکت​ لگدی به‌فاصله​ دنده‌هایش کوبیده بود.

این یک ضربه دقیق با استفاده از‌مثل​ تکنیک پای جاروکننده برگ بود که قدرت‌چشم​ کافی برای خرد کردن استخوان‌ها را داشت.

«آخ!»

درد شدیدی مثل یک‌می‌شد​ تور در بدنش پخش‌شروع​ شد و دانشمند ناله کرد.

استخوان‌هایش خرد شدند و‌فاصله​ اندام‌های داخلی‌اش بر اثر‌شدت​ شدت ضربه در هم پیچیدند.

اما نمی‌توانست‌مانع​ بدنش را‌برای​ کنترل کند.

«هوپ!»

به طور غریزی،‌نقشه‌هایشان​ تیغه‌اش را از پایین‌روشن​ به بالا تاب داد.

ججوجوجونگ!

تیغه و‌مانع​ شمشیر با‌برای​ هم برخورد کردند.

«گوه!»

دانشمند تلوتلو‌برای​ خوران به‌می‌شد​ عقب رفت.

به زور توانست حمله را‌تمام​ دفع کند، اما دل و‌ممکن​ روده‌اش به هم ریخته بود.

«این دیگه چه جور هیولاییه...؟»

همان‌طور که سعی‌فاصله​ می‌کرد تعادلش را‌داد​ به دست بیاورد—

«دیگه نیازی‌برای​ نیست بیشتر‌می‌شد​ از این ببینم.»

چون هوی شمشیرش‌ناگهانی​ را با نیروی‌توانش​ درونی پر کرد.

در یک لحظه، رشته‌های نازکی از انرژی‌مثل​ از تیغه شمشیر امتداد یافتند و به شکوفه‌های‌زدن​ آلویی تبدیل شدند که در شکوه تمام می‌شکفتند.

«شکوفه‌های شمشیر...!»

شوک در‌برای​ چهره دانشمند‌می‌شد​ پخش شد.

او قبلاً شکوفه‌های‌ناگهانی​ شمشیر فرقه کوه‌توانش​ هوآشان را دیده بود.

اما این یکی فرق داشت.

اگرچه همان تکنیک‌فاصله​ بود، اما در سطحی‌شدت​ کاملاً متفاوت قرار داشت.

«عجب شکوفه‌های‌برای​ آلوی سرخ‌می‌شد​ و زنده‌ای...»

نگاهش مسحور شکوفه‌های زیبایی‌فاصله​ شد که در اطراف‌شدت​ چون هوی شناور بودند.

ده‌ها شکوفه گلبرگ‌هایشان را پراکنده‌نقشه‌هایشان​ کردند، گویی واقعی و سرشار‌شروع​ از زندگی بودند. منظره‌ای نفس‌گیر بود.

در حالی‌ناگهانی​ که چشمانش‌تمام​ مسحور شده بود—

فیششش—

چون هوی‌حرکت​ شمشیرش را‌فاصله​ بالا برد.

نوک شمشیر به سمت آسمان نشانه رفت‌مثل​ و نسیمی ملایم بینی‌اش را قلقلک داد.‌چشم​ با وزش باد، شکوفه‌ها شروع به رقصیدن کردند.

فیششش‌هااا!

شمشیر فرود آمد.

فرم اول شمشیر‌ناگهانی​ هفت‌گانه شکوفه آلو—رقص‌توانش​ شکوفه آلو باد-آسمان.

شکوفه‌های آلو‌مانع​ آسمان را‌برای​ پر کردند.

«نـ-نه!»

دانشمند با عجله تیغه‌اش را بالا آورد. دیگر‌شروع​ به جراحات داخلی یا درد فکر نمی‌کرد. فقط یک‌بگویم​ چیز اهمیت داشت—او باید جلوی آن شکوفه‌ها را می‌گرفت!

حتی با وجود وخیم‌تر شدن جراحات داخلی‌اش، تمام نیروی درونی خود را جمع‌درآمد​ کرد و تیغه را به چپ و راست چرخاند. طوفانی سهمگین به پا‌بیاید​ شد. طوفان حاصل از تیغه، به نظر می‌رسید که شکوفه‌ها را پراکنده می‌کند.

اما...

حتی یک طوفان هم نمی‌توانست همه آن‌ها را محو کند. یک‌لرزه​ شکوفه به آرامی به پایین شناور شد. و در همان لحظه‌ای که‌زمین​ آن شکوفه به تیغه‌ای که طوفان را ایجاد کرده بود برخورد کرد—

پااات!

شکوفه در یک چشم به هم زدن‌داد​ ناپدید شد. در همان زمان، طوفان خشمگین آرام‌جرقه​ گرفت و حتی وزش باد هم متوقف شد.

«این... امکان نداره...»

دانشمند مبهوت ایستاده بود و‌توانش​ تیغه‌اش آویزان شده بود. مثل‌بشکند​ یک رویا به نظر می‌رسید.

«نه، شاید واقعاً یه رویاست...‌مثل​ اینکه یه آدم به این‌درونی‌اش​ جوونی بتونه همچین شمشیرزنی‌ای داشته باشه...»

او واقعیت را انکار می‌کرد. اما این انکار‌شدت​ دوام زیادی نیاورد. حقیقت سرد و خشنی که سعی‌عقب​ داشت از آن فرار کند، بر سرش آوار شد.

پششت—

نقطه طب سوزنی تاجش به دو‌داد​ نیم شکافته شد. لباس‌هایش پاره شد و‌کانگ​ بریدگی‌های کم‌عمقی در سرتاسر بدنش ظاهر شد.

پششه—

سیلابی از‌حرکت​ خون به هر‌تمام​ سو فواره زد.

دانشمند به خودش نگاه کرد. ساعدها،‌می‌شد​ قفسه سینه، شانه‌ها—نه، تمام بدنش غرق‌درونی‌اش​ در خون بود. دیدش سرخ شد.

«آه...»

آسمانِ آغشته‌برای​ به خون چشمانش‌مثل​ را پر کرد.

گرومب!

او به پشت سقوط کرد و بدنش متلاشی شد. او‌شروع​ توسط شکوفه‌های شمشیر رقص شکوفه آلو باد-آسمان تکه‌تکه شده بود.‌خاطر​ اگرچه هنوز نمرده بود، اما شعله زندگی‌اش تقریباً خاموش شده بود.

«دانشمند قلم‌ناگهانی​ الهی... به همین‌توانش​ راحتی شکست خورد...»

چون ایگه با ناباوری خیره ماند‌روز​ و سپس نگاهش را به چون‌چشم​ هوی که استوار ایستاده بود، چرخاند.

دانشمند یکی از برترین متخصصان یون‌نان و استادی در‌لحظه​ قلمرو نهایت رزمی بود. با این حال، او شکست‌پرتاب​ خورده بود—بدون اینکه حتی یک خراش روی حریفش بیندازد.

«می‌گفتن اون مثل قدیس شمشیر‌نقشه‌هایشان​ انتهای جنوبی می‌مونه، اما فکر‌شروع​ می‌کردم فقط تملقه... یعنی نبود؟»

شوکه‌کننده بود. آیا در تمام طول‌داد​ تاریخ کسی با چنین مهارتی در‌درآمد​ آن سن و سال وجود داشته است؟

«حتی اون آدما هم نمی‌تونستن همچین‌روز​ کاری بکنن. ممکنه اون یه شاگرد‌چشم​ مخفی باشه که توسط اونا بزرگ شده...؟»

درست در همان لحظه، صدایی از‌توانش​ پایین طنین‌انداز شد، گویی کسی همان‌لرزه​ فکر چون ایگه را در سر داشت.

«...تو شاگرد‌مانع​ هشت خدای‌برای​ رزمی هستی؟»

دانشمند که روی زمین افتاده‌توانش​ بود، سرش را کمی چرخاند‌بشکند​ تا به چون هوی نگاه کند.

«هشت خدای رزمی؟»

چون هوی با شنیدن این‌تمام​ لقب آشنا، سرش را کج‌ممکن​ کرد و گفت: «نه بابا.»

«پس چطور ممکنه‌بزرگی​ بدون اینکه شاگرد اونا‌مثل​ باشی انقدر قوی باشی...؟»

«همینی که هست.»

چشمان دانشمند لرزید و سپس‌مثل​ برقی معنادار به خود گرفت.‌درونی‌اش​ لبان خونینش به آرامی حرکت کرد.

«...نظرت در‌حرکت​ مورد دنیای‌فاصله​ رزمی چیه؟»

صدایش حامل‌مانع​ نیروی درونی‌برای​ ظریفی بود.

«باز این‌ناگهانی​ می‌خواد چه‌تمام​ غلطی بکنه؟»

چون هوی‌برای​ به او‌می‌شد​ خیره شد.

«به حرفاش گوش نده!»

چون ایگه‌مانع​ با عجله‌برای​ فریاد زد.

اما چون هوی‌فاصله​ او را نادیده گرفت‌شدت​ و روی زمین نشست.

«دنیای رزمی همون‌نقشه‌هایشان​ دنیای رزمیه دیگه.‌روز​ می‌خواستی چی باشه؟»

«نه. دنیای‌حرکت​ رزمی فعلی، دنیای‌تمام​ رزمی واقعی نیست.»

دانشمند با قاطعیت صحبت کرد.

«دنیای رزمی جاییه که افراد به شدت با هم درگیر می‌شن و‌درآمد​ هنرهای رزمی‌شون رو محک می‌زنن. اما با وجود نه استان و سه‌فرود​ قلمرو که صلح رو برقرار کردن، چطور می‌شه هنوز بهش گفت دنیای رزمی؟»

«اوه، خوب‌برای​ حرف می‌زنی. منم‌مثل​ همین‌طور فکر می‌کنم.»

چون هوی‌حرکت​ به نشانه موافقت‌تمام​ سر تکان داد.

«ما فقط باید بجنگیم. این چرت و‌مثل​ پرتا در مورد تعادل و پاییدن همدیگه‌چشم​ دیگه چه صیغه‌ایه؟ هیچ جذابیتی توش نیست.»

چشمان دانشمند روشن شد.

«تو خوب می‌فهمی. به خاطر همینه که من—ما—به دنبال پایان‌درونی‌اش​ دادن به دوران نه استان و سه قلمرو هستیم تا‌حرکتی​ دنیای رزمی رو به شکل واقعیش برگردونیم. دنیایی بدون قدرت‌های غول‌پیکر...»

سپس پیشنهادی داد.

«به نظر می‌رسه از‌برای​ دنیای رزمی فعلی ناراضی هستی.‌روشن​ چرا به ما ملحق نمی‌شی؟»

«من؟ با شماها؟»

چون هوی‌برای​ به خودش و‌مثل​ دانشمند اشاره کرد.

«بله.»

دانشمند به‌مانع​ آرامی سر‌برای​ تکان داد.

«کسی مثل اون...»

گوجونگ‌چئون جمعی از کسانی بود که از دنیای رزمی فعلی خسته‌پات​ شده بودند یا در آتش انتقام از هشت خدای رزمی می‌سوختند.‌سریعش​ اگر این مرد جوان به آن‌ها می‌پیوست، نقشه‌هایشان می‌توانست سریع‌تر پیش برود.

در حالی‌حرکت​ که با‌فاصله​ امید منتظر بود—

«نه ممنون.»

«مگه نگفتی ناراضی هستی؟»

«این به این‌نقشه‌هایشان​ معنی نیست که مجبورم‌روشن​ به شماها ملحق بشم.»

«...»

«و اگه قرار بود همچین کاری‌می‌شد​ بکنم، تنهایی انجامش می‌دادم. چرا باید به‌پات​ خودم زحمت بدم و یه فرقه بسازم؟»

«این غیرممکنه. چطور‌فاصله​ می‌تونی به تنهایی با‌شدت​ اون قدرت‌های غول‌پیکر دربیفتی...؟»

چون هوی پوزخند زد.

«اگه نمی‌تونی این کار رو بکنی، پس حرفایی که در مورد دنیای‌لرزه​ رزمی و جذابیتش زدی فقط یه مشت چرت و پرته. اگه یه‌زمین​ فرقه بسازین، دیگه چه فرقی با نه استان و سه قلمرو دارین؟»

«...»

چون هوی‌ناگهانی​ به دانشمند‌تمام​ ساکت نگاه کرد.

«دیگه سوالی نداری، درسته؟»

چشمانش با سردی درخشید.

«من خیلی قشنگ به‌برای​ همه چی جواب دادم. حالا‌روشن​ نوبت منه. اون تکنیک صوتی...»

در آن لحظه—

بدن دانشمند شروع به لرزیدن کرد و‌روشن​ خون در سفیدی چشمانش جمع شد. قفسه‌ناپدید​ سینه‌اش بالا آمد و خون بالا آورد.

«اوه؟ می‌خوای بدون‌ناگهانی​ اینکه به سوالم‌توانش​ جواب بدی بمیری؟»

چون هوی به سرعت حرکت کرد.‌می‌شد​ او با سرعتی که قابل پیگیری‌درونی‌اش​ نبود، به نقاط طب سوزنی ضربه زد.

اما بی‌فایده بود. اشک‌های خونین از چشمان‌شدت​ دانشمند جاری شد و چهره‌اش به سرعت‌جرقه​ تمام نشانه‌های حیات را از دست داد.

«حروم‌زاده‌ی سمج.»

چون هوی با دیدن کف‌تمام​ کردن و تشنج او، زبانش‌ممکن​ را روی سقف دهانش چرخاند.

«برای اینکه مطمئن بشه حتی زدن نقاط‌مثل​ طب سوزنی هم جواب نمی‌ده، رگ‌های خونی‌چشم​ خودش رو قطع کرد تا خودکشی کنه.»

او از این بی‌رحمی خنده‌ای توخالی سر داد.‌لحظه​ قطع کردن رگ‌های خونی خود دردی بود که هیچ‌پرتاب​ هنرمند رزمی‌ای نمی‌توانست به راحتی آن را تحمل کند.

«شنیدم که از زنده زنده‌مثل​ سوختن هم بدتره... و اون‌درونی‌اش​ واقعاً این کار رو کرد.»

در حالی که چون هوی‌تمام​ به بدنی که هنوز در‌ممکن​ حال لرزش بود نگاه می‌کرد—

«ا-ارشد اعظم!»

فریاد بلندی از داخل‌تمام​ دروازه اژدهای خون به گوش‌ممکن​ رسید. چهره‌ای آشنا ظاهر شد.

«جین گه؟»

جین گه وارد دروازه‌فاصله​ اژدهای خون شد و‌شدت​ با دیدن اجساد رنگش پرید.

«ا-این همه جسد برای چیه...؟»

اما فقط برای یک لحظه. با‌داد​ دیدن چون ایگه، به سرعت خودش را‌کانگ​ جمع و جور کرد و فریاد زد.

«عملیات مشترک شکست خورده!»

ناولها | novelha.net