چپتر 318: چپتر 318
0در ووشوئه، در شرقیترین حاشیه هوبی، تمامکور آنهایی که قصد عبور از رودخانه یانگتسهپسربچه را داشتند، دور هم جمع شده بودند.
یکی دو نفر هم نبودند.
گروههای تجاری و آژانسهای اسکورت که کالاکند جابهجا میکردند، و ولگردهایی که دنبال کار میگشتندپیدایشان و تو کوچههای تاریک خودشان را گرم میکردند.
تاجرانی هم بودند که تو خیابان بساطمیرفتند پهن کرده بودند تا چیزی به اینهونگاجو جماعت بیندازند، و نقالهایی که داستانهایشان را میفروختند...
همانطور کهکافی میگویند، آدم،پایشان آدم میآورد.
با جمع شدن این همه آدم،اعصاب خیابانهای ووشوئه پر از یک سرزندگیراستش تمامنشدنی و رو اعصاب شده بود.
دیگر شبغریبههایی و روزشباز فرقی نمیکرد.
نه، راستش را بخواهی، ذات واقعیپیدایشان و کثیف ووشوئه تازه تو شببزنی خودش را نشان میداد تا روز.
خورشید غروبکافی میکرد وپایشان ماه بالا میآمد.
یعنی شب شده بود.
اما خیابانهای ووشوئه انگار آمدنمیشد شب را به هیچجایشان همدست حساب نمیکردند و زیر نور میدرخشیدند.
خیابانها پر از فانوس بود.
نورهای زرد و قرمزپایشان همهجا پخش شده بودکند و چشم را میزد.
یک ضیافت از نور که تواعصاب همان نگاه اول آدم را وسوسهراستش میکرد، کل خیابانها را روشن کرده بود.
انگار خیابانی بودپایشان که هیچوقت رنگکور شب را نمیدید.
همین زرقوبرق کافی بود تاناکجاآباد چشم غریبههایی که پایشان بهنمیخوای ووشوئه باز میشد را کور کند.
و انگار که نمیخواستند این فرصت را ازکند دست بدهند، یک مشت پسربچه از ناکجاآباد پیدایشانپیدایشان میشد، میرفتند سمتشان و سر صحبت را باز میکردند.
«نمیخوای یه سر بهسرزندگی مسافرخونه ما بزنی؟ شراب هونگاجوروزش واسه همچین شبی حرف نداره!»
«مشتری! گوشت خوک با پنجمیشد ادویه مسافرخونه ما واقعاً معرکهست.دست یه بار امتحان کنی پشیمون نمیشی.»
رسماً داشتند مخ میزدند.
«بیا، از این طرف بیا!»
«اینجاست!»
با این زبانبازیهای ماهرانهشان،باز همه انگار که جنزده شدهفرصت باشند، وارد روشنترین خیابان میشدند.
و درست تو همان لحظه.
«واو!»
«باورنکردنیه!»
انگار پرتغریبههایی میشدند توباز یک دنیای دیگر.
بوی هوسانگیز غذا و عطر تند شراب از هر طرفنمیخوای میآمد و میزد زیر دماغشان، و از عشرتکدههایی که هر دوگوشت قدم یکیشان سبز میشد، فاحشهها با عشوه به آنها چشمک میزدند.
«گلوپ... اینجا چشمه شکوفه هلوعه؟»
«نمیدونستم ووشوئه همچین جای خفنیه.»
چشمهای تازهواردها برق میزد.
هیجانشان اصلاً فروکش نکرده بود.
شایدم کاملاً طبیعی بود.
بیشتر آنهایی که تو ووشوئهتمامنشدنی جمع شده بودند، در یکفرقی سفر طولانی و خستهکننده بودند.
واسه آنها، این خیابان پرمیشد زرقوبرق وسوسهای بود که بهدست این راحتیها نمیشد از آن گذشت.
مخصوصاً واسه آن ولگردها.
از آنجایی که آدمهایی بودند که روزمرهکور زندگی میکردند و فقط به اندازه زنده ماندنناکجاآباد پول درمیآوردند، دلیلی نداشت که دنبال هوسهایشان نروند.
تو یک چشمبههمزدن، خیابان پر ازاعصاب آدم شد و با صداهایی که ازبخواهی هر طرف میآمد، غلغله به پا شد.
وضعیت عمارت هواچئون،پایشان معروفترین عشرتکده این خیابانکند هم دقیقاً همینطور بود.
بالاترین طبقه عمارت هواچئون.
دینگ... دینگ...
مردی که تو اتاقی نشسته بود وبود صدای یک ملودی قشنگ در آن میپیچید، جامشواقعی را بالا برد و یک نفس سر کشید.
«آخ... عجب چیزیه. خیلی خوبه.»
مردی که جامش را خالیناکجاآباد کرد و با لذت آهنمیخوای کشید، لباسهای ژندهای تنش بود.
ردای کهنهاش جای هزار تا وصلهپینه داشت وکند لکههای پراکنده خون سیاه رویش مانده بود، جوری کهمیرفتند شبیه یکی از اعضای اتحادیه گدایان به نظر میرسید.
واقعاً منظره عجیبی بود.
چون آنهایی که پایشان به بالاترینکور طبقه عمارت هواچئون میرسید، معمولاً اشرافزادههایمشت خرپول یا تولهسگهای خاندانهای قدرتمند بودند.
مرد با آن لباسهایی کهناکجاآباد اصلاً به این اتاق مجللنمیخوای نمیخورد، جامش را دراز کرد.
با این حرکت، زنی به نام جو وول-هیانگکند که با وقار جلویش زانو زده بود، بطریپیدایشان شراب را برداشت و با دقت برایش ریخت.
چکه... چکه...
عطر ملایمغریبههایی شراب همهجاباز پخش شد.
«شراب خوبیه.»
«این شراب هونگاجوئهغریبههایی که خودم بامیشد دستهای خودم دم کردم.»
«هاها! که اینطور.خیابانهای پس بیدلیل نیستاعصاب که انقدر مزه میده.»
مرد زد زیر خنده.
ابروهای جوبدهند وول-هیانگ یکپسربچه ذره پرید.
خندهاش به طرزغریبههایی عجیبی ناهنجار ومیشد رو اعصاب بود.
انگار داشتهمه سوهان میکشیدسرزندگی رو اعصاب آدم.
و به نظر میرسیدباز او تنها کسی نبودنمیخواستند که این حس را داشت.
دینگ...
موسیقی برایکافی یک لحظهپایشان قطع شد.
دست زنی که لباس مجلل درباریاعصاب تنش بود و با حرکات ظریفراستش دستش داشت ساز میزد، لغزیده بود.
زن که فهمید چه گندیمیشد زده، رنگش پرید و سرشدست را تا ته خم کرد.
«مـ-من عذر میخوام، ارباب!»
دستهایش را به همپایشان گره کرد، سرش را پاییننمیخواستند انداخت و مثل بید لرزید.
«هاها، بیخیال.همه خب، مگهسرزندگی آدم جایزالخطا نیست؟»
مرد نگاهیغریبههایی به او انداختمیشد و پوزخند زد.
بعد سرشبدهند را یکپسربچه کم چرخوند.
سمت جو وول-هیانگ.
«مگه نه، رئیس؟»
«بعداً خودم حسابش رو میرسم.»
جو وول-هیانگ در حالیپسربچه که سرش را خمسمتشان کرده بود، جواب داد.
قطرههای عرق رو کمرش نشست.
وقتی آن زن سوتیسرزندگی داد، برای یک لحظه قلبروزش جو وول-هیانگ آمد تو دهانش.
چون مردی که جلویش نشسته بود، یک قاتلنمیخواستند خونسرد بود که تو کشتن هر کسی کهمیرفتند رو اعصابش میرفت، یک ثانیه هم درنگ نمیکرد.
مرد نگاهش را از جوناکجاآباد وول-هیانگ گرفت و زل زدنمیخوای به زنی که داشت ساز میزد.
لرزش دستهای زن بند نمیآمد.
«همم، با اینخیابانهای دستها که دیگهاعصاب نمیتونی ساز بزنی.»
«ا-اون...»
زن به تتهپته افتاد.
زهرهترک شده بود.
مرد نگاهش را از زنتمامنشدنی گرفت و با دست اشارهفرقی کرد که گورش را گم کند.
«اجرا تمومغریبههایی شد، میتونیباز بزنی به چاک.»
با این حرف، زنپسربچه از جا پرید وسمتشان به جو وول-هیانگ نگاه کرد.
جو وول-هیانگ با دیدن چشمهایباز زن که نمیدانست چه غلطیفرصت بکند، اخم کرد و داد زد.
«واسه چی معطلی!خیابانهای نشنیدی ارباب گفتاعصاب همین الان بری بیرون؟»
«آه، چشم!»
زن لرزان سریع سازشپسربچه را جمع کرد وسمتشان عقبعقب از اتاق رفت بیرون.
همین که در بستهپایشان شد، جو وول-هیانگ دوباره سرشنمیخواستند را برای مرد خم کرد.
«از درکتون ممنونم.»
«هاها. مگه الان منباز فقط یه مهمون نیستمنمیخواستند که باهاتون رابطه کاری داره؟»
لرزه بهبدهند تن جوپسربچه وول-هیانگ افتاد.
این حرفش دقیقاً به اینباز معنی بود که اگر رابطهفرصت کاری در کار نبود، همانجا میکشتش.
«خب، اطلاعات چی شد؟»
مرد در حالیپایشان که شرابش راکور مزهمزه میکرد، پرسید.
با این حرف، جو وول-هیانگناکجاآباد دستش را تو آستین گشادشنمیخوای برد و یک تکه کاغذ درآورد.
«بفرمایید.»
مرد کاغذ را گرفت.
و درست همانپایشان موقع که داشت باکند چشمهایش آرام بررسیاش میکرد.
«ر-رئیس!»
یهو یککافی صدای دادپایشان از بیرون آمد.
«این چه وضعشه؟!خیابانهای مگه نگفتم دارم بهبود یه مهمون مهم میرسم!»
جو وول-هیانگغریبههایی با عجلهباز داد زد.
با این حال،مشت یک نگاه بهپیدایشان صورت مرد انداخت.
ابروهایش یککافی کم رفتهپایشان بود تو هم.
داشت نارضایتیاش را نشان میداد.
«خطرناکه!»
عرق ازبدهند پیشانی جوپسربچه وول-هیانگ سرازیر شد.
آنقدر زیاد بود کهپایشان پودر روی صورتش داشتکند با آن شسته میشد.
«راستش...»
به دلایلی، مردی که از بیرونکور داد زده بود، نرفت و میخواستمشت با لحنی دستپاچه به حرفش ادامه بدهد.
بنگ!
در خرد شد و مردی کهمیشد هیکلش دستکمی از خرس نداشت، دربدهند حالی که نفسنفس میزد، پیدایش شد.
کلماتی راهمه با عصبانیتسرزندگی تف کرد بیرون.
«تویی اون عوضیای کهباز ده روزه بالاترین طبقهنمیخواستند رو واسه خودش قرق کرده؟»
«جنگجوی بزرگ، دست شبح سم؟!»
جو وول-هیانگ با شوک گفت.
مردی که پیدایش شده بود،تمامنشدنی یکی از ولگردهای کلهگنده ووشوئه ونمیکرد از مشتریهای ثابت عمارت هواچئون بود.
«داری چهغریبههایی غلطی میکنی؟باز نمیبینی مهمون دارم؟»
جو وول-هیانگ بامشت عجله سعی کردپیدایشان جلویش را بگیرد.
میخواست جانش را نجات بدهد.
اما دست شبح سمسرزندگی با دیدن این طرز برخوردش،روزش مثل انبار باروت آتش گرفت.
او در اصلپایشان یک ولگرد بود کهکند تو دنیا پرسه میزد.
مردی کهبدهند یک جاپسربچه بند نمیشد.
مگر به خاطر اینپایشان زن، جو وول-هیانگ، توکند ووشوئه ماندگار نشده بود؟
اما حالا، زن داشت سرزنشاش میکرد وبود از آن مرد ژندهپوش دفاع میکرد، برایذات همین خون جلوی چشمهایش را گرفته بود.
«تخمسگ!»
ردای دست شبحمشت سم تو هواپیدایشان به اهتزاز درآمد.
قدرت هنر آهنین چی سمیاش، کهمیشد با خشم قاطی شده بود، تو یکمشت لحظه کل اتاق را در بر گرفت.
«تو... آخ!»
حرفهایش، که توپایشان آن وضعیت داشتکور داد میزد، قطع شد.
یهو یک مشت مردپسربچه با ردای خاکستری پیدایشان شدصحبت و دهانش را کیپ بستند.
«کـ-کی؟!»
قلبش از تعجب ریخت.
تا وقتی که دهانش را نگرفته بودند،کند حتی نتوانسته بود حضورشان را حس کند،ناکجاآباد چه برسد به اینکه بخواهد واکنشی نشان بدهد.
این فقط یک معنی داشت.
فاصله قدرت رزمی بینپایشان او و کسانی کهکند دستگیرش کرده بودند، غیرقابلاندازهگیری بود.
«داری وقتم رو تلف میکنی.»
صدایی سرد به گوش رسید.
این صدا ازمشت دهان مردی باپیدایشان چشمان نیمهباز خارج شد.
چشمانش، بدون هیچ تغییریپایشان در حالت چهره، به دستنمیخواستند شبح سم خیره شده بود.
به زودی،همه لبانش ازسرزندگی هم باز شد.
«این دیگه کیه؟»
«مردی به نام دست شبحناکجاآباد سم است. میگویند در حالنمیخوای حاضر بر ولگردهای ووشوئه حکومت میکند.»
«همچین آدمی؟»
مرد اخم کرد.
«تچ. تو دوران اوج من،میشد یه همچین آشغالی حتی نمیتونست اسمیبدهند برای خودش دست و پا کنه.»
در همان زمان.
تق—
ترک ریزی روی فنجانی که در دستبود داشت ظاهر شد و در یک چشمذات به هم زدن، به پودر تبدیل شد.
پودر که با نور مهآلود فانوسهاکور آمیخته شده بود، با بادی کهمشت از جایی وزید، در هوا پخش شد.
«...!»
چشمان دستکافی شبح سمپایشان گشاد شد.
در همان زمان،خیابانهای رنگ چهرهاش مثلاعصاب مردهها سفید شد.
نیت قتلغریبههایی بدنش راباز سوراخ کرد.
کار به جاییمشت رسید که مرگ درمیرفتند برابر چشمانش سوسو میزد.
«ممف! ممف!»
او باهمه چشمانی خونگرفتهسرزندگی فریاد زد.
اما دستی که دهانشباز را پوشانده بود، محکمنمیخواستند جلوی صدای فریادش را میگرفت.
درست زمانی که دستپسربچه شبح سم با دهانسمتشان بسته عرق سرد میریخت.
جو وول-هیانگ با متانت گفت:باز «ارباب من. او مهمان ارزشمندفرصت روسپیخانه ماست. نمیشود از جانش بگذرید؟»
دست شبح سم منبع درآمدتمامنشدنی بزرگی بود، بنابراین سخت بودفرقی که وانمود کند او را نمیشناسد.
با این حال.
فقط صدایی سرد شنیدهپسربچه شد: «یادم میآید کهسمتشان یک بار بهت ارفاق کردم.»
«یا نکندکافی قصد داری باباز من دشمن شوی؟»
جو وول-هیانگ دهانشخیابانهای را بست واعصاب به عقب قدم برداشت.
مرد لحظهای به اوباز نگاه کرد و سپسنمیخواستند از جایش بلند شد.
و در حالی که دستانش را پشت سرشسمتشان گره کرده بود، به دست شبح سم کههمچین در حال گریه بود نزدیک شد و گفت.
«میخوام برای یهغریبههایی لحظه بشنوم کهمیشد داشتی چه زری میزدی.»
دو جنگجو بلافاصله دستانشانسرزندگی را از روی دهاندیگر دست شبح سم برداشتند.
بام!
دست شبحبدهند سم فوراًپسربچه به زانو افتاد.
«متاسفم! چشمهام کورغریبههایی بود و نتونستم یهکور ارباب بزرگ رو بشناسم...»
مرد در حالی که مستقیم به او نگاهدیگر میکرد، گفت: «عجیبه. تا جایی که من دیدم، وقتیتازه اومدی تو، اون دو تا چشمت کاملاً سالم بودن.»
با این حرف،پایشان دست شبح سمکور زبانش بند آمد.
مرد به دست شبح سمِناکجاآباد دستپاچه نگاه کرد و لبانشنمیخوای را به پوزخندی خشن کج کرد.
در همانکافی زمان، آستینشپایشان به اهتزاز درآمد.
پوک!
خون به همه جا پاشید.
«آااارگ!»
دست شبح سم فریادی کشید.
دو چشمش که حالا فقطتمامنشدنی حفرههایی خالی بودند، به طرزفرقی وحشتناکی خون به بیرون فواره میزدند.
مرد باغریبههایی دیدن اینباز صحنه لبخند زد.
لبخندی آمیختهبدهند با نیتپسربچه قتل بود.
«حالا کهکافی کوری، میتونمپایشان درک کنم.»
«کواااارگ!»
مرد برای لحظهای به دست شبح سم که دست ودست پا میزد و به جای کلمات، صداهای وحشتناکی از خود درمیآوردبزنی و اشک خون میریخت نگاه کرد، سپس با چهرهای بیحوصله گفت.
«جمعش کنید.»
«همانطور که فرمان میدهید.»
«اطاعت.»
دو جنگجو اوپایشان را با خودکور بردند و ناپدید شدند.
همه چیز درمشت یک چشم بهپیدایشان هم زدن اتفاق افتاد.
«طعم شراب رو خراب کرد.»
مرد دوباره دستانشخیابانهای را پشت سرشاعصاب گره کرد و برگشت.
جو وول-هیانگغریبههایی آب دهانشباز را قورت داد.
هیکل او، در حالی که پشتش بهمیرفتند نور کمرنگ ماه و نور مهآلود فانوسها بود،واسه هم زیبا و هم وحشتناک به نظر میرسید.
مرد بهکافی او نگاهپایشان کرد و گفت.
«پس دفعه بعدخیابانهای هم روت حساباعصاب میکنم، رهبر شاخه.»
جو وول-هیانگغریبههایی سرش راباز عمیقاً خم کرد.
«اطاعت، ارباب من.»
تا زمانی کهغریبههایی او دوباره سرشمیشد را بلند کرد.
«...»
مرد ازغریبههایی قبل ناپدیدباز شده بود.
تازه آن موقعمشت بود که جوپیدایشان وول-هیانگ نفس راحتی کشید.
«پونگری از هفت جاودانه شیطانی...»
جو وول-هیانگ در حالی که لقب او رادیگر زیر لب زمزمه میکرد، سرش را به چپکثیف و راست تکان داد و از جایش بلند شد.
برای لحظهای، تلوتلو خورد.
«رئیس!»
مردی که با لرز کنارباز در منتظر بود، با عجلهفرصت جلو آمد تا او را بگیرد.
اما قبل از اینکهسرزندگی بتواند کاری کند، او تعادلشروزش را حفظ کرد و گفت.
«خوبم.»
او در حالی که به پاهای لرزانش قدرتسمتشان میبخشید، به مرد که هنوز با دستپاچگی کنار درگاهشبی ایستاده بود نگاه کرد و با صدایی خشن گفت.
«مهمتر از اون، اول شایعاتباز مربوط به قهرمان الهی شکوفه آلودست و تیغه رعد رو جمعآوری کن.»
زمستان گذشتغریبههایی و بهارباز از راه رسید.
هنوز باد سردی از این طرف و آنسمتشان طرف مثل باد زمستانی میوزید، اما نور خورشیدیهمچین که میتابید گرمتر از قبل به نظر میرسید.
و زیر آن نور خورشید.
گرد وهمه غبار به هواتمامنشدنی بلند شده بود.
این پدیدهای بود که توسطمیشد صدها اسب که در جادهدست رسمی میتاختند ایجاد شده بود.
چون هوی در حالی که افسارپیدایشان را در دست داشت، غرغر کرد:بزنی «تچ، یه کالسکه میدادن خیلی بهتر بود.»
آیا به خاطرغریبههایی این بود کهمیشد ماموریت فوری بود؟
یا به خاطر اینسرزندگی بود که تعداد افراد شرکتکنندهروزش در این ماموریت زیاد بود؟
هیچ کالسکهای درپایشان کار نبود؛ همه مجبورکند بودند سوار اسب شوند.
‘بازم جایبدهند شکرش باقیهپسربچه که نزدیکه؟’
«برادر کوچکتر.»
درست زمانی که چون هویتمامنشدنی در حال محاسبه فاصله تافرقی ووشوئه بود، چون هیانگ نزدیک شد.
او که قبلاً اسبسواری کرده بود، باکند مهارت اسبش را هدایت کرد و به چونپیدایشان هوی نزدیک شد و با صدای آرامی پرسید.
«پس، از این بهپسربچه بعد ما هم بخشیسمتشان از جوخه نابودی هستیم؟»
چون هوی باغریبههایی بیخیالی گفت: «خب، یهکور چیزی تو همین مایهها.»
او نمیتوانست جوخه روح گل رااعصاب که برای کمک به او آمدهراستش بودند، به حال خود رها کند.
بنابراین، به عنوان یک اقدام موقت،کور جوخه روح گل و چون هیانگمشت را در جوخه نابودی ادغام کرده بود.
در قالب جوخه سوم، پس ازپیدایشان جوخه اول به رهبری هو گوانگگهبزنی و جوخه دوم تحت فرمان دانری گوانچئون.
در همین حال، چون هیانگباز با شنیدن جواب چون هوی،فرصت سرش را با دستپاچگی خاراند.
این غیرمنتظره بود.
در ابتدا، او قصد داشتمیشد به عنوان یک گروه جداگانهدست به چون هوی کمک کند.
اما به نوعی، او وناکجاآباد جوخه روح گل تبدیل بهنمیخوای اعضای جوخه نابودی شده بودند.
او در حالی کهپایشان به عقب نگاه میکرد،کند پرسید: «بقیه چیزی نمیگن؟»
او شنیده بود که جوخه نابودی یکبود واحد زبده است که در تعداد کمذات و از طریق یک آزمون انتخاب شدهاند.
اما اینکه او و جوخه روح گل ناگهاننمیخواستند بدون چنین فرآیند انتخابی عضو شوند، برای کسانیمیرفتند که در آزمون رد شده بودند خوشایند نبود.
حتی همین الان هم، مگر چند نفرمیرفتند پشت سرشان با نگاههایی گزنده به اوهونگاجو و جوخه روح گل خیره نشده بودند؟
چون هوی نگاه چون هیانگ را دنبالکور کرد و به عقب نگاهی انداخت، سپس انگارناکجاآباد که کلمات را به بیرون پرتاب کند، گفت.
«چه اهمیتی داره که پشتتمامنشدنی سرمون چی زر میزنن؟ هرفرقی چی باشه، این جوخه منه.»
او بهغریبههایی واکنش آنهاباز اهمیتی نمیداد.
هر چه باشد، جوخه نابودی واحدیپیدایشان بود که میتوانست هر طور کهبزنی دلش میخواهد آن را اداره کند.
چون هوی با لحنی کلافه گفت:میشد «چیه؟ اذیتت میکنه؟ اگه میخوای میتونیبدهند بکشی کنار، میخوای همین الان برگردی؟»
رسیدگی به تکتک آنها از قبلاعصاب هم دردسر بود، بنابراین اگر میگفتراستش بله، قصد داشت او را فوراً برگرداند.
با این حرف،پایشان پوزخندی روی لبانکور چون هیانگ نشست.
دلیلش این بود کهپسربچه او حالت چهره چونسمتشان هوی را خوانده بود.
او لبخندش راغریبههایی پاک کرد ومیشد گفت: «نه، خوبه.»
«اگه به خاطر این موضوعتمامنشدنی برگردم، حس میکنم تسلیم شدم،فرقی و از این کار هم متنفرم.»
چون هوی با دیدن چونمیشد هیانگ که روحیه جنگندگیاش همراه بابدهند کلماتش شعلهور شده بود، پوزخندی زد.
«پس تو این ماموریت خودت روپیدایشان نشون بده. اگه برای خودت شهرتیبزنی دست و پا کنی، دهنشون رو میبندن.»
دنیای رزمی،کافی دنیای قانونپایشان جنگل بود.
بنابراین، تنها کاری کهسرزندگی باید میکرد این بوددیگر که قدرتش را نشان دهد.
«فکر کنمغریبههایی باید همینباز کار رو بکنم.»
درست زمانی که چونپسربچه هیانگ داشت سرش راسمتشان به آرامی تکان میداد.
تقتق، تقتق.
اسبی که در جلوسرزندگی حرکت میکرد ناگهان سرعتش راروزش کم کرد و نزدیک شد.
او کیلین یشمی بود.
با لبخندی ملایم، نگاهی بین چونپیدایشان هوی و چون هیانگ رد وبزنی بدل کرد و دهانش را باز کرد.
«بودای بیکران. اگر مشکلی نیست،باز آیا این راهب حقیر همفرصت میتواند به گفتگوی شما ملحق شود؟»
او باهمه نشان دادن حسنتمامنشدنی نیت خود پرسید.
با شنیدن اینپایشان حرف، چون هویکور لبخندی در جوابش زد.
سپس، صداییبدهند قاطع بهپسربچه دنبالش آمد.
«نه.»