چپتر 36: چپتر ۳۶
0هووووش—
باد سردیزمان روی تپهگذاشتن جنگلی وزید.
در جنگل ساکتی که پر ازدرونش بوتهها و درختان بود، مرد جوانیکُند با یک شمشیر به تنهایی ایستاده بود.
هر بار که باد میوزید، لباس عجیب سیاه و قرمز رنگینبود—این که به تن داشت به اهتزاز درمیآمد و الگوهای شکوفه آلویبودند قرمز زیر نور آبی ماه میدرخشیدند و سایهای رؤیایی به وجود میآوردند.
سسسش—
مرد جوان، چون هوی، شمشیر نیلوفر سفید را بههمان آرامی در دست گرفت. این اولین باری بود که ازجوخه زمان قدم گذاشتن به دنیای رزمی، آن را بیرون میکشید.
در همانپرتنشی لحظه، هوای اطرافشچیزی به لرزه درآمد.
نه، این هوا نبود—این احساسات اعضای جوخه قاتل روحدرآمد بود که در تاریکی پنهان شده و او راپنهان محاصره کرده بودند؛ احساساتی که حالا در هوا جریان داشت.
احتیاطی تیز و بُرنده.
نیت قتلی غلیظقدم و لبریز ازرزمی اعتماد به نفس.
و یک بیقراری عصبیاینها از اینکه نمیدانستند قرارمیکرد است چه اتفاقی بیفتد.
احساسات پیچیده آنها، چه مثبتلحظه و چه منفی، بر جریان هوانبود—این سوار شد و به او رسید.
«آره.
خودشه.»
چشمان چونپرتنشی هوی کمیاینها هلال شد.
از این حس خوشش میآمد.
حس سرد و مورمورکنندهایاطرافش که هنگام در دست گرفتناحساسات شمشیر در کف دستش میپیچید.
نیت قتل غلیظی که به سمتش نشانه رفته بود و اتمسفرهوای پرتنشی که وجود داشت—همه اینها چیزی را در درونش بیدار میکرد؛تاریکی چیزی که به خاطر صلح و آرامش، کُند و بیحس شده بود.
اما خیلی زود، لبخند را ازدرونش روی صورتش پاک کرد و بهکُند سرعت اطراف را از نظر گذراند.
«در کلبیرون پنجاه وهمان هفت نفر.»
پس از حس کردن تکتک ردپاهای اعضایهوا جوخه قاتل روح که در اطرافش پنهانتاریکی شده بودند، نیروی درونیاش را بیرون کشید.
انرژی درونی هنر الهی شکوفهدنیای آلو، که به شدت در دانتیانهوای پایینیاش متراکم شده بود، فوران کرد.
جریانی شفافپرتنشی شکل گرفت وچیزی دور او پیچید.
انرژی که حالا فرم گرفتهلحظه بود، به سمت دستش حرکت کردنبود—این و لبه تیغه را لمس کرد.
شمشیر زیبا، در حالی که نور ماه رانبود—این منعکس میکرد، شروع به جذب انرژی درونی کرد—انرژیایشده که هیچکس جز خودش نمیتوانست آن را ببیند.
سسسش—
هاله مانندپرتنشی دود بهاینها آرامی پخش شد.
«……!»
اعضای جوخه قاتل روح که منتظردرآمد پیدا کردن یک نقطه ضعف نفسهایشان راروح در سینه حبس کرده بودند، خشکشان زد.
حتی جلاد پنهانقدم هم از اینرزمی قاعده مستثنی نبود.
با دیدن حرکاتداشت—همه چون هوی، چهرهاشدرونش کمی در هم رفت.
نمیدانست چرا.
او فقط داشت تماشااطرافش میکرد، اما فشاری کهنبود—این احساس میکرد کاملاً واقعی بود.
انگار یک قانونقدم طبیعی داشت آنهارزمی را له میکرد.
در حالی کهداشت—همه هیچکدامشان نمیتوانستند حتی یکبیدار انگشتشان را تکان دهند—
سسسش—
چون هوی چشمانشهوای را چرخاند و بههوا فضای خالی نگاه کرد.
به سمت کسیقدم که در تاریکیرزمی مطلق پنهان شده بود.
«امکان نداره...پرتنشی داره بهاینها من نگاه میکنه؟»
چشمان جلاد پنهان لرزید.
تکنیک مخفیکاریای که استفاده میکرد، تکنیک تجلی نفس شبح، او راجوخه از یک قاتل ساده به یکی از متخصصان عالیرتبه در دنیایجریان رزمی ارتقا داده بود و او را به جایگاه فعلیاش رسانده بود.
اما حالا،زمان آن تکنیکگذاشتن شکسته شده بود.
توسط یک تائوئیست جوانِ ناچیز.
«این یارو خطرناکه!»
او به سرعتهوای برای جوخه قاتلدرآمد روح انتقال صدا فرستاد.
『بکشیدش.』
با رسیدن فرمان او،اینها اتمسفر بین اعضای جوخهمیکرد قاتل روح تغییر کرد.
کسانی که در همه جهات پراکنده شده بودند،لرزه حالا هالهای تیز و برنده از خود ساطعروح میکردند، انگار که کاملاً برای حمله آماده بودند.
در همان لحظه بود که—
سسسش—
چون هوی شمشیرش رااینها بالا آورد و بهمیکرد سمت بالا اشاره کرد.
آن را تاب نداد.
فقط در سکوت به آسمانی کهدرآمد در تاریکی بلعیده شده بود، بهقاتل ماهی که در اوج میدرخشید، اشاره کرد.
و بازمان همین حرکت،گذاشتن اتمسفر عوض شد.
چشمان چون هوی برقی زد.
مردمکهای سیاه و تاریکش، مانندلحظه گودالی بیانتها، به نظر میرسیدهوا حتی تاریکی را هم میبلعند.
سسسش—
شمشیر حرکت کرد.
فووووش!
موج عظیمیبیرون از انرژی بهلحظه آسمان شلیک شد.
با عبور طوفان انرژی،اطرافش چهره اعضای جوخه قاتلنبود—این روح در هم رفت—
«……؟!»
آنها شوکه شده بودند.
در بالا، فرمهای بیشماری ازلحظه شمشیر در هوا شناور بودند ونبود—این با نوری به رنگ خون میدرخشیدند.
درخشش قرمزی که از شمشیرهالرزه پخش میشد، توهم شکفتن شکوفههایاعضای آلو در آسمان را ایجاد میکرد.
شاید به خاطر حس چیزی بود که نباید درهمان این دنیا وجود میداشت، اما سایههای قرمز شمشیر، با وجودجوخه اینکه زیر نور ماه زیبا به نظر میرسیدند، وحشتناک بودند.
«چطوره؟ خیلی قشنگه، نه؟»
صدای چونبیرون هوی درهمان فضا پیچید.
اعضای جوخه قاتل روح که حمله کردن رانبود—این از یاد برده بودند، با چهرههایی مات وشده مبهوت به سایههای شمشیر بالای سرشان خیره شدند.
«دارید چهزمان غلطی میکنید؟!گذاشتن به خودتون بیاید!»
جلاد پنهان که اولین نفریچیزی بود که به خودش آمد،صلح با عجله انتقال صدا فرستاد.
『این احمقها...!』
اما پیام او بهاطرافش اعضای گیج و مبهوتنبود—این جوخه قاتل روح نرسید.
جلاد پنهان با دندانهای به همرزمی کلید شده، دیگر نتوانست خودش را کنترللرزه کند و با صدای بلند فریاد زد.
«این جادوگریه! به خودتون بیاید!»
صدای او که با نیروی درونی آمیختهاطرافش شده بود، انگار به جوخه قاتل روحجوخه شوک وارد کرد و آنها را بیدار کرد.
به محض اینکه تغییراطرافش را در چشمانشان دید،نبود—این انتقال صدای قویتری فرستاد.
『عجولانه عمل نکنید!』
اعضای یخزدهپرتنشی جوخه سراینها تکان دادند.
جلاد پنهان با دیدن بازگشت آنهاهوای به آرامش اولیهشان، یک بار دیگراحساسات تمام ردپای حضورش را پاک کرد.
『هر وقتلحظه نقطه ضعفیاطرافش دیدید حمله کنید.』
او به هر یکگذاشتن از اعضا زمزمه کردمیکشید و آنها را ترغیب کرد.
درست در لحظهای که میخواستچیزی آنها را برای حمله بهصلح نقطه ضعف چون هوی رهبری کند—
«جادوگری؟ خب،بیرون هر چی دلتلحظه میخواد فکر کن.»
چون هوی باهوای لحنی بیتفاوت ودرآمد راحت حرف زد.
در واقعزمان این موضوعگذاشتن برایش خندهدار بود.
قلعه شبح سفید بخشی ازچیزی فرقه غیرمتعارف بود، با اینصلح حال آنها به این میگفتند جادوگری.
وضعیت مضحکی بود.
«پس فکر میکنی این سایههایلرزه شمشیر چه جور جادویین؟ یه خواب؟جوخه یه توهم؟ یا یه چیز دیگه؟»
لحن تمسخرآمیز اوقدم اعضای جوخه قاتلرزمی روح را تحریک کرد.
او در حالیداشت—همه که به بالادرونش نگاه میکرد اضافه کرد:
«پس کاریبیرون میکنم کههمان راحتتر بتونی ببینی.»
«خوب تماشا کن.»
با این کلمات،قدم شمشیرش را بهرزمی سمت پایین تاب داد.
فرم پنجم از شمشیراینها هفتگانه شکوفه آلو—باران شکوفه آلویخاطر در حال سقوط از آسمان.
هووووش!
سایههای شمشیرلحظه در آسمان شروعلرزه به باریدن کردند.
منظرهای نفسگیر بود، مثلگذاشتن بارانی از گل کهمیکشید از آسمان شب میبارید.
صحنهای مسحورکنندهپرتنشی که چشمهااینها را خیره میکرد.
اما نتیجهاش وحشتناک بود.
در یک چشم به هملرزه زدن، اولین سایه شمشیر بهاعضای سر شی ییهون برخورد کرد.
شترق!
خون وپرتنشی مغز بهاینها اطراف پاشید.
«...!»
اعضای جوخه که حالا غرق دردرآمد خون و کثافت شده بودند، باقاتل چشمهای گشادشده به اطراف نگاه کردند.
سرشان را بالا آوردند.
سایههای شمشیر دقیقاًداشت—همه روی مخفیگاههایشان دردرونش حال سقوط بود.
تازه آن موقع بود کهلحظه فهمیدند... تعداد سایههای شمشیر دقیقاًهوا با تعداد خودشان برابر است.
جای ما رو میدونه!
در آنزمان لحظه، بوی مرگدنیای را حس کردند.
وحشتزده، غریزتاًپرتنشی از رویاینها زمین پریدند.
این یک غریزه اولیه بودلحظه که در دوران حضورشان درهوا جوخه قاتل روح فراموشش کرده بودند.
غریزه زنده ماندن.
اما سایههای شمشیرقدم از قبل بهرزمی آنها رسیده بود.
پق! پق! پق! پق!
صدای متلاشی شدنمیکشید جمجمهها به طورهوای همزمان در فضا پیچید.
حتی یکلحظه صدای فریاداطرافش هم شنیده نشد.
چون همهشانزمان در دمگذاشتن جان دادند.
وقتی جنازههایشان که تا پیش ازدرونش این در تاریکی پنهان بود یکی یکیبیحس نمایان شد، چون هوی به حرف آمد.
«بدک نیست.»
او اثربخشی بارانهوای شکوفه آلوی آسمانیدرآمد را ارزیابی کرد.
این تکنیک به عنوان نقطه اوج تکنیکهای شمشیر توهمی،همان سایههای شمشیر را از طریق انرژی سیال رها کردهاعضای و بدون هیچ رحمی به زندگیها پایان داده بود.
همونطور که فکر میکردم، هنرهایچیزی رزمی وقتی برای کشتن استفاده بشنآرامش تازه قدرت واقعیشون رو نشون میدن.
چون هویبیرون با رضایتهمان لبخند زد.
این اولین باری بوداطرافش که از شمشیر هفتگانه شکوفهاحساسات آلو برای کشتن استفاده میکرد.
و اززمان نتیجهاش خوششگذاشتن آمده بود.
«تو هم همینطور فکر نمیکنی؟»
نگاهش به سمت دیگری چرخید.
در آن لحظه،هوای تاریکی موج برداشت وهوا به دو نیم شد.
«آخ!»
از میان سایهها، جلاد پنهانچیزی نمایان شد، در حالی کهصلح تمام بدنش غرق در خون بود.
در حالی که قفسه سینهاشلحظه را چسبیده بود، روی زانوهایش افتادنبود—این و برای نفس کشیدن تقلا میکرد.
وقتی چون هویهوای به او نگاهدرآمد کرد و حرف زد...
تکان...
کمر جلاد پنهان لرزید.
«اووووق...»
با چهرهای درهمکشیدههوای خون بالا آورد وهوا سینهاش را محکم چسبید.
ایـ... این دیگه چی بود...؟
سرش گیج میرفت.
شاید به این خاطر بود کههوای بخشی از حرکت شمشیری را دیدهاحساسات بود که بسیار فراتر از درکش بود.
حتی نمیتوانست نفس بکشد.
تکنیکی با این دامنه گسترده؟ تازهرزمی دقیقاً مخفیگاههای جوخه قاتل روح رواطرافش هدف گرفت و همهشون رو کشت...
فکر کردپرتنشی و بازاینها هم فکر کرد.
اما فایدهای نداشت.
دو چیز در آناطرافش حرکت شمشیر وجود داشتنبود—این که اصلاً نمیتوانست درک کند.
در نهایت، فقطقدم یک راه برایرزمی فهمیدنش وجود داشت.
سرش را با شتاب بالاچیزی آورد و با لبهایی لرزانصلح به چون هوی خیره شد.
«تو... تو کی هستی؟»
چون هوی بههوای مرد رنگپریده نگاهیدرآمد انداخت و پوزخند زد.
«میخواستی کی باشم؟ همونطورگذاشتن که خودت گفتی، فقط یههمان تائوئیست از فرقه کوه هوآشان.»
«نه... غیرممکنه. توداشت—همه یه تائوئیست ازدرونش کوه هوآشان نیستی.»
جلاد پنهانبیرون سرش راهمان تکان داد.
چطور ممکن بود کسی از فرقه کوههوا هوآشان چنین حرکت شمشیر بیرحمانهای را اجراتاریکی کند و در میان جنازهها لبخند بزند؟
«هیچ تائوئیستی ازقدم کوه هوآشان تارزمی این حد بیرحم نیست...»
«باور میکنیپرتنشی یا نه،اینها مشکل خودته.»
چون هویبیرون با بیتفاوتیهمان جواب داد.
برایش مهم نبود کهاطرافش این مرد حرفش رانبود—این باور میکند یا نه.
سپس، در حالی که سرش رارزمی کمی کج کرده بود، با لبخندیاطرافش به آستین جلاد پنهان خیره شد.
«معطل چی هستی؟»
«...!»
چشمهای جلاد پنهان گشاد شد.
حالت چهره و لحن چون هویرزمی طوری بود که انگار دقیقاً میدانستاطرافش او قصد انجام چه کاری را دارد.
جلاد پنهانپرتنشی لبش رااینها محکم گاز گرفت.
سوووش!
آستینش به اهتزاز درآمد.
سپس تمام نیروی درونی باقیماندهاش را بهبیرون درون تیغهاش سرازیر کرد و آن رادرآمد از هر دو طرف به هم کوبید.
جرق...
در حالی کهمیکشید انرژی رعد دورهوای تیغه پیچیده بود...
سوووش!
تیغه مثلزمان صاعقه بهگذاشتن بیرون شلیک شد.
چشمهای جلاد پنهان درخشید.
چیزی که تازه رها کرده بود، تیغه رعدلرزه پرنده بود، تکنیک نهایی که او را بهروح مقام ارباب غربی قلعه شبح سفید رسانده بود.
هر چقدر هم که قویلرزه باشی، حداقل نمیتونی از یهاعضای آسیب جدی قسر در بری!
درست زمانیزمان که از ضربهاشدنیای کاملاً مطمئن بود...
اوه؟ این یهداشت—همه روش غیرمعمول برایدرونش استفاده از نیروی درونیه.
چون هوی در حالی که پرواز تیغه بهلرزه سمت خودش را تماشا میکرد، روی تکنیک نیروی درونیتاریکی که جلاد پنهان تازه استفاده کرده بود متمرکز شد.
نیروی درونیاشلحظه رو به دولرزه جریان تقسیم کرد؟
روش جالبی بود.
لبخندی روی لبهایش نقش بست.
اگه حتی این یارو هم میتونه از هنرهای رزمیایدرآمد استفاده کنه که من تا حالا ندیدم، پس چندپنهان تا تکنیک ناشناخته دیگه تو دنیای امروز وجود داره؟
فقط همین فکرهوای هم او رادرآمد به هیجان میآورد.
او با بیخیالیقدم تیغه در حالرزمی پرواز را گرفت.
قاپ...
جلاد پنهانبیرون با ماتحتهمان روی زمین افتاد.
«چـ... چطورلحظه تیغه رعداطرافش پرنده رو گرفتی؟!»
«پس اسمش اینه؟»
چون هوی به مرد بهتزده نگاهیدرونش انداخت، سپس کف دستش را بازکُند کرد و تیغه را بررسی کرد.
تیغه به رنگ قرمزهمان میدرخشید، انگار که درلرزه آتش داغ شده باشد.
«آها، پس نیروی درونیات رولرزه به هم کوبیدی و تیغه روجوخه از بین اون شکاف شلیک کردی.»
چون هوی که تکنیک رادنیای درک کرده بود، بلافاصله نیروی درونیهوای خودش را به آن تزریق کرد.
جرق...
صاعقه از تیغه جرقه زد.
«...!»
چشمهای جلاد پنهانقدم نزدیک بود ازرزمی حدقه بیرون بزند.
ده سال طول کشیدهاینها بود تا بتواند آنمیکرد صاعقه را ایجاد کند.
با این حال، این مرد کههوای حتی تکنیک را نمیشناخت، تنها با یکاعضای بار دیدن آن را بازسازی کرده بود.
«تو... تو...»
«اینطوری، نه؟»
چون هوی اینداشت—همه را گفت ودرونش تیغه را پرتاب کرد.
شترق!
تیغه مثل یک درخش شلیک شددرآمد و سر جلاد پنهان را سوراخقاتل کرد و در زمین فرو رفت.
«این... تیغه رعد پرندهست...؟»
جلاد پنهان در حالی کهچیزی از این قدرت کوبنده درصلح ناباوری زمزمه میکرد، دیدش تاریک شد.
روحش از بدنش جدا شد.
بوم...
بدن بیجانش روی زمین افتاد.
چون هوی باداشت—همه علاقه به جنازه نگاهبیدار کرد و لبخند زد.
«برای همینه کهمیکشید باید قدم بههوای دنیای رزمی بذاری.»