چپتر 779: چپتر 779
0هوووش!
ناگهان، بدنایستاده چون هوی بههیبت پایین سقوط کرد.
«قدمهای آسمان پرواز» درست در لحظهای که پایشمتوقف را به زمین کوبید آزاد شد، فضا رانگاه در یک نفس شکافت و به جلو حرکت کرد.
تجلی یکملایمی تکنیک حرکتیپرسید با سرعتی ترسناک.
در حالی که با چشمان سرخ تیره و تیزبینش،کند ردپای روی صخره را طوری بررسی میکرد که انگارهنر میخواست آنها را در چنگ بگیرد، نگاهش برندهتر شد.
در نهایت، لحظهای که چشم ذهنتحسین و چشمان فیزیکیاش، در برابر صخرهایسال که درست مقابلش بود، یکی شدند.
شششه.
چون هوی قدمهایکنارش آسمان پرواز را پسنبود کشید و متوقف شد.
سرش را کمی بالاآورد آورد تا به صخرهنگاه پهناور پیش رویش نگاه کند.
و خیلی آرام.
نگاه چون هویبود روی ردها لغزید وکشید آنها را نوازش کرد.
«ولی چرا ریشه هنر حاکم مطلق باید اینجاکِی باشه؟ نکنه کسی که هنر حاکم مطلق روتحسین به جا گذاشته، یکی از آدمای دره صعود بوده؟»
یک رد سفید خالصآورد و یک رد سیاه قیرگونکند که یکدیگر را قطع میکردند.
همانطور که نگاه چون هویهیبت روی این دو رد کاملاًبیش متضاد میچرخید، چشمانش رفتهرفته نافذتر شد.
«چه فکر میکنید؟»
صدای ملایمی از کنارش پرسید.
ارباب دره صعود که معلوم نبود کِی خودش راکند رسانده، کنار چون هوی ایستاده بود و او همهنر با نگاهی رو به بالا صخره را بررسی میکرد.
چشمانش پر ازنگاهی ترکیبی از هیبتتحسین و تحسین بود.
«واقعاً باشکوه نیست؟ این رد بیش ازکشید صدها سال قدمت دارد، اما فقط نگاهپیش کردن به آن نفس کشیدن را سخت میکند.»
ارباب دره صعود که با دستانی گرهخورده درکِی پشتش به رد نگاه میکرد، نگاهش را پایینتحسین آورد تا مستقیماً به چون هوی خیره شود.
لبخند محویکمی روی لبانشآورد نقش بسته بود.
«این دقیقاً همان دلیلی است که دره صعودباشکوه کنونی برایش خلق شد، ردی که از آن محافظتکردن میکند و کلیدی که مسیر سرزمین جاودانهها را میگشاید.»
«... گفتی جواب اینجاست.»
چون هوی در حالی که انگارمعلوم با خودش زمزمه میکرد، سرش راایستاده چرخاند و به او نگاه کرد.
«فکر کنم تابالا حدودی نیروی درونی منرویش رو خونده باشی، نه؟»
«چطور میتوانستم قدرتی را کههیبت تمام این تاج شعله صعودبیش را لرزاند و شکافت، نخوانم؟»
چهره اربابمقابلش دره صعود جدیشدند و باوقار شد.
کاملاً با قبل فرق داشت.
لبخند کاملاً محو شده بودپهناور و ابهتی که از چهرهخیلی سختش ساطع میشد، بینهایت بود.
«این شبیه همان انرژیایترکیبی است که یک عمرباشکوه به آن خیره شدهام.»
در حالی که صحبت میکرد، نگاهششششه یک بار دیگر روی صخره چرخید وپهناور سپس دوباره روی چون هوی قفل شد.
نگاهش طوری بودکنارش که انگار آنمعلوم دو را یکی میدید.
چون هوی مستقیم بهآورد چشمان ارباب دره صعود خیرهکند شد و دهان باز کرد.
«از قرار معلوم، فکر میکنیهیبت من جانشین کسی هستم کهبیش این رد رو به جا گذاشته؟»
«یا شایدمقابلش هم، دقیقاًیکی همان شخص.»
با این اضافه کردنپرسید بیدرنگِ ارباب دره صعود، چونخودش هوی خنده کوچکی سر داد.
«جای تعجب نیست کهآورد در مورد زندگی قبلیم چیزیکند نپرسید. حتماً دچار سوءتفاهم شده.»
چون هوی کهنگاهی لبخند میزد، دوبارهتحسین به حرف آمد.
«اینطور نیست. منبود نه جانشینشم وشششه نه خود اون شخص.»
«پس...»
درست زمانی کهبالا ارباب دره صعودپیش میخواست حرفی بزند.
فوووش—
ناگهان، لباسهایمقابلش چون هوییکی به اهتزاز درآمد.
همزمان، قدرتی سهمگین وپرسید سرخ تیره از تمامکِی بدنش درخشید و موج زد.
نیروی درونی هنر الهی حاکمپهناور شکوفه آلو که ناخودآگاه آنخیلی را سرکوب کرده بود، فوران کرد.
فوااااه!
هنر الهی حاکم شکوفه آلو کهشششه آزاد شده بود، در یک چشمآورد به هم زدن محیط اطراف را بلعید.
سرعتش فراترملایمی از حدپرسید تصور بود.
سووووش—
ناگهان، دست راست چون هوی که درواقعاً هنر الهی حاکم شکوفه آلو پوشیده شدهدارد بود، دراز شد و صخره را لمس کرد.
این یک حرکتبود ساده بود، مثلشششه نوازش کردن صخره.
اما در آن لحظه.
درخشش!
دو رد حک شده رویهیبت صخره با نوری درخشان تابیدندبیش و موجی از انرژی ساطع کردند.
یک نور سفیدبود نجیب که بهشششه بیرون جریان داشت.
یک نور سیاهکنارش برنده که بهمعلوم اطراف پراکنده میشد.
به همان اندازه که رنگهایشان متفاوت بود، نوری که از اینآرام دو رد ساطع میشد، انرژیهایی از دو قطب کاملاً مخالف رااینجا پراکنده میکرد که هر کدام حضور خود را به رخ میکشیدند.
«همم...!»
ابروهای سفیدمقابلش ارباب درهیکی صعود پرید.
او قبل از اینکه به سرعت خودش را جمع ورسانده جور کند، رگهای از تعجب نشان داد و نگاهش رابیش روی پدیده عجیبی که به تازگی ظاهر شده بود، قفل کرد.
بام! بام!
تمام بدنایستاده چون هویترکیبی لرزش خفیفی کرد.
«اوه، اینو باش.»
گوشه لبملایمی چون هوی بهارباب بالا خم شد.
او سعی کرده بود با هدایت نیروی درونیاشنگاه رد را بررسی کند، اما در همان لحظهچرا یک نیروی دافعه به او ضربه زده بود.
فقط یک بار نبود.
در مجموعمقابلش دو نیروییکی دافعه عظیم.
نور سیاه و نور سفید.
این دو نور، انگار کهپهناور اراده خاص خودشان را داشتهخیلی باشند، از بررسی شدن امتناع میکردند.
«این یعنیایستاده ردپای یکترکیبی نفر نیست.»
نگاه چون هوی سنگین شد.
در ابتدا، چیزی که او را مجذوب خودکِی کرده بود، طبیعتاً همان رد سیاه قیرگون و برندهایواقعاً بود که مثل یک پرتگاه، بیانتها به نظر میرسید.
اما اینکمی فقط برایآورد یک لحظه بود.
چیزی که حالا توجهش راهیبت جلب کرده بود، رد کف دستیصدها بود که مثل برف سفید بود.
این کاملاً طبیعی بود.
انرژی آشنا وکنارش ضعیفی از آنمعلوم رد ساطع میشد.
انرژیای با ماهیتیبالا متفاوت از نیرویپیش درونی یا حضور معنوی.
«نیروی درونی دانتیان بالایی.
نه، این...»
این موجی ازکنارش انرژی بود که درنبود روح حک شده بود.
«ولی اینکمی قطعاً انرژی هنرپهناور حاکم مطلق نیست.»
انرژیای که او از ردهیبت احساس میکرد، انرژی شیطانی نبود کهصدها هنر حاکم مطلق به آن میبالید.
این یکمقابلش انرژی بینهایت پاکشدند و شفاف بود.
این انرژیملایمی جاودانه یکپرسید فرقه تائوئیست بود.
«یعنی یه هنربالا رزمی متفاوته کهپیش ریشه یکسانی داره؟»
همانطور که فکر میکرد، نگاه چونتحسین هوی به سمت رد سیاه قیرگونسال که شبیه یک گودال بیانتها بود، چرخید.
این یک حرکت ناخودآگاه بود.
«...»
نگاه آرامشکمی رد راآورد نوازش کرد.
تاریک و عمیق بود.
و بیانتها.
و به جز اینکه به اندازه ردنبود سفید سهمگین و خالصانه تصفیه شده بود،ترکیبی نمیتوانست هیچ چیز دیگری دربارهاش حدس بزند.
اما در کمال تعجب.
«...ناآشنا نیست.
نه، فراتر ازبود اینه که فقطشششه ناآشنا نباشه، نکنه این...»
«باید بفهممملایمی قضیه ازپرسید چه قراره.»
درست زمانی که چون هوی باپیش احساس اینکه چیزی سر جایش نیست،ردها میخواست نیروی درونی بیشتری بیرون بکشد.
『صبر کن!』
صدای مضطربیمقابلش در ذهنشیکی طنینانداز شد.
برخلاف انتقال صدایی که وارد گوشهامعلوم میشد، این یک انتقال ذهنی بودایستاده که مستقیماً به مغزش مخابره شد.
『با اینکمی وضعیت، درهآورد صعود فرو میریزه!』
با شنیدن این کلمات مضطرب،هیبت چون هوی با کلافگی اخمبیش کرد و به بالا نگاه کرد.
آسمان در حال تکهتکهیکی شدن بود و مناظر مختلفیسرش به هم دوخته شده بودند.
این منظرهایملایمی از اینپرسید دنیا نبود.
«تاج شعله صعود همین الان هم دررویش حال ترک خوردن است. اگر نیروی درونینوازش سهمگین شما هم به این اضافه شود...»
ارباب دره صعود به سرعت به چونواقعاً هوی نزدیک شد و شروع به صحبتدارد کرد، اما بقیه حرفهایش را قورت داد.
نه بامقابلش اراده خودش، بلکهشدند با اراده دیگری.
به خاطر اینکنارش بود که چهرهمعلوم چون هوی را دید.
چون هوی با نگاهیآورد درنده که انگار میگفت "خبکند که چی؟"، دهان باز کرد.
«در هرایستاده صورت قرارترکیبی بود فرو بریزه.»
«درست است. اما اگر الان عجلهشششه کنید و شکست بخورید، آنها هم ناپدیدپهناور خواهند شد. آن وقت چه خواهید کرد؟»
«شکست؟ همچینملایمی چیزی توپرسید کار من نیست.»
چون هوی که طوری پوزخند زدپیش که انگار حرفش مضحک است، میخواستردها دوباره نیروی درونیاش را بیرون بکشد.
«من کمکتان میکنم.»
ارباب درهمقابلش صعود به سرعتشدند پرید وسط حرفش.
«من سازندی آماده میکنم که به تاج شعلهکِی صعود اجازه میدهد کمی بیشتر بدون فروپاشی دوامتحسین بیاورد. پس لطفاً، کمی به من زمان بدهید.»
«سازند؟»
«بله.»
«اون وقتمقابلش روحت آسیبیکی میبینه، نه؟»
سؤال چون هوی پرمعنا بود.
اما اربابکمی دره صعود بدونپهناور تردید پاسخ داد.
«جان من به هر حال از دست رفته است.نیست برای دیدن پایان ردی که این دره صدها سال رویسخت آن مطالعه کرده، تحمل این مقدار درد ارزشش را دارد.»
چشمان ارباب درهبود صعود به طرزشششه درخشانی برق زد.
او نمیتوانستملایمی هیجانش راپرسید پنهان کند.
«در میان سازندهای این دره، یکی هست کهنگاه یک تصویر ذهنی را مادی میکند. این سازند، تاجریشه شعله صعود، نیز به همین شکل خلق شده است...»
«فکر کنم داری در مورد هنرتحسین شیطانی بازگشت به بهشت حرف میزنی، همونیقدمت که آدما رو با تصاویر ذهنی میکشه؟»
چشمان اربابمقابلش دره صعودیکی گشاد شد.
«... شماملایمی از آنپرسید خبر دارید.»
«چون اینکمی یه سازندآورد از قبیله سیماست.»
چون هوی با بیتفاوتی گفت.
لحظهای که ارباب دره صعود خودششششه را به عنوان سیما گون-آک معرفیآورد کرد، او به اصالتش پی برده بود.
قبیله سیما، خانوادهای کهپرسید زمانی در هنر سازندهاکِی با قبیله جگال رقابت میکرد.
او از نوادگان آن بود.
«نباید هیچ سوابقی ازترکیبی خانواده اصلی در دنیایباشکوه رزمی باقی مانده باشد...»
ارباب دره صعود حرفش راشدند نیمهکاره رها کرد؛ تازه فهمیدهکمی بود چه غلطی کرده است.
خب، معلوم است. کسی که روبهرویش ایستاده یککِی آدم معمولی نیست. من یک تناسخیافتهام؛ کسی کهتحسین اصلاً عجیب نیست قبیله سیمای دوران گذشته را بشناسد.
سپس چون هوی پرسید:آورد «پس خیالم راحت باشهنگاه که قطعا از پسش برمیای؟»
«خیلی بیشتر از ممکنه.»
«...»
چون هوی در سکوتپرسید به او خیره شد.کِی باید به حرفهایش اعتماد میکرد؟
زیاد طول نکشید تا تصمیم بگیرم. «این یارونگاه هم درست مثل من برای دیدن اون تصویرچرا ذهنیِ جا مونده تو این نشان لَه لَه میزنه.»
قشنگ میتوانستم کنجکاوی و علاقه جوشان ارباب درهباشکوه صعود را حس کنم. شدت این هیجان آنقدر زیادکردن بود که کل تشکیلاتِ سازنده این فضا داشت میلرزید.
«خیلی خب.»
چون هویملایمی دستش را ازارباب روی صخره برداشت.
در همان لحظه، دو نورپهناور چرخانی که به بیرون فورانخیلی میکردند، آرامآرام محو و ناپدید شدند.
همهجا درایستاده یک چشمبههمزدن درهیبت سکوت فرو رفت.
درست وقتی کهبود سکوتی آرام درشششه حال استقرار بود...
«... اون دیگه چی بود؟»
صدایی که کمیبالا بالا رفته بود،پیش به گوش رسید.
هه-ران که با چهرهای مات و مبهوتواقعاً به صخره خیره شده بود، به آنها نزدیکاما شد و پرسید: «همین الان... اون چی بود...»
ارباب دره صعود جوابیکی داد: «باز شدن مسیرمتوقف به سمت سرزمین جاودانهها.»
«سرزمین جاودانهها؟»
«دقیقا.»
در حالی که آن دوهیبت مشغول حرف زدن بودند، نگاهبیش چون هوی روی هه-ران ثابت ماند.
اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم، نگاهش به چی شب تاریکسرش از هنر حاکم شب تاریک دوخته شده بود کهخیلی دور تا دور بدن دختر را احاطه کرده بود.
چون هوی در حالی که با چشمانش به صخره اشاره میکرد،کنار رو به ارباب دره صعود گفت: «بیخود نیست که اینقدر شبیه بهقدمت نظر میرسید. هنر حاکم شب تاریک رو با مطالعه همین نشان ساختی؟»
ارباب دره صعود در حالی که نگاهش دوباره بهکند سمت صخره چرخید و روی نشان قیرگون لغزید، گفت: «انگارحاکم فکر میکردی اون انرژی سیاه، همون چی شب تاریک باشه.»
سپس سرش را تکان داد و افزود: «درسته.باشکوه هنر حاکم شب تاریک چیزیه که بعد ازفقط کاوش عمیق توی اون نشان سیاه کاملش کردم.»
جوابش دقیقامقابلش همان چیزی بودشدند که انتظار میرفت.
«ولی شک دارمکنارش اون واقعا چیمعلوم شب تاریک باشه.»
چون هوی که چند لحظه پیشپیش چیزی را از آن نشان خوانده بود،لغزید گوشه لبش را با پوزخندی کج کرد.
البته اینکه آن راترکیبی چی شب تاریک بنامند،باشکوه کاملا هم بیراه نبود.
چی شب تاریکبود هم به طرز باورنکردنیایکشید خالص و شفاف بود.
اما بخش عمیقی از ذهنارباب چون هوی فریاد میزد کهرسانده این انرژی، چی شب تاریک نیست.
این یککمی حس غریزیآورد و مطلق بود.
«پس اون نشان سفید چی؟»
قبل از اینکه سوالش تمام شود،شششه قدرتی سفیدرنگ از تمام بدن اربابآورد دره صعود به بیرون سرازیر شد.
موجی ازملایمی انرژی جاودانه،پرسید پاک و خالص.
همزمان، حضور معنوی عمیقی کهپهناور از آن ساطع میشد، دقیقاخیلی با نشان سفیدرنگ روبهرویشان مطابقت داشت.
چون هوی در یک لحظه ماهیت آن نیروی درونی و نحوه کنترلسال آن انرژی خالص را درک کرد و زیر لب گفت: «جریان دادنمستقیماً نیروی درونی جمعشده تو دانتیان پایینی با حضور معنوی دانتیان بالایی، آره؟»
این روش کاملا متفاوت بود.
با هنر حاکم مطلق که نیروی درونی را مستقیماخودش در دانتیان بالایی جمع میکرد فرق داشت... اما اینباشکوه روش هم در نوع خودش تفسیر قابلدرک و درستی بود.
«آخه کدوم احمقی تو این دنیاپیش به سرش میزنه که نیروی درونیردها رو تو دانتیان بالایی جمع کنه؟»
این هنر حاکم مطلقترکیبی بود که عجیب وباشکوه غریب به نظر میرسید.
روشی برای جمعآوری نیروییکی درونی در دانتیان بالایی... نه،سرش در واقع درون خود روح.
این روشی بود کهپرسید بیشتر آدمها حتی جرئتکِی امتحان کردنش را هم نداشتند.
دستکاری کردن روح چیزی نبودپهناور که یک انسان حقیر وخیلی معمولی حتی بتواند تصورش را بکند.
ارباب دره صعودنگاهی با تحسین گفت:تحسین «قشنگ ذاتش رو خوندی.»
«کسایی که بتونن تو یهشدند نگاه بفهمن نیروی درونی بهکمی حضور معنوی تبدیل شده، خیلی انگشتشمارن.»
چون هوی با بیخیالی جوابارباب داد: «لابد همینطوره.» سپس چشمانشرسانده را نیمهباز کرد و پرسید:
«اسم این هنر رزمی چیه؟»
«هنر الهیایستاده یک چیترکیبی آسمان سفید.»
«هنر الهیمقابلش یک چییکی آسمان سفید، هوم.»
چون هوی در حالی که اسم ایننبود هنر رزمی را آرام زیر لب تکرارترکیبی میکرد، چانهاش را مالید و دهان باز کرد:
«باید هنرهای رزمیبالا دیگهای هم یادپیش گرفته باشی، مگه نه؟»
«برات جالبه؟»
«تا حدودی.»
ارباب دره صعود زیرپرسید خنده زد: «هاهاها! خوشحالمکِی که توجهت رو جلب کرده.»
در میان خندههای ازآورد تهدلش، رگههایی از روحیه جنگندگیکند و حس رقابت موج میزد.
«اما متأسفانه، الان امکانش نیست.»
چون هوی بابود خونسردی حرفش راشششه پذیرفت: «معلومه که نیست.»
«ولی وقتیملایمی کارمون تموم شدارباب که میشه، نه؟»
«...»
ارباب دره صعود لبخند عمیقتری زدتحسین و به چون هوی گفت: «باشهسال برای بعد از اینکه همهچیز تموم شد.»
«خوبه.»
درست زمانی کهکنارش گفتوگوی معنادار این دونبود نفر به پایان رسید...
هه-ران در حالی کهآورد به ارباب دره صعودنگاه نگاه میکرد، گفت: «صبر کنید.»
حالت چهرهاش بهشدت پیچیده بود.
«منم... میخوام باهاتون حرف بزنم.»
به دلایلی، لحنکنارش حرف زدنش محتاطترمعلوم از همیشه بود.
رگههایی ازکمی تردید هم درپهناور صدایش موج میزد.
ارباب دره صعود با نگاهی ملایم بهواقعاً او خیره شد و لبخند گرمی زد.دارد «خوبه. منم میخواستم باهات حرف بزنم. دنبالم بیا.»
ارباب دره صعود که با لحنیشششه گرم با او صحبت کرده بود،آورد خواست قدمی بردارد اما متوقف شد.
فقط سرش راکنارش چرخاند تا بهمعلوم چون هوی نگاه کند.
«تکمیل کردن اینبالا تشکیلات حدود دهپیش روز طول میکشه.»
«خیلی طولانیه.»
«این کمترینمقابلش زمانیه کهیکی از دستم برمیاد.»
«اگه یه ذره بیشترپرسید از این لفتش بدی، بدونخودش تو کار رو پیش میبرم.»
با شنیدن این حرفِ هشدارگونه چون هوی، اربابنگاه دره صعود طوری که انگار منظورش را فهمیدهچرا باشد، خنده ریزی کرد و سرش را تکان داد.
«نگران نباش. سریع انجامش میدم.»
کمی بعد،مقابلش وقتی آن دوشدند نفر دور شدند...
«...»
چون هویکمی در سکوت بهپهناور دره چشم دوخت.
سپس چشمانش را نیمهباز کردهیبت و با نگاهی تیز وبیش برنده به نشان سیاه خیره شد.
او این رابود به صورت غریزیشششه حس کرده بود.
با اینکه نشان هنر حاکم مطلق در آن نشانخودش سفیدرنگ به وفور یافت میشد، اما چیزی که الان داشتنیست آن را سر پا نگه میداشت، همین نشان سیاه بود.
«... یعنی هنربالا حاکم مطلق ترکیبی ازرویش این دو تا نشانه؟»
چشمان قرمزرنگ چوننگاهی هوی در افکاریتحسین عمیق غرق شد.
بعد از چند لحظه،یکی نگاهش را از روی نشانسرش کند و بدنش را چرخاند.
گوشه لبشملایمی با پوزخندیپرسید تند کج شد.
«بعدا یهکمی نگاه حسابیآورد بهش میندازم.»
دروازه اصلی فرقه کوه هوآشان.
«هااام، آخ.ملایمی دارم میمیرمپرسید از خستگی.»
جوک بی که از کله سحرپیش مشغول نگهبانی از دروازه اصلی بود،ردها خمیازهای کشید و چشمانش را مالید.
در حالی که پلکترکیبی میزد، با تعجب گفت: «هوم؟»نیست و سرش را کج کرد.
دلیلش این بود که نقطهایشدند را در پایین مسیر کوهستانیکمی دیده بود که داشت بزرگتر میشد.
«هوف، صد بار گفتمپرسید ملاقات ممنوعه، ولی بازمکِی امروز یکی دیگه پیداش شد.»
آه عمیقیکمی کشید و سرشپهناور را تکان داد.
بعد از رفتن رهبر فرقه،هیبت فرقه کوه هوآشان اعلام کردهبیش بود که هیچ بازدیدکنندهای را نمیپذیرند.
اما انگار دوبارهبود روز از نو،شششه روزی از نو.
«تچ، هرملایمی چی معروفتر میشیم،ارباب اوضاع دیوانهوارتر میشه.»
با وجود این غرغرهایش،آورد لبخند گشادی روی لباننگاه جوک بی نقش بسته بود.
هر چقدرایستاده هم کهترکیبی دردسر داشت.
مگر خیلیمقابلش بهتر ازیکی گذشته نبود؟
قبلا حتی با اینکه دروازه اصلیمعلوم چهارطاق باز بود، پرنده هم پرایستاده نمیزد که خودش یک مصیبت بود.
اما حالا، حتی اگرآورد ملاقات را ممنوع میکردند،نگاه باز هم مردم میآمدند.
راستش راایستاده بخواهید، حسترکیبی خیلی خوبی داشت.
«اول باید بهشون بگم که...»
در حالی که آن نقطه مورچهمانندمعلوم داشت بزرگتر میشد، جوک بی کهایستاده میخواست صاف بایستد، ناگهان خشکش زد.
«ها، چی؟!»
عجیب بود.
آن نقطهمقابلش در یکیکی چشمبههمزدن بزرگتر شد.
سرعتش غیرقابلباور بود.
آن نقطه خیلی زود به اندازهپیش یک مشت شد و بلافاصله شکلردها یک انسان را به خود گرفت.
و در هماننگاهی لحظهای که جوک بیواقعاً با گیجی پلک زد...
شوووش.
یک نفرملایمی دقیقا جلویپرسید دماغش سبز شد.
مردی قدبلند و تنومند.
«هوپ!»
جوک بی با دیدن مردی کهشششه یک سر و گردن از اوآورد بلندتر بود، نفسش در سینه حبس شد.
«یـ... یه همچین آدمی...؟!»
تمام بدنش مثل بید میلرزید. احساس خفقانی به او دست داده بود که درنوازش کلمات نمیگنجید. ابهتی شبیه به نزدیک شدن یک کوه عظیم، روی دوش جوک بیدره سنگینی میکرد. در آن لحظه، نگاه مرد پایین افتاد و لبانش از هم باز شد.
«اومدم شاگرد دوستم رو ببینم.»
به محض شنیدن این صدا، آن فشار خفهکننده ناپدید شد و جوکآورد بی توانست دوباره نفس بکشد. اما پسلرزههای آن حضور همچنان در ذهنشچرا باقی مانده بود و باعث میشد بدنش بلرزد. او بیاختیار به حرف آمد:
«شـ... شاگرد دوستتون؟ منظورتون کیه؟»
او باید میگفت که ملاقات ممنوع است، اما به جای آن، جوک بیلغزید درباره آن شخص پرسید. انگار که مجبور بود این کار را بکند. سپسگذاشته مرد در حالی که نگاهش عمیقتر میشد، با لحنی خشک و قاطع جواب داد:
«گل آسمان شمشیر، چون هوی.»
با شنیدن این جواب، موشدند بر تن جوک بی سیخکمی شد و چشمان مرد برقی زد.
«لطفا بهملایمی شاگرد هیونپرسید گانگ بگو بیاد.»