چپتر 740: سنجش دنیا
0فشار خردکنندهایشفافیت بر کلتمرکزش فضا چنگ انداخت.
رایحه روشنگری که از بدن بولسونگتمرکزش ساطع میشد، پراکنده گشت و حتیدرآمد آن نور طلایی هم خاموش شد.
این اتفاق درست دراما همان لحظهای افتاد کهدوران آن صدا طنینانداز شد.
این پسلرزه موج قدرتمندوجودش انرژیای بود که در صدایتنها آن جوان ناشناس نهفته بود.
«و اینشفافیت حتی یک تکنیکتیزتر صوتی هم نبود.»
بولسونگ درقبلاً درون شگفتزدهشفافیت شده بود.
درست بود که او حالا فاقد دانتیان پایینیدوران بود، نمیتوانست هیچ تکنیک درونیای اجرا کند والهی چیز زیادی از تقدیر آسمانیاش باقی نمانده بود.
اما بدن فیزیکیاشدوران در اوج تمامداشت دوران وجودش قرار داشت.
حتی میشدشفافیت آن راتمرکزش بینقص نامید.
نه تنها به روشنگری شش قدرت الهی بودیسم دستردای یافته بود، بلکه عضلات و بدنش نیز پس از اجرایآمیتابها قبلی رساله تغییر عضلات و تاندونها کاملاً متحول شده بود.
تنها از نظرنمانده تکنیک بیرونی، او بزرگترینتمام فرد زیر آسمان بود.
اما حالا، همان بدنوجودش برای لحظهای زیر یک فشارتنها شدید در هم شکسته بود.
«چه فشار وحشتناکی.»
بولسونگ پس از یک لحظه کوتاهتمرکزش تحسین، پلکهای چروکیدهاش را بالا برددرآمد و لبخندی بر لبانش نقش بست.
واکنش اوباقی خونسرد واما آرام بود.
در لحظه بعد، مردمکهایوجودش قبلاً مهآلودش با شفافیتنامید درخشیدند و تمرکزش تیزتر شد.
همزمان، ردای کهنهاش به اهتزازتیزتر درآمد و رایحهای عمیق رادرآمد در تمام جهات آزاد کرد.
رایحهای آرام و زلال.
رایحه روشنگری.
«آمیتابها.»
لحظهای که بولسونگدرخشیدند این ذکر پایینهمزمان بودایی را زمزمه کرد.
انرژیای که به هشت کانال انرژی فوقالعادهتیزتر او نفوذ کرده بود، به ذکرش واکنش نشانجهات داد و در سراسر رگهای خونیاش پخش شد.
شاااا—
نور طلایی خاموششده دوباره شعلهورقرار شد و با درخششی حتیقدرت شدیدتر از قبل گسترش یافت.
یک نور طلاییدرخشیدند که واقعاً باشکوههمزمان به نظر میرسید.
نور طلایی مانند یک موجود زنده به بیرونهمزمان جریان یافت و به آرامی شروع به عقبآزاد راندن موج انرژی ساطعشده از مرد جوان کرد.
«...»
ابروهای بیحالتتمام مرد جوانوجودش کمی تکان خورد.
در همان زمان، موج انرژی او که درکهنهاش حال عقب رانده شدن بود، مانند یک دیوارزلال محکم ایستاد و فضا را به دو نیم کرد.
نور طلاییقبلاً که حاملشفافیت رایحه روشنگری بود.
آن حضورباقی سنگین، درستاما مثل کوه تای.
این دو متخصص بینظیر که روبهرویداشت هم قرار گرفته بودند، هر کدامبودیسم قلمرو خاص خود را شکل داده بودند.
به نظر میرسیددرخشیدند صحنه وارد یکهمزمان بنبست لحظهای شده است.
بولسونگ در حالی که حالت دعای خود را باردای دستانی به هم پیوسته حفظ کرده بود، با چشمانیزلال که از لبخند چروک خورده بود، به حرف آمد.
«حامیانی هستند که این راهبفیزیکیاش حقیر را به این نام میخوانند،داشت افتخاری که اصلاً شایسته آن نیستم.»
«زیادی شکستهنفسی میکنی.»
پاسخ فوری بود.
مرد جوان لبهایش را ازدرخشیدند هم باز کرد، با دقت بهاهتزاز بولسونگ خیره شد و ادامه داد.
«اگه آدمی مثل تو که بهاوج همچین روشنگریای رسیده بولسونگ نیست، پس کینامید زیر این آسمون میتونه بولسونگ نامیده بشه؟»
صدایش، عمیق، گویی که ازقرار یک گودال بیانتها پژواک مییافت،قدرت هوا را به لرزه درآورد.
لحنش پرشفافیت از اطمینانتمرکزش و غرور بود.
«اینکه شخصی مثل شما، ایدرخشیدند حامی، چنین حرفی میزند، واقعاًکهنهاش نمیدانم با خودم چه کنم.»
بولسونگ با لبخندی ملایم پاسخ داد، در حالی کهوجودش نگاهش روی مرد جوانی که همچنان هالهای غیرواقعی از خودیافته ساطع میکرد، ثابت مانده بود و به صحبت ادامه داد.
«اما حامی به چهوجودش دلیلی به سراغ ایننامید راهب حقیر آمده است؟»
«که بسنجمش.»
«چه چیزی را میخواهید بسنجید؟»
«دنیا رو.»
مرد جوان در حالی کهقرار دستانش را پشت سرش قلابقدرت کرده بود، این را گفت.
همزمان، حالشفافیت و هوایشتمرکزش تغییر کرد.
گویی در پاسخ به این تغییر، ردای خاکستریاش که بهکهنهاش آرامی در باد تکان میخورد، به شدت به اهتزاز درآمدذکر و قلمرویی که فضا را کنترل میکرد، شروع به جوشیدن کرد.
انگار که خودنمانده کوه تای دراوج آستانه فوران بود.
فووووش!
این نتیجه هالهی قبلاً بیتفاوتتیزتر و ساکت او بود که اکنونرایحهای بهطور غیرقابل کنترلی خروشان شده بود.
انرژی او مانند جانوری کهدرخشیدند چنگالهای پنهانش را آشکار میکند،کهنهاش به شکلی هیولاوار تقویت شد.
هاله مرد جوان، که توسط نوراوج طلایی قلمرو بولسونگ متوقف شده بود، شروعنامید به گسترش کرد؛ سنگین، پهناور و گسترده.
سرعتی توقفناپذیر داشت.
در لحظهای که این بنبست شکسته شد،ردای بولسونگ مطمئن شد که نیت طرف مقابلآزاد حسن نیت نیست، بلکه خصومت مطلق است.
سسسک—
مرد جوانباقی دست راستشاما را بالا آورد.
دستی بزرگ ودوران رگدار از آستینداشت نازک خاکستریاش بیرون آمد.
آن راشفافیت تا سینهاشتمرکزش بالا آورد.
دست چپش همچنانمهآلودش پشت سرش قلابتمرکزش شده باقی ماند.
این حرکتیباقی به ظاهراما بیاهمیت بود.
اما با دیدندوران آن، حالت چهرهداشت بولسونگ تغییر کرد.
ترکهایی روی زمینیدرخشیدند که مرد جوانهمزمان ایستاده بود، ظاهر شد.
سوووش—
از زمین ترکخورده،نمانده خاک و سنگریزهها شروعتمام به بالا رفتن کردند.
تمام منطقه درگیر پسلرزههای انرژیقرار او شده بود و باعثقدرت میشد همهچیز در هوا شناور شود.
بولسونگ که یک بار دیگر آن فشار خردکننده رااهتزاز احساس میکرد، انرژی قرص بازگشت بزرگ را در رگهای خونیاشپایین به گردش درآورد و یک گردش بزرگ را اجرا کرد.
رگهای خونیاشقبلاً از دردشفافیت فریاد کشیدند، «کوادوک.»
اما بولسونگ نمیتوانست متوقف شود.
گررررر—
لرزشهای زیر پاهایش قویتر میشدند.
ترکهایی که در اطراف مرد جوان شکل گرفتههمزمان بودند، به سرعت و به طور گسترده پخشآزاد میشدند و کل کوه سونگ را در بر میگرفتند.
برای لحظهای، به نظراما میرسید که آن جواندوران مرکز تمام جهان است.
«قدرت فعلی شائولیندوران برای روبهرو شدن بابینقص این مرد کافی نیست.»
نگاه بولسونگ در حالی که با هالهای کهکهنهاش به نظر میرسید قادر است خود کوه سونگزلال را از جا بکند روبهرو میشد، تغییر کرد.
چشمانش گویی بامهآلودش نوری طلایی وتمرکزش محو متراکم شد.
نه، دقیقتر این بوداما که بگوییم نوری که ازوجودش چشمانش میتابید، نور بودا بود.
«...فکر میکردم تقدیردوران آسمانیای که بهمداشت داده شده خیلی طولانیه.
شاید بهشت عمرمدرخشیدند رو دقیقاً برای همینردای امروز طولانی کرده بود.»
بولسونگ در حالی کهاوج در درونش زمزمه میکرد، یکداشت ورد را به یاد آورد.
هوو! هوو!
رداهای بولسونگ بهاوج طور مکرر بالاوجودش و پایین میرفتند.
در زیر ردا، بدن زمانی لاغرهمزمان و نحیف او شروع به تغییر کرد؛جهات عضلاتش در هم پیچیدند و دگرگون شدند.
این پیشدرآمدی برفیزیکیاش رساله تغییر عضلاتدوران و تاندونها بود.
لحظهای که بولسونگ با درکزلال خطر حریفش، تصمیم گرفت تمامزمزمه جانِ باقیماندهاش را بیرون بکشد.
فوااااااااه!
درخششی خیرهکنندهشفافیت در همهتمرکزش جهات پراکنده شد.
«واقعاً که جالبه.»
صدایی سنگینجهات بر محیطکرد سایه افکند.
مرد جوان، در حالی که یک دستش پشت سرش بودنامید و کف دست دیگرش رو به آسمان اشاره میکرد، به بولسونگاجرای نگاه کرد و با صدایی پایین تحسین خود را ابراز کرد.
این اولین ابرازدرخشیدند احساسات واضحی بودهمزمان که او نشان میداد.
بلافاصله پس از آن،اوج مرد جوان با رضایتقرار لبخند زد و گفت:
«اومدم سراغت تا عیارِکرد وضعیتِ فعلیِ دنیا روپایین بسنجم. انگار انتخاب بینقصی داشتم.»
«...شما اغراق میفرمایید.»
لبهای بولسونگشفافیت از همتمرکزش باز شد.
[اینکه این راهبفیزیکیاش حقیر را بادوران خود دنیا مقایسه کنید.]
صدای آرام او مانندکرد صاعقهای فرود آمد و محیطبودایی اطراف را به لرزه درآورد.
این انتقال صداییاوج بود که با انرژیقرار سهمگینی همراه شده بود.
بلافاصله پس ازدرخشیدند آن، فرم او مانندردای یک رویا ناپدید شد.
بدون هیچاما پسزنی یااوج حرکت قبلی.
تکنیک بدن بیحرکت واجرا.
این یک حرکت متعالی از تکنیک بدن بیحرکت واجرابینقص بود که از قدم الهی استفاده میکرد؛ یکی از ششبدنش قدرت الهی که خویشتن را در خود جهان متجلی میساخت.
ووش—
در یک چشم به هم زدن، بولسونگ فاصلهقرار خود را با مرد جوان کم کرد ودست کف دست راستش را به سمت او پرتاب کرد.
هنر الهی،جهات ضربه کفکرد دست واجرای بزرگ.
در حالی که دست راستش بهوجودش جلو میرفت، انرژی سهمگینی را کهقدرت باعث شناور شدن محیط شده بود، میشکافت.
سسک—
کف دست مرد جوان چرخید.
در آن لحظه.
فووووووش!
فشار عظیمیشفافیت از آسمان بهتیزتر پایین سرازیر شد.
سر بولسونگاما بهطور غریزی بهتمام سمت بالا چرخید.
آسمانی که در حال بارشزلال دانههای برف بود، گویی درزمزمه حال فروپاشی به پایین میآمد.
منظرهای غیرقابل باور.
فشار بیکرانیشفافیت بر رویتمرکزش بولسونگ آوار شد.
این قلمرو سرکوبگر بسیار وسیعتمام بود و فراتر از او،بینقص فراتر از محیط اطرافش گسترش مییافت.
این قصدی برای تسخیرکرد کوه سونگ بود، برای تسخیربودایی شائولین، ستون بزرگ جناح صالح.
شائولین، که برای بیش ازدوران یک هزاره از دنیای رزمی دشتهایتنها مرکزی حمایت و محافظت کرده بود.
گویی خود کوه تای برخاسته بودهمزمان تا همان آسمانهایی را که درعمیق آن بالا وجود داشتند، به پایین بکشد.
مرد جوان، پس از انجام کاری که به معنای واقعیبینقص کلمه میتوانست به عنوان لرزاندن زمین و آسمان توصیف شود،بدنش لبهایش را باز کرد و اجازه داد صدایش جریان یابد.
«امیدوارم اینجهات بار، ازکرد روی تواضع نباشد.»
لحظه بعد.
کوووووونگ!
بالاترینِ تمام آسمانها.
آسمان نهمجهات بر جهانکرد نازل شد.
فرقه کوهشفافیت هوآشان، عمارتتمرکزش مه بنفش.
هیون جین، که وظایف خود رادوران به عنوان رهبر موقت فرقه انجام میداد،قدرت ابروهایش را در هم کشید و گفت:
«مطمئنی اینجهات نامه از طرفزلال رهبر فرقه است؟»
با این سوال، شخصی که روبروی او نشستهداشت بود، هیون ایل، استاد عمارت آسمانی که اطلاعات هوآشانبلکه را مدیریت میکرد، سر تکان داد و پاسخ داد:
«مُهرش معتبره، برادر کوچکتر.»
«هو.»
هیون جینجهات حالت پیچیدهایکرد به خود گرفت.
این به خاطر پیامی بود که هیونقرار ایل چند لحظه پیش آورده بود وبودیسم ادعا میکرد از طرف اتحاد رزمی است.
اما محتوایشفافیت آن بهتمرکزش شدت عجیب بود.
«چرا یهو هویفیزیکیاش رو به رودخانهدوران یانگتسه احضار کرده؟»
محتوای نامه گیجکننده بود.
رهبر فرقه برای شرکت در نشست بزرگ دنیایداشت رزمی رفته بود، با این حال هیچ اشارهای بهبلکه آن نشده بود، فقط احضاریهای برای چون هوی بود.
آنقدر عجیب بوددرخشیدند که با خود فکرردای کرد شاید جعلی باشد.
پس ازاما کمی تفکر،اوج هیون جین پرسید:
«...نظر تو چیه؟»
«بعید میدونم بدون دلیل چون هویوجودش رو احضار کنه. تو هم شخصیتقدرت رهبر فرقه رو میشناسی، برادر کوچکتر.»
«درسته، اما...»
رهبر فرقهاما هیون سانگاوج مرد محتاطی بود.
او هر مسئلهای را با چنان دقتیذکر بررسی میکرد که دیگران ممکن بود تعجب کنندنفوذ چرا او اینقدر به چنین جزئیاتی اهمیت میدهد.
«و بعید میدونماوج این نقاشی جوهری همقرار بیدلیل فرستاده شده باشه.»
هیون ایل در حالی کهتیزتر به نقاشی جوهری که همراه نامهرایحهای بود نگاه میکرد، این را گفت.
اثر چندان قابل توجهی نبود.
اما به طرز عجیبی، خیرهزلال شدن به آن حس آرامشزمزمه و گرمایی به ذهن میآورد.
«...یه چیزی تو این هست.»
هیون جین که دقیقاً به همینهمزمان موضوع فکر میکرد، لحظهای تردید کردعمیق و سپس لب به سخن گشود:
«با فکراما کردن مااوج جوابی پیدا نمیشه.»
«دقیقاً.»
نگاههایشان به یک سمت چرخید.
به سمت موقعیت شخصیتمرکزش که به او فکر میکردند،اهتزاز قله غاز در حال سقوط.
مدت کوتاهی بعد،فیزیکیاش درهای عمارت مهدوران بنفش باز شد.
«صدام کردید؟»
صدای خشنی به گوششان رسید.
چون هوی با قدمهای بلند واردهمزمان شد، هیون جین و هیون ایل راجهات دید که روی صندلیهایشان نشستهاند، و سپس.
تلاپ.
با بیخیالیجهات تمام، درستکرد در وسط نشست.
«هاه.»
هیون ایل از این بیادبی مطلق کمیردای اخم کرد، اما هیون جین اهمیتی ندادآزاد و بلافاصله رو به چون هوی گفت:
«نامهای ازاما طرف رهبراوج فرقه ارسال شده...»
قبل از اینکه حرف هیون جینآمیتابها تمام شود، چون هوی نامه راکانال گرفته بود و داشت آن را میخواند.
«...به رودخانه یانگتسه؟»
چون هوی پسدرخشیدند از خواندن محتوا،همزمان سرش را کج کرد.
«چرا یهو منو احضار کرده؟»
«نمیدونم.»
«همم، اون بیدلیل منو صدا نمیزنه. مخصوصاًقرار تو همچین وضعیتی، خودش میدونه که احضاربودیسم کردن من میتونه هوآشان رو تو خطر بندازه.»
هیون جین و هیونتمرکزش ایل در تأیید حرفهایکهنهاش چون هوی سر تکان دادند.
آنها هماما دقیقاً به همینتمام موضوع فکر میکردند.
«همم. اما این...»
صدای چون هوی قطع شد.
او تازه متوجه نقاشی جوهری کنارهمزمان نامه شده بود و با چشمانیعمیق ریز شده به آن نگاه میکرد.
«ها؟ صبر کن ببینم، این...»
او انرژیجهات عجیبی راکرد احساس کرد.
نقاشی جوهری یک ارکیده تنها راوجودش به تصویر میکشید، از همان نوعیقدرت که ممکن بود هر جایی دیده شود.
این یک نقاشی بسیار معمولی ازهمزمان یک ارکیده بود، نه خیلی خوبعمیق کشیده شده بود و نه خیلی بد.
اما چوناما هوی حساوج آشناپنداری داشت.
فکر میکردجهات میتواند یککرد پستصویر ببیند.
«ممکنه؟»
سر چونشفافیت هوی بهتمرکزش سرعت بالا آمد.
«جاودانه شمشیراما وودانگ اینواوج بهتون داده؟»
هیون جین جا خورد.
«از کجا فهمیدی؟»
«همونطور که فکر میکردم.»
چون هوی نامه رااوج پایین گذاشت و بلافاصلهقرار نقاشی جوهری را قاپید.
«این یه نقاشی نیست.»
نوری درفیزیکیاش چشمان چونتمام هوی درخشیدن گرفت.
همزمان، دانتیان بالایی او کاملاًتیزتر باز شد و حضور معنویدرآمد سهمگینی به بیرون ساطع گشت.
«هو!»
«...!»
چشمان هیون جین و هیوندوران ایل از حضور معنویای که چونتنها هوی آزاد کرده بود، گشاد شد.
«هو، اینشفافیت حد ازتمرکزش حضور معنوی!»
«چون هوی اینقدر قدرتمند بود؟»
هیون ایل، بهآزاد طور خاص، بهآمیتابها شدت جا خورده بود.
او فکر میکرد با تماشای مبارزاتش از دور،داشت درکی از قدرت چون هوی پیدا کرده است، امابلکه مواجهه مستقیم با آن در سطح کاملاً متفاوتی بود.
در همین حال،درخشیدند چون هوی یک افسونردای را به یاد آورد.
هنر الهی،اما تکنیک درونیاوج دو اصل.
«میخوانم.»
ناگهان، مرزی در آگاهی اودوران شکل گرفت و آن رانامید به دو نیم تقسیم کرد.
یک بخش روی شمشیر تمرکز کرد وردای بخش دیگر روی درک ابریشم دهگانه کهآزاد در برابر چشمانش در حال باز شدن بود.
دو آگاهیاما او به طرزتمام وسیعی گسترش یافتند.
این حسی بودآزاد که قبلاً همآمیتابها تجربه کرده بود.
دید گسترشیافتهاش، گویی که از آسمان بهقرار پایین نگاه میکرد، همهچیز را بدون هیچ مانعیدست در بر گرفت، از جمله تمام جهات را.
او میتوانست هوای اطراف را طوری احساس کندکهنهاش که گویی پوست خودش است، و میتوانست هرزلال چیزی را که درون آن بود درک کند.
در ایناما حسِ یکیاوج شدن با جهان.
سسک—
دید اوفیزیکیاش روی یکتمام نقطه متمرکز شد.
نقاشی جوهری در دستش.
در آن لحظه، نقاشیاوج به دو نیم تقسیم شدداشت و چیز جدیدی پدیدار گشت.
هنوز یکجهات ارکیده روی کاغذزلال کشیده شده بود.
اما در آن لحظه، آگاهیِدوران تقسیمشده چون هوی روی همنامید افتاد و کلماتی ظاهر شدند.
—اگر میخواهیشفافیت با ارباب ظالمتیزتر روبرو شوی، بیا.