چپتر 172: چپتر ۱۷۲
0آن شب، چون هوی پس ازمهیبی پایین آمدن از کوه هوآشان، بهوضعیت سمت غرب در حال دویدن بود.
«قدمهای آسمان پرواز واقعاً چیزدرمیآورد به درد بخوریه. حتی نیرویحسابی درونی زیادی هم مصرف نمیکنه.»
شاید به این خاطر بود که قبلاً از قدمهایطرف آسمان پرواز برای دویدن از شهرستان پیونگری تا خودلباسهای کوه هوآشان استفاده کرده بود. سرعتش از همیشه بیشتر بود.
اما قضیه فقط این نبود.
دو ساعت تمام بدونصدای توقف دویده بود، اماهمه اصلاً احساس خستگی نمیکرد.
برعکس، بدنشمیکرد به طرزآدم عجیبی سبک بود.
با اینکه داشت از تکنیک حرکتی استفاده میکرد کهطرف معمولاً آدم را از پا درمیآورد، اما بادی که ازرزمی کنارش میگذشت حس دلپذیری داشت و حسابی سرحالش کرده بود.
سرش را بالاصدای گرفت و بهآدمها آسمان نگاه کرد.
ماه کامل و درخشانی تاریکیبرخورد را روشن کرده بود وبیرون درخشش ملایمی به اطراف میپاشید.
«یه شب بینقص برای خونریزی.»
لبخند سردیپرت روی لبهایشصدای نقش بست.
همزمان، نیروی درونی در پاهایشمهیبی فوران کرد و با سرعتریختند گرفتن او، منظره اطرافش تار شد.
«تو دیگه کدوم خری هستی...؟»
چون هوی نگهبان دروازه را کهمهیبی جلویش سبز شده بود، مثل یکوضعیت حشره مزاحم با لگد پرت کرد.
بوم!
با صدای برخوردبوم مهیبی، آدمها ازمهیبی همه طرف بیرون ریختند.
وضعیت ظاهریشانمیکرد حسابی درهمآدم و برهم بود.
چند نفری لباسهای رزمی تمیزی به تنآدمها داشتند، اما بیشترشان آنقدر مست بودند کهدرهم حتی نتوانسته بودند لباسهایشان را درست بپوشند.
چون هویبوم بینیاش رابرخورد جمع کرد.
بوی تندپرت الکل بهصدای مشامش خورد.
سرش را چرخاند و بطریهای مشروببادی را دید که همهجا پخش شده بودندبالا و غذاهای نیمخورده روی زمین افتاده بود.
«اینجا چه خبره؟بوم مهمونی گرفتین؟ عجبمهیبی زندگی راحتی دارین شماها.»
با این حرف،صدای مستها به خودشان آمدندهمه و از جا پریدند.
«تو دیگهپرت کدوم گوریصدای ازش پیدات شده؟!»
«چطور جرأتمیکرد کردی پاتوآدم بذاری اینجا!»
«کوری مگه؟ دشمنتونم دیگه.»
چون هوی پوزخند تمسخرآمیزی زد.
در همانپرت حال، سرشصدای را بالا آورد.
نگاهش به مردی افتاد کهدرمیآورد از پنجره طبقه دوم عمارتحسابی به پایین خیره شده بود.
مردی با ریش انبوه کهبرخورد ابهت و حضورش با بقیه افرادریختند عمارت زمین تا آسمان فرق داشت.
«ارباب تالار شبح شیطانی تویی؟»
«چطور جرأتپرت میکنی با ارباببرخورد اینطوری حرف بزنی...!»
به لطف آن احمقی که بابادی این حرف هویت مرد را تأیید کرد،بالا چون هوی شمشیرش را کشید و گفت:
«دوستم یه بدهی بهتون داشت.»
با این کلمات،صدای چون هوی شمشیرشآدمها را تاب داد.
بوم!
با غرش کرکنندهای، یک چی شمشیر شفافکنارش با سرعتی وحشتناک به سمت ارباب تالارگرفت شبح شیطانی در طبقه دوم شلیک شد.
«...!»
ارباب که از این چیمهیبی شمشیر قدرتمند جا خورده بود، سریعوضعیت تبرهای کنار دستش را چنگ زد.
ووش!
او با عجله نیروی درونیاش را جمع کرد ودلپذیری درست زمانی که چی شمشیر پنجره را در همکامل شکست، دو تبر را به صورت ضربدری تاب داد.
این حرکت دفاعیبوم مطمئن او، یعنی تبرهایآدمها درهمتنیده مار دوقلو بود.
تبرهای ضربدریبوم با چیبرخورد شمشیر برخورد کردند.
غیییییژ—
صدای گوشخراشمیکرد ساییده شدنآدم فلز طنینانداز شد.
«ایـ-این چی شمشیر...»
ارباب تالاربوم شبح شیطانیبرخورد خشکش زده بود.
چی شمشیر منحرفبوم نشد—بلکه داشت دفاعمهیبی او را میبلعید.
و نیروی آن داشتآدم تبرهای درهمتنیده مار دوقلویشمیگذشت را به عقب میراند.
«آخ، اوه!»
دندانهایش را روی هم فشرد.
آنقدر محکم کهبوم طعم خون رامهیبی در دهانش حس کرد.
اما نمیتوانست متوقف شود.
غریزهاش به او میگفت که اگر الانآدمها دست از مقاومت بردارد، این چی شمشیر اوبرهم را از وسط به دو نیم خواهد کرد.
«آآآآه!»
با فریادی بلند،بوم چی شمشیر را بهآدمها سمت بالا منحرف کرد.
کرش!
چی شمشیر به بالا شلیک شد وآدمها سقف را خرد کرد، و آواری ازدرهم تکههای چوب و سنگ را روی سرشان ریخت.
«هاا، هاا...»
در حالی که به سختیبرخورد توانسته بود چی شمشیر را منحرفریختند کند، نفسنفس میزد و تلوتلو میخورد.
دفاع کرده بود، اماآدم ضربه آنچنان سهمگین بود کهدلپذیری تمام توانش را مکیده بود.
با چشمانیپرت لرزان بهصدای جلو نگاه کرد.
پنجره طبقه دوم خرد شده بود وهمه سقف هم کاملاً از بین رفته بود،برهم طوری که آسمان شب به وضوح دیده میشد.
زیر نور ماه کامل و ستارهها،مهیبی مرد جوانی با غرور در وسط عمارتظاهریشان ایستاده بود و به بالا نگاه میکرد.
لحظهای کهمیکرد نگاهشان بهآدم هم گره خورد—
لرز—
سرمایی ازبوم ستون فقراتشبرخورد بالا رفت.
چهرهای جوان بود.
اما میتوانستمیکرد آن راآدم حس کند.
مسئله این نبود کهصدای این مرد چقدر جوانهمه یا قدرتمند به نظر میرسید.
او میتوانست ذات مخفیبرخورد شده پشت آن چهره جوانبیرون و خوشقیافه را احساس کند.
چیزی کهپرت ماسک انسانی بهبرخورد چهره زده بود.
آن موجود قطعاً انسان نبود.
«اگه از الانبوم ترسیدی، پس قرارهمهیبی چه غلطی بکنی؟»
چون هوی با سردی به اربابآدمها تالار شبح شیطانی که خشکش زدهظاهریشان بود و بقیه افراد اطرافش نگاه کرد.
همین که نگاهش روی آنها چرخید،مهیبی همه طوری به لرزه افتادند کهوضعیت انگار خودشان را خیس کرده بودند.
«تازه اولشه.»
چون هوی شمشیرش راصدای پایین انداخت و شروعهمه به قدم زدن کرد.
نه سریع، نه کند.
قدم— قدم—
صدای قدمهایشمیکرد با ریتمیآدم منظم طنینانداز میشد.
اما با هربوم قدم، صدای تپشمهیبی قلب همه بلندتر میشد.
چکه—
آنها اصلاً نمیتوانستند تکان بخورند.
نه، غریزهشان میدانست.
که اگر الانبوم تکان بخورند، سرهایشان ازآدمها تن جدا خواهد شد.
نفسهایشان رابوم در سینهبرخورد حبس کردند.
به این امیدبوم که او فقطمهیبی از کنارشان بگذرد.
قدم— قدم—
همچنان که صدای قدمها ادامهبرخورد داشت، تنش غیرقابل تحمل باعث شدریختند چهرههایشان ناخودآگاه در هم کشیده شود.
سکوت خفهکنندهای گذشت.
تق.
چون هوی از حرکت ایستاد.
او دقیقاً زیر پنجرهای ایستادهبرخورد بود که ارباب تالار شبحبیرون شیطانی در آنجا قرار داشت.
با توقف او، صدای نفسهایمهیبی راحتی که از سینه بیرون میآمدوضعیت از همه طرف به گوش رسید.
فقط بیست قدم برداشته بود.
اما برای آنها، اینآدم بیست قدم به اندازهمیگذشت یک ابدیت طول کشیده بود.
چون هویپرت به آرامی سرشبرخورد را بالا آورد.
«اون حرومزادهبوم رو بکشید!برخورد همین الان بکشیدش!»
ارباب تالارپرت شبح شیطانی بابرخورد وحشت فریاد کشید.
اما هیچکس تکان نخورد.
نه، نمیتوانستند تکان بخورند.
چون هوی نگاهی بهبرخورد اعضای تالار شبح شیطانی انداختبیرون و لبهایش را کج کرد.
«اگه میخواینپرت بیاین جلو،صدای پس بیاین دیگه.»
صدای سردشمیکرد در فضاآدم پخش شد.
«اووااااه!»
برخی که ازصدای قبل زهرهترک شده بودند،همه پا به فرار گذاشتند.
در یک چشم بهصدای هم زدن، فقط چونهمه هوی در عمارت باقی ماند.
«زیردستات اصلاً وفادار نیستن.»
رنگ از رخسار ارباب پرید.
حتی خود او هم همین الان باهمه شنیدن انرژی نهفته در صدای چون هوی،برهم میل شدیدی به فرار پیدا کرده بود.
«ایـ… اینپرت دیگه چهصدای جور نیت قتلیه…»
آب دهانش را به سختی قورت داد ومیگذشت سلاحش، تبرهای دوقلوی خونین را چنان محکم درکرد دست فشرد که انگار هر لحظه ممکن بود بشکنند.
میتوانست وزن آشنای تبرها را در دستانشآدمها حس کند، اما به جای اطمینان خاطر،درهم تنها ترس بود که در وجودش زبانه میکشید.
سرش رابوم به شدتبرخورد تکان داد.
خیلی خوب میدانست که اگربرخورد الان اجازه دهد ترس بر اوریختند غلبه کند، چه اتفاقی خواهد افتاد.
قبل از اینکه افکار بیشتری ذهنشبادی را مخدوش کنند، نیروی درونیاش راسرش به درون تبرهای دوقلوی خونین سرازیر کرد.
انرژی شیطانیپرت محوی رویصدای تیغهها نشست.
«هااااپ!»
فریاد وحشیانهای سر داد.
این هم راهی برایآدم بیرون راندن ترس بودمیگذشت و هم غرش ارادهای راسخ.
وووونگ—
همانطور که تبرها با نیرویی که بههمه درونشان ریخته بود شروع به لرزش و زمزمهچند کردند، آنها را با خشونت به حرکت درآورد.
پوست کفپرت دستانش از شدتبرخورد سرعت پاره شد.
درد سوزناکیمیکرد داشت، اماآدم متوقف نشد.
«بمیر!»
با فریادی، تمام قدرتش رامهیبی آزاد کرد و دوباره از تکنیکوضعیت تبرهای درهمتنیده اژدهای دوقلو استفاده کرد.
برای لحظهای، به نظر رسید که دوآدمها مار سرخ از تبرهایش بیرون جهیدند ودرهم موج برندهای از انرژی را رها کردند.
سلاااش—
دو مار در مسیر همبرخورد تقاطع پیدا کردند و هدفشانبیرون شکافتن سر چون هوی بود.
چون هوی در حالی کهمهیبی پرواز مارها به سمت خودش راوضعیت تماشا میکرد، شمشیرش را بالا آورد.
«اول از سهمبوم استاد تالار تمرینمهیبی رزمی شروع میکنیم.»
چاک!
خون در هوا فواره زد.
تالاپ—
لحظهای بعد، بازویی که تبربرخورد را در دست داشت روی زمینریختند افتاد و شروع به لرزیدن کرد.
«د… دستم! آااااخ!»
ارباب اتاق شبحبوم شیطانی از درد بازویشآدمها با عذاب فریاد کشید.
«مثل اینکهبوم یدونه کافیبرخورد نیست، نه؟»
صدایی سرد، از میانصدای دهان پر از کف وطرف بزاقش، در گوشهایش رسوخ کرد.
چون هوی حالا درآدم طبقه دوم ایستاده بودمیگذشت و به پایین نگاه میکرد.
چشمان مورمورکنندهاش برقی زدند.
چشمانی بیاحساس وصدای شفاف، که همینآدمها آنها را وحشتناکتر میکرد.
«دو تاش رو برمیدارم.»
چون هوی با صدایی یکنواختدرمیآورد حرف زد و موجی ازحسابی نیت قتل را رها کرد.
ارباب که ازبوم درد به خودمهیبی میپیچید، زبانش بند آمد.
نه، ذهنش کاملاً خالی شد.
چون هویپرت شمشیرش راصدای بالا برد.
نوک شمشیر از جلویآدم چشمان ارباب گذشت ومیگذشت ران راستش را هدف گرفت.
«نـ… نه…»
«چرا.»
چون هویپرت ران اوصدای را شکافت.
«آااااخ!»
ارباب ازپرت شدت درد دستبرخورد و پا زد.
اما چون هویصدای فقط به او خیرههمه شد و پوزخندی زد.
«حالا، چیزیپرت که موندهصدای سهم جوک گومه.»
چون هویمیکرد شمشیرش راآدم در غلاف گذاشت.
سپس بهپرت آرامی پایشصدای را بلند کرد.
خرت!
پایش را محکم رویصدای شکم ارباب کوبید وهمه آن را له کرد.
نیروی درونی درون پایش، دانتیان پایینیبادی مرد را به شدت لرزاند وسرش سپس آن را در هم شکست.
«اوغ!»
خون وبوم استفراغ ازبرخورد دهانش فوران کرد.
او که دیگر توانصدای تحمل درد را نداشت، درطرف همان جا از هوش رفت.
«نمیتونم بذارممیکرد به اینآدم راحتی بمیری.»
چون هوی با استفاده ازبرخورد نوک پایش نیروی درونی را اعمالریختند کرد تا جلوی خونریزی را بگیرد.
او به مردی که هنوز نفسآدمها میکشید و روی زمین میلرزید نگاهظاهریشان کرد، سپس نگاهی به اطراف انداخت.
«اون زن رزمیکار وصدای متخصص عالیرتبهای که جوکهمه گوم گفت اینجا نیستن.»
عجیب بود.
عملیات مشترک بین فرقه هوآشانبرخورد و فرقه انتهای جنوبی هیچبیرون تفاوتی با این حمله غافلگیرانه نداشت.
اما آن زمان، آنهابرخورد منتظر حمله بودند و حالابیرون هیچ اثری از آنها نبود.
«حتماً یهپرت نفر اطلاعاتصدای رو لو داده.»
چشمان چون هوی تیز شد.
«هر کیپرت که هست،صدای وقتی پیداش کنم…»
لبخند سردی روی لبانش نشست.
بعد ازپرت لحظهای، سرشصدای را بالا آورد.
چون هوی در حالی که به ماه کاملیمیگذشت که هنوز در آسمان شب آویزان بود خیرهکرد شده بود، از قدمهای آسمان پرواز استفاده کرد.
«فکر کنمپرت بهتره تاصدای دیر نشده برگردم.»
شانشی در غوغا بود.
دو فرقه از اتحاد نه فرقه، یعنی فرقه انتهایدلپذیری جنوبی و فرقه هوآشان، عملیات مشترکی را آغاز کرده ودرخشانی شکست خورده بودند—خبر آن مثل آتش در جنگل پخش شد.
در ابتدا، بیشتر مردمصدای آن را به عنوانهمه یک مزخرف رد کردند.
اما وقتی هیچکدام از دو فرقهآدمها آن را تکذیب نکردند و سکوت اختیاردرهم کردند، مردم فهمیدند که شایعه حقیقت دارد.
تمام نگاههاپرت به شانشیصدای دوخته شد.
فرقه هوآشان و فرقه انتهای جنوبی که با نابودیدلپذیری قلعه شبح سفید جایگاه خود را بالا برده بودند،کامل در سرنگون کردن یک فرقه نامتعارف ناشناخته شکست خورده بودند.
برای رزمیکاران شایعهدوست،بوم هیچ داستانی بهترمهیبی از این نبود.
آنها عاشق اغراق کردن بودند و خیلی زود شروع کردندریختند به نامیدن آن چهار فرقه نامتعارف که فرقه هوآشان وداشتند فرقه انتهای جنوبی را شکست داده بودند، با یک نام جدید.
چهار ارباب شینژو.
اما حتی قبل از اینکه نام «چهارکنارش ارباب شینژو» به طور گستردهای شناخته شود،گرفت شایعه دیگری مثل آتش در جنگل پخش شد.
«ارباب اتاقپرت شبح شیطانیصدای فلج شده!»
برخی نمیتوانستندبوم آن رابرخورد باور کنند.
هرچه باشد، اتاقبوم شبح شیطانی یکیمهیبی از چهار ارباب بود.
و اربابمیکرد آن چهآدم کسی بود؟
او همان متخصصی بود که اخیراً شمشیرزنآدمها ابر روان و محافظ شمشیر شکوفه آلودرهم از فرقه هوآشان را شکست داده بود.
او به تازگی به خاطر تسلطآدمها شبحوارش بر تبرهای دوقلو، لقب تبرهایظاهریشان شبح دوقلو را به دست آورده بود.
و حالا فلج شده بود؟
اما قبل از اینکه کسیدرمیآورد حتی بتواند آن را زیرحسابی سؤال ببرد، شایعه تأیید شد.
مردم دیدند که تبرهای شبح دوقلو در حالیهمه که یک پا و یک دستش قطع شدهچند بود، توسط یک طبیب در حال درمان است.
«برادر ارشد جوکصدای گوم، شنیدی؟ ارباب اتاقهمه شبح شیطانی فلج شده.»
«شنیدم.»
جوک گوممیکرد با چهرهایآدم پیچیده جواب داد.
با اینکه دیدن مردی که دشمنمهیبی خونیاش بود در چنین وضعیتی رضایتبخش بود،ظاهریشان اما سؤالی در ذهنش باقی مانده بود.
«کی میتونهبوم همچین کاریبرخورد کرده باشه؟»
این سؤال سول ران بود.
ارباب اتاق شبح شیطانیآدم در زمان مبارزه مهارت فوقالعادهایدلپذیری از خود نشان داده بود.
این کار اصلاً آسانصدای نبود، مگر اینکه حریفهمه یک متخصص تراز اول باشد.
«امکان نداره!»
نگاه جوک گوم به سمتبرخورد چون هوی چرخید که دربیرون حال مراقبه روی قله بود.
اما خیلیمیکرد زود سرشآدم را تکان داد.
«امکان نداره.»
سفر از فرقه هوآشانبرخورد تا اتاق شبح شیطانیطرف حداقل سه روز طول میکشید.
«حتی برای استادبوم هم رفت و برگشتآدمها در یک شب غیرممکنه.»
در همین حال، چون هوی کهبادی هنوز در حال مراقبه بود، با بهبالا یاد آوردن اتفاقات شب گذشته لبخندی زد.
«حالا حسابی دلم خنک شد.»