---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 203: چپتر ۲۰۳ • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 203: چپتر ۲۰۳

0

چشمان چون هوی باریک شد‌بدم​ و در سکوت به چهره‌می‌کرد​ درخشان دانموک لین خیره ماند.

«می‌خوای بگی تو‌باشه​ هم با من‌کمک​ میای به قبیله جگال؟»

دانموک لین با انرژی‌کسی​ جواب داد: «بله!» و‌بهت​ چهره‌اش روشن‌تر از همیشه بود.

«من که‌آشناست​ چیزی در‌کمک​ این مورد نشنیدم.»

«رهبر فرقه این‌طور تصمیم گرفت.»

«رهبر فرقه؟»

انگار که منتظر همین سوال بود،‌باشه​ چشمان دانموک لین برقی زد و‌ارشد​ با سرعت شروع به حرف زدن کرد:

«آره! اونجا هر جایی نیست، یه ضیافت تو قبیله جگاله. برای‌هیجان‌زده​ همین رهبر فرقه گفت خوبه کسی همراهت باشه که با قبیله‌جوک​ آشناست، و به من گفت که بهت کمک کنم، برادر ارشد.»

انگار این کافی‌فرصت​ نبود، با لحنی‌مشت‌هایش​ هیجان‌زده ادامه داد:

«اگه من باهات بیام کارت راحت‌تر می‌شه. نمی‌دونم‌برادر​ می‌تونم مثل جوک گوم یا سول ران بهت‌باهات​ خدمت کنم یا نه... اما تمام تلاشم رو می‌کنم!»

با التماس حرف می‌زد.

و البته قابل درک هم بود. هر چه‌کافی​ نباشد، این همان سفری بود که مدت‌ها انتظارش را‌راحت‌تر​ می‌کشید؛ فقط خودشان دو نفر، او و چون هوی.

«عمراً دلم بخواد‌فرصت​ این فرصت رو‌مشت‌هایش​ از دست بدم!»

مشت‌هایش را محکم گره کرد.

فکر می‌کرد فقط در صورتی فرصت سفر با او را پیدا می‌کند که تبدیل به یکی‌هیجان‌زده​ از محافظان شمشیر شکوفه آلو شود، اما این فرصت زودتر از حد انتظارش فرا رسیده بود.‌اما​ نمی‌خواست این موقعیت را از دست بدهد، برای همین با نگاهی ملتمسانه به چون هوی خیره شد.

«...مشکلی داره؟ منم دلم‌کمک​ می‌خواد برم به ضیافت و‌نبود​ با آدم‌های قبیله آشنا بشم...»

بالاخره حرف‌هایی که در دل‌بدم​ نگه داشته بود را بیرون‌می‌کرد​ ریخت و به او نگاه کرد.

برای لحظه‌ای‌همراهت​ چشمانشان به‌آشناست​ هم گره خورد.

«هر کاری دلت‌خوبه​ می‌خواد بکن. مگه نگفتی‌آشناست​ رهبر فرقه بهت گفته.»

چون هوی با بی‌تفاوتی و انگار که‌ارشد​ مزاحمتی برایش پیش آمده باشد، این را‌باهات​ گفت و روی صندلی روبه‌روی او ولو شد.

«ممنونم، برادر ارشد!»

چهره دانموک لین از تأیید او غرق‌کنم​ در شادی شد. در مقابل، چون هوی‌ادامه​ بدون هیچ حالتی در چهره‌اش، کاملاً بی‌تفاوت ماند.

«خب، اصلاً برام مهم نیست.»

اینکه دانموک لین همراهش بیاید‌کنم​ غیرمنتظره بود، اما آمدن یا نیامدنش‌هیجان‌زده​ هیچ فرقی به حال او نمی‌کرد.

«اون که از قبل می‌دونه من مشروب می‌خورم‌گره​ و گوشت به نیش می‌کشم، خودش هم که گفت‌محافظان​ مثل جوک گوم و سول ران بهم خدمت می‌کنه.»

در همین حین، گو سام به‌کمک​ محض اینکه دید چون هوی نشست،‌لحنی​ افسار را محکم کشید و فریاد زد:

«همین الان راه می‌افتیم!»

با این‌آشناست​ حرف، افسار‌کمک​ را کشید.

شیهه!

با شیهه اسب، کالسکه تکانی‌بهت​ خورد و شروع به پایین‌کافی​ رفتن از مسیر باریک کوهستانی کرد.

گو سام در حالی که کالسکه را به جلو می‌راند،‌کنم​ با احتیاط به چون هوی و دانموک لین گفت: «آدم‌های‌بیام​ زیادی دارن میان بالا، برای همین ممکنه کالسکه یکم تکون بخوره.»

کالسکه‌ها و تاجران‌بهت​ بی‌شماری در حال بالا‌ارشد​ آمدن از مسیر بودند.

چقدر از پایین رفتنشان و گذشتن از کنار آن‌ها‌فکر​ می‌گذشت؟ چون هوی که داشت از پنجره به بیرون نگاه‌شکوفه​ می‌کرد، چشمانش را ریز کرد و به جلو خیره شد.

«پیدامون کردن‌همراهت​ و دنبالمون‌آشناست​ راه افتادن.»

«ها؟»

دانموک لین از‌بهت​ این حرف‌های مرموز‌برادر​ سرش را کج کرد.

شیهه!

کالسکه به شدت تکان خورد.

گو سام که از ظاهر شدن ناگهانی‌آشناست​ یک پیرمرد جا خورده بود، کالسکه را‌نبود​ متوقف کرد و اخم‌هایش در هم رفت.

«فکر کردی‌آشناست​ داری چه‌کمک​ غلطی می‌کنی؟»

سعی کرد‌بخواد​ خشمش را‌دست​ فرو ببرد.

گدای پیری که راه کالسکه‌بهت​ را بسته بود، یعنی چون‌کافی​ ایگه، سر چربش را خاراند.

«اهم، ببخشید که‌خوبه​ یهو راه رو بستم.‌آشناست​ اما یکم عجله دارم.»

گو سام در حالی که سرش را برمی‌گرداند‌کافی​ گفت: «چه کار واجبی داری که با بدنت راه‌راحت‌تر​ کالسکه رو می‌بندی؟ می‌خوای خودت رو به کشتن بدی؟»

«عذر می‌خوام.‌بخواد​ یه نفر یهو‌بدم​ راه رو بست...»

در حالی که او داشت‌بهت​ عذرخواهی می‌کرد، چشمان دانموک لین‌کافی​ گشاد شد و دهانش باز ماند.

«...اون گره،‌گفت​ اون از‌کسی​ اتحادیه گدایانه؟»

او به سرعت گره‌های بسته شده‌برادر​ به کمر چون ایگه را شمرد‌ادامه​ و نفسش در سینه حبس شد.

در مجموع هفت گره.

این یعنی او‌باشه​ جزو مقامات عالی‌رتبه‌کمک​ اتحادیه گدایان بود.

«با این‌گفت​ سطح، اون در‌همراهت​ حد یه ارشده...»

همان‌طور که او‌بهت​ مضطرب می‌شد، رنگ از‌ارشد​ رخسار گو سام پرید.

«یـ-یه ارشد از اتحادیه گدایان؟»

او فکر کرده بود پیرمرد فقط یک گدای دیوانه‌ارشد​ است و بدون دقت حرف زده بود، اما اگر‌کارت​ او یک ارشد بود، پس اشتباه وحشتناکی مرتکب شده بود.

در حالی که‌خوبه​ عرق سرد از‌باشه​ پشتش جاری می‌شد...

«خب، واسه‌آشناست​ چی راه‌کمک​ رو بستی؟»

چون هوی سرش را از‌بدم​ پنجره بیرون آورد و با‌می‌کرد​ بی‌خیالی از چون ایگه پرسید.

«ا-استاد؟»

«برادر ارشد؟»

گو سام و دانموک لین با‌برادر​ شنیدن لحن بی‌پرده و گستاخانه او،‌ادامه​ با شوک به چون هوی نگاه کردند.

یک ارشد اتحادیه گدایان‌دست​ کسی بود که نفوذ‌گره​ زیادی در دنیای رزمی داشت.

با این حال، چون‌آشناست​ هوی خیلی راحت و‌برادر​ خودمانی با او حرف می‌زد.

دانموک لین‌گفت​ خواست جلویش‌کسی​ را بگیرد که...

«چی؟ داری می‌پرسی چرا‌کمک​ راه رو بستم؟ تیکه‌پاره‌کافی​ پررو. واقعاً داری اینو می‌پرسی؟»

چون ایگه غرغر کرد.

بیشتر از اینکه عصبانی باشد، به نظر می‌رسید‌برادر​ که قهر کرده است. دانموک لین و گو‌باهات​ سام با گیجی به این دو نفر نگاه می‌کردند.

چون ایگه به چون هوی‌همراهت​ نزدیک شد: «من حتی گندکاری‌کنم​ تو رو هم جمع کردم.»

«اون وقت بدون‌بهت​ اینکه حتی یه کلمه‌ارشد​ بگی داری می‌ذاری می‌ری؟»

«خب که‌بخواد​ چی؟ مگه‌دست​ اجازه ندارم؟»

«...»

چون ایگه‌گفت​ برای لحظه‌ای‌کسی​ زبانش بند آمد.

هیچ قانونی وجود نداشت که‌کنم​ بگوید چون هوی باید قبل‌لحنی​ از رفتن به او خبر بدهد.

اما چون ایگه کوتاه نیامد.

او به عنوان‌باشه​ لجبازترین و عجیب‌ترین مرد‌کنم​ دنیای رزمی شناخته می‌شد.

او با بی‌شرمی‌خوبه​ تمام، قیافه‌ای جدی‌باشه​ به خود گرفت.

سپس، طوری که انگار‌کمک​ از شدت خشم به خود‌نبود​ می‌پیچید، لرزید و فریاد زد:

«با این‌بخواد​ حال، نمی‌تونستی حداقل‌بدم​ یه چیزی بگی؟!»

این بیشتر شبیه‌باشه​ به یک سرزنش‌کمک​ بود تا فریاد.

چون ایگه که نمی‌توانست جواب‌همراهت​ منطقی بدهد، سعی کرد با صدایش‌برادر​ به چون هوی فشار بیاورد، اما...

«ها؟ واسه چی باید‌کمک​ بگم؟ مگه برای رفتن‌کافی​ به اجازه تو نیاز دارم.»

چون هوی گوشش‌فرصت​ را خاراند و‌مشت‌هایش​ او را نادیده گرفت.

«مهم‌تر از اون، راه رو‌بهت​ نبند و بکش کنار. ببین،‌کافی​ داری حرکتمون رو سخت می‌کنی.»

در حالی که‌خوبه​ این را می‌گفت، به‌آشناست​ گو سام نگاه کرد.

چون ایگه با دیدن گو سام که در جای‌نبود​ خود خشکش زده بود و نمی‌دانست چه کار کند،‌می‌شه​ زبانش را به سقف دهانش چسباند و نوچ کرد.

«تچ! این‌بخواد​ بچه اصلاً‌دست​ گوش نمی‌ده!»

چون ایگه با خرناس کشیدن، درِ‌کمک​ بسته کالسکه را با بی‌خیالی باز‌لحنی​ کرد و سعی کرد سوار شود.

تق.

اما دست‌آشناست​ چون هوی‌کمک​ راهش را بست.

«داری چه غلطی می‌کنی؟»

«...منم باهاتون میام. مگه نگفتم بهت‌کمک​ اطلاعات می‌دم؟ تو راه همه چیز‌لحنی​ رو درباره قبیله جگال بهت می‌گم.»

در حالی که این را می‌گفت، چون‌آشناست​ ایگه از زیر دست چون هوی جاخالی‌نبود​ داد و دوباره سعی کرد وارد کالسکه شود.

اما این بار،‌بهت​ یک پا راهش‌برادر​ را مسدود کرد.

رگ‌های پیشانی‌بخواد​ چون ایگه‌دست​ بیرون زد.

«نمی‌خوای منم باهات بیام؟»

«بحث اون نیست. حتی‌کسی​ اگه جلوت رو بگیرم‌بهت​ هم باز دنبالمون راه می‌افتی.»

«پس واسه‌آشناست​ چی جلوم‌کمک​ رو می‌گیری...»

چون هوی بینی‌اش‌فرصت​ را گرفت و‌مشت‌هایش​ گفت: «بوی گندت.»

«چی؟»

چون ایگه با‌خوبه​ چهره‌ای مات و مبهوت‌آشناست​ به او نگاه کرد.

«مسیر تا قبیله جگال طولانیه.‌کنم​ واقعاً می‌خوای با این ریخت‌لحنی​ و قیافه سوار کالسکه بشی؟»

چون هوی سر‌فرصت​ تا پای او‌مشت‌هایش​ را برانداز کرد.

سخت بود تشخیص داد که لباس‌کمک​ پوشیده یا چند تکه پارچه کهنه،‌لحنی​ و موهایش به شدت چرب بود.

با وجود اینکه هنوز وارد‌همراهت​ کالسکه نشده بود، بوی تعفنش‌کنم​ از همین الان غیرقابل تحمل بود.

«اگه می‌خوای بیای‌بهت​ تو، اول برو‌برادر​ خودت رو بشور.»

«داری به یه گدا‌دست​ از اتحادیه گدایان می‌گی‌گره​ بره خودش رو بشوره؟»

«آره.»

چون ایگه طوری به او نگاه‌باشه​ کرد که انگار دیوانه شده است،‌ارشد​ اما چون هوی ذره‌ای کوتاه نیامد.

چطور می‌توانست‌آشناست​ آن بوی گند‌کنم​ را تحمل کند؟

اگر پیاده بودند یا سوار‌بدم​ بر اسب، شاید می‌شد. اما‌می‌کرد​ داخل کالسکه داستانش فرق می‌کرد.

«می‌خوای قوانین‌همراهت​ اتحادیه گدایان رو‌بهت​ زیر پا بذارم؟»

«پس برو جلو‌خوبه​ پیش درشکه‌چی بشین، یا‌آشناست​ پیاده دنبالمون راه بیفت.»

«ای توله‌سگ...!‌آشناست​ باید به‌کمک​ بزرگترت احترام بذاری!»

«وقتی مثل یه‌فرصت​ بزرگتر رفتار کردی،‌مشت‌هایش​ بهت احترام می‌ذارم.»

چون هوی بدون توجه به کولی‌بازی‌کمک​ چون ایگه، او را پس زد‌لحنی​ و درِ درشکه را به آرامی بست.

سپس رو‌گفت​ به گو سام‌همراهت​ کرد و گفت:

«راه بیفت.»

«ا-اما واقعاً مشکلی نیست؟»

گو سام با اضطراب به‌بهت​ چون ایگه که به درِ‌کافی​ بسته زل زده بود، نگاه کرد.

«مشکلی نیست. اگه اتفاقی‌کسی​ افتاد یا دوباره راه‌بهت​ رو بست، خودم حسابشو می‌رسم.»

گو سام با شنیدن‌کمک​ حرف‌های چون هوی آب‌کافی​ دهانش را قورت داد.

«ف-فهمیدم.»

درست همان لحظه که‌آشناست​ گو سام دستش را‌برادر​ به سمت افسار برد...

«ص-صبر کن ببینم!»

چون ایگه‌آشناست​ با وحشت‌کمک​ فریاد زد.

«باشه! تو راه پایین رفتن،‌بدم​ تو یه مسافرخونه توقف می‌کنم‌می‌کرد​ و یه آبی به تنم می‌زنم!»

«همینو از اول می‌گفتی دیگه.»

مدتی بعد، درشکه از کوه‌کنم​ هوآشان پایین آمد و در مسافرخانه‌ای‌هیجان‌زده​ محقر در کنار جاده توقف کرد.

فیش...

وقتی چون هوی‌باشه​ پرده مهره‌ای را کنار‌کنم​ زد و وارد شد،

«هوف!»

«ک-کوه هوآشان!»

چشمان مشتریان‌بخواد​ صبح زود مسافرخانه‌بدم​ مثل زلزله لرزید.

با دیدن تائوئیست‌های فرقه کوه هوآشان‌کمک​ که اخیراً کل شانشی را لرزانده بودند،‌هیجان‌زده​ چشمانشان پر از تحسین و احترام شد.

برخی علناً با‌خوبه​ حیرت به آن‌ها‌باشه​ خیره شده بودند.

«خ-خوش اومدید.»

صاحب مسافرخانه‌بخواد​ با تردید‌دست​ جلو آمد.

«...برای صرف غذا اومدید؟»

چون هوی به چون‌کسی​ ایگه و دانموک لین که‌کمک​ پشت سرش بودند اشاره کرد.

«اون پیرمرد به یه حمام نیاز‌برادر​ داره، و ما هم چند دست لباس‌اگه​ ساده برای سه نفر می‌خوایم. امکانش هست؟»

«هست، اما هزینه‌اش...»

صدای صاحب مسافرخانه ضعیف شد.

جیرینگ...

کیسه کوچکی‌آشناست​ جلوی چشمانش‌کمک​ به صدا درآمد.

دانموک لین با لبخندی‌دست​ درخشان جلو آمده بود و‌فکر​ آن را به او داد.

«این دو تائل نقره است.»

چشمان صاحب مسافرخانه گرد شد.

دو تائل بیشتر‌بهت​ از درآمد یک‌برادر​ روز مسافرخانه بود.

او سریع دستانش را‌دست​ به هم مالید و‌گره​ با خوشحالی لبخند زد.

«همین الان‌همراهت​ همه‌چیز رو‌آشناست​ آماده می‌کنم.»

«و یه‌گفت​ وعده غذا‌کسی​ هم می‌خوایم.»

«البته! فوراً آماده‌اش می‌کنم! لطفاً‌کنم​ هرجا که دوست دارید بشینید!‌لحنی​ و آقا، لطفاً دنبالم بیایید.»

«همف، باشه.»

چون ایگه که هنوز‌آشناست​ ناراضی به نظر می‌رسید،‌برادر​ به دنبال صاحب مسافرخانه رفت.

«این‌جور کارها‌گفت​ رو به من‌همراهت​ بسپار، برادر ارشد!»

دانموک لین‌آشناست​ سینه‌اش را‌کمک​ سپر کرد.

او می‌خواست مفید باشد، نه یک بار‌محکم​ اضافه، برای همین قبل از اینکه چون‌می‌کند​ هوی کاری کند، خودش پیش‌قدم شده بود.

«پول همرات بود؟»

«خانواده‌ام یه مقدار بهم دادن.»

لبخندی زد.

با اینکه قبیله دانموک با پیوستن او‌محکم​ به فرقه کوه هوآشان مخالف بودند، اما‌می‌کند​ هنگام رفتن مخفیانه به او پول داده بودند.

با توجه به هزینه‌هایی‌آشناست​ که قبلاً برای درمانش‌برادر​ کرده بودند، مبلغ زیادی نبود.

اما برای این‌خوبه​ سفر بیش از‌باشه​ حد نیاز بود.

«پس این‌آشناست​ سفر قرار‌کمک​ نیست سخت بگذره.»

چون هوی‌بخواد​ با رضایت‌دست​ لبخند زد.

اگر او می‌توانست از‌آشناست​ پس پول و خدمات بربیاید،‌ارشد​ دیگر جای هیچ نگرانی‌ای نبود.

«بیا اونجا بشینیم، برادر ارشد.»

دانموک لین‌آشناست​ به میزی در‌کنم​ گوشه اشاره کرد.

طولی نکشید که هر دو‌بدم​ نشستند و پیش‌خدمت با احتیاط‌می‌کرد​ غذا را روی میز گذاشت.

«...تچ، همه‌اش که سبزیجاته.»

چون هوی‌گفت​ بینی‌اش را‌کسی​ چین داد.

شاید چون آن‌ها تائوئیست بودند، پیش‌خدمت‌برادر​ گوشت را حذف کرده بود و‌ادامه​ فقط سبزیجات، نودل و چای آورده بود.

«خب، کاریش نمی‌شه کرد.»

چون هوی چاپستیک‌هایش را برداشت.

در حالی‌گفت​ که آن دو‌همراهت​ مشغول خوردن بودند...

«باورم نمی‌شه‌آشناست​ به این‌کمک​ روز افتادم...»

چون ایگه در‌فرصت​ حالی که بیرون‌مشت‌هایش​ می‌آمد، غرغر می‌کرد.

او که سریع حمامش‌آشناست​ را تمام کرده بود،‌برادر​ کنار چون هوی نشست.

«بفرما، حالا راضی شدی؟»

سرش را خاراند.

به لطف حمام، شوره‌هایی‌دست​ که معمولاً شانه‌هایش را‌گره​ می‌پوشاند، ناپدید شده بودند.

«خیلی بهتر شد.»

چون هوی راضی بود.

بوی گندی که به‌کمک​ بینی‌اش هجوم می‌آورد، کاملاً‌کافی​ از بین رفته بود.

دانموک لین هم‌فرصت​ با چشمانی گشاد‌مشت‌هایش​ به او نگاه کرد.

«واقعاً خودتی، ارشد؟»

«چرا؟ مگه عجیب شدم؟»

«اصلاً. تمیز که‌بهت​ شدی خیلی بهتر‌برادر​ به نظر می‌رسی.»

دانموک لین‌بخواد​ از او‌دست​ تعریف کرد.

چون ایگه نسبت‌باشه​ به سنش هیکلی تنومند‌کنم​ و کمری صاف داشت.

قبلاً ظاهرش زیر کثافت‌کسی​ پنهان شده بود، اما‌بهت​ حالا خودش را نشان می‌داد.

موها و ریش سفیدش‌کمک​ مرتب شده بود و‌کافی​ لباس‌های تمیزی به تن داشت.

خیلی بهتر‌بخواد​ از قبل‌دست​ به نظر می‌رسید.

اما با وجود حرف‌های‌آشناست​ آن‌ها، چون ایگه با‌برادر​ چهره‌ای ترش‌رو غرولند می‌کرد.

«تچ، کی فکرشو می‌کرد‌کسی​ به این روز بیفتم.‌بهت​ مایه ننگه، مایه ننگ.»

از شدت‌آشناست​ شرم به‌کمک​ خود می‌پیچید.

او تمام عمرش را

==================================================

📄 FILE: chapter_0204.txt

ناولها | novelha.net