---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 2: فصل ۲ • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 2: فصل ۲

0

سه روز گذشت.

زمان مثل آب روان می‌گذشت و‌می‌توانستم​ بی‌وقفه به جلو می‌رفت، اما وضعیت فعلی‌هنوز​ من هیچ فرقی با قبل نکرده بود.

«هیچ‌وقت فکرش‌چون​ رو نمی‌کردم کارم‌می‌زدن​ به اینجا بکشه.»

بدن من‌چشمانم​ در بدترین وضعیت‌البته​ ممکن قرار داشت.

انرژی‌ای که آن زمان جذب کرده‌می‌توانستم​ بودم، رگ‌های خونی‌ام را گشاد کرده بود،‌هنوز​ اما این فقط یک راه‌حل موقتی بود.

در واقع‌کنم​ بدنم را‌اگر​ درمان نکرده بود.

در نتیجه، این بدن لعنتی حتی اجازه‌مات​ نمی‌داد یک انگشتم را تکان دهم، چه‌کسی​ برسد به اینکه چشمانم را باز کنم.

البته، اگر‌چشمانم​ می‌خواستم می‌توانستم‌کنم​ درستش کنم.

اما عمداً‌کنم​ تصمیم گرفتم‌اگر​ هیچ کاری نکنم.

«...هنوز نه.»

آخر وقتی حتی نمی‌دانستم‌صدا​ در چه وضعیتی گیر افتاده‌ام،‌دوکگو​ بیدار شدن چه فایده‌ای داشت؟

«گذشته از این، بعد از‌البته​ شنیدن اسم فرقه هوآشان، نمی‌تونم‌عمداً​ همین‌طوری بی‌گدار به آب بزنم.»

خوشبختانه، هوشیاری‌ام کاملاً واضح‌اگر​ بود و می‌توانستم صداهای‌عمداً​ اطرافم را به وضوح بشنوم.

به لطف همین موضوع، توانستم اطلاعاتی بیشتر‌درستش​ از حد انتظار جمع‌آوری کنم و قطعات‌آخر​ پازل این وضعیت را کنار هم بچینم.

«همه‌شون من‌چون​ رو چون‌صدا​ هوی صدا می‌زدن.»

اولش کاملاً‌چشمانم​ مات و‌کنم​ مبهوت بودم.

من که بودم؟

دوکگو گویون، شیطان آسمانی مطلق.

کسی که نه تنها فرقه شیطان آسمانی و‌مبهوت​ رشته‌کوه آسمانی، بلکه وجب به وجبِ نُه استان‌رشته‌کوه​ و هشت زمین بایر را به لرزه درآورده بود.

«و حالا دارن‌باز​ من رو چون‌اگر​ هوی صدا می‌زنن؟»

اگر فقط یکی دو‌اگر​ بار بود، شاید با‌عمداً​ پوزخندی از کنارش می‌گذشتم.

اما نمی‌توانستم.

آن‌ها هر روزِ‌هوی​ خدا من را‌اولش​ چون هوی صدا می‌زدند.

ابتدا گیج شده بودم.

چرا من را چون‌اگر​ هوی صدا می‌زدند؟ و اصلاً‌تصمیم​ چرا در این وضعیت بودم؟

هر چه بیشتر به‌اگر​ آن فکر می‌کردم، بیشتر‌عمداً​ به یک نتیجه واحد می‌رسیدم.

اینکه من‌چون​ حالا همان‌صدا​ چون هوی بودم.

هیچ جواب دیگری وجود‌کنم​ نداشت، پس چه کار‌می‌توانستم​ دیگری از دستم برمی‌آمد؟

«فقط باید قبولش کنم.»

پس آن را‌البته​ پذیرفتم و افکارم‌می‌توانستم​ را مرتب کردم.

اگر حدسم درست بود، روح من به لطف آن تکنیک‌گویون​ عظیم، پوسته خالی‌ای را که پس از رفتن روح این پسر‌استان​ به نام چون هوی به جا مانده بود، تسخیر کرده بود.

«پس... یعنی‌چشمانم​ تکنیک سلطه جاودانگی‌البته​ ابدی شکست خورده...؟»

موجی از‌کنم​ کلافگی و خشم‌می‌خواستم​ در درونم خروشید.

این تکنیکی بود که ده‌می‌خواستم​ سال از عمرم و تمام‌گرفتم​ دانشم را پای آن ریخته بودم.

و حالا شکست خورده بود؟

«نه، امکان‌چشمانم​ نداره شکست‌کنم​ خورده باشه.»

لحظه‌ای که این‌البته​ اتفاق افتاد را‌می‌توانستم​ به یاد آوردم.

تکنیک سلطه جاودانگی ابدی فعال شده بود‌درستش​ و مجموعه‌ای خیره‌کننده از رنگ‌هایی که متعلق به‌وقتی​ این دنیا نبودند، من را در بر گرفتند.

تکنیک دقیقاً همان‌طور‌هوی​ که نوشته شده‌اولش​ بود، بی‌نقص عمل کرد.

پس چرا این اتفاق افتاد؟

«نکنه...!»

صاعقه‌ای از‌کنم​ درک به‌اگر​ ذهنم خطور کرد.

نکند جاودانگی ابدی به‌صدا​ معنای انتقال روحم به‌مبهوت​ بدن یک شخص دیگر بود...؟

«لعنت بهش! اون عوضی‌کنم​ باید می‌نوشت که بعدش‌می‌توانستم​ قراره چه اتفاقی بیفته!»

نتوانستم جلوی‌کنم​ لعنت فرستادنم‌اگر​ را بگیرم.

با این‌کنم​ حال، شاید‌اگر​ توفیقی اجباری بود.

من هیچ‌چون​ دلبستگی‌ای به‌صدا​ گذشته نداشتم.

نه به‌چشمانم​ شهرت، نه‌کنم​ به مقام.

اگر داشتم، آیا از مقام‌می‌خواستم​ رهبر فرقه کناره‌گیری می‌کردم و فرقه‌کاری​ شیطان آسمانی را پشت سر می‌گذاشتم؟

حتی به‌کنم​ زندگی ابدی‌اگر​ هم علاقه‌ای نداشتم.

هر جا‌چون​ زندگی هست،‌صدا​ مرگ هم هست.

قصد داشتم‌چشمانم​ از نظم‌کنم​ طبیعی پیروی کنم.

کمی مایه تأسف بود که‌می‌خواستم​ نتوانسته بودم روی تمام هنرهای‌گرفتم​ رزمی جهان تسلط پیدا کنم، اما...

این وضعیت فعلی‌البته​ دیگر بیش از‌می‌توانستم​ حد مسخره بود.

فرقه هوآشان؟ هوآشان؟

همان فرقه هوآشان از‌کنم​ اتحاد نه فرقه که همیشه‌درستش​ مثل خاری در چشمم بود؟

و حالا‌کنم​ من یکی از‌می‌خواستم​ شاگردان آنجا بودم؟

چه مزخرفاتی.

اما هیچ‌چون​ کاری از‌صدا​ دستم برنمی‌آمد.

اوضاع دیگر‌چشمانم​ به این‌کنم​ شکل درآمده بود.

«باید بیشتر‌کنم​ درباره این پسره،‌می‌خواستم​ چون هوی، بفهمم.»

از آن روز به بعد، نفسم‌می‌توانستم​ را در سینه حبس کردم و با‌هنوز​ دقت گوش دادم تا اطلاعات جمع‌آوری کنم.

خوشبختانه، بیشتر ملاقات‌کنندگان افراد مرتبط‌می‌زدن​ با چون هوی بودند، بنابراین‌گویون​ هیچ کمبودی در اطلاعات وجود نداشت.

با گوش دادن دقیق به مکالماتشان، توانستم‌می‌خواستم​ تصویر تقریبی و خامی از اینکه چون‌نکنم​ هوی چه کسی بود، کنار هم بچینم.

کودکی که‌کنم​ هنوز به سن‌می‌خواستم​ قانونی نرسیده بود.

جوان‌ترین شاگرد‌کنم​ حکیمِ حالا‌اگر​ درگذشته، هیون گانگ.

پسری پاک و‌هوی​ مهربان که همه در‌مات​ فرقه هوآشان دوستش داشتند.

تمام این‌ها‌چشمانم​ توصیف‌کننده چون‌کنم​ هوی بودند.

و حالا،‌کنم​ آن‌ها من‌اگر​ را توصیف می‌کردند.

هه...

کی بود که می‌گفت‌صدا​ آدم‌ها وقتی اوضاع خیلی‌مبهوت​ مسخره می‌شود، به خنده می‌افتند؟

این دقیقاً‌چشمانم​ همان حسی‌کنم​ بود که داشتم.

پاک، مهربان و دوست‌داشتنی؟

کلماتی که‌کنم​ در تمام عمرم‌می‌خواستم​ هرگز نشنیده بودم.

اگر کسی در فرقه شیطان آسمانی‌اولش​ این حرف را به من می‌زد،‌آسمانی​ شک می‌کردم که دارد مسخره‌ام می‌کند.

البته که‌چشمانم​ هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد‌البته​ چنین چیزی بگوید.

«چون اون چون‌البته​ هویی که دارن ازش‌درستش​ حرف می‌زنن، من نیستم.»

دقیقاً زمانی‌کنم​ که مرتب کردن‌می‌خواستم​ افکارم تمام شد...

«...»

صداهایی که گهگاه‌باز​ به گوش می‌رسیدند،‌اگر​ ناگهان کاملاً قطع شدند.

سپس، سکوتی فزاینده شروع به‌می‌خواستم​ گسترش کرد و در نهایت‌گرفتم​ کل تالار پزشکی را بلعید.

«به اندازه کافی اطلاعات‌اگر​ جمع کردم. فکر کنم‌عمداً​ دیگه وقت حرکت باشه.»

ذهنم را متمرکز‌هوی​ کردم و بدنم‌اولش​ را بررسی کردم.

همان‌طور که‌چشمانم​ انتظار می‌رفت، یک‌البته​ افتضاح کامل بود.

رگ‌های خونی‌ام اصلاً قوی نبودند و دوازده‌درستش​ کانال انرژی اصلی که انرژی از طریق‌آخر​ آن‌ها جریان می‌یافت، کاملاً مسدود شده بودند.

وضعیتی که در‌البته​ آن، مردن در هر‌درستش​ لحظه اصلاً عجیب نبود.

برخلاف آنچه چون گو سه روز پیش گفته‌مبهوت​ بود (اینکه فقط به استراحت نیاز دارم)، بدنم‌رشته‌کوه​ روی لبه مرز بین مرگ و زندگی تلوتلو می‌خورد.

و این کاملاً طبیعی بود.

مهم نبود که او چقدر در‌می‌توانستم​ پزشکی مهارت داشت، او نمی‌توانست وسعت‌نکنم​ کامل وضعیت من را درک کند.

چیزی که او دیده بود،‌می‌خواستم​ فقط رگ‌های خونی گشادشده در‌گرفتم​ اثر انرژی قرص پریلا بود.

هر کس دیگری هم‌صدا​ جای او بود، فکر می‌کرد‌دوکگو​ وضعیت چون هوی پایدار است.

«البته، اگه از وضعیت واقعی این بدن خبر‌می‌توانستم​ داشت، متوجه می‌شد که یه جای کار می‌لنگه...‌آخر​ و من رو به این حال رها نمی‌کرد.»

هنگام بررسی‌کنم​ بدنم، چیزی‌اگر​ را کشف کردم.

دلیل از حال‌البته​ رفتنم این نبود‌می‌توانستم​ که ضعیف بودم.

بلکه به خاطر وضعیت‌صدا​ عجیبی به نام اختلال‌مبهوت​ قطع کانال انرژی بود.

«فکر نمی‌کردم‌چشمانم​ واقعاً وجود‌کنم​ داشته باشه.»

این موضوع من را‌اگر​ به یاد زمانی انداخت که‌تصمیم​ وسواس شدیدی به پزشکی داشتم.

کتاب پزشکی قدیمی و خاک‌گرفته‌ای را‌می‌توانستم​ به یاد آوردم که در گوشه‌ای‌نکنم​ از کتابخانه شیطان آسمانی پیدا کرده بودم.

بزرگترین کتاب پزشکی زیر آسمان.

حتی عنوانش هم مسخره بود.

این کتاب توسط‌البته​ پزشک دیوانه مرگ و‌درستش​ زندگی نوشته شده بود.

با وجود اون اسم پرطمطراقش،‌می‌خواستم​ این کتاب اصلاً یک متن‌گرفتم​ پزشکی درست و حسابی نبود.

چیزهایی توش نوشته شده بود مثل اینکه چطور با بیشترین بازدهی‌شیطان​ زامبی بسازیم، یا اینکه آیا پیوند زدن یک دست گندیده می‌تونه‌هشت​ به یادگیری هنر رزمی زامبی‌ها، یعنی هنر اسکلت، کمکی بکنه یا نه.

پر از آزمایش‌های انسانی بود‌البته​ که هیچ پزشک واقعی و‌عمداً​ عاقلی حتی سمتشون هم نمی‌رفت.

«اگه بی‌خیال این حقیقت می‌شدی‌می‌خواستم​ که اسمش کتاب پزشکیه، در‌گرفتم​ واقع خوندنش خیلی هم سرگرم‌کننده بود.»

با این حال، اون‌اگر​ یارو به روش خودش‌عمداً​ یک پزشک محسوب می‌شد.

کتاب واقعاً‌چون​ یک سری ارزش‌های‌می‌زدن​ پزشکی هم داشت.

انواع و اقسام اختلالات نادر کانال‌اگر​ های انرژی و ساختارهای بدنی منحصربه‌فرد‌گرفتم​ رو با جزئیات کامل توضیح داده بود.

احتمالاً همه‌اش صدقه‌البته​ سر همون آزمایش‌های‌می‌توانستم​ انسانیِ مریضش بود.

انواع بدن‌هایی توش بود که حتی اسمشون هم به گوشم‌گرفتم​ نخورده بود، مثل ساختار یین خالص سه روح، ساختار پنج شیطان،‌شدن​ فیزیک گانگ آسمانی تخریب‌ناپذیر، و کانال انرژی یین یانگ قاتل بهشت.

اون موقع فکر‌هوی​ می‌کردم همه‌اش یه‌اولش​ مشت چرت و پرته.

اما حالا،‌چشمانم​ چاره‌ای نداشتم جز‌البته​ اینکه باورشون کنم.

چون این بدنِ لعنتی، دقیقاً یکی‌می‌توانستم​ از همون شرایطی رو داشت که‌نکنم​ تو کتاب با جزئیات توصیف شده بود.

کانال انرژی‌کنم​ قطع‌شده روح‌اگر​ بزرگ یین یانگ.

بدنی که همزمان انرژی‌صدا​ صد یین و صد یانگ‌دوکگو​ رو درون خودش حمل می‌کرد.

صاحب اصلی این بدن، که‌البته​ یک تائوئیست جوان بود، حتماً برای‌تصمیم​ تحمل این انرژی جون کنده بود.

و در نهایت، وقتی دیگه نتونسته‌می‌توانستم​ بود تحملش کنه، آروم آروم تحلیل‌نکنم​ رفته بود تا اینکه جون داده بود.

«و بعدش روح من اومد‌می‌خواستم​ و این پوسته خالی رو که‌کاری​ ازش جا مونده بود تسخیر کرد.»

می‌تونستم حدس‌چون​ بزنم چطور‌صدا​ همچین اتفاقی افتاده.

«فکر کردنِ بیشتر بهش هیچ فایده‌ای نداره.‌می‌خواستم​ فقط اوضاع رو پیچیده‌تر می‌کنه. اول از همه،‌هنوز​ باید این کانال انرژی قطع‌شده رو درمان کنم.»

اگه پزشک دیوانه زندگی‌اگر​ و مرگ الان اینجا بود،‌تصمیم​ احتمالاً با تمسخر پوزخند می‌زد.

—کانال انرژی قطع‌شده روح بزرگ‌می‌خواستم​ یین یانگ، نفرین‌شده‌ترین اختلال در‌گرفتم​ بین تمام مشکلات کانال های انرژیست.

یک انسان چطور می‌تونه‌صدا​ انرژی صد یین و‌مبهوت​ صد یانگ رو تحمل کنه؟

حتی خود او که انواع و اقسام‌می‌خواستم​ آزمایش‌های مزخرف و جنون‌آمیز رو انجام داده بود،‌هنوز​ می‌گفت که هیچ راهی برای درمانش وجود نداره.

و حالا‌کنم​ من می‌خواستم‌اگر​ درستش کنم؟

قطعاً از‌کنم​ روی ناباوری‌اگر​ زیر خنده می‌زد.

«این چیزیه‌چون​ که تو‌صدا​ فکر می‌کنی.»

اما من‌چشمانم​ در جوابش‌کنم​ فقط پوزخند زدم.

«آره، معلومه که یکی‌اگر​ مثل تو شکست می‌خورد.‌عمداً​ اما من می‌تونم انجامش بدم.»

به آرومی انرژی‌البته​ درون این بدن‌می‌توانستم​ رو بررسی کردم.

خدا رو‌چون​ شکر، انرژی‌صدا​ کافی وجود داشت.

انرژی قرص پریلا هنوز‌کنم​ جذب نشده بود و‌می‌توانستم​ در رگ‌های خونی‌ام خفته بود.

سپس...

بوم—

خون با‌چون​ شدت در بدنم‌می‌زدن​ به جریان افتاد.

ذهنم به‌چشمانم​ شدت تیز‌کنم​ و شفاف شد.

ووش!

موج عظیمی‌کنم​ از نیروی‌اگر​ درونی فوران کرد.

واقعاً شوکه‌کننده بود.

چون هوی هرگز‌باز​ در هنرهای رزمی‌اگر​ آموزش ندیده بود.

اما با این‌البته​ حال، چنین مقدار‌می‌توانستم​ عظیمی از نیروی درونی؟

«همون‌طور که انتظار‌البته​ می‌رفت، حتی بدون تزکیه‌درستش​ درونی هم کار می‌کنه.»

این قدرت‌چون​ هنر حاکم‌صدا​ مطلق بود.

اکثر روش‌های تزکیه نیازمند این‌البته​ بودند که نیروی درونی رو‌عمداً​ در دانتیان پایینی جمع‌آوری کنی.

اما هنر‌کنم​ حاکم مطلق‌اگر​ کاملاً متفاوت بود.

این هنر هیچ‌البته​ وابستگی و نیازی‌می‌توانستم​ به دانتیان پایینی نداشت.

ظرفِ نگهدارنده‌چون​ اون، خودِ‌صدا​ روح بود.

به همین‌چشمانم​ دلیل بود که‌البته​ می‌شد بیدارش کرد.

در ظاهر شبیه به بقیه روش‌های تزکیه به‌عمداً​ نظر می‌رسید، اما همین یک تفاوت باعث می‌شد کاملاً‌وضعیتی​ متمایز بشه و به سطح کاملاً جدیدی صعود کنه.

و وقتی استعداد بی‌نظیر من هم بهش اضافه می‌شد،‌تصمیم​ هنر حاکم مطلق به یک تکنیک متعالی تبدیل می‌شد که‌افتاده‌ام​ بسیار فراتر از تمام هنرهای رزمی شناخته‌شده در جهان بود.

«از اونجایی که به دانتیان‌می‌زدن​ پایینی متکی نیست، می‌تونم از‌گویون​ هر سه دانتیان استفاده کنم.»

ترک—

نقطه طب‌کنم​ سوزنی تاج‌اگر​ باز شد.

از طریق اون، انرژی غیرقابل‌وصفی مثل یک دریای‌عمداً​ خروشان به داخل سرازیر شد و به انرژی‌نمی‌دانستم​ خفته قرص پریلا در رگ‌های خونی‌ام برخورد کرد.

بوم! بوم!

هشت کانال‌چشمانم​ انرژی فوق‌العاده‌کنم​ باز شدند.

انرژی‌های یین و یانگ صد نفر شروع‌درستش​ به گردش در هشت کانال انرژی کردند‌آخر​ و در دوازده کانال انرژی اصلی جریان یافتند.

از رگ حاکم و رگ دریافت‌کننده گرفته تا‌عمداً​ رگ نفوذکننده، رگ کمربند، رگ پاشنه یانگ، رگ‌نمی‌دانستم​ پاشنه یین، رگ پیونددهنده یانگ، و رگ پیونددهنده یین.

گردش انرژی‌چون​ کاملاً روان‌صدا​ و طبیعی بود.

در نهایت، وقتی انرژی‌کنم​ تمام دوازده کانال انرژی اصلی‌درستش​ رو درنوردید، کار تمام شد.

پلک—

چشم‌هام که انگار‌هوی​ هزار پوند وزن داشتند،‌مات​ به آرومی باز شدند.

با ذهنی تازه و سرحال، انگار‌اگر​ که از یک خواب طولانی بیدار‌گرفتم​ شده باشم، گردنم رو حرکت دادم.

تق— تق—

گردنم هنوز خشک بود،‌اگر​ اما در مقایسه با‌عمداً​ قبل، انگار تو بهشت بودم.

از روی‌چون​ تخت بلند‌صدا​ شدم و نشستم.

«.......»

فوراً متوجه تغییر شدم.

سطح دیدم‌کنم​ به طرز چشمگیری‌می‌خواستم​ پایین‌تر اومده بود.

دست و‌چون​ پاهام کوچیک و‌می‌زدن​ ظریف شده بودند.

کاملاً واضح‌چشمانم​ بود که‌کنم​ جوان‌تر شده‌ام.

«پس چهارده سالگی‌البته​ این‌شکلیه؟ خیلی کوچیک‌تر از‌درستش​ چیزیه که انتظار داشتم.»

با شنیدن صدای نازک و‌می‌خواستم​ ناگهانی خودم، گردنم رو مالیدم‌گرفتم​ و بعد پشت سرم رو خاروندم.

اینجا ایستادن و غرق‌صدا​ شدن تو افکار هیچ‌مبهوت​ دردی رو دوا نمی‌کرد.

چیزی که‌چشمانم​ الان اهمیت داشت،‌البته​ حرکت کردن بود.

«بذار برم‌کنم​ با چشمای خودم‌می‌خواستم​ ببینم چه خبره.»

سرم رو بالا‌البته​ آوردم و به بیرون‌درستش​ از پنجره نگاه کردم.

خورشید صبحگاهی در دوردست‌صدا​ در حال طلوع بود و‌دوکگو​ تاریکی‌های باقی‌مونده رو پس می‌زد.

قدم— قدم—

آروم قدم برداشتم.

بعد از کمی راه‌اگر​ رفتن در راهروی هنوز‌عمداً​ تاریک، یک در بسته دیدم.

بدون هیچ‌چون​ تردیدی، در‌صدا​ رو باز کردم.

ووش!

نور سفید‌کنم​ و خیره‌کننده‌ای به‌می‌خواستم​ چشم‌هام هجوم آورد.

«آخ!»

دستم رو‌چون​ در برابر نور‌می‌زدن​ شدید بالا آوردم.

خیلی وقت‌چشمانم​ بود که نور‌البته​ رو ندیده بودم؟

به محض‌کنم​ اینکه باهاش روبرو‌می‌خواستم​ شدم، چشم‌هام سوختند.

بعد از‌کنم​ چند بار‌اگر​ پلک زدن—

سووش—

دستم رو آروم پایین آوردم.

نور سفید خالص شروع به گرفتن‌می‌توانستم​ رنگ‌های زیبایی به خودش کرد و‌نکنم​ صحنه‌ای نفس‌گیر رو به نمایش گذاشت.

شکوفه‌های آلو در باد می‌رقصیدند.

قله‌های ناهموار‌چون​ مثل تیغه‌های شمشیر‌می‌زدن​ هوا رو می‌شکافتند.

برای یک‌چشمانم​ لحظه، مسحور‌کنم​ این منظره شدم.

این زیبایی، کاملاً با‌اگر​ مناظر خشک و بی‌روح‌عمداً​ رشته‌کوه آسمانی متفاوت بود.

—هاااپ!

فریاد بلندی از پایین‌صدا​ من رو به خودم آورد‌دوکگو​ و به پایین نگاه کردم.

یک زمین‌چشمانم​ تمرین عظیم‌کنم​ اونجا بود.

تائوئیست‌هایی با لباس‌هایی که نماد‌می‌خواستم​ شکوفه آلو داشتند، با تمام‌گرفتم​ توان در حال شمشیر زدن بودند.

«لعنت بهش!»

با نارضایتی واضحی‌هوی​ بهشون نگاه کردم‌اولش​ و سرم رو خاروندم.

«اینجا واقعاً‌چشمانم​ فرقه کوه‌کنم​ هوآشانِ لعنتیه.»

استاد اعظم‌کنم​ تزکیه شیطانی،‌اگر​ شیطان آسمانی مطلق.

کسی که نه استان‌اگر​ و هشت بیابان رو از‌تصمیم​ ترس به لرزه درآورده بود.

حالا به عنوان شاگرد یک فرقه صالح‌مات​ بیدار شده بود، و نه هر فرقه‌ای، بلکه‌تنها​ یکی از اعضای اتحاد نه فرقه—فرقه کوه هوآشان.

ناولها | novelha.net