چپتر 927: چپتر 927
0در ورودی مسافرخانه شکوفه آلو.
به دنبال غرش شیر طنینانداز چون یانگگونگ،آنها جمعیتی که شاهد صحنه پیش رویشان بودند، نیمهمدهوشنمیتوانستند و مات و مبهوت بر جای خشکشان زد.
بوم! کوااااانگ!
انفجاری، گویی که ترقهای عظیممیکردند منفجر شده باشد، در جنگلِ تابیحرکت پیش از آن آرام، فوران کرد.
گرد و غباراینکه و غرش کرکنندهایتازهواردان به آسمان برخاست.
در همان زمان، لرزش سنگینی که از کف پاهایشان منتقلمرگ میشد، سعی داشت ترسی را که برای لحظهای توسط غرشنیت شیر پس زده شده بود، دوباره در وجودشان حک کند.
درست در همان لحظه.
«این یه شانس آسمانیه.»
صدایی آمیختهمیدانستند با خندهنمیتوانستند به گوش رسید.
همزمان، هشت پیکر پوشیده در شنلهای سرخآنها خونی، گویی که در خون خیسانده و چلاندهنمیتوانستند شده باشند، از جنگل اطراف جمعیت بیرون آمدند.
همه چیز درچهرههای یک چشم بهروبرو هم زدن رخ داد.
با به جا گذاشتندرک ردپایی سرخ در هوا،موش پیش روی جمعیت فرود آمدند.
«چقدر قربانی اینجاست.»
فرودشان نرم بود، اماهوپ لبخند مورمورکنندهای که بر لبرنگ داشتند، ترسناک و وهمآور بود.
«...هوپ!»
چهرههای جمعیت که حالادرک با آنها روبرو شدهموش بودند، به رنگ مرگ درآمد.
آنها غریزتاً میدانستند.
با اینکه نمیتوانستند بگویند اینچهرههای تازهواردان چه کسانی هستند، امامرگ نیت شوم آنها را درک میکردند.
درست زمانی که مانندحالا موش در برابر گربه،مرگ بیحرکت و یخزده ایستاده بودند.
«همه بیاید داخل!»
غرش شیرمیدانستند طنیناندازی بهنمیتوانستند صدا درآمد.
جین گه، که به جای مهماندار ارشد او که چندمرگ روز پیش رفته بود، مسئولیت مسافرخانه را بر عهده گرفتهنیت بود، به سرعت وضعیت را ارزیابی کرد و فریاد زد.
«عجب... عجب نیتچهرههای قتل شدیدی! و اینرنگ بوی تعفن خون...! نکنه!»
همین که کلمات «فرقه خون»میکردند از ذهنش عبور کرد، بهگربه سرعت پایش را به زمین کوبید.
پیکرش درمیدانستند یک لحظه بهبگویند جلو شلیک شد.
او میدانست که حریفان ازچهرههای او قویترند، اما هیچ تردیدیمرگ در تکنیک حرکتی او وجود نداشت.
«باید ازشون محافظت کنم!»
درست زمانی که او، با به یادمانند آوردن اینکه محافظت از مردم عادی دربیاید اولویت است، میخواست قدمی به جلو بردارد.
«این تائوئیستمیدانستند حقیر بهنمیتوانستند اینجا رسیدگی میکنه.»
پابات!
دوازده پیکر با حرکاتی ظریفآنها به پرواز درآمدند و مسیرغریزتاً پیش روی جمعیت را مسدود کردند.
چشمان همهنیت یکباره بهدرک سمت آنها چرخید.
این بهمیدانستند خاطر لباسنمیتوانستند تازهواردان بود.
شکوفههای آلوی سرخ گلدوزی شده برحالا روی یونیفرمهای سفید خالصشان، با حرکاتغریزتاً آنها در باد به اهتزاز درآمد.
«تائوئیستهای فرقه کوه هوآشان...»
همین که کسیشوم این کلمات رازمانی به زبان آورد.
هواااک—
ناگهان، یونیفرم تائوئیست جوانی کهچهرههای در پیشرو بود به اهتزاز درآمددرآمد و لبانش از هم باز شد.
«وونسیانجین.»
با بیان ملایم این عنوانمیکردند افتخاری رزمی، رایحه شکوفههای آلوگربه در نسیمی ملایم پخش شد.
رایحهای کهمیدانستند نوک بینینمیتوانستند را قلقلک میداد.
لحظهای که آن راهوپ بوییدند، قلبهای جمعیت وحشتزدهروبرو شروع به آرام شدن کرد.
«قهرمان جوان، ازت میخوام کهآنها به حرفهای قهرمان بزرگ، خدایغریزتاً کوه ببر وحشی احترام بذاری.»
تائوئیست جوان،نیت جوک گوم،درک صحبت کرد.
صدای او مانند یک احوالپرسی سبک ادا شد،هستند اما شاید به این دلیل بود که بابرابر نیروی درونی تکنیک انرژی شکوفه آلو آمیخته شده بود.
حالت چهره کسانیوهمآور که آن راحالا شنیدند، آرام گرفت.
سپس، جوک گومچهرههای نگاهی معنادار بهروبرو جین گه انداخت.
«قهرمان جوان،نیت این رودرک ازت میخوام.»
جین گه نگاه جوک گومبگویند را خواند، نیروی درونی خود رادرک متمرکز کرد و به عقب کشید.
بلافاصله پس از آن،هوپ او یک بار دیگرروبرو با صدای بلند فریاد زد.
«جاودانههای جوان فرقه کوه هوآشانآنها قدم به جلو گذاشتن، پسغریزتاً لطفاً بیاید داخل تا مزاحمشون نشید!»
صدای او مملو از نیروی درونی هنر الهی نیلوفربرابر صد گره بود، یک هنر الهی بینظیر که پس ازمهماندار سپرده شدن این ماموریت مهم به او، دریافت کرده بود.
آیا به همین خاطر بود؟
جمعیتی که به شدت متشنجچهرههای بودند، سر تکان دادند ومرگ از حرفهای جین گه پیروی کردند.
سپس، جین گه وحالا جوک گوم نگاه کوتاهیمرگ رد و بدل کردند.
«روی تونیت حساب میکنم،درک ارباب جوان.»
«نگران نباش، قهرمان جوان.»
پس از پایان مکالمهشان با چشم، جوکآنها گوم به زودی نفس خود را تازهاینکه کرد و لبانش را از هم گشود.
«جوخه تیغه پرنده، حرکت کنید.»
فرمانی مختصر و کوتاه.
با حرفهای او، اعضای جوخه تیغه پرندهکسانی که با او آمده بودند، با مهارتمانند حرکت کردند و یک آرایش را شکل دادند.
خطی کهترسناک مرکز آنهوپ جوک گوم بود.
این حرکتی برای آمادهسازی فعالآنها کردن آرایش همگرای جوخه تیغهغریزتاً پرنده، یعنی آرایش تیغه پرنده بود.
«...دقیقاً همونطورنیت که رهبردرک فرقه گفت.»
جوک گوم بااینکه آرامش تنفس خودتازهواردان را تنظیم کرد.
پس از حمله قبلی فرقه شیطانی، رهبر فرقهروبرو گفته بود که اگر قرار باشد دوباره موردبگویند کمین قرار بگیرند، مسافرخانه شکوفه آلو هدف خواهد بود.
و حرفهایهوپ او داشتحالا به حقیقت میپیوست.
«حریفان متخصصهای معمولی نیستن.»
جوک گوممیدانستند تنش خودنمیتوانستند را بالا برد.
فقط هشت نفر.
اما نیت قتلی که به آرامی از خودمرگ ساطع میکردند، کاملاً بر موج انرژیای که اوکسانی و تمام جوخه تیغه پرنده منتشر میکردند، غلبه میکرد.
یک تفاوت آشکار در مهارت.
اما در این لحظه، نه تنهاتازهواردان او بلکه اعضای جوخه تیغه پرندهمیکردند نیز هیچ ترس یا وحشتی احساس نمیکردند.
«در مقایسهترسناک با استادهوپ ارشد چون هوی.»
«اونا هیچی نیستن.»
ذهن آنها بهشوم عنوان یک کلزمانی متحد شده بود.
همزمان، انرژی آنها شروعنمیتوانستند به ادغام کرد وهستند موج عمیقی ایجاد کرد.
هوااااک—
رایحه شکوفههای آلوچهرههای عمیقتر شد، موجروبرو انرژی شدت گرفت.
مردی میانسال در حالی که با موج قدرتمند انرژیبرابر متمرکز بر جوک گوم روبرو شد، خنده کوتاهی سرجین داد، «هه،» و دستانش را روی سینهاش صلیب کرد.
او لبخندمیدانستند رضایتبخشی برنمیتوانستند لب داشت.
«این جوون پر ازهوپ شور و نشاطه، لیاقت اینورنگ داره که یه قربانی باشه...»
در حالی که صحبتحالا میکرد، ابروهای مرد میانسالمرگ پرید و پیشانیاش چروک برداشت.
او متوجهنیت چیز عجیبیدرک شده بود.
«...آرایش چهار جهت باد و ابرتازهواردان از فرقه باد دیوانه؟ و آرایش شمشیرزمانی کشتار شیطان ده جهت از فرقه شیطانی...؟»
با کشف فرمهای آشنا در درون اینآنها آرایش همگرای ناآشنا، لبخند روی لبانش محواینکه شد و حالت چهرهاش سفت و سخت گردید.
او دچار سردرگمی شده بود.
زیرا آرایشهایی که به تازگی بهزمانی آنها اشاره کرده بود، همگی شایستهیخزده نامیده شدن به عنوان متعالی بودند.
ناگهان.
سرررونگ—
جوک گوم شمشیرش را کشید.
جوک گوم با در دست گرفتن شمشیری که توسط استاد کارگاه بنیادیخزده آهنین، صنعتگر الهی که به آهن جان میبخشد، جو چون-یونگ، تکمیل شدهمسئولیت بود، احساس فوقالعادهای را تجربه کرد و لبانش را از هم گشود.
«محافظان شمشیرمیدانستند شکوفه آلو،نمیتوانستند گوش کنید.»
مدت کوتاهی پس از آن، تیغه سفیدآنها خالصی که خود را به جهان نشاناینکه داد، برای لحظهای نور خورشید را منعکس کرد.
ساراک—
نخهای سرخ به دور تیغهمیکردند سفید پیچیدند و یک غنچهگربه گل عمیق را تشکیل دادند.
جوهر تکنیکمیدانستند شمشیر کوهنمیتوانستند هوآشان، شکوفه شمشیر.
به زودی، نه تنها او بلکهحالا محافظان شمشیر شکوفه آلو در اطراف اومیدانستند نیز شمشیرهای خود را بالا برده بودند.
در همان زمان،چهرههای جوک گوم باروبرو صدایی رعدآسا فریاد زد.
«دشمنان کوهنیت اصلی مادرک رو نابود کنید!»
به محض اینکه حرفهای او بهتازهواردان پایان رسید، نیروی درونی اعضای جوخهمیکردند تیغه پرنده متورم شد و منفجر گردید.
رایحه شکوفههای آلو و موجیچهرههای از انرژی در یک چشممرگ به هم زدن پخش شد.
در یک لحظه، تمام انرژی آنها دررنگ شمشیر الهی در دست جوک گوم ادغام شدتازهواردان و موج عظیمی از قدرت را ایجاد کرد.
«هوپ...! نیتنیت این جوون!درک چطور ممکنه!»
مرد میانسال که از موجبگویند نیروی درونی قدرتمندتر از حدشوم انتظار جا خورده بود، فریاد زد.
«خونشون رو بگیرید!»
مرد میانسال، شیطان خون تازه،آنها معاون رهبر جوخه جمعآوری خونِ فرقهمیدانستند خون، با صدایی شتابزده فریاد زد.
اعضای جوخه ازشوم جا پریدند اما بلافاصلهمانند به آنها حمله کردند.
اما شاید آنهااینکه بیش از حدتازهواردان عجولانه حرکت کردند.
بدون یک آرایش همگرا یا یک حملهآنها مشترک، هر یک از آنها فرمهای خود رانمیتوانستند آماده کرده و حمله خود را آغاز کردند.
در مقابل، جوکچهرههای گوم و جوخهروبرو تیغه پرنده متفاوت بودند.
آنها در حالی که اعضای فرقهزمانی خون را که به سرعت نزدیک میشدندایستاده تماشا میکردند، با یک صدا فریاد زدند.
«آرایش رو باز کنید!»
پسسسس—
چون یانگگونگ، در حالی که شعلههایی رامانند که تراکم کوچکی از دست راستش بود باداخل تکان دادن خاموش میکرد، به پیرزن خیره شد.
شاید این عارضه جانبینمیتوانستند استفاده از هنر رزمیهستند منحصربهفرد فرقه خون بود.
پیرزن، که موهایش مانند برفچهرههای سفید بود، اکنون با موهایمرگ سرخ در اهتزازش ایستاده بود.
«غیرمنتظره بود.»
پیرزن، مادرخوانده صدای خون، رهبر جوخهزمانی جمعآوری خون، ابروهای چروکیدهاش را به خاطرایستاده رد سوختگی روی گردنش در هم کشید.
سپس بامیدانستند دستش آن ناحیهبگویند را پاک کرد.
انرژی خونی چسبناکی زخم روی گردنحالا سوختهاش را در بر گرفت وغریزتاً خیلی زود، زخم شروع به ترمیم کرد.
این قدرت چندشآور «هنر خونی بازگشت حیات» بود،مرگ یک تکنیک مخفی عجیب که با استفاده ازکسانی انرژی خالص و نیروی حیات انسانی آموخته میشد.
«کی فکرش رو میکرد دشمن دنیای رزمی که یه زمانی بهش میگفتن ‹شیطان خونبیاید دیوانه›، حالا بیاد و از یه مشت آدم معمولی محافظت کنه. نکنه بعد ازوضعیت خیانت به فرقه شیطانی و سگدو زدن برای فرقه کوه هوآشان، دلت به رحم اومده؟»
با شنیدن لقب «شیطان خون دیوانه»تازهواردان و ادعای «خیانت به فرقه شیطانی»،میکردند ابروی چون یانگگونگ به شدت پرید.
«جوری زرترسناک میزنی انگار خیلیچهرههای خوب منو میشناسی.»
«فهمیدنش از روی شواهد کار سختی نبود. اون زمان که تو دشتهای مرکزینمیتوانستند واسه خودت اسم و رسمی به هم زده بودی، فرقه شیطانی هنوز ظهورگربه نکرده بود. این یعنی حتماً با خیانت به فرقه شیطانی از اونجا زدی بیرون.»
«چه چرتنیت و پرتایی داریمیکردند واسه خودت میبافی...»
«مهر تحول الهی شیطان آسمانی.»
«...!»
«از اونجایی که شعله مقدس، که همون آتش تطهیردرآمد مسیر شیطانی و خود مسیره، مهر و موم شده، پیدایششوم یه نواده مستقیم از قبیله نابودکننده بهشت بدون خیانت غیرممکنه.»
چون یانگگونگ که میخواست خودشمیکردند را به کوچه علیچپ بزند، بابیحرکت شنیدن حرفهای بعدی حریف خشکش زد.
مهر تحولمیدانستند الهی شیطان آسمانیبگویند دیگر چه بود؟
این هنر بزرگی بود که توسط اولین شیطان آسمانی خلقمرگ شد، کسی که در دوران باستان، برای اولین بار بانیت زیر پا گذاشتن قوانین بهشت، شیطان را تحت کنترل خود درآورد.
این هنر در میان پیروان فرقه شیطان آسمانیمرگ به عنوان «هنر بزرگ شیطان آسمانی ممنوعیت آسمانی»کسانی نیز شناخته میشد؛ یک هنر عظیم و بیرقیب.
و قدرتی از خود نشان دادهزمانی بود که دقیقاً به اندازه نامش،یخزده نه، حتی فراتر از آن بود.
این مهر، فرقه شیطاننمیتوانستند آسمانی را برای سیصدهستند سال طولانی حبس کرده بود.
اما مشکل این نبود.
«فقط تعداد انگشتشماری توحالا فرقه از مهر تحولمرگ الهی شیطان آسمانی خبر دارن.»
نیت قتلنیت چون یانگگونگدرک وحشیانهتر شد.
همین که یکی از اعضای فرقه خون درباره مهر تحول الهیدرک شیطان آسمانی میدانست به اندازه کافی عجیب بود، اما اینکه حتی میدانستندطنیناندازی این مهر روی فرقه شیطان آسمانی اجرا شده، دیگر غیرقابل هضم بود.
هوااااک—!
هنر آتش شیطانی نه جهان زیرینروبرو که او آزاد کرد، مانند شعلههایاینکه فاجعهبار جهنم زبانه کشید و خروشید.
«...تو. ربطینیت به مغزدرک شیطانی داری؟»
چون یانگگونگمیدانستند با لحنینمیتوانستند درنده پرسید.
موجی از انرژی، ترکیبی از نیتحالا قتل و انرژی شیطانی، منطقه راغریزتاً درنوردید و همهچیز را سوزاند، اما.
سوووک—
مادرسالار صداینیت خون لبخنددرک محوی زد.
انگار کهمیدانستند این جوابنمیتوانستند او بود.
بلافاصله پس از آن، رد سوختگی ناشی ازروبرو هنر آتش شیطانی نه جهان زیرین کاملاً محوبگویند شد و او انرژی چسبناکی از خود بیرون داد.
انرژی خونی زیرچهرههای پاهایش جمع شدروبرو و به تلاطم افتاد.
«نمیدونم ایننیت مغز شیطانیدرک کیه، اما.»
مادرسالار صدای خوناینکه به سؤال تند چونکسانی یانگگونگ پاسخی مبهم داد.
این کارترسناک فقط برای تحریکچهرههای کردن او بود.
«هنر آتش شیطانی نهحالا جهان زیرین یه هنرمرگ رزمی از نوع یانگ افراطیه.
اگه احساساتش غلیان کنه ومیکردند نتونه درست کنترلش کنه، اولگربه از همه خود کاربر رو میسوزونه.»
با یادآوری ویژگیهای هنر آتش شیطانی نهکسانی جهان زیرین که از متون باستانی آموختهمانند بود، ماهرانه با احساسات او بازی کرد.
فقط چند درگیری کوتاه.
همان کافی بود تا بفهمدآنها در یک رویارویی مستقیم باغریزتاً او هیچ شانسی برای پیروزی ندارد.
بنابراین، اونیت مسیر دیگریدرک را انتخاب کرد.
به جای اینکه رودررو با اوتازهواردان بجنگد، تصمیم گرفت او را فریبمیکردند دهد و حواسش را پرت کند.
«فعلاً کهترسناک کنترلش روهوپ از دست داده...»
با تماشای چونچهرههای یانگگونگِ آشفته، در دلرنگ خندید و ادامه داد.
«جالبه. واسه کسی که به فرقه شیطانی خیانت کرده، هنوزمگربه داری از هنر آتش شیطانی نه جهان زیرین استفاده میکنی.ارشد اونم واسه چی؟ واسه محافظت از یه مشت آدم معمولی.»
مادرسالار صدای خوناینکه به تحریک کردنتازهواردان او ادامه داد.
لحظهای که صدای او، آغشتهچهرههای به نیروی درونی عمیق، درمرگ گوشهای چون یانگگونگ طنینانداز شد.
هواروروروک—!
شعلههای فاجعهبار جهنم که ازمیکردند بدن چون یانگگونگ سرازیر میشد، بابیحرکت شدت بیشتری زبانه کشید و خروشید.
انگار که هر لحظهنمیتوانستند ممکن بود حتی خودهستند او را هم بسوزاند.
این یکترسناک واکنش بسیارهوپ خشن بود.
«پژواک سارق قلب جواب داد.»
مادرسالار صداینیت خون لبخنددرک چندشآوری زد.
چشمان چون یانگگونگ که در شعلههایتازهواردان جهنم پوشیده شده بود، هنوز تیز بود،زمانی اما تمرکزش به شدت تار شده بود.
او مسحورترسناک صدای پیرزنهوپ شده بود.
«شنواییاش روهوپ که دزدیدم،حالا پس قدم بعدی...»
با تماشای عواقب ویرانگر تکنیک صوتی شومی کهموش نسل به نسل میان رهبران جوخه جمعآوری خونطنیناندازی دست به دست شده بود، دهان باز کرد.
«نواده مستقیم قبیله نابودکننده بهشت عجبتازهواردان احمقیه. استفاده از هنرهای شیطانی در حالیزمانی که از شیطان پیروی نمیکنی، حماقت محضه.»
«تو میگیترسناک من ازهوپ شیطان پیروی نمیکنم؟»
با اولین واکنش کلامیحالا چون یانگگونگ، لبهای مادرسالار صدایدرآمد خون به پوزخندی باز شد.
انرژی خونینیت چسبناکی دروندرک دهانش جمع شد.
سوک—
در حالی که چین و چروکهایحالا دور دهانش عمیقتر میشد، لبهایش موجغریزتاً ملایمی از انرژی را پخش کرد.
«شیطان یعنی پیروی از سرکشی در برابر بهشت.مرگ کشتن این آدما توسط من، پیروی از همینکسانی سرکشیه، پس اینکه تو جلوم رو میگیری یعنی...»
انرژی خونی که در یک چشم بهمانند هم زدن مانند مه پخش شد، بهبیاید سرعت چون یانگگونگ را در بر گرفت.
این نشانهای از آزادنمیتوانستند کردن تکنیک صوتی شومهستند فرقه خون، یعنی هیولهوان-سیمبکتال بود.
«...یعنی طرد کردن شیطان.»
حیات درهوپ چهره پیرزنحالا شکوفا شد.
با فعال شدن هیولهوان-سیمبکتال، چین و چروکهایشمانند طوری صاف شد که انگار زمان به عقبداخل برگشته بود و شروع به جوان شدن کرد.
انگار که جوانسازیاینکه دقیقاً جلوی چشمانشانتازهواردان در حال وقوع بود.
درست زمانی که انگشتان حالاچهرههای صاف و بدون چروکش میخواستندمرگ به سمت او دراز شوند.
«پوهاهاهاها!»
ناگهان، چوننیت یانگگونگ زیردرک خنده زد.
«...!»
با خنده غیرمنتظرهای که بهچهرههای گوشش خورد، چهره جوانشده مادرسالار صدایدرآمد خون فوراً به حالت اولیهاش بازگشت.
توهّمی که ایجاد کردهحالا بود در هم شکست ودرآمد فرم واقعیاش را نمایان کرد.
«چی!»
مادرسالار صدای خون با شنیدن خندهای کهکسانی مانند رعد در ذهنش طنینانداز شد، سرشمانند را گرفت و تلوتلوخوران به عقب رفت.
سرش نبضترسناک میزد وهوپ احساس سرگیجه میکرد.
انگار قدرتیهوپ در حالحالا سوزاندن ذهنش بود.
«چه احمق رقتانگیزی. همین که جرأت میکنی با اون دهنگربه کثیفت درباره شیطان حرف بزنی واسه هفتپشتت بس بود، حالاارشد جرأت میکنی زر بزنی که من شیطان رو طرد کردم؟»
چون یانگگونگمیدانستند جلوی اونمیتوانستند فرود آمد.
هواروروروک—!
آتش شیطانی که از زیر پاهایشروبرو زبانه میکشید، در یک لحظه انرژی خونینمیتوانستند جمعشده زیر پاهای پیرزن را خاکستر کرد.
«ایـ-این...!»
مادرسالار صدای خون با دیدن آتش شیطانی که به نظرشوم میرسید آماده است نه تنها آن اطراف، بلکه کل فرقه کوهبیاید هوآشان را بسوزاند، با عجله سعی کرد پاهایش را حرکت دهد.
اما پاهایشترسناک از جایشانهوپ تکان نخوردند.
این به اراده خودش نبود.
او گرفتار نگاهشوم چون یانگگونگ شده بودمانند که روبرویش ایستاده بود.
نگاهی شبیهمیدانستند به یکنمیتوانستند شعله ابدی متراکم.
با گره خوردن نگاهش به چشمانی که آتشی تاریکرنگ و شرورانه از آنها ساطع میشد، دردی را احساس کردهستند که انگار تمام بدنش از درون در حال سوختن بود.
«آخ، آاااااخ!»
همانطور که دردی غیرقابل کنترل،میکردند فزاینده و طاقتفرسا وجودش را فرابیحرکت میگرفت، فریادی از سر درد کشید.
«گفتی شیطانمیدانستند یعنی مسیر سرکشیبگویند در برابر بهشت؟»
صدای چونترسناک یانگگونگ عمیقهوپ و بم بود.
لحنی که انگارچهرههای داشت کلمات مقدسیروبرو را به زبان میآورد.
او که با احترام دهان باز کردهمانند بود، سپس دستانش را پشت سرش گرهبیاید زد و به سمت پیرزن قدم برداشت.
بوم، بوم.
صدای سنگین قدمهایش طنینانداز شد.
در هر نقطهای کهحالا پایش فرود میآمد، شعلهایمرگ شیطانی و شرورانه پخش میشد.
انگار که داشت رویدرک انرژی خونی که پیرزن میریختبرابر را رنگ میزد و میپوشاند.
سرانجام وقتی به روبروی اوبگویند رسید، چون یانگگونگ به پایینشوم خیره شد و دهان باز کرد.
«اشتباه میکنی. شیطان مسیر سرکشی در برابر بهشت نیست، بلکهمرگ مسیر پیروی از خداییه که ما بهش خدمت میکنیم. و من،شوم درست تو همین لحظه، با پیروی از فرمانی که او داده...»
چون یانگگونگ برای لحظهای مکثآنها کرد، گوشه چشمانش به شدتغریزتاً جمع شد و انرژیاش منفجر گشت.
هواروروروک—!
پنج قبیله بزرگ مسیر شیطانی.
هنر الهیترسناک بیرقیب قبیلههوپ نابودکننده بهشت.
شعلههای فاجعهبار هنر آتش شیطانی نه جهان زیرین، که با کنارمیدانستند گذاشتن هنر الهی شیطان آسمانی، رتبه اول را در میان دهزمانی قدرت برتر مسیر شیطانی داشت، او را به طور کامل بلعید.
«...کسیام که بیشترشوم از هر کس دیگهایمانند از شیطان پیروی میکنه.»