چپتر 2: فصل ۲
0سه روز گذشت.
زمان مثل آب روان میگذشت وگویون بیوقفه به جلو میرفت، اما وضعیت فعلیبلکه من هیچ فرقی با قبل نکرده بود.
«هیچوقت فکرشقطعات رو نمیکردم کارمبچینم به اینجا بکشه.»
بدن منباز در بدترین وضعیتاگر ممکن قرار داشت.
انرژیای که آن زمان جذب کردههوی بودم، رگهای خونیام را گشاد کرده بود،گویون اما این فقط یک راهحل موقتی بود.
در واقعاولش بدنم رامبهوت درمان نکرده بود.
در نتیجه، این بدن لعنتی حتی اجازهچون نمیداد یک انگشتم را تکان دهم، چهدوکگو برسد به اینکه چشمانم را باز کنم.
البته، اگرباز میخواستم میتوانستمالبته درستش کنم.
اما عمداًکنار تصمیم گرفتمهمهشون هیچ کاری نکنم.
«...هنوز نه.»
آخر وقتی حتی نمیدانستمکنار در چه وضعیتی گیر افتادهام،صدا بیدار شدن چه فایدهای داشت؟
«گذشته از این، بعد ازاگر شنیدن اسم فرقه هوآشان، نمیتونمتصمیم همینطوری بیگدار به آب بزنم.»
خوشبختانه، هوشیاریام کاملاً واضحهمهشون بود و میتوانستم صداهایمیزدن اطرافم را به وضوح بشنوم.
به لطف همین موضوع، توانستم اطلاعاتی بیشترشیطان از حد انتظار جمعآوری کنم و قطعاتوجب پازل این وضعیت را کنار هم بچینم.
«همهشون منقطعات رو چونکنار هوی صدا میزدن.»
اولش کاملاًباز مات والبته مبهوت بودم.
من که بودم؟
دوکگو گویون، شیطان آسمانی مطلق.
کسی که نه تنها فرقه شیطان آسمانی وهوی رشتهکوه آسمانی، بلکه وجب به وجبِ نُه استانشیطان و هشت زمین بایر را به لرزه درآورده بود.
«و حالا دارنکنم من رو چونمیخواستم هوی صدا میزنن؟»
اگر فقط یکی دوهمهشون بار بود، شاید بامیزدن پوزخندی از کنارش میگذشتم.
اما نمیتوانستم.
آنها هر روزِپازل خدا من راهمهشون چون هوی صدا میزدند.
ابتدا گیج شده بودم.
چرا من را چونهمهشون هوی صدا میزدند؟ و اصلاًاولش چرا در این وضعیت بودم؟
هر چه بیشتر بهمبهوت آن فکر میکردم، بیشترآسمانی به یک نتیجه واحد میرسیدم.
اینکه منقطعات حالا همانکنار چون هوی بودم.
هیچ جواب دیگری وجودالبته نداشت، پس چه کاردرستش دیگری از دستم برمیآمد؟
«فقط باید قبولش کنم.»
پس آن رامات پذیرفتم و افکارمگویون را مرتب کردم.
اگر حدسم درست بود، روح من به لطف آن تکنیکمیزدن عظیم، پوسته خالیای را که پس از رفتن روح این پسررشتهکوه به نام چون هوی به جا مانده بود، تسخیر کرده بود.
«پس... یعنیباز تکنیک سلطه جاودانگیاگر ابدی شکست خورده...؟»
موجی ازکنار کلافگی و خشمچون در درونم خروشید.
این تکنیکی بود که دهدوکگو سال از عمرم و تمامکسی دانشم را پای آن ریخته بودم.
و حالا شکست خورده بود؟
«نه، امکانباز نداره شکستالبته خورده باشه.»
لحظهای که اینبچینم اتفاق افتاد راهوی به یاد آوردم.
تکنیک سلطه جاودانگی ابدی فعال شده بودشیطان و مجموعهای خیرهکننده از رنگهایی که متعلق بهوجبِ این دنیا نبودند، من را در بر گرفتند.
تکنیک دقیقاً همانطورپازل که نوشته شدههمهشون بود، بینقص عمل کرد.
پس چرا این اتفاق افتاد؟
«نکنه...!»
صاعقهای ازاولش درک بهمبهوت ذهنم خطور کرد.
نکند جاودانگی ابدی بهکنار معنای انتقال روحم بههوی بدن یک شخص دیگر بود...؟
«لعنت بهش! اون عوضیالبته باید مینوشت که بعدشدرستش قراره چه اتفاقی بیفته!»
نتوانستم جلویکنار لعنت فرستادنمهمهشون را بگیرم.
با ایناولش حال، شایدمبهوت توفیقی اجباری بود.
من هیچقطعات دلبستگیای بهکنار گذشته نداشتم.
نه بهباز شهرت، نهالبته به مقام.
اگر داشتم، آیا از مقامچون رهبر فرقه کنارهگیری میکردم و فرقهمبهوت شیطان آسمانی را پشت سر میگذاشتم؟
حتی بهاولش زندگی ابدیمبهوت هم علاقهای نداشتم.
هر جاقطعات زندگی هست،کنار مرگ هم هست.
قصد داشتمباز از نظمالبته طبیعی پیروی کنم.
کمی مایه تأسف بود کهچون نتوانسته بودم روی تمام هنرهایمات رزمی جهان تسلط پیدا کنم، اما...
این وضعیت فعلیمات دیگر بیش ازگویون حد مسخره بود.
فرقه هوآشان؟ هوآشان؟
همان فرقه هوآشان ازالبته اتحاد نه فرقه که همیشهعمداً مثل خاری در چشمم بود؟
و حالاکنار من یکی ازچون شاگردان آنجا بودم؟
چه مزخرفاتی.
اما هیچقطعات کاری ازکنار دستم برنمیآمد.
اوضاع دیگرباز به اینالبته شکل درآمده بود.
«باید بیشترکنار درباره این پسره،چون چون هوی، بفهمم.»
از آن روز به بعد، نفسمگویون را در سینه حبس کردم و بابلکه دقت گوش دادم تا اطلاعات جمعآوری کنم.
خوشبختانه، بیشتر ملاقاتکنندگان افراد مرتبطبچینم با چون هوی بودند، بنابراینمیزدن هیچ کمبودی در اطلاعات وجود نداشت.
با گوش دادن دقیق به مکالماتشان، توانستممیتوانستم تصویر تقریبی و خامی از اینکه چونهنوز هوی چه کسی بود، کنار هم بچینم.
کودکی کهکنار هنوز به سنچون قانونی نرسیده بود.
جوانترین شاگرداولش حکیمِ حالامبهوت درگذشته، هیون گانگ.
پسری پاک وپازل مهربان که همه درچون فرقه هوآشان دوستش داشتند.
تمام اینهاباز توصیفکننده چونالبته هوی بودند.
و حالا،کنار آنها منهمهشون را توصیف میکردند.
هه...
کی بود که میگفتکنار آدمها وقتی اوضاع خیلیهوی مسخره میشود، به خنده میافتند؟
این دقیقاًباز همان حسیالبته بود که داشتم.
پاک، مهربان و دوستداشتنی؟
کلماتی کهاولش در تمام عمرمدوکگو هرگز نشنیده بودم.
اگر کسی در فرقه شیطان آسمانیهمهشون این حرف را به من میزد،مات شک میکردم که دارد مسخرهام میکند.
البته کهباز هیچکس جرئت نمیکرداگر چنین چیزی بگوید.
«چون اون چونبچینم هویی که دارن ازشصدا حرف میزنن، من نیستم.»
دقیقاً زمانیاولش که مرتب کردندوکگو افکارم تمام شد...
«...»
صداهایی که گهگاهکنم به گوش میرسیدند،میخواستم ناگهان کاملاً قطع شدند.
سپس، سکوتی فزاینده شروع بهچون گسترش کرد و در نهایتمات کل تالار پزشکی را بلعید.
«به اندازه کافی اطلاعاتمبهوت جمع کردم. فکر کنمآسمانی دیگه وقت حرکت باشه.»
ذهنم را متمرکزپازل کردم و بدنمهمهشون را بررسی کردم.
همانطور کهباز انتظار میرفت، یکاگر افتضاح کامل بود.
رگهای خونیام اصلاً قوی نبودند و دوازدهصدا کانال انرژی اصلی که انرژی از طریقشیطان آنها جریان مییافت، کاملاً مسدود شده بودند.
وضعیتی که درمات آن، مردن در هرشیطان لحظه اصلاً عجیب نبود.
برخلاف آنچه چون گو سه روز پیش گفتههوی بود (اینکه فقط به استراحت نیاز دارم)، بدنمشیطان روی لبه مرز بین مرگ و زندگی تلوتلو میخورد.
و این کاملاً طبیعی بود.
مهم نبود که او چقدر درهوی پزشکی مهارت داشت، او نمیتوانست وسعتدوکگو کامل وضعیت من را درک کند.
چیزی که او دیده بود،دوکگو فقط رگهای خونی گشادشده درکسی اثر انرژی قرص پریلا بود.
هر کس دیگری همکنار جای او بود، فکر میکردصدا وضعیت چون هوی پایدار است.
«البته، اگه از وضعیت واقعی این بدن خبردرستش داشت، متوجه میشد که یه جای کار میلنگه...وقتی و من رو به این حال رها نمیکرد.»
هنگام بررسیکنار بدنم، چیزیهمهشون را کشف کردم.
دلیل از حالمات رفتنم این نبودگویون که ضعیف بودم.
بلکه به خاطر وضعیتکنار عجیبی به نام اختلالهوی قطع کانال انرژی بود.
«فکر نمیکردمباز واقعاً وجودالبته داشته باشه.»
این موضوع من راهمهشون به یاد زمانی انداخت کهاولش وسواس شدیدی به پزشکی داشتم.
کتاب پزشکی قدیمی و خاکگرفتهای راگویون به یاد آوردم که در گوشهایرشتهکوه از کتابخانه شیطان آسمانی پیدا کرده بودم.
بزرگترین کتاب پزشکی زیر آسمان.
حتی عنوانش هم مسخره بود.
این کتاب توسطبچینم پزشک دیوانه مرگ وصدا زندگی نوشته شده بود.
با وجود اون اسم پرطمطراقش،دوکگو این کتاب اصلاً یک متنکسی پزشکی درست و حسابی نبود.
چیزهایی توش نوشته شده بود مثل اینکه چطور با بیشترین بازدهیاولش زامبی بسازیم، یا اینکه آیا پیوند زدن یک دست گندیده میتونهبلکه به یادگیری هنر رزمی زامبیها، یعنی هنر اسکلت، کمکی بکنه یا نه.
پر از آزمایشهای انسانی بوداگر که هیچ پزشک واقعی وتصمیم عاقلی حتی سمتشون هم نمیرفت.
«اگه بیخیال این حقیقت میشدیچون که اسمش کتاب پزشکیه، درمات واقع خوندنش خیلی هم سرگرمکننده بود.»
با این حال، اونمبهوت یارو به روش خودشآسمانی یک پزشک محسوب میشد.
کتاب واقعاًقطعات یک سری ارزشهایبچینم پزشکی هم داشت.
انواع و اقسام اختلالات نادر کانالمیخواستم های انرژی و ساختارهای بدنی منحصربهفردکاری رو با جزئیات کامل توضیح داده بود.
احتمالاً همهاش صدقهبچینم سر همون آزمایشهایهوی انسانیِ مریضش بود.
انواع بدنهایی توش بود که حتی اسمشون هم به گوشمکسی نخورده بود، مثل ساختار یین خالص سه روح، ساختار پنج شیطان،لرزه فیزیک گانگ آسمانی تخریبناپذیر، و کانال انرژی یین یانگ قاتل بهشت.
اون موقع فکرپازل میکردم همهاش یههمهشون مشت چرت و پرته.
اما حالا،باز چارهای نداشتم جزاگر اینکه باورشون کنم.
چون این بدنِ لعنتی، دقیقاً یکیهوی از همون شرایطی رو داشت کهدوکگو تو کتاب با جزئیات توصیف شده بود.
کانال انرژیاولش قطعشده روحمبهوت بزرگ یین یانگ.
بدنی که همزمان انرژیکنار صد یین و صد یانگصدا رو درون خودش حمل میکرد.
صاحب اصلی این بدن، کهاگر یک تائوئیست جوان بود، حتماً برایگرفتم تحمل این انرژی جون کنده بود.
و در نهایت، وقتی دیگه نتونستههوی بود تحملش کنه، آروم آروم تحلیلدوکگو رفته بود تا اینکه جون داده بود.
«و بعدش روح من اومددوکگو و این پوسته خالی رو کهتنها ازش جا مونده بود تسخیر کرد.»
میتونستم حدسقطعات بزنم چطورکنار همچین اتفاقی افتاده.
«فکر کردنِ بیشتر بهش هیچ فایدهای نداره.میتوانستم فقط اوضاع رو پیچیدهتر میکنه. اول از همه،آخر باید این کانال انرژی قطعشده رو درمان کنم.»
اگه پزشک دیوانه زندگیهمهشون و مرگ الان اینجا بود،اولش احتمالاً با تمسخر پوزخند میزد.
—کانال انرژی قطعشده روح بزرگدوکگو یین یانگ، نفرینشدهترین اختلال درکسی بین تمام مشکلات کانال های انرژیست.
یک انسان چطور میتونهکنار انرژی صد یین وهوی صد یانگ رو تحمل کنه؟
حتی خود او که انواع و اقساممیتوانستم آزمایشهای مزخرف و جنونآمیز رو انجام داده بود،آخر میگفت که هیچ راهی برای درمانش وجود نداره.
و حالاکنار من میخواستمهمهشون درستش کنم؟
قطعاً ازاولش روی ناباوریمبهوت زیر خنده میزد.
«این چیزیهقطعات که توکنار فکر میکنی.»
اما منباز در جوابشالبته فقط پوزخند زدم.
«آره، معلومه که یکیهمهشون مثل تو شکست میخورد.میزدن اما من میتونم انجامش بدم.»
به آرومی انرژیمات درون این بدنگویون رو بررسی کردم.
خدا روقطعات شکر، انرژیکنار کافی وجود داشت.
انرژی قرص پریلا هنوزالبته جذب نشده بود ودرستش در رگهای خونیام خفته بود.
سپس...
بوم—
خون باقطعات شدت در بدنمبچینم به جریان افتاد.
ذهنم بهباز شدت تیزالبته و شفاف شد.
ووش!
موج عظیمیاولش از نیرویمبهوت درونی فوران کرد.
واقعاً شوکهکننده بود.
چون هوی هرگزکنم در هنرهای رزمیمیخواستم آموزش ندیده بود.
اما با اینبچینم حال، چنین مقدارهوی عظیمی از نیروی درونی؟
«همونطور که انتظارمات میرفت، حتی بدون تزکیهشیطان درونی هم کار میکنه.»
این قدرتقطعات هنر حاکمکنار مطلق بود.
اکثر روشهای تزکیه نیازمند ایناگر بودند که نیروی درونی روتصمیم در دانتیان پایینی جمعآوری کنی.
اما هنرکنار حاکم مطلقهمهشون کاملاً متفاوت بود.
این هنر هیچمات وابستگی و نیازیگویون به دانتیان پایینی نداشت.
ظرفِ نگهدارندهقطعات اون، خودِکنار روح بود.
به همینباز دلیل بود کهاگر میشد بیدارش کرد.
در ظاهر شبیه به بقیه روشهای تزکیه بهمیزدن نظر میرسید، اما همین یک تفاوت باعث میشد کاملاًکسی متمایز بشه و به سطح کاملاً جدیدی صعود کنه.
و وقتی استعداد بینظیر من هم بهش اضافه میشد،مطلق هنر حاکم مطلق به یک تکنیک متعالی تبدیل میشد کهزمین بسیار فراتر از تمام هنرهای رزمی شناختهشده در جهان بود.
«از اونجایی که به دانتیانبچینم پایینی متکی نیست، میتونم ازمیزدن هر سه دانتیان استفاده کنم.»
ترک—
نقطه طبکنار سوزنی تاجهمهشون باز شد.
از طریق اون، انرژی غیرقابلوصفی مثل یک دریایآسمانی خروشان به داخل سرازیر شد و به انرژینُه خفته قرص پریلا در رگهای خونیام برخورد کرد.
بوم! بوم!
هشت کانالباز انرژی فوقالعادهالبته باز شدند.
انرژیهای یین و یانگ صد نفر شروعصدا به گردش در هشت کانال انرژی کردندشیطان و در دوازده کانال انرژی اصلی جریان یافتند.
از رگ حاکم و رگ دریافتکننده گرفته تاآسمانی رگ نفوذکننده، رگ کمربند، رگ پاشنه یانگ، رگنُه پاشنه یین، رگ پیونددهنده یانگ، و رگ پیونددهنده یین.
گردش انرژیقطعات کاملاً روانکنار و طبیعی بود.
در نهایت، وقتی انرژیالبته تمام دوازده کانال انرژی اصلیعمداً رو درنوردید، کار تمام شد.
پلک—
چشمهام که انگارپازل هزار پوند وزن داشتند،چون به آرومی باز شدند.
با ذهنی تازه و سرحال، انگارمیخواستم که از یک خواب طولانی بیدارکاری شده باشم، گردنم رو حرکت دادم.
تق— تق—
گردنم هنوز خشک بود،مبهوت اما در مقایسه باآسمانی قبل، انگار تو بهشت بودم.
از رویقطعات تخت بلندکنار شدم و نشستم.
«.......»
فوراً متوجه تغییر شدم.
سطح دیدماولش به طرز چشمگیریدوکگو پایینتر اومده بود.
دست وقطعات پاهام کوچیک وبچینم ظریف شده بودند.
کاملاً واضحباز بود کهالبته جوانتر شدهام.
«پس چهارده سالگیبچینم اینشکلیه؟ خیلی کوچیکتر ازصدا چیزیه که انتظار داشتم.»
با شنیدن صدای نازک ودوکگو ناگهانی خودم، گردنم رو مالیدمکسی و بعد پشت سرم رو خاروندم.
اینجا ایستادن و غرقکنار شدن تو افکار هیچهوی دردی رو دوا نمیکرد.
چیزی کهباز الان اهمیت داشت،اگر حرکت کردن بود.
«بذار برمکنار با چشمای خودمچون ببینم چه خبره.»
سرم رو بالامات آوردم و به بیرونشیطان از پنجره نگاه کردم.
خورشید صبحگاهی در دوردستکنار در حال طلوع بود وصدا تاریکیهای باقیمونده رو پس میزد.
قدم— قدم—
آروم قدم برداشتم.
بعد از کمی راهمبهوت رفتن در راهروی هنوزآسمانی تاریک، یک در بسته دیدم.
بدون هیچقطعات تردیدی، درکنار رو باز کردم.
ووش!
نور سفیدکنار و خیرهکنندهای بهچون چشمهام هجوم آورد.
«آخ!»
دستم روقطعات در برابر نوربچینم شدید بالا آوردم.
خیلی وقتباز بود که نوراگر رو ندیده بودم؟
به محضکنار اینکه باهاش روبروچون شدم، چشمهام سوختند.
بعد ازاولش چند بارمبهوت پلک زدن—
سووش—
دستم رو آروم پایین آوردم.
نور سفید خالص شروع به گرفتنهوی رنگهای زیبایی به خودش کرد ودوکگو صحنهای نفسگیر رو به نمایش گذاشت.
شکوفههای آلو در باد میرقصیدند.
قلههای ناهموارقطعات مثل تیغههای شمشیربچینم هوا رو میشکافتند.
برای یکباز لحظه، مسحورالبته این منظره شدم.
این زیبایی، کاملاً باهمهشون مناظر خشک و بیروحمیزدن رشتهکوه آسمانی متفاوت بود.
—هاااپ!
فریاد بلندی از پایینکنار من رو به خودم آوردصدا و به پایین نگاه کردم.
یک زمینباز تمرین عظیمالبته اونجا بود.
تائوئیستهایی با لباسهایی که نمادچون شکوفه آلو داشتند، با تماممات توان در حال شمشیر زدن بودند.
«لعنت بهش!»
با نارضایتی واضحیپازل بهشون نگاه کردمهمهشون و سرم رو خاروندم.
«اینجا واقعاًباز فرقه کوهالبته هوآشانِ لعنتیه.»
استاد اعظمکنار تزکیه شیطانی،همهشون شیطان آسمانی مطلق.
کسی که نه استانمبهوت و هشت بیابان رو ازمطلق ترس به لرزه درآورده بود.
حالا به عنوان شاگرد یک فرقه صالحچون بیدار شده بود، و نه هر فرقهای، بلکهگویون یکی از اعضای اتحاد نه فرقه—فرقه کوه هوآشان.