چپتر 365: چپتر 365
0دروازه هائو.
پست و کثیف.
دقیقاً هموزن اسم مزخرفشان، اعضای دروازهمحکم هائو مشتی پادوی مسافرخانه، فاحشههای روسپیخانهدکه یا اراذل و اوباش خیابانی بودند.
با این اوصاف، هیچ فرقی با بقیه فرقههایمشتری غیرمتعارف و آشغال نداشتند، اما یک نقطه قوتنگاهی داشتند که آنها را از بقیه متمایز میکرد.
اطلاعات.
آنها اربابانعزیز تمام اطلاعاتایگو زیر آسمان بودند.
حتی بارسم اتحادیه گدایانمیگذشت هم قابلمقایسه بودند.
واقعیت عجیبی بود. صدها سال بود که اتحادیه گدایان به عنوان فرقه اطلاعاتی شمارهمشروب یک در موریم شناخته میشد، با این حال دروازه هائو که هیچ فرقی با یکدوخته فرقه غیرمتعارف نداشت، جایگاه آنها را تهدید میکرد و با سرعت به آنها نزدیک میشد.
اما شایدمشتری هم کاملاًمسافرخونه طبیعی بود.
مسافرخانهها، میخانهها و روسپیخانهها.
جاهایی که این موشها اطلاعات جمعمحکم میکردند، دقیقاً همان مکانهایی بود کهدکه آدمها نمیتوانستند گاردشان را پایین نیاورند.
این قضیه مخصوصاً در موردشمشیر مردهایی که مسحور فاحشهها میشدند صدقایگو میکرد؛ دهانشان از آن شلتر نمیشد.
با قرار گرفتن درمسافرخونه چنین جاهای پستی، نفوذشان راداره با سرعتی خیرهکننده گسترش دادند.
با وجود اینکه کمی بیشتر از دویست سال ازنگاهی اسم و رسم در کردنشان در موریم میگذشت، جایگاهبعد خود را به عنوان یک فرقه اطلاعاتی محکم کرده بودند.
از مسافرخانه بیرون آمدم.
کلاه حصیریای که از یک دکهکمرم خریده بودم را پایین کشیدم و مثلبهترین همیشه، دو شمشیر به کمرم بسته بودم.
«مشتری عزیز، تو مسافرخونه ما...»
«ایگو! میقونهعزیز ما بهترینایگو مشروب رو داره!»
نگاهی به این جارچیهای حقیرخود انداختم که برای رهگذران خیابان فریادحصیریای میزدند و بعد نگاهم را برگرداندم.
نگاهم دقیقاً به نقاطی دوخته شدکمرم که از همان لحظه خروجم ازمیقونه مسافرخانه، چشمهایی مرا زیر نظر داشتند.
با نگاه من، با دستپاچگیایگو نگاهشان را دزدیدند، اما حریفنگاهی اشتباهی را انتخاب کرده بودند.
«نُه نفر؟»
از قبلرسم همه آنها راخود شناسایی کرده بودم.
بعد از بررسی تکتکشان، قدمشمشیر در خیابان گذاشتم و بهمسافرخونه یکی از آنها نزدیک شدم.
همان مردی بودعزیز که با سروصدا برایبهترین رهگذران خیابان جار میزد.
مرد که «جونگ-و» نام داشت، بابهترین نزدیک شدنم لبخند درخشانی زد وانداختم با صدایی گرم و استقبالکننده گفت:
«مشتری عزیز! اگه وقتت آزاده، نظرتمحکم در مورد یه نوشیدنی تو میقونه ماخریده چیه؟ تازه مشروب جدید آوردیم، طعمش بینظیره.»
با دیدن اینکه جونگ-و چطور با موذیگری حرف میزد،عزیز انگار نه انگار که تا همین الان داشت مراحقیر میپایید، آرام چشمانم را پایین انداختم و لب باز کردم.
«میخوام یکممشتری اطلاعات بخرم.مسافرخونه شعبهتون اینورا کجاست؟»
«بله؟ منظورتون چیه...؟»
در حالی که جونگ-و با کج کردن سرش خودشآمدم را به کوچه علیچپ میزد، دستم را حرکت دادمشمشیر و بلافاصله یک کیسه پول از آستینم بیرون کشیدم.
جرینگ—
با شنیدن صدای سنگین و برق طلاییبهترین که از کیسه نیمهباز پیدا بود، جونگ-و آبرهگذران دهانش را قورت داد و لب باز کرد.
«از قبل همهچیز رو میدونستی؟»
«با اینطوری تابلوکردنشان حرکت کردنتون، عجیبمحکم بود اگه نمیفهمیدم.»
با جواب بیتفاوتمثل من، لبخند تلخی رویبسته لبهای جونگ-و نقش بست.
تمام تلاشش را کرده بودایگو تا حضورش را پنهان کند،نگاهی اما کاملاً دستش رو شده بود.
احتمالاً با خودشمسافرخونه فکر کرد: «حتماًبهترین همه ما رو دیده.»
با لبخندی کجوکوله گفت:
«لطفاً دنبالم بیا.»
با اینمشتری حرف، شروع بهایگو راه رفتن کرد.
خیلی طبیعی به نظر میرسید، انگاربهترین واقعاً داشت یک مشتری را به همانبرای میخانهای که برایش تبلیغ میکرد راهنمایی میکرد.
من هم دنبالش راه افتادم.
بعد از عبور ازهمیشه خیابان شلوغ، جونگ-و ناگهانمشتری تغییر مسیر داد و ایستاد.
جلوی یک میخانه مجلل بودیم.
«لطفاً یه لحظه صبر کن.»
جونگ-و این را گفت و به مرد تنومندیبیرون که نگهبان در میخانه بود نزدیک شد ومثل با صدایی پایین، طوری که کسی نشنود، زمزمه کرد.
«یه مشتری.»
«درجه؟»
«حداقل بالا، یا بالاترین.»
چشمان نگهبان فوراًکردنشان سرد شد و خیلیکرده زود به داخل رفت.
حرفهایشان را از یک گوش شنیدمکمرم و از گوش دیگر در کردممیقونه و آرام به میخانه خیره شدم.
بوی مشروبی کهعزیز دماغم را قلقلکمیقونه میداد، لذتبخش بود.
«تچ، باعث میشه دلمایگو یه پیک بخواد. انگار راستنگاهی میگفتن که مشروب خوب آوردن.»
برای لحظهای ملچملوچ کردم.
«تا اینجا دنبالم اومده.»
با حس کردن حضور یکی از اعضایبهترین اتحادیه گدایان در فاصله حدود بیست قدمی، سرمرهگذران را چرخاندم و به آن سمت نگاه کردم.
بان او-گونگ که از مخفیگاهش روی یک پشتبامداره مراوداتم را زیر نظر داشت، وقتی چشمش بهفریاد چشم من افتاد، با دستپاچگی سرش را خاراند.
『چرا تا اینجا اومدی؟』
『کنجکاو بودم.』
بان او-گونگ در جوابمسافرخونه انتقال صدای من، نتوانستمشروب خجالتش را پنهان کند.
سپس باعزیز یک انتقال صدایمیقونه دیگر ادامه داد.
『قراره در مورد چی بپرسی؟』
『همون چیز همیشگی.』
انگار بان او-گونگ با شنیدن اینمیقونه حرف زبانش بند آمد، چون دیگرحقیر هیچ انتقال صدایی در کار نبود.
همان موقع بود.
«میتونی بری داخل.»
جونگ-و دوبارهکشیدم نزدیک شد وشمشیر این را گفت.
بلافاصله شروعمشتری به حرکت بهایگو داخل میخانه کرد.
«هاهاها! همه بنوشید!»
«امروز اونقدر مینوشیم تا بیفتیم!»
صدای از ته دلهمیشه مشتریان مست و صدای پایینعزیز دادن مشروبشان به گوش میرسید.
جونگ-و از کنارشانعزیز گذشت و ازمیقونه پلهها بالا رفت.
چقدر از این پلههایایگو مارپیچ بالا رفتیم؟ طولی نکشیدنگاهی که به بالاترین طبقه رسیدیم.
طبقات دیگری که در راه بالا آمدن ازبیرون آنها گذشته بودیم از همه طرف باز بودند،مثل اما این مکان کاملاً بسته و محصور بود.
جونگ-و در راهرو قدم برداشت وکمرم جلوی اتاقی که در انتهای آنمیقونه بود ایستاد و بعد در زد.
تق، تق.
«رهبر شعبه، یه مهمون اومده.»
«بیا تو.»
به محض تمام شدن اینشمشیر حرف، جونگ-و در را باز کردایگو و فضای داخل اتاق نمایان شد.
جای دلگیری بود.
فقط یک میز وایگو دو صندلی با حالتیداره متروک در وسط قرار داشتند.
و روی صندلی روبهرویی،میگذشت پیرمردی نشسته بود وبیرون به من خیره شده بود.
«از دیدنتون خوشوقتم. منهمیشه سون-گیونگ هستم، رهبر شعبهمشتری جونگیانگ از دروازه هائو.»
با خوشآمدگوییمشتری پیرمرد، قدمیمسافرخونه به جلو برداشتم.
بلافاصله روی صندلی نشستم.
رفتار کاملاً گستاخانهای بود، حتی بدون یک سلام خشکآمدم و خالی، اما پیرمردی که خودش را رهبر شعبه، سون-گیونگکمرم معرفی کرده بود، بدون هیچ تغییری در چهرهاش حرف زد.
«برای خرید چه اطلاعاتی اومدید؟»
با اینمشتری سوال، چشمانممسافرخونه را ریز کردم.
«اومدم باعزیز رهبر شعبهایگو حرف بزنم.»
«منظورتون چیه... گاک!»
ناگهان رنگکشیدم از صورتهمیشه سون-گیونگ پرید.
او کاملاً تحت تأثیر حضور من کهبهترین در یک چشم به هم زدن نیرویبرای درونیام را بیرون کشیده بودم، در هم شکست.
آرام به پشتم نگاه کردم.
جونگ-و که هنوز کنارمیگذشت درِ باز ایستاده بود،بیرون داشت به من زل میزد.
«چرا همونجا وایستادی نمیای تو؟»
با حرفمشتری من، نگاه جونگ-وایگو فوراً تیره شد.
سپس خیلیعزیز ساده بهایگو سون-گیونگ گفت:
«برو بیرون.»
«بـ-بله، قربان.»
سون-گیونگ که تا همین چند لحظه پیشبهترین آنقدر باوقار به نظر میرسید، فوراً دمش رارهگذران روی کولش گذاشت و از اتاق جیم شد.
جونگ-و نگاهی به سونگیونگایگو انداخت، سپس وارد اتاق شدنگاهی و درِ باز را بست.
«اینم خیلی تابلو بود؟»
«همه رهبران شاخههایمثل دروازه هائو سعی میکننبسته خودشون رو قایم کنن.»
«...خیلی درباره فرقه ما میدونی.»
«تا حدودی؟»
با این جوابِ چون هوی،خود جونگ-و خندهای ناباورانه سر دادکلاه و سرش را تکان داد.
«چه اطلاعاتی میخوای؟»
«فرقه شیطان آسمانی.»
«...»
برای لحظهای، چشمان جونگ-و لرزید.
«اگه اطلاعات درباره فرقه شیطانشمشیر آسمانی میخوای، اتحادیه گدایان خیلیمسافرخونه بیشتر از فرقه ما میدونه.»
«اما دروازهمشتری هائو ممکنهمسافرخونه چیزای متفاوتی بدونه.»
«پس از همون اول مامیقونه رو به عنوان انتخاب دومجارچیهای در نظر گرفتی و اومدی اینجا.»
چون هوی در سکوتمیگذشت گوشه لبش را کجبیرون کرد و پوزخند زد.
«فهمیدم. اطلاعات رو جمعآوری میکنم...»
«آها، راستی. بینشون، یه عالمهایگو اطلاعات از سیصد سال پیشنگاهی میخوام، دوران شیطان آسمانی مطلق.»
«دوران شیطان آسمانی مطلق؟»
«هر چقدر که ممکنه از اونمحکم دوران... و همینطور اطلاعات درباره کسی کهخریده تو اون زمان بهش میگفتن مغز شیطانی.»
«مغز شیطانی... فهمیدم.»
جونگ-و در جوابعزیز سر تکان دادمیقونه و کوتاه اضافه کرد.
«کمی طول میکشه.»
«چقدر طول میکشه؟»
«حداقل ده روز.»
«پس لازم نیستعزیز تا اون موقعمیقونه همینجا منتظر بمونم، نه؟»
«میتونی ازعزیز هر شاخهایگو دیگهای پیگیری کنی.»
«پس حله.»
چون هوی سر تکان داد.
«خب، قیمتش چقدر میشه؟»
«یک تائل نقره.»
«ها؟ چقدر ارزون.»
«اطلاعات مربوط به فرقه شیطان آسمانی چیز جدیدی نیست که تازه کشف شده باشه، فقط تحویلنگاهی دادن چیزهاییه که از قبل دست به دست شده. پس چطور میتونیم قیمت بالایی بخوایم؟ اینچشمهایی یک تائل نقره هم فقط هزینه نیروی انسانیه که برای مرتب کردن و نوشتن اطلاعات صرف میشه.»
«بهطرز عجیبی تمیز کار میکنین.»
«برای زنده موندنمسافرخونه تو دنیای رزمیبهترین مجبور نیستیم اینطوری باشیم؟»
جونگ-و با بیتفاوتی زمزمه کرد.
دروازه هائو متخصصان عالیرتبه زیادی نداشت،کمرم بنابراین برای حفظ تبار خود مجبور بودندبهترین تجارت را به این شکل پیش ببرند.
چون هوی با تاییدمسافرخونه حرفهای جونگ-و، یک سکه نقرهداره از کیسه پولش بیرون آورد.
«پس بعداً میام سراغش.»
با این کلمات آرام، چون هوی سکهکرده نقره را روی میز گذاشت، بلافاصله از رویکشیدم صندلی بلند شد و اتاق را ترک کرد.
صدای قدمهایش کمکم محو شد.
پس از آنکه چون هوی دور شد و صدایداره قدمهایش کاملاً از بین رفت، جونگ-و که در سکوت نشستهبعد بود، بالاخره کاغذ، قلممو و جوهر روی میز را برداشت.
لحظهای بعد، شاهینی با وقار از پنجرهمشروب به بیرون اوج گرفت، در حالی که تکهخیابان کاغذی محکم به مچ پایش بسته شده بود.
چون هوی در دنیایهمیشه رزمی سفر کرد ومشتری به مسیر خود ادامه داد.
رسیدن از جونگیانگ، جنوبیترینمسافرخونه بخش هنان، به استانمشروب شانشی زمان قابلتوجهی برد.
او پس ازمسافرخونه گذشت دوازده روز،بهترین به مقصد رسید.
به محض رسیدن بهمیگذشت استان شانشی، چون هوی مستقیماًآمدم به شاخه دروازه هائو رفت.
«ایـ-اینجاست.»
شاگرد دروازه هائو، در حالی که یقهاشبهترین در چنگ چون هوی بود، با چهرهایبرای گریان او را به سمت شاخه راهنمایی کرد.
ساختمان رنگوروعزیز رفتهای درایگو یک کوچه بود.
به محض ورود بهمیگذشت ساختمان، مردی میانسال در اتاقیآمدم کاملاً باز به استقبالش آمد.
«منتظرتون بودم.»
انگار که حرفهایش توخالیمسافرخونه نبود، مرد میانسال بلافاصله یکداره کتابچه را روی میز گذاشت.
«اوه؟ فقط همین یه جلده؟»
«ما اطلاعاتی روکردنشان که تو دنیا کاملاًکرده شناختهشده هستن، حذف کردیم.»
«اوهو.»
چون هوی با چهرهایمسافرخونه راضی، بلافاصله کتابچه را بازداره کرد و مشغول خواندن شد.
'چیز خاصی نیست.'
چشمان چونرسم هوی حینمیگذشت خواندن باریک شد.
هیچ فرقی بامثل چیزهایی که از اتحادیهبسته گدایان دیده بود، نداشت.
تنها تفاوت جزئی این بود که آنهابهترین لیستی از تزکیهکنندگان شیطانی که در دنیای رزمیرهگذران ظاهر شده بودند را نیز گردآوری کرده بودند.
در حالی کهمسافرخونه با بیتفاوتی کتابچه رامشروب میخواند، در یک لحظه...
'همم؟'
چشمان چون هوی سرد شد.
این زمانی بود که اطلاعات مربوطمیقونه به مغز شیطانی را که فقطحقیر در اواخر کتابچه آمده بود، بررسی کرد.
—اطلاعاتی وجود دارد که مغز شیطانی،بهترین پس از ترک فرقه شیطانی، در سرزمینهایبرای بیرونی و دشتهای مرکزی ظاهر شده است.
فقط یک خط بود.
اما محتوایشکشیدم برای برانگیختن یکشمشیر واکنش کافی بود.
'تو سرزمینهایمشتری بیرونی ومسافرخونه دشتهای مرکزی...؟'
ابروهای چون هوی پرید.
بعد از اون کاری که با فرقهکرده شیطان آسمانی کرد، چه دلیلی داشت کهبودم تو سرزمینهای بیرونی و دشتهای مرکزی پیداش بشه؟
درست زمانی کهمثل ذهنش در حالکمرم درگیر شدن بود.
'...'
چون هوی جملهای را که در صفحهمشروب آخر نوشته شده بود پیدا کرد ورهگذران بلافاصله نیروی درونی خود را بیرون کشید.
فوووش—
کتابچه توسطکشیدم آتش حقیقیهمیشه سامائه خاکستر شد.
رهبر شاخه با دیدن این حرکت جابهترین خورد و به او نگاه کرد، امابرای چون هوی فقط با بیتفاوتی رویش را برگرداند.
دیگر نیازیعزیز به جستجویایگو اطلاعات بیشتر نبود.
نه، هیچرسم دلیلی برای تاخیرخود بیشتر وجود نداشت.
'یه تصادف؟ نه، این...'
با یادآوری جملهای که در آخرمیقونه نوشته شده بود، چشمان چون هویحقیر به شدت عمیق و تاریک شد.
—شایعهای وجود داشت که شخصیمیقونه شبیه به مغز شیطانی زمانیجارچیهای از کوه فانگ بازدید کرده است.
چون هوی بدون اینکهمیگذشت حتی سوار اسب شود،بیرون فوراً به راه افتاد.
نیروی درونی هنر الهی شکوفه آلو که اکنون به سطح استادی رسیده بود،بهترین به طور پیوسته یک گردش بزرگ را شکل میداد و به قدمهای آسماننگاهم پرواز، تکنیک حرکتی نهایی که به سرعت مسافتها را طی میکرد، قدرت میبخشید.
این یکمشتری تکنیک حرکتی باایگو سرعتی خیرهکننده بود.
چون هوی با سرعتی حرکت میکرد کهمشروب حتی اسب هم نمیتوانست به پایش برسد،رهگذران و طولی نکشید که به کوه فانگ رسید.
با اینرسم حال، چونمیگذشت هوی متوقف نشد.
سووویش—
چون هوی با شکافتن بوتههای متراکم، بالاخرهبهترین در صخرهای که در آن تاکهای نیمهبریدهبرای به هم گره خورده بودند، متوقف شد.
صخرهای که درمسافرخونه آن جریان طبیعتبهترین قطع شده بود.
جایی که جریانکردنشان میشکند، وارد خلأ شوکرده تا حقیقت را بیابی.
آرایش توهم که ورودی غار مخفیکمرم دزد الهی بیسایه را مسدود کردهمیقونه بود، به چون هوی خوشآمد گفت.
چون هوی بلافاصله به سمتایگو صخره قدم برداشت و خودشنگاهی را به داخل آن پرتاب کرد.
سوووش—
بدنش ازرسم میان صخرهمیگذشت عبور کرد.
به دنبال آن، دیدش مخدوش شد و درمشتری همان لحظه بسیار کوتاهی که منظره مقابل چشمانشنگاهی تغییر کرد، حواس چون هوی به شدت تیز شد.
'...اینو باش؟'
حضورهایی ازعزیز همه جهاتایگو احساس میشد.
نه یکیرسم دو تا، بلکهخود حداقل صد نفر.
آنها سعی داشتند درست درشمشیر همان لحظهای که او قدم بهایگو آرایش توهم گذاشت، فوراً پنهان شوند.
چون هوی که بالاخره ازایگو آرایش توهم عبور کرده بود، باجارچیهای همان سرعت به جلو شلیک شد.
مانند یک پرتو نور.
سپس در مقابل مرد جوانی ظاهر شد که در حال تماشای ورودیدکه بود و قصد پنهان شدن داشت، اما با ناپدید شدن ناگهانی چونایگو هوی چشمانش از تعجب گرد شده بود. چون هوی گلوی او را چسبید.
«...!»
چون هوی در حالی که بامیقونه مرد جوان وحشتزده روبرو شده بود،حقیر با نگاهی سرد به چشمانش خیره شد.
سپس، باعزیز کج کردن لبهایش،میقونه به حرف آمد.
«فکر کردی کجا داری میری؟»