---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 280: چپتر 280 • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 280: چپتر 280

0

«جوخه نابودی، قبیله شمشیر باران خون را نابود کرده و در حال‌همه​ حاضر مشغول پاکسازی نیروهای فرقه‌های غیرمتعارف در منطقه اطراف سوریم است.» صدای بمی‌شگفتی​ نتایج ماموریت انجام شده توسط چون هوی و جوخه نابودی را گزارش داد.

این صدای‌فقط​ معاون استراتژیست،‌کاملاً​ سول گوم بود.

«فرقه‌های غیرمتعارفی که تاکنون مطیع شده‌اند شامل قبیله‌سکوت​ شمشیر باران خون و فرقه‌های مجاور آن یعنی سادو‌بدون​ بانگ، جامعه لژ سیاه و قلعه لبخند شبح می‌شوند...»

در حالی که او به‌واقعاً​ نام بردن از فرقه‌های غیرمتعارف‌کردن​ ادامه می‌داد، نگاه حاضران تغییر کرد.

جوخه نابودی یک جوخه‌فوق‌العاده‌ست​ ویژه بود که با‌کردن​ عجله تشکیل شده بود.

اگرچه آن‌ها این را فرصتی برای جانشینان می‌دانستند‌سازماندهی​ تا شهرتی برای خود دست و پا کنند، اما‌سکوت​ انتظار نداشتند که عملکردشان به خوبی واحدهای موجود باشد.

اما حالا که مأموریت خود را‌زمان​ به بی‌نقص‌ترین شکل ممکن انجام می‌دادند،‌عباراتی​ چطور ممکن بود غرق در تحسین نشوند؟

پس از اینکه‌پایان​ مدتی صحبت کرد،‌فوق‌العاده‌ست​ سرانجام نتیجه‌گیری کرد.

«... به استثنای چند فرقه که‌روز​ هنوز خودی نشان نداده‌اند، بقیه به‌همه​ دست جوخه نابودی مطیع و سرکوب شده‌اند.»

سرانجام، صحبت‌های‌فقط​ سول گوم‌کاملاً​ به پایان رسید.

«هه هه، واقعاً فوق‌العاده‌ست. اینکه‌تازه​ کل منطقه سوریم رو فقط‌سخن​ تو ده روز کاملاً پاکسازی کردن.»

«باورکردنی نیست. سرکوب و سازماندهی‌واقعاً​ این همه فرقه تو این‌کردن​ مدت کوتاه. آخه چطور ممکنه...»

تازه آن زمان بود که‌فقط​ کسانی که در سکوت گوش‌نیست​ می‌دادند، لب به سخن گشودند.

عباراتی از تحسین‌روز​ و شگفتی از‌باورکردنی​ دهانشان سرازیر شد.

هم‌زمان، بدون اینکه کسی‌ممکنه​ حرفی بزند، نگاه همه‌سکوت​ به یک نقطه خیره شد.

به هیون‌صحبت‌های​ دو از‌رسید​ فرقه هوآشان.

چهره‌اش که مملو از غرور بود،‌روز​ به نظر می‌رسید رگه‌هایی از تکبر‌همه​ را نیز در خود جای داده است.

در همان لحظه بود.

«کسی هم مجروح شده؟»

شخصی با لحنی مضطرب پرسید.

او یکی‌رسید​ از ارشدهای کونلون،‌فقط​ گو یونگ‌جین بود.

چهره‌اش در حالی که به‌کردن​ سول گوم خیره شده بود، در‌کوتاه​ سایه‌ای از نگرانی فرو رفته بود.

این طبیعی بود، زیرا‌ممکنه​ یکی از شاگردان کونلون‌سکوت​ در جوخه نابودی حضور داشت.

قبیله شمشیر‌صحبت‌های​ باران خون چه‌واقعاً​ جور جایی بود؟

به عنوان خاندانی که بیش از دویست سال بر سوریم‌نیست​ حکومت کرده بود، حتی اگر قدرتشان به پای یک فرقه‌سکوت​ بزرگ نمی‌رسید، تنها یک پله پایین‌تر از آن‌ها قرار داشتند.

آن‌ها در‌فقط​ میان برترین فرقه‌های‌کردن​ کوچک جای داشتند.

اگرچه نتایج بهتر از حد انتظار بود، اما پیش‌بینی‌گوش​ اینکه آن‌ها به خاطر حضور قهرمان الهی شکوفه آلو‌کسی​ در کنارشان موفق خواهند شد، یک باور عمومی بود.

با این حال، سخت بود تصور‌فوق‌العاده‌ست​ کنند که آن‌ها این مأموریت را بدون‌سازماندهی​ هیچ تلفات و مجروحی به پایان برسانند.

و گو یونگ‌جین‌واقعاً​ تنها کسی نبود‌روز​ که چنین نگرانی‌هایی داشت.

چهره‌های حاضر از فرقه‌هایی که شاگردانی‌باورکردنی​ در جوخه نابودی داشتند، با چشمانی‌آخه​ نگران به سول گوم نگاه می‌کردند.

سول گوم احساسات را از روی چهره‌های‌کسانی​ چروکیده کسانی که به او نگاه می‌کردند خواند‌سرازیر​ و سرش را به نشانه تأیید تکان داد.

«گزارش شده‌صحبت‌های​ که همه در‌واقعاً​ سلامت کامل هستن.»

«هه هه، که اینطور.»

زندگی به‌فقط​ چهره گو‌کاملاً​ یونگ‌جین بازگشت.

«هووو، خیالم راحت شد.»

درست همان‌طور که ارشد فرقه صدای شفاف،‌فقط​ دو یانگ-هئون، که در کنار او نفسش‌همه​ را حبس کرده بود، نفس راحتی کشید.

«و یک چیز دیگه.‌فوق‌العاده‌ست​ یک مسئله مهم برای‌کردن​ گزارش دادن وجود داره.»

سول گوم دوباره‌روز​ با چهره‌ای جدی‌باورکردنی​ به حرف آمد.

«یاکشا سیاه در قبیله شمشیر باران خون‌کسانی​ ظاهر شد. و تیغه بی‌قلب و راکشاسا‌دهانشان​ درخشش ستاره هم او را همراهی می‌کردن.»

در یک لحظه،‌پایان​ حالت چهره حاضران‌فوق‌العاده‌ست​ تیز و جدی شد.

وزنی که لقب «یاکشا‌فوق‌العاده‌ست​ سیاه» به دوش می‌کشید،‌کردن​ به هیچ وجه سبک نبود.

کوچک‌ترین شاگرد‌فقط​ رهبر اتحاد‌کاملاً​ سیاه شرور.

همان جایگاه به تنهایی، موجودی که به‌کسانی​ عنوان یاکشا سیاه شناخته می‌شد را بالاتر از‌سرازیر​ هر شخصیت دیگری در فرقه‌های غیرمتعارف قرار می‌داد.

و حالا، شنیدن اینکه متخصصان عالی‌رتبه‌ای‌فوق‌العاده‌ست​ مانند تیغه بی‌قلب و راکشاسا درخشش‌نیست​ ستاره همراه او ظاهر شده بودند.

چطور می‌توانستند واکنش نشان ندهند؟

اما این هم لحظه‌ای‌کاملاً​ بود، چرا که سوالی‌سازماندهی​ در ذهنشان شکل گرفت.

همین چند لحظه پیش، سول گوم به وضوح گفته‌گوش​ بود که جوخه نابودی، قبیله شمشیر باران خون را‌کسی​ نابود کرده و در حال پاکسازی فرقه‌های غیرمتعارف مجاور است.

اما اینکه یاکشا سیاه در‌واقعاً​ قبیله شمشیر باران خون ظاهر شده‌باورکردنی​ بود، به این معنا بود که...

«یعنی یاکشا‌رسید​ سیاه هم‌فوق‌العاده‌ست​ سرکوب شده؟»

رهبر نیروی ویژه‌روز​ قهرمانان، چو گی-گوانگ،‌باورکردنی​ به آرامی پرسید.

این سوالی‌کوتاه​ بود که در‌تازه​ ذهن همه می‌چرخید.

سول گوم در برابر نگاه‌های خیره‌فوق‌العاده‌ست​ آن‌ها لبخند تلخی زد و سرش‌نیست​ را به چپ و راست تکان داد.

«متأسفانه، آن‌ها در آستانه دستگیری‌فقط​ یاکشا سیاه بودن، اما با‌نیست​ اختلاف کمی از دستشون فرار کرد.»

«چه حیف شد.»

«فرار کرد؟»

آه‌های حسرت‌صحبت‌های​ از هر سو‌واقعاً​ به گوش رسید.

یاکشا سیاه شخصیتی بود که احتمال‌روز​ زیادی داشت در آینده به یک‌همه​ دشمن سیاسی برای اتحاد رزمی تبدیل شود.

بهتر بود که‌روز​ این علف هرز را‌نیست​ از ریشه قطع می‌کردند.

اما از آنجا که در نهایت‌زمان​ به او اجازه فرار داده بودند،‌عباراتی​ از دیدگاه آن‌ها مایه تأسف بود.

در همین حین، هیون دو و‌فوق‌العاده‌ست​ یونگ جو گه با شنیدن پاسخ‌نیست​ سول گوم، در ذهنشان سردرگم شدند.

«هوی گذاشته‌رسید​ یاکشا سیاه‌فوق‌العاده‌ست​ فرار کنه؟»

«اون کسیه که دست‌کاملاً​ تکنیک بدن بی‌سایه آسمان‌سازماندهی​ پرواز رو خونده بود.

و گذاشته فرار کنه؟ یعنی یاکشا‌زمان​ سیاه از شایعات هم قوی‌تره؟ یا‌عباراتی​ شاید پای چیز دیگه‌ای در میونه.»

مهارت‌های رزمی چون هوی، آن‌طور که‌فوق‌العاده‌ست​ آن‌ها می‌دانستند، در سطحی بود که‌نیست​ حتی یاکشا سیاه هم حریفش نمی‌شد.

برای رویارویی با او، فرد‌فقط​ باید حداقل در سطح یکی از‌سازماندهی​ رهبران فرقه‌های دروازه‌های پنج امپراتور می‌بود.

این کاملاً طبیعی بود، زیرا کسانی که چون‌سازماندهی​ هوی با آن‌ها روبرو شده و شکستشان داده‌کسانی​ بود، خدای مرگ سفید و امپراتور جنگل سبز بودند.

در حالی که آن دو‌تازه​ در حال گمانه‌زنی درباره دلیل فرار‌گشودند​ یاکشا سیاه توسط چون هوی بودند.

«خب، حریفش هم‌پایان​ دست و پا‌فوق‌العاده‌ست​ بسته نبوده، مگه نه؟»

سول گوم در حالی که با‌روز​ کسانی که از روی ناامیدی آه‌همه​ می‌کشیدند صحبت می‌کرد، این را اضافه کرد.

با حرف‌های او، همه با‌کردن​ چهره‌هایی که نشان از درک‌مدت​ موضوع داشت، سرشان را تکان دادند.

وقتی به آن‌آخه​ فکر می‌کردند، حریف‌زمان​ اصلاً حریف ساده‌ای نبود.

سول گوم که در حال بررسی جو‌فقط​ کمی آرام‌تر شده بود، از این فرصت‌همه​ استفاده کرد تا چیزهای بیشتری اضافه کند.

«و اینطور هم نیست که هیچ دستاوردی نداشته باشن. تیغه بی‌قلب‌سازماندهی​ به دست قهرمان الهی شکوفه آلو کشته شد و گفته می‌شه که‌گشودند​ راکشاسا درخشش ستاره و یاکشا سیاه با جراحات داخلی کشنده‌ای فرار کردن.»

«تیغه بی‌قلب رو شکست داده؟»

«و علاوه بر اون، راکشاسا‌تازه​ درخشش ستاره و یاکشا سیاه‌سخن​ هم جراحات داخلی کشنده برداشتن؟»

در یک لحظه،‌پایان​ چشمان همه از‌فوق‌العاده‌ست​ تعجب گشاد شد.

تیغه بی‌قلب و راکشاسا درخشش ستاره شخصیت‌هایی بودند‌کردن​ که نام بزرگی در دنیای رزمی برای خود دست‌تازه​ و پا کرده بودند؛ متخصصان عالی‌رتبه قلمرو نهایت رزمی.

به ویژه راکشاسا درخشش ستاره، متخصص‌باورکردنی​ عالی‌رتبه‌ای بود که گفته می‌شد مهارتش نگاهی‌ممکنه​ اجمالی به قلمرو رزمی آسمانی داشته است.

و از آنجا که گفته می‌شد یاکشا‌کسانی​ سیاه نیز مجروح شده است، همان‌طور که‌دهانشان​ سول گوم گفت، این مأموریت بدون دستاورد نبود.

«اینکه در برابر اون‌رسید​ سه نفر چنین دستاوردی‌روز​ داشته باشن، واقعاً چشمگیره.»

«شنیده بودم که فقط‌فوق‌العاده‌ست​ از جانشین‌ها تشکیل شدن،‌کردن​ اینکه چنین نتیجه‌ای گرفتن...»

حاضران از روی شگفتی‌کاملاً​ زبانشان را به سقف‌سازماندهی​ دهانشان چسباندند و نوچ‌نوچ کردند.

همه به خوبی آگاه بودند‌تازه​ که قهرمان الهی شکوفه آلو، امپراتور‌گشودند​ جنگل سبز را شکست داده است.

اما بیشتر آن‌ها ناخودآگاه فکر‌واقعاً​ می‌کردند که امپراتور جنگل سبز‌کردن​ باید ضعیف‌تر از شایعات بوده باشد.

این کاملاً طبیعی بود، زیرا در غیر این صورت،‌باورکردنی​ به این معنا بود که مرد جوانی که تازه به‌کسانی​ سن بلوغ رسیده، به قلمرو رزمی آسمانی دست یافته است.

«فوق‌العاده‌ست. واقعاً فوق‌العاده‌ست.»

«به دست آوردن چنین نتیجه‌ای‌تازه​ با یک جوخه ویژه که فقط‌گشودند​ چند روز پیش تشکیل شده، حیرت‌انگیزه.»

در آن لحظه، ارشد فرقه شمشیر آسمانی،‌فقط​ شمشیر پرنده آستین آهنین، به هیون دو‌همه​ نگاه کرد و لب به سخن گشود.

«جاودانه، حتماً‌رسید​ باید خیلی‌فوق‌العاده‌ست​ خوشحال باشید.»

او در حالی‌روز​ که چشمانش پر از‌نیست​ حسادت بود، ادامه داد.

«اینکه چنین شاگرد بزرگی تربیت کردید، که‌کسانی​ در این سن کم نه تنها در‌دهانشان​ مهارت‌های رزمی، بلکه در رهبری هم بی‌نظیره.»

دیگران در‌صحبت‌های​ کنار او‌رسید​ نیز موافقت کردند.

«دقیقاً. من‌رسید​ که واقعاً‌فوق‌العاده‌ست​ حسودیم می‌شه.»

«بودای بی‌کران. اینکه چنین کودک برجسته‌ای، نه،‌نیست​ قهرمان جوانی، از فرقه هوآشان ظهور کرده، به‌زمان​ نظر می‌رسه که بهشت به شما برکت داده.»

«این یک‌کوتاه​ خوش‌شانسی بزرگ‌ممکنه​ برای اتحاده.»

با این تحسین‌های پی‌درپی،‌رسید​ گوشه‌های لب هیون دو‌روز​ به طور طبیعی بالا رفت.

«هه هه،‌رسید​ شما لطف‌فوق‌العاده‌ست​ دارید، اغراق می‌فرمایید.»

او فروتنی نشان‌روز​ داد، اما لبخند روی‌نیست​ لبانش فقط عمیق‌تر شد.

هر کسی می‌توانست ببیند‌ممکنه​ که هیون دو چقدر‌سکوت​ راضی و خوشنود است.

در همان زمان، آن‌ها‌رسید​ به سرعت در ذهنشان در‌کاملاً​ حال تجزیه و تحلیل بودند.

«در آینده، نام‌واقعاً​ فرقه هوآشان با صدای‌کاملاً​ بلندی طنین‌انداز خواهد شد.»

«بعد از پایان این‌کاملاً​ جنگ، فرقه هوآشان ممکنه حتی‌همه​ وودانگ رو هم تهدید کنه...»

«آیا باید‌کوتاه​ با هوآشان‌ممکنه​ متحد بشیم؟»

فعلاً، جنگ پیش رو در‌واقعاً​ اولویت بود، اما آن‌ها باید‌کردن​ به آینده نیز فکر می‌کردند.

با این جنگ، اتحاد سیاه‌فقط​ شرور از بین می‌رفت و چشم‌انداز‌سازماندهی​ دنیای رزمی به شدت تغییر می‌کرد.

و در چنین دنیای رزمی‌ای،‌کردن​ حضور چون هوی قطعاً با‌مدت​ آنچه اکنون بود، غیرقابل مقایسه می‌شد.

در حالی که حاضران داشتن با‌زمان​ خودشون سبک‌سنگین می‌کردن که چطور رابطه‌شون‌عباراتی​ رو با فرقه کوه هوآشان مدیریت کنن.

«اطلاعات دیگه‌ای هم هست؟»

صدای خشکی به گوش رسید.

این صدای استراتژیست نظامی، جگال‌کردن​ گونگ بود که تو تمام‌مدت​ مدت بحث ساکت مونده بود.

حتی وسط این سیل‌ممکنه​ اطلاعات شوکه‌کننده، مثل همیشه‌سکوت​ بی‌تفاوت به نظر می‌رسید.

سول گوم که نگاهی به جگال‌فوق‌العاده‌ست​ گونگ انداخت، برای لحظه‌ای اخم کرد و‌سازماندهی​ بعد ابروهاش رو از هم باز کرد.

یه صورت بی‌حالت‌واقعاً​ که حتی یه‌روز​ ابروش هم تکون نمی‌خورد.

اصلاً نمی‌تونست بفهمه‌روز​ تو سر اون‌باورکردنی​ مرد چی می‌گذره.

سول گوم که کمی مضطرب شده بود،‌کسانی​ با بادبزن تو آستینش ور رفت و‌دهانشان​ لب‌های کمی خشکش رو از هم باز کرد.

«چیز دیگه‌ای نیست.»

با این‌رسید​ حرف، سول‌فوق‌العاده‌ست​ گوم نشست.

یعنی حرفش تموم شده بود.

استراتژیست نظامی برای لحظه‌ای به سول‌زمان​ گوم نگاه کرد، بعد نگاهش رو‌عباراتی​ چرخوند سمت یونگ جو گه و پرسید.

«وضعیت دروازه‌های پنج امپراتور چطوره؟»

با این سوال که بدون هیچ‌روز​ مقدمه‌ای پرسیده شد، بینی یونگ جو گه‌مدت​ چین خورد، اما خیلی زود جواب داد.

«یکی‌یکی دارن‌فقط​ دور هم‌کاملاً​ جمع می‌شن.»

ولوله‌ای تو‌کوتاه​ جلسه به‌ممکنه​ پا شد.

«به این زودی؟»

«برای اون دار و دسته که همیشه به‌کردن​ خاطر منافع خودشون دور هم جمع می‌شدن و دوباره‌تازه​ از هم می‌پاشیدن، اینکه به این زودی یکی بشن...»

انگار که نمی‌تونستن باور‌کاملاً​ کنن، همه از تعجب‌سازماندهی​ چشماشون رو گرد کردن.

مهم نبود چقدر سازمان بزرگی به‌زمان​ اسم اتحاد سیاه شرور تشکیل داده‌عباراتی​ بودن، در نهایت، اونا جناح غیرمتعارف بودن.

نمی‌تونستن عادت‌هاشون رو کنار بذارن.

به همین خاطر فکر می‌کردن که حتی تو‌کردن​ این جنگ هم تا لحظه آخر همدیگه رو‌ممکنه​ زیر نظر می‌گیرن و قدرتشون رو جمع می‌کنن...

اما اوضاع‌فقط​ داشت برخلاف‌کاملاً​ انتظارشون پیش می‌رفت.

بعد، یونگ‌کوتاه​ جو گه‌ممکنه​ اضافه کرد.

«حتماً متوجه وخامت اوضاع شدن.»

چهره حاضران تو هم رفت.

تو اون فضا، جگال‌کاملاً​ گونگ با همون چهره‌سازماندهی​ بی‌حالتش لب باز کرد.

«پس باید سریع بجنبیم.»

نگاهش رو روی جمعیت چرخوند.

اگه دقیق‌تر بگم، داشت به‌فقط​ نوبت به رهبران سه تیپ و‌سازماندهی​ چهار جوخه اتحاد رزمی نگاه می‌کرد.

«تدارکات حرکت آماده‌ست؟»

شش نفر باقی‌مونده، به جز‌تازه​ تنها غایب جلسه یعنی فرمانده‌سخن​ خون‌آهنین، سرشون رو تکون دادن.

«اگه این‌طوره،‌صحبت‌های​ پس اول سه‌واقعاً​ تیپ، چهار جوخه...»

بام!

استراتژیست نظامی با صدای بلند و‌باورکردنی​ ناگهانی باز شدن در، حرفش رو‌آخه​ قطع کرد و سرش رو برگردوند.

یه مرد‌کوتاه​ میانسال اونجا‌ممکنه​ ایستاده بود.

مرد میانسال که غرق عرق بود،‌فوق‌العاده‌ست​ با احترام دست‌هاش رو به هم‌نیست​ گره کرد و سرش رو خم کرد.

«ببخشید که جلسه رو قطع می‌کنم.‌روز​ اما جسارت کردم و وارد شدم چون‌مدت​ یه پیام فوری دارم که باید برسونم.»

حاضران اولش می‌خواستن سر کسی‌کردن​ که وسط جلسه بدون اجازه‌مدت​ وارد شده بود عصبانی بشن.

اما بعد، وقتی‌آخه​ شناختنش، چهره‌شون به‌زمان​ تعجب تغییر کرد.

«رهبر بیون‌دانگ؟»

اون مردی بود که اون‌قدر سرش شلوغ بود‌کردن​ که نتونسته بود تو جلسه شرکت کنه؛ رهبر‌ممکنه​ سازمان اطلاعاتی اتحاد رزمی، یعنی بیون‌دانگ، وی جیبوک.

«چی شده؟»

استراتژیست نظامی‌کوتاه​ از وی‌ممکنه​ جیبوک پرسید.

با این حرف، وی جیبوک‌واقعاً​ لب پایینش رو گاز گرفت‌کردن​ و دلیل اومدنش رو فاش کرد.

«چهار روز پیش، تایید کردیم که گروهی از‌کردن​ افراد از اتحاد سیاه شرور خارج شدن. ما‌ممکنه​ شناسایی کردیم که تعدادشون بیش از دو هزار نفره...»

«چی؟!»

«دو هزار نفر؟!»

با حرف‌های وی‌پایان​ جیبوک، چند نفر‌فوق‌العاده‌ست​ از جاشون پریدن.

خبر شوکه‌کننده‌ای بود.

دو هزار نفر نیرویی بود‌کردن​ که با یه فرقه نسبتاً بزرگ‌کوتاه​ تو میان فرقه‌های کوچک برابری می‌کرد.

مخصوصاً اگه از طرف اتحاد سیاه‌زمان​ شرور فرستاده شده بودن، قدرتشون با‌عباراتی​ دو هزار نفر معمولی کاملاً فرق داشت.

در حالی که همه تعجب کرده‌فوق‌العاده‌ست​ بودن، وی جیبوک به خوندن اطلاعاتی‌نیست​ که جمع کرده بود ادامه داد.

«... ترکیب اونا از جوخه سایه خون و‌کردن​ جوخه سایه شبح از اتحاد سیاه شرور تشکیل‌ممکنه​ شده، و مهارت‌های رزمی‌شون حداقل در سطح درجه یکه.»

دهن همه باز موند.

چهره‌هاشون طوری خالی از‌ممکنه​ حس شد که انگار با‌گوش​ چکش کوبیده بودن پس کله‌شون.

بعد، برخلاف بقیه که مات و مبهوت‌فقط​ مونده بودن، استراتژیست نظامی که فقط اخم‌همه​ کرده بود، بهش نگاه کرد و پرسید.

«مهم‌تر از همه، مقصدشون کجاست؟»

این مهم‌ترین سوال بود.

چیزی که‌کوتاه​ نباید می‌شد،‌ممکنه​ شده بود.

اون با سردی پرسید، با این فکر که بفهمه اونا‌کردن​ دارن کجا می‌رن تا بتونه حرکتی بزنه، و خیلی زود رهبر‌کسانی​ بیون‌دانگ که آب دهنش رو قورت داده بود، لب باز کرد.

«... سیچوان.»

«چی؟! گفتی سیچوان؟!»

«سیچوان؟!»

ارشدهای فرقه صدای پاک و‌واقعاً​ فرقه امی که پایگاهشون تو سیچوان‌باورکردنی​ بود، چشماشون رو از حدقه درآوردن.

صداشون می‌لرزید.

گفته می‌شد دو‌روز​ هزار رزمی‌کار جناح‌باورکردنی​ غیرمتعارف دارن حمله می‌کنن.

اونم با نیرویی متشکل از جوخه سایه‌کسانی​ خون و جوخه سایه شبح، که تو‌دهانشان​ اتحاد سیاه شرور به بی‌رحمی معروف بودن.

می‌تونستن ببینن که‌پایان​ سیچوان قراره غرق‌فوق‌العاده‌ست​ در خون بشه.

«من... من باید برم!»

«این راهب حقیر هم...»

همین که اون‌آخه​ دو نفر خواستن‌زمان​ با عجله بزنن بیرون.

«یه لحظه صبر کنید.»

استراتژیست نظامی به آرومی گفت.

«حتی اگه الان هم عجله‌کردن​ کنید، فایده‌ای نداره. چطوره از‌مدت​ کسایی که نزدیک‌ترن کمک بخوایم؟»

«کسایی که نزدیک‌ترن...؟»

«مگه یه‌صحبت‌های​ جوخه نزدیک سیچوان‌واقعاً​ تو ماموریت نیست؟»

تو همون لحظه، جوخه‌ای که‌فقط​ چند دقیقه پیش موضوع بحث جلسه‌سازماندهی​ بود، به ذهن همه خطور کرد.

پاک‌سازی عمارت قبیله شمشیر‌ممکنه​ باران خون با رسیدن نجیب‌زاده‌گوش​ درنای ابری سرعت گرفته بود.

اول از همه،‌پایان​ دانتیان بیشتر اعضای‌فوق‌العاده‌ست​ جناح غیرمتعارف نابود شد.

بعدش هم یا تو سیاه‌چال‌ها‌فقط​ زندانی شدن یا برای بازسازی‌نیست​ عمارت به کار گرفته شدن.

وسط این هیاهو.

«از کمکتون ممنونم، قهرمان بزرگ.»

هو گوانگ‌گه در حالی که به نجیب‌زاده‌فقط​ درنای ابری و گروهش که تو پاک‌سازی‌همه​ کمک کرده بودن نگاه می‌کرد، تشکر کرد.

تعداد اعضای جناح‌واقعاً​ غیرمتعارف تو سوریم‌روز​ خیلی زیاد بود.

تعداد کسایی که در حال حاضر بسته شده‌سازماندهی​ بودن یا تو عمارت قبیله شمشیر باران خون‌کسانی​ کار می‌کردن، به رقم خیره‌کننده پونصد نفر می‌رسید.

برای جوخه نابودی که تعدادشون تازه‌زمان​ از چهل نفر رد می‌شد، کنترل‌عباراتی​ این‌همه آدم اصلاً کار راحتی نبود.

تو این وضعیت، کمک‌رسید​ نجیب‌زاده درنای ابری و گروهش‌کاملاً​ مثل بارون تو خشکسالی بود.

«اختیار دارید.»

با تشکر هو گوانگ‌گه،‌کاملاً​ نجیب‌زاده درنای ابری دستش‌سازماندهی​ رو تکون داد و گفت.

«من که کاری نکردم. فقط کمک کردم‌کسانی​ اعضای جناح غیرمتعارف رو که شما شکست دادید‌سرازیر​ ببندیم و تو تمیزکاری یه کمکی داده باشم.»

این رو در‌پایان​ حالی گفت که لبخند‌فقط​ محوی رو لب‌هاش بود.

چون همون‌طور که‌واقعاً​ خودش گفت، واقعاً‌روز​ کار خاصی نکرده بود.

اما هو گوانگ‌گه سرش‌کاملاً​ رو تکون داد و‌سازماندهی​ از ته دل خندید.

«همین کارتون‌کوتاه​ هم کمک‌ممکنه​ بزرگی به ماست.»

حرف‌هاش پر از صداقت بود.

«اگه فقط خودمون بودیم، الان‌فقط​ هنوز داشتیم مثل مرغ سرکنده‌نیست​ برای تمیزکاری دست و پا می‌زدیم.»

«هه هه، که این‌طور.»

نجیب‌زاده درنای ابری برای لحظه‌ای‌تازه​ با خنده اون خندید، و بعد‌گشودند​ نگاهش رو به سمت بالا چرخوند.

جوون خوش‌قیافه‌ای روی صندلی نشسته‌واقعاً​ بود، با لباسی که ترکیبی‌کردن​ از قرمز و مشکی بود.

مردی که تو همون نگاه‌فقط​ اول خارق‌العاده به نظر می‌رسید‌نیست​ و هاله‌اش هم بی‌نظیر بود.

اون قهرمان‌فقط​ الهی شکوفه آلو،‌کردن​ چون هوی بود.

«باورنکردنیه. اینکه تو فقط‌ممکنه​ نیم‌ماه تمام فرقه‌های غیرمتعارف‌سکوت​ سوریم رو تحت سلطه دربیاره.»

حس ترسی آمیخته‌پایان​ با احترام ناخودآگاه‌فوق‌العاده‌ست​ تو وجودش شکل گرفت.

با وجود سن کمش،‌فوق‌العاده‌ست​ دستاوردی که به دست آورده‌باورکردنی​ بود تو سوریم بی‌سابقه بود.

«می‌گن قهرمان‌ها‌فقط​ تو زمانه‌های‌کاملاً​ پرآشوب ظهور می‌کنن...»

در همین حین، من که نگاه خیره‌اش‌کسانی​ رو حس می‌کردم، مشغول خوندن پیامی بودم‌دهانشان​ که از طرف اتحاد رزمی فرستاده شده بود.

==SYSTEM==

[جوخه سایه خون و جوخه سایه شبح از اتحاد سیاه شرور دارن به سمت شمال می‌رن.

تعدادشون حداقل دو هزار نفره.

مقصد سیچوانه.

کسی که رهبری‌شون می‌کنه...]

==SYSTEM==

اطلاعات کوتاه، مختصر و مفید بود.

اما همون یه تیکه کاغذ کافی بود تا بفهمم این احمق‌ها دارن چه غلطی می‌کنن.

«چه وقت‌شناسی خوبی. به هر حال انگار دیگه هیچ فرقه غیرمتعارفی این دور و بر نمونده بود که باهاش سرگرم بشم.»

با یه پوزخند محو رو لبام، پیام رو چپوندم تو لباسم و از جام بلند شدم.

دیگه موندنم اینجا تموم شده بود.

شنل سفید خالصی رو که پشت صندلی افتاده بود، کشیدم رو شونه‌هام.

و آروم یه قدم رفتم جلو.

دو تا شمشیری که به کمرم بسته بودم، تکون خوردن.

ماه شکوفه و شمشیر شیطانی.

با حس کردن این دو تا شمشیر که حالا مثل دست و پای خودم شده بودن، خیلی زود ایستادم.

رسیده بودم جلوی عمارت.

«اوه؟ فرمانده جوخه؟»

«چیزی شده؟»

اعضای جوخه نابودی که مشغول بازسازی عمارت بودن، با دیدن من که داشتم نزدیک می‌شدم، به حرف اومدن.

دیدن منی که چند روز گذشته رو فقط استراحت کرده بودم، باعث شد یه کم خودشون رو جمع‌وجور کنن و مضطرب بشن.

یه لحظه با نگاهم براندازشون کردم.

«فقط یه ربع بهتون وقت می‌دم. وسایلتون رو جمع کنید، می‌زنیم به چاک.»

یه دستور یه طرفه بهشون دادم.

گوشه لبم رو کج کردم و پوزخند زدم.

«حالا، وقت ماموریت بعدیه.»

ناولها | novelha.net