---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 207: مسافرخانه صعود به بهشت • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 207: مسافرخانه صعود به بهشت

0

«به‌خاطر این مشروبه؟»

تانگ جئوک انگار نه انگار‌چرخید​ که اتفاقی افتاده، نگاهی به بطری‌معمولی​ مشروبِ ریخته‌شده انداخت و ادامه داد.

«اگه فقط باهام‌درست​ هم‌پیاله بشی، هر چقدر‌بیار​ که بخوای برات می‌خرم.»

او یک بار دیگر سعی‌بکن​ کرد تا با چرب‌زبانی او را‌محو​ راضی کند که با هم بنشینند.

«عجب سیریشی هستی. که گفتم‌بهشت​ نه. چند بار دیگه باید‌می‌گیری​ تکرارش کنم تا تو کله‌ات بره؟»

اما فایده‌ای نداشت.

در عوض، چون هوی‌حسابی​ نگاهی برنده به او انداخت‌بکن​ و با لحنی سرد گفت:

«دیگه کافیه. میز رو درست و حسابی تمیز‌بگذرم​ کن و یه بطری جدید بیار. این کارو‌خاندان​ بکن تا فقط همین یه بار از تقصیرت بگذرم.»

«...»

لبخند تانگ‌بدنش​ جئوک در یک‌چرخید​ چشم‌به‌هم‌زدن محو شد.

به‌عنوان دومین ارباب جوان خاندان تانگ سیچوان،‌بیار​ آیا تا به حال کسی این‌طور او‌چشم‌به‌هم‌زدن​ را نادیده گرفته و تحقیر کرده بود؟

چشمانش که حالا با‌کارو​ خشمی پنهان رنگ گرفته‌بگذرم​ بود، مثل یخ سرد شد.

«سعی کردم مهربون‌مسافرخانه​ باشم، سعی کردم با‌داری​ حرف زدن حلش کنم...»

صدایش پایین آمد و‌هوا​ در تمام فضای مسافرخانه‌فهمید​ صعود به بهشت طنین‌انداز شد.

«داری منو دست‌کم می‌گیری؟»

هاله‌ای بنفش‌رنگ از‌بیار​ بدنش بلند شد‌همین​ و در هوا چرخید.

با یک نگاه می‌شد‌صعود​ فهمید که این یک‌منو​ نیروی درونی معمولی نیست.

این انرژی سم بود.

ویژگی منحصربه‌فرد تکنیک درونی موروثی خاندان تانگ،‌بیار​ یعنی تکنیک چی ده هزار سم بازگشت‌چشم‌به‌هم‌زدن​ به مبدأ، داشت خودش را نشان می‌داد.

«اه، واقعاً داری اشتهام رو کور می‌کنی.‌تقصیرت​ اولش که معرکه‌گیری راه انداختی، بعدش دعوا راه‌جوان​ انداختی، حالا هم داری انرژی سم پخش می‌کنی؟»

چون هوی در حالی که‌بهشت​ از جایش بلند می‌شد، این‌می‌گیری​ را زیر لب غرغر کرد.

نگاه تانگ جئوک او را به سمت‌می‌شد​ بالا دنبال کرد و پیش از آنکه‌ویژگی​ متوجه شود، فشار بین آن‌ها کاملاً برعکس شد.

با تماشای قد کشیدن چون‌تمیز​ هوی در برابر چشمانش، چهره‌همین​ تانگ جئوک در هم رفت.

او فقط از جایش بلند شده‌همین​ بود، اما به نظر می‌رسید که‌به‌عنوان​ به طرز وحشتناکی عظیم‌الجثه شده است.

«چه حضور خفه‌کننده‌ای...!»

تانگ جئوک که تحت‌تأثیر این‌چرخید​ فشار قرار گرفته بود، به‌طور‌درونی​ غریزی نیروی درونی بیشتری بیرون کشید.

مه غلیظ‌میز​ و سمی در‌تمیز​ اطرافش پخش شد.

درست در لحظه‌ای که صندلی‌بکن​ کناری‌اش بر اثر مه سمی‌چشم‌به‌هم‌زدن​ شروع به ذوب شدن کرد...

تق...

چون هوی‌بدنش​ با بی‌خیالی مفاصل‌چرخید​ انگشتانش را شکست.

با نگاهی کج و تحقیرآمیز‌تمیز​ به تانگ جئوک خیره شد‌همین​ و دستش را دراز کرد.

صدای خفگی!

او گلوی تانگ‌مسافرخانه​ جئوک را با‌طنین‌انداز​ خشونت چنگ زد.

«ا... ارباب جوان!»

«چطور جرئت می‌کنی...!»

رزمی‌کاران خاندان‌جدید​ تانگ از‌کارو​ جایشان پریدند.

آن‌ها سلاح‌های پنهانشان را بیرون کشیدند‌طنین‌انداز​ و با چشمانی غضبناک به چون‌بنفش‌رنگ​ هوی خیره شدند، آماده برای حمله.

«من دارم‌بدنش​ تو رو‌هوا​ دست‌کم می‌گیرم؟»

چون هوی به چشمان تانگ جئوک‌جدید​ که با ناامیدی تقلا می‌کرد تا‌بگذرم​ دست او را باز کند، زل زد.

«چرا یه‌جدید​ چیز به این‌بکن​ تابلویی رو می‌پرسی؟»

ابروهای تانگ‌فضای​ جئوک به‌صعود​ شدت پرید.

«آرغ!»

او با‌میز​ تمام توانش دست‌تمیز​ و پا می‌زد...

پینگ!

صدای تیز‌فضای​ و برنده‌ای‌صعود​ به صدا درآمد.

چون هوی‌بدنش​ انگشتانش را‌هوا​ بالا آورد.

«یه چاقوی پرتابی؟»

بین انگشت اشاره‌بیار​ و میانی‌اش، یک خنجر‌تقصیرت​ پرنده گیر افتاده بود.

چون هوی سرش را چرخاند.

آنجا متخصص خاندان تانگ، معروف به مهمان‌می‌شد​ خنجر پنهان ایستاده بود، همان کسی که‌ویژگی​ تانگ جئوک او را عمو صدا می‌زد.

او در یک لحظه از جایش بلند‌بیار​ شده بود و حالا با دستانی گره‌کرده‌چشم‌به‌هم‌زدن​ در پشتش، به سمت آن‌ها قدم برمی‌داشت.

«میشه لطفاً رهاش کنی؟»

او مستقیماً‌فضای​ به چون‌صعود​ هوی خیره شد.

چشمانش پر از نیت قتل بود،‌نگاه​ طوری که انگار اگر دستش را‌نیست​ رها نمی‌کرد، همان لحظه حمله می‌کرد.

«اگه این کارو‌درست​ نکنی، سالم از‌جدید​ اینجا بیرون نمیری.»

«به نظر باحال میاد.»

چون هوی‌فضای​ در جواب این‌بهشت​ تهدید پوزخند زد.

『و... وایسا!』

صدایی وحشت‌زده از طریق‌حسابی​ انتقال صوت به گوشش‌کارو​ رسید؛ صدای چون ایگه بود.

『خـ... خوب فکر کن. اینا همون آدمایی هستن‌بگذرم​ که وقتی بری به قبیله جگال دوباره باهاشون روبه‌رو‌سیچوان​ میشی. اگه الان شر درست کنی، بعداً دردسر نمیشه؟』

چون هوی‌فضای​ چانه‌اش را‌صعود​ نوازش کرد.

در واقع، کشتن‌بلند​ این یارو باعث دردسر‌می‌شد​ با قبیله جگال می‌شد.

«تچ، ظاهراً چاره‌ای ندارم.»

او تانگ جئوک را‌کارو​ بلند کرد و به سمت‌لبخند​ مهمان خنجر پنهان پرت کرد.

«...!»

مهمان خنجر پنهان که جا خورده‌نگاه​ بود، تانگ جئوک را که ناگهان به‌انرژی​ سمتش پرتاب شده بود، در آغوش گرفت.

«حالت خوبه؟»

«آخ، سرفه... مـ... من خوبم.»

تانگ جئوک در حالی که برای نفس‌داری​ کشیدن تقلا می‌کرد، گردنش را مالید و‌بلند​ رد واضح انگشتان را روی آن حس کرد.

«تـ... تو...»

درست در لحظه‌ای‌درست​ که صورتش از‌جدید​ شدت خشم سرخ شد...

تق‌تق...

پرده‌ی مهره‌دار با شدت‌صعود​ به صدا درآمد و ناگهان‌دست‌کم​ یک گدا وارد مسافرخانه شد.

«صاحب‌خونه. یه‌بدنش​ وعده غذا می‌خوام.‌چرخید​ چیزی اضافه مونده؟»

نگاه همه‌میز​ به سمت‌حسابی​ او چرخید.

این کاملاً طبیعی بود.

در کایفنگ،‌فضای​ فقط یک نوع‌بهشت​ گدا وجود داشت.

«...اتحادیه گدایان.»

مهمان خنجر‌میز​ پنهان بینی‌اش‌حسابی​ را چین داد.

گدا که به نظر می‌رسید در دهه چهل زندگی‌اش‌لبخند​ باشد، موهای به‌هم‌ریخته‌اش را خاراند و نگاهی به اطراف‌آیا​ انداخت، پیش از آنکه چهره‌ای متعجب به خود بگیرد.

«اوه خدای من! اصلاً‌صعود​ انتظار نداشتم اعضای خاندان‌منو​ تانگ سیچوان رو اینجا ببینم.»

چهره مهمان‌بدنش​ خنجر پنهان‌هوا​ سرد شد.

هیچ فرقه‌ای در دنیا‌حسابی​ در جمع‌آوری اطلاعات بهتر‌کارو​ از اتحادیه گدایان نبود.

مخصوصاً در کایفنگ، جایی که مقر‌همین​ اصلی آن‌ها قرار داشت، غیرممکن بود‌به‌عنوان​ که از ورود خاندان تانگ بی‌خبر باشند.

«اما...»

گدا به مهمان خنجر پنهان و‌نگاه​ رزمی‌کارانی که در گارد مبارزه ایستاده بودند‌انرژی​ نگاه کرد و با لحنی بی‌خیال پرسید:

«مطمئناً خاندان نجیب تانگ قصد‌تمیز​ ندارن تو مسافرخانه صعود به‌همین​ بهشت دعوا راه بندازن، نه؟»

«...»

چشمان مهمان خنجر پنهان در حالی‌طنین‌انداز​ که دست چپش را بالا برد و‌بدنش​ سپس پایین آورد، مثل یخ سرد شد.

رزمی‌کاران خاندان تانگ که از‌چرخید​ خود نیت قتل ساطع می‌کردند،‌درونی​ یک قدم به عقب برداشتند.

سپس او‌میز​ به گدا‌حسابی​ خیره شد.

دقیق‌تر بگوییم، او به پنج‌بکن​ گره‌ای که در پهلوی گدا بسته‌محو​ شده بود نگاه کرد و گفت:

«تو یکی‌فضای​ از استادان تالار‌بهشت​ اتحادیه گدایان هستی؟»

«هاهاها! همون‌طور که از‌هوا​ مهمان خنجر پنهان بزرگ انتظار‌نیروی​ می‌رفت. چه چشمان تیزی داری.»

«تو همون‌میز​ نگاه اول‌حسابی​ منو شناختی.»

«چطور می‌تونم‌جدید​ قهرمان مشهوری مثل‌بکن​ شما رو نشناسم؟»

مهمان خنجر پنهان‌مسافرخانه​ برای لحظه‌ای در سکوت‌داری​ به گدا خیره شد.

«جئوک-آ.»

او با صدایی‌درست​ آرام تانگ جئوک‌جدید​ را صدا زد.

تانگ جئوک اخم کرد.

«نکنه می‌خوای‌فضای​ بگی همین‌طوری‌صعود​ ول کنیم بریم؟»

«همین‌قدر کافیه.»

«اما عمو، اون مرد روی‌تمیز​ خاندان ما دست بلند کرد.‌همین​ اگه همین‌طوری راه بیفتیم بریم، آبرومون...»

«اینجا سیچوان نیست. کایفنگه.»

مهمان خنجر‌فضای​ پنهان حرف او‌بهشت​ را قطع کرد.

سپس، انگار که می‌خواست نشان دهد هنوز‌می‌شد​ گاردش را پایین نیاورده، با چشمانی سرد‌ویژگی​ به اطراف نگاهی انداخت و اضافه کرد:

«چشماتو باز کن‌درست​ و دور و‌جدید​ برت رو ببین.»

تانگ جئوک که از حرف و نگاه‌تقصیرت​ او جا خورده بود، به اطراف نگاه‌ارباب​ کرد و با چهره‌ای جدی ساکت شد.

گداهای زیادی به پنجره‌های‌صعود​ باز مسافرخانه چسبیده بودند‌منو​ و به داخل سرک می‌کشیدند.

«کِی اونا...؟»

در حالی که‌درست​ تانگ جئوک سعی می‌کرد‌بیار​ شوکه‌شدنش را پنهان کند...

«امشب رو‌جدید​ تو یه‌کارو​ مسافرخونه دیگه می‌مونیم.»

مهمان خنجر‌فضای​ پنهان با‌صعود​ حرکتی تند برگشت.

درون او‌بدنش​ نیز از‌هوا​ خشم می‌جوشید.

حرف‌ها و کارهای آن‌حسابی​ مرد جوان آشکارا به‌کارو​ خاندان تانگ توهین کرده بود.

او دلش می‌خواست همان‌جا‌کارو​ با یک چاقوی پرتابی‌بگذرم​ گلویش را پاره کند.

اما نمی‌توانست.

به‌عنوان یکی از ارشدهای‌هوا​ خاندان تانگ، او باید‌فهمید​ سود و زیان را می‌سنجید.

و در این وضعیت،‌حسابی​ با دخالت اتحادیه گدایان،‌کارو​ عقب‌نشینی عاقلانه‌ترین انتخاب بود.

دشمنی کردن با‌بیار​ اتحادیه گدایان در‌همین​ کایفنگ خیلی خطرناک بود.

قدم... قدم...

مهمان خنجر پنهان که‌هوا​ تصمیمش را گرفته بود،‌فهمید​ به سمت در راه افتاد.

رزمی‌کاران خاندان تانگ‌درست​ نیز با وجود نارضایتی،‌بیار​ به دنبال او رفتند.

اما در همان لحظه...

«صبر کن.»

چون هوی‌بدنش​ آن‌ها را‌هوا​ صدا زد.

گدایی که در‌درست​ حال تماشای آن‌ها‌جدید​ بود، جا خورد.

«من تازه‌جدید​ به زور‌کارو​ تونستم پادرمیونی کنم...!»

او دخالت کرده بود تا جلوی دعوا را بگیرد و به‌هاله‌ای​ زحمت اوضاع را آرام کرده بود، اما حالا همان مرد جوانی‌معمولی​ که درگیر ماجرا بود، دوباره داشت اوضاع را به هم می‌ریخت.

عرق سرد‌بدنش​ از پیشانی‌اش‌هوا​ سرازیر شد.

حتی دست‌های خالی‌درست​ هم وقتی به‌جدید​ هم می‌خورند صدا می‌دهند.

اگر این جوان دوباره‌کارو​ تحریکشان می‌کرد، دیگر هیچ بهانه‌ای‌لبخند​ برای متوقف کردنشان وجود نداشت.

«حالا می‌خواد چی بگه؟»

نگران بود‌بدنش​ که چون هوی‌چرخید​ چه خواهد گفت.

اما کلمات بعدی‌درست​ او را مات‌جدید​ و مبهوت گذاشت.

«همین‌طوری می‌خوای ول کنی بری؟»

مهمان خنجر پنهان در حالی که‌طنین‌انداز​ به میزی که چون هوی با انگشت‌بدنش​ اشاره‌اش نشان می‌داد نگاه می‌کرد، اخم کرد.

سپس، بدون هیچ‌بلند​ حرفی، چهار شمش نقره‌می‌شد​ از آستینش بیرون کشید.

آن‌ها را به سمت‌حسابی​ مهمانداری که پشت پیشخوان‌کارو​ قایم شده بود پرتاب کرد.

دینگ! دینگ! دینگ! دینگ!

شمش‌های نقره با یک‌صعود​ قوس باز پرواز کردند و‌دست‌کم​ تمیز روی پیشخوان فرود آمدند.

«براشون غذا‌بدنش​ و نوشیدنی‌هوا​ جدید بیار.»

این را به مهماندار‌حسابی​ گفت و بعد برگشت تا‌بکن​ با چون هوی روبرو شود.

«همین کافیه؟»

«همم، این‌فضای​ دفعه رو‌صعود​ نادیده می‌گیرم.»

«حروم‌زاده!»

«چطور جرئت می‌کنه!»

رزمی‌کاران خاندان تانگ از‌کارو​ لحن تحقیرآمیز چون هوی‌بگذرم​ از کوره در رفتند.

حتی در چشمان مهمان خنجر‌بهشت​ پنهان هم برای لحظه‌ای نیت قتل‌هاله‌ای​ درخشید، اما خیلی زود محو شد.

«مطمئن باش‌بدنش​ قیافه‌ات رو‌هوا​ یادم می‌مونه.»

«هر غلطی دلت می‌خواد بکن.»

چون هوی بدون اینکه‌کارو​ حتی نگاهش کند، با‌بگذرم​ دست او را رد کرد.

مهمان خنجر پنهان که کاملاً نادیده‌طنین‌انداز​ گرفته شده بود، دندان‌هایش را به‌بنفش‌رنگ​ هم سایید و مسافرخانه را ترک کرد.

«یه روزی‌بدنش​ با دستای‌هوا​ خودم می‌کُشمت.»

حتی در برابر انتقال صدای‌تمیز​ قاتلانه تانگ جئوک، چون هوی فقط‌تقصیرت​ پوزخند زد و سرش را برگرداند.

«عوضی!»

تانگ جئوک در حالی که‌بهشت​ دندان‌هایش را به هم می‌سایید،‌می‌گیری​ به چون هوی چشم‌غره رفت.

تق...

در حالی که هنوز از خشم‌جدید​ می‌جوشید، با عصبانیت بیرون زد و‌بگذرم​ پرده مهره‌دار را با خشونت کنار زد.

وقتی همه آن‌ها رفتند...

«هوووف. عجب بساطی بود.»

گدا دستش‌بدنش​ را روی‌هوا​ سینه‌اش کشید.

«آوردن اعضای‌میز​ گروه قهرمانان سریع‌تمیز​ تصمیم درستی بود.»

نام او سا او-سانگ بود،‌بکن​ یکی از هشت استاد تالار‌چشم‌به‌هم‌زدن​ گروه قهرمانان سریع از اتحادیه گدایان.

اخیراً در مقر اصلی مانده‌بهشت​ بود و با زیردستانش روی‌می‌گیری​ آموزش گدایان سفیدپوش تمرکز کرده بود.

اما با شنیدن اینکه خاندان تانگ به‌می‌شد​ کایفنگ آمده‌اند، همه‌چیز را رها کرد و‌ویژگی​ با افرادش با عجله به اینجا آمد.

او آن‌ها را زیر نظر داشت و وقتی‌کارو​ به نظر می‌رسید قرار است در مسافرخانه صعود‌به‌عنوان​ به آسمان خون به پا شود، وسط پرید.

«حالا به نظر‌بیار​ می‌رسه الکی خودم‌همین​ رو نخود آش کردم.»

در حالی که‌مسافرخانه​ سرش را می‌خاراند،‌طنین‌انداز​ به جلو نگاه کرد.

جوانی که تازه با خاندان تانگ درگیر شده بود،‌نیروی​ از قبل به میز دیگری رفته بود و به‌یعنی​ پیرمرد و زنی پیوسته بود که فقط تماشا کرده بودند.

انگار نه‌میز​ انگار که‌حسابی​ اتفاقی افتاده است.

«این‌قدر خونسرد بودن‌بیار​ بعد از درگیری‌همین​ با خاندان تانگ...»

نسبت به‌فضای​ هویت آن‌ها‌صعود​ کنجکاو شد.

خاندان تانگ‌بدنش​ فقط یک خانواده‌چرخید​ اشرافی معمولی نبود.

هر کسی که با‌حسابی​ آن‌ها درمی‌افتاد، تا آن‌کارو​ سر دنیا هم شکار می‌شد.

به همین دلیل بود‌کارو​ که رزمی‌کاران از درگیر‌بگذرم​ شدن با آن‌ها دوری می‌کردند.

اما این افراد... نه،‌صعود​ آن جوان... آماده بود‌منو​ تا رودررو با آن‌ها بجنگد.

او مدام آن‌ها را زیر نظر‌نگاه​ می‌گرفت و سعی می‌کرد بفهمد چه‌نیست​ کسانی هستند، اما به هیچ نتیجه‌ای نرسید.

«لباس‌هاشون معمولیه و‌درست​ نمی‌تونم هیچ نیروی‌جدید​ درونی‌ای حس کنم.»

در حالی که آن‌ها‌کارو​ را بررسی می‌کرد، نگاهش‌بگذرم​ روی پیرمرد ثابت ماند.

«یه جورایی قیافه‌اش آشناست...»

مدتی خیره ماند و پیرمرد که‌نگاه​ در حال غذا خوردن بود، انگار‌نیست​ متوجه شد و سرش را برگرداند.

وقتی نگاهشان به‌درست​ هم گره خورد، پیرمرد‌بیار​ سریع نگاهش را دزدید.

«چرا از نگاهم فرار‌کارو​ می‌کنه...؟ نکنه کسیه که‌بگذرم​ با فرقه اصلی درگیر شده؟»

کنجکاوی‌اش بیشتر شد.

«خب، اگه نمی‌دونم، مستقیم می‌پرسم!»

با این فکر، با‌حسابی​ قدم‌های بلند به سمتشان‌کارو​ رفت و سر میزشان نشست.

چون هوی اخم کرد.

«داری چه غلطی می‌کنی؟»

«اهم، از اونجا که‌هوا​ یه کم کمک کردم، اشکالی‌نیروی​ نداره یه لقمه غذا بخورم؟»

چون هوی طوری‌درست​ به او نگاه کرد‌بیار​ انگار دارد چرت‌وپرت می‌گوید.

«چه کمکی؟»

سا او-سانگ که انتظار‌صعود​ نداشت دست رد به‌منو​ سینه‌اش بخورد، دستپاچه شد.

«کمک کردم که‌بلند​ با خاندان تانگ‌نگاه​ درگیر نشی، مگه نه؟»

چون هوی با‌درست​ لحنی تند و‌جدید​ رک جواب داد.

«برام مهم نبود باهاشون بجنگم.»

فک سا او-سانگ افتاد.

حتی اتحادیه گدایان هم در برخورد با‌می‌شد​ خاندان تانگ با احتیاط قدم برمی‌داشت، با‌ویژگی​ این حال این جوان این‌قدر اعتمادبه‌نفس داشت.

«تـ... تو‌میز​ از خاندان‌حسابی​ تانگ نمی‌ترسی؟»

«نه واقعاً. چیشون ترس داره؟»

سا او-سانگ‌فضای​ به چون‌صعود​ هوی خیره شد.

سپس سرش را تکان داد.

«اون نگاه‌میز​ تو چشماش...‌حسابی​ کاملاً جدیه.»

نگاهش آرام بود،‌بیار​ انگار داشت یک واقعیت‌تقصیرت​ بدیهی را بیان می‌کرد.

«اگه فهمیدی،‌فضای​ لطفاً گمشو‌صعود​ یه جای دیگه.»

«اهم، ولی نمی‌شه فقط‌هوا​ یه کوچولو بخورم؟ اون‌قدر گشنمه‌نیروی​ که شکمم چسبیده به پشتم.»

چون هوی‌میز​ چشمانش را‌حسابی​ ریز کرد.

«خیلی رو داری.»

«هاهاها، ممنون بابت تعریفت.»

سا او-سانگ با خوشحالی‌هوا​ این کنایه را پذیرفت و‌نیروی​ چون هوی را بی‌حرف گذاشت.

اما بعد نگاهی به چون ایگه‌جدید​ انداخت که داشت ته‌مانده‌ها را می‌بلعید‌بگذرم​ و یه جورایی همه‌چیز برایش منطقی شد.

«ظاهراً برای عضویت‌بیار​ تو اتحادیه گدایان‌همین​ باید پوست‌کلفت باشی.»

«هاها، خب، برای‌مسافرخانه​ گدایی کردن واقعاً‌طنین‌انداز​ باید رو داشته باشی...»

چشمان سا او-سانگ برقی زد.

«طوری حرف می‌زنی انگار‌حسابی​ اتحادیه گدایان رو خوب‌کارو​ می‌شناسی. کسی رو اونجا می‌شناسی؟»

«چند نفری رو می‌شناسم.»

«کیا رو می‌شناسی؟»

چون هوی نگاهی به‌هوا​ چون ایگه انداخت و‌فهمید​ خواست حرفی بزند که...

«صـ... صبر کن!‌درست​ هیچی نگو! چیزی‌جدید​ درباره من لو نده!»

«چرا که نه؟»

«می‌خوای هویتم رو تو این وضعیت‌طنین‌انداز​ لو بدی؟ خواهش می‌کنم، فقط همین‌بنفش‌رنگ​ یه بار، بذار بی‌سروصدا تموم بشه.»

این یک‌بدنش​ التماس از‌هوا​ ته دل بود.

اما...

«یه نفری‌جدید​ به اسم‌کارو​ چون ایگه.»

چون هوی‌فضای​ او را‌صعود​ کاملاً نادیده گرفت.

«توله سگ!»

درست در لحظه‌ای‌درست​ که چون ایگه‌جدید​ در حال انفجار بود...

«اوه! ارشد اعظم رو می‌شناسی؟»

رفتار سا‌فضای​ او-سانگ در یک‌بهشت​ لحظه تغییر کرد.

«ایگو! از بین این همه‌چرخید​ آدم، باید اون هیولای پیر‌درونی​ رو می‌شناختی. حتماً خیلی زجر کشیدی.»

حتی قبل از اینکه چون‌تمیز​ هوی بتواند توضیحی بدهد، سا‌همین​ او-سانگ شروع به وراجی کرد.

«حتماً خوب می‌شناسیش.»

«معلومه. اون هیولای‌مسافرخانه​ پیر این‌قدر برام دردسر‌داری​ درست کرده که نگو...»

با فکر کردن‌بلند​ به چون ایگه،‌نگاه​ سا او-سانگ نوچ‌نوچ کرد.

«حتی الان هم مورمورم می‌شه. یه بار یواشکی رفت تو قصر‌تقصیرت​ امپراتوری که فقط یه چرخی بزنه، همون‌جا توسط دفتر شرقی دستگیر‌آیا​ شد. یه بار دیگه هم رفت دیدن رهبر اتحاد سیاه شیطانی... هوف.»

آه بلندی کشید.

«این روزا هم همه‌اش رو مخمونه و‌داری​ درباره دنیای رزمی اطلاعات می‌خواد. فقط فکر‌بلند​ کردن بهش خونم رو به جوش میاره...»

در حالی‌بدنش​ که مشت‌هوا​ به سینه‌اش می‌کوبید...

«این خیلی باحاله.»

چون هوی سرش را چرخاند.

«تـ... تو...»

چون ایگه که روبروی سا‌چرخید​ او-سانگ نشسته بود، از شدت خشم‌معمولی​ می‌لرزید و صورتش سرخ شده بود.

اما سا او-سانگِ‌درست​ بی‌خبر، همچنان به‌جدید​ وراجی‌اش ادامه می‌داد.

«بیشتر افراد فرقه اصلی فقط منتظرن‌همین​ اون هیولای پیر بمیره. ولی اون‌به‌عنوان​ هنوزم عین سگ جون داره... هان؟»

«توله سگ!»

چون ایگه که دیگر نمی‌توانست تحمل‌نگاه​ کند، صندلی‌ای را بلند کرد و آن‌انرژی​ را محکم به سر سا او-سانگ کوبید.

بام!

«آخ! چه مرگته؟!»

سا او-سانگ در حالی‌صعود​ که پشت سرش را‌منو​ گرفته بود، فریاد زد.

او شوکه شده بود؛‌هوا​ پیرمردی که حتی نمی‌شناختش، همین‌نیروی​ الان او را زده بود.

در حالی که به‌حسابی​ چون ایگه چشم‌غره می‌رفت،‌کارو​ اشک در چشمانش جمع شد.

«چی گفتی؟ منتظری من بمیرم؟»

چون ایگه‌فضای​ با عصبانیت‌صعود​ فریاد کشید.

«مـ... منظورت چیه...؟»

رنگ از‌میز​ رخسار سا‌حسابی​ او-سانگ پرید.

«پـ... پس تو ارشد اعظمی؟»

«ارشد اعظم بخوره تو‌صعود​ سرت! من همون هیولای‌منو​ پیرم که این‌قدر ازش متنفری!»

«هین! نـ...‌بدنش​ نه! منظورم‌هوا​ این نبود...»

سا او-سانگ‌میز​ دیوانه‌وار دست‌هایش‌حسابی​ را تکان داد.

«پس می‌خوای من بمیرم، آره؟»

چشمان چون‌فضای​ ایگه کاملاً به‌بهشت​ خون نشسته بود.

او دوباره صندلی را بلند کرد و‌می‌شد​ در حالی که مثل یک دیوانه فریاد می‌زد،‌منحصربه‌فرد​ آن را به سمت سر سا او-سانگ چرخاند.

«امروز، هم‌میز​ تو می‌میری،‌حسابی​ هم من!»

ناولها | novelha.net