چپتر 328: چپتر 328
0«اینکه خودم باید بفهمم یعنی...»
صدای پونگریفقط بم واون سنگین شد.
چون متوجه معنای پنهان پشت کلماتچشمه چون هوی شده بود؛ کلماتی کهخدای با پوزخندی محو آمیخته شده بودند.
«پس اصلاًانرژیـه قصد نداریرهبر بهم بگی.»
صدای کدر و تاریکش مثلخودش خاری تیز در گوش چونبیرون هوی فرو رفت و همانجا ماند.
حس قلقلکدهندهای بود.
چرا که احساسات پونگری به'حبس شکلی نامحسوس به صدایش رسوخرهبر کرده و با انرژیاش درآمیخته بود.
سردرگمی، شک و خشمی سوزان.
احساساتش مثلیافته طوفانی سهمگینهویت در تلاطم بود.
'حبس نه چشمه یه تکنیک انرژیـه کهسفید فقط رهبر و اون خدای مرگ سفیداین بهش مسلط بودن. آخه چطور ممکنه این یارو...'
ذهنش با سرعت میچرخید.
برای لحظهای احساس سرگیجه کرد.
انگار نقطه طبفرستاده سوزنی تاج رویرفته سرش داشت شعلهور میشد.
اما نمیتوانستفقط از فکراون کردن دست بکشد.
غیرمنتظره بودن اینسهمگین موقعیت، فشار سنگینیچشمه به او وارد میکرد.
'نکنه رهبرانرژیـه یه شاگردرهبر جدید گرفته...؟'
این اولینیافته احتمالی بود کهخودش به ذهنش رسید.
و البتهفقط بدترین احتمالاون ممکن هم بود.
مشتهایش گره خورد.
اگر مردی که روبهرویش ایستاده بود، شاگردی بودسفید که توسط رهبر پرورش یافته و فرستاده شدهیارو بود، این یعنی هویت خودش لو رفته است.
اما خیلی زودفرستاده این فکر رارفته از سر بیرون کرد.
'نه، اگه رهبر شاگردی گرفته بود، حتماً تابهش الان خبرش به گوشم میرسید. تازه، حتی اگه رهبرسرعت شاگردی هم تربیت کرده بود، عمراً همچین کاری میکرد.'
پونگری بهطوفانی رهبر اتحاد سیاه'حبس شرور فکر کرد.
استادی والاانرژیـه و بهطوررهبر کوبندهای بیرقیب.
حتی اگر هویتش را هم میفهمید،رفته او را درجا میکشت، نه اینکهاگه به چنین روش دردسرسازی متوسل شود.
'و اگه کسی تو اتحاد سیاه شرور هویتم رومسلط فهمیده بود و این یارو رو فرستاده بود، اولمیچرخید سعی میکرد تیپ هیولای سیاه رو سمت خودش بکشه.'
احساسات جوشانش کمکم آرام گرفت.
عقل و منطقش که با دیدنخدای حبس نه چشمه به هم ریخته بود،چطور دوباره کنترل اوضاع را به دست گرفت.
'یعنی هیچیافته ربطی به اتحادخودش سیاه شرور نداره...'
ابرویش پرید.
از اینکه مطمئن شد هویتش برای اتحاد سیاهانرژیـه شرور فاش نشده، نفس راحتی کشید، اما مردی کهبودن روبهرویش بود هنوز یک معمای کامل به حساب میآمد.
'پس چطور حبس نه چشمه رو یادمرگ گرفته؟ نکنه خدای مرگ سفید قبل ازممکنه مرگش یه شاگرد دیگه هم گرفته بوده؟'
درست در همان لحظه که پونگری، در برابر این دشمن ناشناس، ارتباط اوحتماً با رهبر اتحاد سیاه شرور را رد کرد و سعی داشت او راشرور به خدای مرگ سفید ربط دهد، صدایی پر از تمسخر به گوش رسید.
«صدای تقتقفقط چرخدندههای مغزتاون تا اینجا میاد.»
چون هوی که هواوول را باچشمه بیخیالی در دستش آویزان نگه داشتهخدای بود، گوشه لبش را کج کرد.
چون هوی اصلاًفقط قصد نداشت او رامرگ به این راحتی بکشد.
برنامهاش این بود که هرچه ازرفته او خورده بود را پس بدهد،اگه نه، حتی بیشتر از دو برابرش را.
بنابراین، بهفقط دنبال ایجاداون سردرگمی بود.
پنهان نگه داشتن هویت خودش که دیگر فاش شدنش هم اهمیتیاون نداشت، و استفاده از حبس نه چشمه، هنر رزمی و تکنیکیارو انرژی منحصربهفرد خدای مرگ سفید، همه بخشی از این نقشه بود.
صرفاً برایانرژیـه تحقیر ورهبر تمسخر او.
و همانطوریافته که انتظار میرفت،خودش موفقیتآمیز هم بود.
چون هوی با نگاه کردن به چشمان پونگری که حالابودن معجونی از شک و سردرگمی بود، هواوول را بالا آورد واحساس قدرت هنر الهی شکوفه آلو را در آن به جریان انداخت.
در آن لحظه، نسیم ملایمی وزید و باعثانرژیـه شد لبهی ردای سیاه و سادهاش که حتیمسلط یک گلدوزی هم نداشت، در هوا به رقص درآید.
سوووش—
قدرت جاری شده، گرد وخودش غباری که زیر پاهایش نشسته بود'نه را به هر طرف پراکنده کرد.
با وجود لباس سیاه ساده و موهاییسفید که با بیخیالی پشت سرش بسته شده بود،یارو هالهای مرموز و دستنیافتنی از او ساطع میشد.
پونگری با دیدن این حالتِ چونچشمه هوی، رشته افکارش را پاره کردخدای و حالت دفاعی به خود گرفت.
نسیم ملایم پوستش را میسوزاند.
موج بیرنگ انرژی درونهویت آن، قدرتی عمیق وخیلی بنیادین در خود نهفته داشت.
حریفش یک متخصص عالیرتبه بود.
کسی نبود که بتواند در'حبس حالی که غرق در این افکاراون مزاحم است، با او روبهرو شود.
پونگری که برای لحظهای به چونخدای هوی خیره شده بود، موهای ریختهآخه روی صورتش را به عقب کشید.
نگاهش تیز و برنده شد.
با برقی درنده در چشمانش،خدای درست مثل یک ببر عظیمالجثه،بودن کمرش را صاف کرد و گفت:
«انگار دیگهطوفانی حرف زدنتلاطم فایدهای نداره.»
به محضانرژیـه اینکه حرفشرهبر تمام شد.
تلق!
کف زمین خرد شد وخدای سه هنرمند رزمی با رداهایبودن خاکستری به سمت بالا پرتاب شدند.
هاله انرژیطوفانی آنها به هیچ'حبس وجه معمولی نبود.
موجی از گرمای محو در اطرافخدای بدنشان به چشم میخورد و هرآخه کدام موجی از انرژی وحشتناک ساطع میکردند.
گوشه لبیافته پونگری کمیهویت بالا رفت.
با اینکه از مخفیگاهشان بیرونخدای پریده بودند، اما این سه نفرآخه کسانی نبودند که بشود دستکمشان گرفت.
تیغه شیطانطوفانی خون بازمانده،تلاطم هونگ سو-یاک.
شمشیر گرگکش، ساک ایل.
شبح سایهکش، گو آک-یونگ.
آنها قبل از اینکه عضو تیپ هیولای سیاهبهش شوند، همگی از رهبران مشهور جناح غیرمتعارف بودندذهنش که نامشان در دنیای رزمی لرزه بر اندامها میانداخت.
زنی با موهای کوتاه، تیغه شیطان خون بازمانده، که اولینرهبر نفری بود که کف زمین را شکافت و به چون هویاین رسید، بدون لحظهای تردید شمشیر بزرگش را از پشتش بیرون کشید.
در یک چشمفقط به هم زدن،خدای موهایش سیخ شد.
انرژی درونیاش که با قدرتی خیرهکنندهرفته تجلی یافته بود، دور شمشیر بزرگ پیچیدحتماً و مثل صاعقه به پایین فرود آمد.
این تازه شروع کار بود.
بعد از او، شمشیر گرگکش که از پهلو به چون هویاون نزدیک شده بود، شمشیر باریکش را مثل یک تیر پرتاب کرد، درذهنش حالی که در سمت مقابل، شبح سایهکش خنجری را به سمتش انداخت.
این یکانرژیـه آرایش همگرایرهبر بسیار هماهنگ بود.
جلو، راست و چپ.
چون هوی با چشمانی بیتفاوتخدای به این حمله سهجانبه نگاهبودن کرد و دهانش را باز کرد.
«داشتم فکر میکردمسهمگین کِی قراره ازچشمه سوراختون بخزید بیرون.»
چون هوی ازفقط همان ابتدا متوجهخدای حضور آنها شده بود.
میدانست که در طبقه پایین مخفی شدهاند،است نفسشان را حبس کردهاند و با پنهانالان کردن حضورشان، منتظر یک فرصت مناسب هستند.
چون هوی بعد ازاون یک نگاه سرسری، نوکبهش پایش را حرکت داد.
حرکت بسیار کوچکی بود.
و درست در همان لحظه.
سویش!
شمشیر بزرگ تیغه شیطان خون بازمانده، چون هویبهش را از فرق سر شکافت، در حالی کهذهنش شمشیر باریک و خنجر بدن او را سوراخ کردند.
«...!»
در همان لحظه،فقط چشمان هر سه نفرمرگ از تعجب گشاد شد.
حملاتشان به وضوح بههویت دشمن برخورد کرده بود، امازود هیچ حسی در دستانشان نداشتند.
انگار کهفقط از وسط هواخدای رد شده بودند.
کـراااش!
کف زمینی که چون هوی رویخدای آن ایستاده بود، تکهتکه شد وآخه خردهچوبها در هوا به پرواز درآمدند.
آن سه نفرفرستاده با دیدن اینرفته صحنه اخم کردند.
تصویر چون هوی کهاون فکر میکردند او رابهش تکهتکه کردهاند، داشت تار میشد.
'بدل توهمی...!'
هر سه نفر همزمان متوجهاون این موضوع شدند و با عجلهبودن نگاهی به هم انداختند که ناگهان—
سوووش!
صدای شکافتهفقط شدن هوا درخدای گوششان طنینانداز شد.
دقیقاً پشت سرشان بود.
وحشتزده نگاهشان را به سمت منبع صدا چرخاندندسفید و چون هوی را دیدند که آنجا ایستادهیارو بود و هواوول را تا سینهاش بالا آورده بود.
آن سه نفرفرستاده با عجله سعی کردنداست بدنشان را حرکت دهند.
اما قبلفقط از اینکهاون حتی فرصت کنند...
شواش!
انفجار ناگهانی از انرژی قرمز رنگ فورانمرگ کرد و در یک چشم به همممکنه زدن از روی هر سه نفرشان رد شد.
همه چیزیافته در یک پلکخودش زدن اتفاق افتاد.
یک خطفقط قرمزِ بینقص رویخدای بدنشان حک شد.
چون هوی که هواوول را از چپ به راستفقط کشیده بود، با نگاه آن سه نفر که باآخه چشمانی حیرتزده به او خیره شده بودند، گره خورد.
لحظهای بعد.
فوووار—
خون بهفقط هر طرفاون فواره زد.
نورِ درون چشمانسهمگین گشاد و حیرتزدهشانچشمه کمکم محو شد.
خیلی زود، سه جسد به همراهخدای سرهایشان روی زمین افتادند و ازآخه سوراخ کف زمین به پایین سقوط کردند.
صدای با تأخیرِفرستاده برخوردشان با زمینرفته از پایین اکو شد.
گرد و خاکرهبر از طبقه پایینمرگ به هوا برخاست.
اما چون هویسهمگین اصلاً به اینچشمه چیزها اهمیتی نمیداد.
یک موج وحشی ازرهبر انرژی از هر هشت جهتبهش به سمتش هجوم آورده بود.
اعضای تیپ هیولای سیاه که حالا خودشان را نشانزود داده بودند، از لحظهای که چون هوی شمشیرش راتازه غلاف کرد استفاده کردند و از همه طرف حمله کردند.
شوووووش!
موج قدرتمندی ازسهمگین نیرو از هرچشمه طرف فوران کرد.
تکتکشان استادانی بودندفقط که حداقل بهخدای قلمرو اوج رسیده بودند.
حملاتی که رها کردند باعث شد هوااست به شدت بلرزد و غُرشی سر دهد،الان انگار که میخواست از هم پاره شود.
درست زمانی که تیغههای تیز ومرگ سلاحهای فلزیشان میرفت تا چون هویچطور را مثل سیخ کباب سوراخ کند...
تکان—
ردای سیاه وفقط قیرگون چون هوی درمرگ هوا به رقص درآمد.
تیغه هواوول که از قبل بالارفته آورده بود، به پهلو قرار گرفتاگه و چی شمشیر از خود ساطع کرد.
همزمان، قدرتی که از تمام بدن چون هوی جریانمسلط داشت، امواج نیرویی را که سعی داشتند از هر طرفبرای به او فشار بیاورند، در هم شکست و سرکوب کرد.
پونگری باطوفانی دیدن اینتلاطم صحنه جا خورد.
فریاد زد: «عقبنشینی کنین!»
او که نیت غیرعادیِ ساطعشدهخودش از هواوول را خوانده بود،بیرون این را فریاد زد، اما...
درخشش!
هواوول ازطوفانی قبل چرخاندهتلاطم شده بود.
مسیر شمشیر که در یک لحظه به صورتسفید عمودی رسم شد، به چندین بخش تقسیم شد وذهنش به نظر میرسید هر لحظه در حال شکستن است.
این فقط یک پستصویر بود.
شمشیر الهی جریان آسمانی.
یک تکنیک شمشیرِ بینهایت سریع که برایتکنیک صدها سال در غار مخفی رایحه پنهانسفید ناقص مانده بود، حالا رها شده بود.
جرررنگ!
سلاحهایی که از همه طرف حملهرفته میکردند، در برابر شمشیر الهی جریاناگه آسمانی با درماندگی خرد و خاکشیر شدند.
و این همه ماجرا نبود.
«کهوک!»
«کُهک!»
اعضای تیپ هیولای سیاه که سلاحهایرفته شکستهشان را در دست داشتند، خوناگه بالا آوردند و به عقب پرت شدند.
نیروی باقیمانده از شمشیر الهی جریانمرگ آسمانی از طریق سلاحهایشان منتقل شدهچطور و مجاری خونیشان را پاره کرده بود.
یک دوجین آدم درتلاطم یک چشم به همانرژیـه زدن روی زمین افتادند.
چون هویانرژیـه دوباره هواوولرهبر را بالا برد.
خیلی زود، یک نور قرمز حرکترفته هواوول را دنبال کرد و مسیراگه طولانی و زیبایی را رسم کرد.
‹هنوز نه.›
چون هویطوفانی قدرتش راتلاطم آزاد کرد.
ناگهان، دیدش گسترش یافت.
قدرتی که نقطه طب سوزنیخودش تاج او را تحریک میکرد،بیرون فوراً حواسش را وسعت بخشید.
شعاعی بهفقط طول ده فوتخدای تحت کنترلش درآمد.
تعداد کسانی کهسهمگین حالا محاصرهاش کردهچشمه بودند، فقط همینقدر نبود.
چیزی که میدید،فقط فقط بخش کوچکیخدای از آنها بود.
حداقل هفتاد نفرفرستاده یا بیشتر دورشرفته را گرفته بودند.
چون هوی با درک تعدادشان، دوبارهمرگ نیروی درونی خود را به هواوولچطور تزریق کرد و یک قدم حقیقی برداشت.
تَرق!
ترکی روی کف زمین با مرکزیتخدای کف پایش ایجاد شد و موجآخه شوکی به همه جهات پخش شد.
و در همان لحظه.
وووش!
شکل چون هویسهمگین سوسو زد وچشمه به جلو شلیک شد.
همه چیز آنی بود.
چون هوی که در یکخودش لحظه به پونگری رسیده بود، هواوول'نه را از پایین به بالا چرخاند.
یک شمشیرِ بهطور خردکنندهای سریع.
شمشیر الهی جریانسهمگین آسمانی یک بارچشمه دیگر رها شد.
‹اگه قراره همینطور قایم بشین...›
چشمان چونیافته هوی باهویت نیت قتل درخشید.
اصلاً قصد نداشت منتظرشان بماند.
برعکس، نقشهطوفانی داشت آنهاتلاطم را بیرون بکشد.
و روشش هم ساده بود.
حمله بهیافته دشمنی کههویت جلویش بود، پونگری.
شوووووش!
مسیر قرمز شمشیرسهمگین یک پستصویر ازچشمه خود به جا گذاشت.
چی شمشیر هواوول که با قدرتخدای هنر الهی شکوفه آلو آمیخته شده بود،چطور رد عمیقی از مسیرش به جا گذاشت.
«...!»
چشمان پونگریفقط از حدقهاون بیرون زد.
‹فکر کردیطوفانی به همینتلاطم راحتی تسلیم میشم!›
قدرت از تمام بدن پونگری جریانخدای پیدا کرد و یک زره سفیدآخه خالص حضور معنوی خود را متجلی کرد.
پیوند قلبی مرگ-روح،فرستاده که انرژی حقیقیرفته ذاتی را کنترل میکرد.
به همان اندازهای که نیرویخدای حیاتش را میخورد، قدرتش خالصتر وآخه قویتر از سایر تکنیکهای درونی بود.
انرژی قدرتمندیطوفانی به سمت دست'حبس چپش حرکت کرد.
موج مورمورکنندهای از انرژیرهبر از کف دست کاملاًسفید بازش تا شانهاش شلیک شد.
همزمان، پاشنههای پایش بلند شد.
پنجه کفش چرمیرهبر سنگینش با خشونت رویسفید کفِ ترکخورده کوبیده شد.
کرااااک!
کفِ شکستهشدهانرژیـه شکافت ورهبر بالا آمد.
در میان آن، پونگری به سرعت قدرتی را کهزود از نقطه طب سوزنی تیانجینگ روی شانهاش شروع شده بود،حتی چرخاند و آن را به سمت کف دستش هل داد.
یک تکنیک کف دستاون که با تمام وزنبهش و قدرتش آمیخته شده بود.
کف دست خونین نهایت شر.
کف دست کاملاً بازش، با قصدخدای قطع کردن شانه راست، با شمشیرِآخه در حال نزدیک شدن برخورد کرد.
بوووووم!
غرش کرکنندهای، انگار که آسمان ومرگ زمین از هم میشکافتند، فوران کرد وممکنه لرزش سنگینی به همه جهات پخش شد.
عمارت هواچئون به شدت لرزید.
کفِ جایی که آن دو ایستاده بودند در یکبهش دایره بزرگ فرو ریخت و تختههای چوبی انگار که قوانینمیچرخید طبیعت را به چالش میکشیدند، به سمت بالا شلیک شدند.
مسیر شمشیری که به نظرخودش میرسید همه چیز را میبُرد،بیرون بدون هیچ ردی پراکنده شد.
در عوض، فضارهبر فقط با بویمرگ خون پر شد.
«یه کم ضعیف بود.»
چون هوی با بیتفاوتی زمزمه کردخدای و به پونگری که بوی غلیظآخه خون از او ساطع میشد، نگاه کرد.
دست چپش سالم نمانده بود.
تیغه هواوول مستقیماً از کف دستمرگ بازش عبور کرده و انگشتان میانی، حلقهممکنه و کوچکش را کاملاً قطع کرده بود.
چکه—
پونگری به دست چپش که حالاخدای فقط یک شست و انگشت اشاره داشتچطور نگاه کرد و ناگهان زیر خنده زد.
«هاهاها!»
«چیه، سر یهرهبر چیز به این مسخرگیسفید عقلتو از دست دادی؟»
چون هویطوفانی با طعنهتلاطم این را گفت.
«انگار یهانرژیـه چیزی رورهبر یادت رفته.»
لبهای پونگری بیشتر کج شد.
سپس، با درخششی درندهاون در چشمانش، سرش را بالامسلط آورد و لبهایش تکان خورد.
«رهبر تیپ هیولای سیاه.»
هنوز حرفش تمام نشدهرهبر بود که مردی ازسفید بالا به پایین پرید.
مردی لاغر وفرستاده دراز بود، بارفته قدی حدود شش فوت.
اما چشمان چون هوی نهخدای به ظاهر او، بلکه به چیزیآخه که در دست داشت جلب شد.
کاملاً طبیعی بود، چون در دست آنتکنیک مرد، پسِ گردن هو گوانگگه بود؛ کسی کهبهش چون هوی تقریباً او را فراموش کرده بود.