چپتر 385: فصل 385
0«اگه اصرار داری همین الان اطلاعاتزودتر رو بشنوی، میتونیم بهت بگیم، امابالا بهتره که از زبان استاد ارشد بشنوی...»
استاد اعظم تایگوک که سعی داشت توضیحمیگفتی دهد چرا ملاقات با جاودانه شمشیر وودانگشده بهترین کار است، حرفش را نیمهکاره رها کرد.
دلیلش این بود که چون هوی که تا آن لحظهچرخید قیافهای کلافه و بیحوصله به خود گرفته بود، ناگهان پوزخندی زدبریم و حتی قبل از تمام شدن حرفهای او، چشمانش برقی زد.
«اَه، اگه دلیلشچشمانش این بود، خبزودتر زودتر میگفتی دیگه.»
چون هوی در حالی که گوشهزودتر لبش به بالا متمایل شده بود،بالا شانهای بالا انداخت و بلافاصله چرخید.
سپس سرشحرفهای را برگرداندبرقی و گفت:
«چیکار میکنی؟»
چون هوی با خیره شدناَه به استاد اعظم تایگوک، سرش رالبش کمی کج کرد و اضافه کرد:
«بجنب بریم دیگه.»
...
استاد اعظم تایگوک با دیدن چون هویشانهای که به راحتیِ پشت و رو کردن دستش،چیکار تغییر رویه داده بود، خندهای توخالی سر داد.
در حقیقت، او عمداً ناماَه «جاودانه شمشیر وودانگ» و «هشت خدایلبش رزمی» را به زبان آورده بود.
فکر میکرد این کار توجه چون هویمیگفتی را جلب میکند، اما واکنش او بسیارشده شدیدتر از چیزی بود که انتظار داشت.
...
از چون ایگه و قدیس شمشیرشده در موردش شنیده بودم، اما اصلاًسرش فکر نمیکردم تا این حد باشه.
او حرفهایی را که قدیس شمشیر انتهایمیگفتی جنوبی و چون ایگه در گذشته دربارهشده چون هوی گفته بودند، به یاد آورد.
داستانهای زیادی وجود داشت.
در میان آنها، چند مورد بود که هر دو باگوشه لحنی مشابه روی آن تاکید داشتند و استاد اعظم تایگوک بابرگرداند تمرکز روی یکی از آنها، این موضوع را پیش کشیده بود.
«میگفتند او علاقه شدیدی به هنرهای رزمیشانهای و اساتید برتر نشان میدهد، تا حدیگفت که به یک وسواس تبدیل شده است.»
استاد اعظمحرفهای تایگوک نگاهی بهاَه کنار خود انداخت.
نگاهش به سمت چونبرقی ایگه بود که این حرفحالی را به او زده بود.
اما.
...
اون یاروحرفهای زودتر ازبرقی همه راه افتاده؟
چون ایگهحرفهای هم غافلگیربرقی شده بود.
با وجود اینکه از تمایلات چون هویمیگفتی خبر داشت، اما قیافهاش نشان میداد کهشده انتظار چنین واکنش شدیدی را نداشته است.
لحظهای بعد.
«اوهو، پس آدم خودسریبرقی مثل اون به ایندیگه قضیه سریع واکنش نشون میده؟»
چون ایگه لبخند موذیانهای زد.
انگار که چیزچشمانش به درد بخوریزودتر پیدا کرده باشد.
در همان لحظه بود که...
«نمیخواین بیاین؟»
صدای عجولانهحرفهای چون هویبرقی به گوش رسید.
با شنیدن صدای او، چون ایگه به سرعتدیگه لبخند را از روی صورتش پاک کرد، سرفهانداخت خشک و کوتاهی کرد و دهان باز کرد.
«اهم، فقطگوشه یه لحظهبالا صبر کن.»
چون ایگه در حالیبرقی که این را میگفت،دیگه سرش را پایین انداخت.
«هنوز یه چیزی باقی مونده.»
نگاهش به آرامی بهبرقی سمت زنی که رویدیگه زمین افتاده بود چرخید.
بلافاصله پس ازلبش آن، چون ایگهشده از او پرسید:
«چرا یهو خودتچشمانش رو تو دنیایزودتر رزمی نشون دادی؟»
این سوالی بودچشمانش که بیشتر اززودتر همه کنجکاوش کرده بود.
زنی که خود را امپراتور تاریکزودتر نامیده بود و جایگاه ارباب فرقهبالا پرده کشتار را غصب کرده بود.
او میخواستگوشه هویت واقعیاشبالا را بداند.
اما.
...
هیچ جوابی در کار نبود.
زن حتیگوشه لبهایش رابالا هم تکان نداد.
فقط این نبود.
او حتی یک نگاه هم به چون ایگهدیگه که سوال را پرسیده بود نینداخت و در عوضبلافاصله فقط با دقت به چون هوی خیره شده بود.
«عجب بساطیه...»
چهره چونگوشه ایگه دربالا هم رفت.
این یک بیتوجهیچشمانش و تحقیر کاملزودتر نسبت به او بود.
در حالیحرفهای که صورتشبرقی مدام سرختر میشد.
«چرا به جایچشمانش اینکه بگی شاگردشی، دروغمیگفتی گفتی که امپراتور تاریکی؟»
این بار، استادلبش اعظم تایگوک به اوشانهای نگاه کرد و پرسید.
با اینحرفهای حال، زنبرقی همچنان ساکت ماند.
درست زمانی کهچشمانش وضعیت عجیبی درزودتر حال شکلگیری بود.
«چقدر رو اعصابه.»
چون هوی درلبش حالی که سرش راشانهای میخاراند، این را گفت.
او میدانست چرا زنبرقی جواب نمیدهد و فقطدیگه به او خیره شده است.
«جواب سوالاشونو بده.»
چون هویحرفهای به اوبرقی دستور داد.
برای لحظهای، ابروهای زن در همشده گره خورد، اما خیلی زود لبهای بهبرگرداند هم دوختهاش را از هم باز کرد.
«برای اینکه فوراًچشمانش از فرقه پردهزودتر کشتار استفاده کنم.»
«اطلاعات اونا کاملاً مفیده.»
با شنیدن حرفهای او، چهرهاَه استاد اعظم تایگوک و چونگوشه ایگه مانند یخ منجمد شد.
معنای نهفتهگوشه در حرفهای اومتمایل بسیار سنگین بود.
توالی اتفاقاتیحرفهای که آنها میدانستند،اَه کاملاً متفاوت بود.
«پس داری میگی قبل ازاَه اینکه بیای به فرقه پردهگوشه کشتار، با جامعه تماس گرفتی؟»
«آره.»
زن با خونسردی جواب داد.
و با این حرفهای بیتفاوت او، چهرهمیگفتی چون ایگه و استاد اعظم تایگوک مثلشده سنگ سفت شد و دیگر نرم نشد.
در عوض، چینچشمانش و چروک رویزودتر پیشانیشان فقط عمیقتر شد.
...
«حتی ما هملبش نتونستیم بفهمیم امپراتورشده تاریک کجاست، اما جامعه...؟»
«کی متوجه شدن؟»
آنها لبهایشان راچشمانش گاز گرفتند وزودتر زیر لب زمزمه کردند.
وقتی هشت خدای رزمی به انزوا رفتند،میگفتی امپراتور تاریک ناگهان طوری ناپدید شد کهشده انگار از صفحه روزگار محو شده است.
حتی اتحادیه گدایانلبش هم نتوانست اوشده را پیدا کند.
سپس، چون ایگه که ناگهاناَه چیزی به یاد آورده بود،گوشه با عجله لب به سخن گشود:
«پس، اونا ازچشمانش قبل میدونستن کهزودتر تو شاگرد امپراتور تاریکی؟»
...
«درسته.»
«لعنتی!»
چون ایگه ناسزا گفت.
«پس اونا داشتنچشمانش ما رو بهزودتر جون هم مینداختن!»
او باگوشه چشمانی غضبناکبالا فریاد زد.
افراد جامعه نهچشمانش آسمان آدمهای بهزودتر شدت دقیقی بودند.
آنها حتماً به محضبرقی پیدا کردن امپراتور تاریک، تمامحالی اطلاعات را جمعآوری کرده بودند.
اینکه اوحرفهای یک شاگردبرقی گرفته بود.
اینکه او مرده بود.
جامعه نه آسمان پس از فهمیدن تماممیگفتی اینها، سعی کرده بود از شاگرد اوشده برای مقابله با چون هوی استفاده کند.
به هر حال،چشمانش هر دوی آنهازودتر برایشان دشمن محسوب میشدند.
حرومزادههای کثیف.
چون ایگهگوشه دندانهایش رابالا به هم سایید.
همانطور که از کسانی که مدتها در سایههادیگه توطئهچینی کرده بودند انتظار میرفت، آنها به خوبی میدانستندبلافاصله چگونه از عناصر پنهان به شکل هوشمندانهای استفاده کنند.
در همین حین،چشمانش استاد اعظم تایگوک بامیگفتی آرامش از زن پرسید:
«حالا میخوای چیکار کنی؟»
چشمانش از قبللبش حالتی از حسن نیتشانهای به خود گرفته بود.
وقتی زن پاسخی نداد، استاداَه اعظم تایگوک ادامه داد وگوشه با صدایی آرام پیشنهاد کرد:
«نمیخوای از جامعه انتقام بگیری؟»
چشمانش در سکوت درخشید.
او قصدگوشه داشت زن رامتمایل به خدمت بگیرد.
او کسیحرفهای نبود جزبرقی شاگرد امپراتور تاریک.
با وجود اینکه از چوناَه هوی شکست خورده بود، اما ازلبش قدرت رزمی برجستهای هم برخوردار بود.
علاوه بر این، مگر خودشاَه هم نمیدانست که توسط جامعه نهلبش آسمان مورد سوءاستفاده قرار گرفته است؟
هیچ فرصتیگوشه بهتر ازبالا این وجود نداشت.
اما.
«من خودم انتقامم رو میگیرم.»
زن باحرفهای لحنی سردبرقی این را گفت.
انگار کهگوشه اصلاً نیازیبالا به کمک نداشت.
...میفهمم.
استاد اعظم تایجی بابرقی دیدن چشمان تزلزلناپذیر او،دیگه سرش را تکان داد.
نگرش قاطع او طوری بوداَه که انگار هر چه همگوشه میگفتند، تغییری در تصمیمش ایجاد نمیشد.
«اگه بعداً نظرت عوض شدمتمایل و خواستی به ما ملحقچرخید بشی، بیا سراغ این تائوئیست پیر.»
استاد اعظم تایجیچشمانش با باز گذاشتن اینمیگفتی راه برای آینده، برگشت.
درست در همان لحظه، چوناَه ایگه که تمام مدت داشتگوشه از گوشهای تماشا میکرد، اضافه کرد:
«با این وضعیت بدنت، خیلی خطرناکه که بخوای همچنان از لقبلبش امپراتور تاریک استفاده کنی. بیشتر آدما از هشت خدای رزمی میترسن،گفت اما چند نفری هم هستن که کینههای عمیقی ازشون به دل دارن.»
چون ایگه بعد از این نصیحت،شده چرخید تا دنبال استاد اعظم تایجیسرش برود و به چون هوی نزدیک شد.
«شرمنده که منتظرت گذاشتیم.»
«اگه واقعاًحرفهای شرمندهای، پسبرقی بجنب راه بیفتیم.»
«همین کار رو میکنیم.»
استاد اعظم تایجی سربالا تکان داد و بهانداخت آرامی از زمین پرید.
لباس فرم کمی پارهاش با حرکت او در هواحالی به اهتزاز درآمد و چون هوی و چون ایگهچرخید هم پشت سرش راه افتادند و به سرعت ناپدید شدند.
فیشش—
زنی که در سکوت دور شدنزودتر آن سه نفر را تماشا میکرد،بالا به آرامی نیمتنه بالاییاش را بلند کرد.
خون خشکشدهای که بهبالا صورت و بدنش چسبیدهانداخت بود، ترک خورد و ریخت.
سپس سرش را بالا آورد.
خورشید دیگر داشت غروب میکرد.
مبارزه زمانی شروع شده بود که خورشیدمیگفتی در اوج آسمان بود، اما زمان گذشتهشده بود و حالا شب فرا رسیده بود.
«...نمیتونم اینطوری برگردم.»
او در حالی کهبرقی به سمت راست بدنش نگاهحالی میکرد، زیر لب زمزمه کرد.
بازویی که باید آنجا میبوداَه دیگر وجود نداشت و تنهاگوشه فضای خالی در دیدرسش بود.
چشمانش تاریک و غمزده شد.
برای او که بیشتر در مبارزاتشده دست خالی آموزش دیده بود، اینسرش یک فقدان وحشتناک و جبرانناپذیر بود.
«باید قویتر بشم.»
نگاهش به سردی گرایید.
او بایدحرفهای به امپراتور تاریکاَه واقعی تبدیل میشد.
تا جا پای استادش بگذارد.
«تنها راهش اینه که...»
مردمک چشمانش چرخید.
انتهای نگاهش به جایی دوختهاَه شد که آن سه نفرگوشه پیش از ناپدید شدن ایستاده بودند.
«...فقط زنگگوشه سرقت روح آسمانیمتمایل میتونه کمکم کنه.»
او با زمزمهای نرم، بدنشاَه را صاف کرد و نیرویگوشه درونیاش را به جریان انداخت.
نیروی درونی پایداری که بااَه تنفسش آن را تثبیت کردهگوشه بود، طبق ارادهاش به حرکت درآمد.
بلافاصله پسحرفهای از آن، قدمیاَه به جلو برداشت.
وووش—
لحظهای که لبه لباسهایبرقی خونآلودش در باد تکاندیگه خورد، پیکرش ناپدید شد.
سوووش— سوووش—
تکنیک حرکتی شگفتانگیز فرقه وودانگ.
استاد اعظم تایجی که با هنر قدم زدنانداخت روی ابرها به جلو میرفت، وقتی میدید چون هویخیره درست در کنارش میدود، نتوانست جلوی شگفتیاش را بگیرد.
قدمهایی بیتزلزل.
کنترل نیروی درونی متناسب با آن،زودتر طوری بود که انگار بدنش رابالا مثل یک پر سبک کرده است.
انگار یک جاودانه داشتبرقی فضا را فشرده میکرددیگه و به جلو میرفت.
«هه هه، فرقه هوآشانبالا همچین تکنیک حرکتی فوقالعادهایانداخت داشت و ما نمیدونستیم؟»
در حالی که بابرقی چشمانی پر از تحسین حرکاتحالی چون هوی را بررسی میکرد...
«هنوز تا فرقه وودانگ خیلی راهه، پسمیگفتی چرا قبل از اینکه برسیم یه کمشده درباره جامعه نه آسمان برام حرف نمیزنی؟»
چون هوی سرش را چرخاند،اَه به استاد اعظم تایجی نگاه کردلبش و با صدایی آرام حرف زد.
با وجود اینکه تکنیک حرکتیمتمایل بسیار شگفتانگیزی را به نمایش میگذاشت،سپس اما چهرهاش بیحوصله و کلافه بود.
«حتی اگه بعداً جزئیاتبرقی رو بشنوم، ضرری نداره کهحالی الان یه چیزایی ازش بدونم.»
«...حق با توئه.»
استاد اعظمحرفهای تایجی سربرقی تکان داد.
با وجود اینکه تصمیم گرفته بودند با جاودانه شمشیر وودانگ کهسپس از جزئیات وضعیت باخبر بود ملاقات کنند، اما نیازی نبود برای شنیدنراحتیِ چیزهایی که از قبل میدانستند تا رسیدن به فرقه وودانگ صبر کنند.
«خب، چیز خاصیچشمانش درباره جامعه هستزودتر که کنجکاوت کرده باشه؟»
چون هوی باچشمانش شنیدن این سؤال،زودتر چانهاش را نوازش کرد.
چیز خاصیحرفهای که دربارهاشبرقی کنجکاو باشد...
پس از لحظهای تفکر، ناگهان پوزخندشده تیزی روی لبان چون هوی نقشسرش بست و با صدایی آرام پرسید:
«یه بار گفتی هدفشون اینهاَه که نه استان و سهگوشه قلمرو رو نابود کنن، درسته؟»
با این سؤال که یادآور حرفهای زده شده درحالی زمان بازدید او و قدیس شمشیر انتهای جنوبی ازچرخید فرقه هوآشان بود، استاد اعظم تایجی سر تکان داد.
«درسته.»
«اصلاً نیازیگوشه به همچینبالا کاری هست؟»
چون هویحرفهای با لحنیبرقی آرام پرسید.
اما کلماتشحرفهای به تیزی یکاَه شمشیر صیقلخورده بود.
«با این وضعیتی که الان میبینم، حتی اگهدیگه دوران نه استان و سه قلمرو هم باشه، بهبلافاصله نظر میرسه که خودشون به زودی از هم میپاشن.»
تعادل نه استان وبالا سه قلمرو در ظاهرانداخت بینقص به نظر میرسید.
اما این مال گذشته بود وزودتر با گذشت زمان، این تعادل بهبالا تدریج در حال به هم خوردن بود.
نیروهای مربوطهشان دچار تنشبرقی شده بودند و تغییراتیدیگه در میانشان رخ داده بود.
نتیجهی آن هم جنگبرقی اخیر بین اتحاد رزمیدیگه و اتحادیه سیاه شرور بود.
«همونطور که میگی، دوران نه استان و سه قلمرو بالاخره یهسپس روزی تموم میشه. اما با این وجود، دلیلی که جامعه سعیدیدن داره حتی کمی هم که شده سقوطش رو جلو بندازه اینه که...»
استاد اعظمحرفهای تایجی برایبرقی لحظهای مکث کرد.
با حالتی کهچشمانش انگار داشت بهزودتر چیزی فکر میکرد.
درست در همان لحظه.
«چرا اینقدر منمن میکنی ومتمایل کلمات رو میجوی؟ به هر حالسپس که قراره همهچیز رو بهش بگی.»
چون ایگه که با قدمهای هشت جاودانه مست خودحالی با تأخیر به آنها رسیده بود، غرولند کرد و سپسسپس با نگاه به چون هوی، جمله او را کامل کرد:
«دلیلش اینه که نابود کردن نه استانمیگفتی و سه قلمرو هدف نهاییشون نیست، بلکهشده فقط یه مرحلهست که باید ازش عبور کنن.»
«هدف نهایی؟»
چون هویگوشه چشمانش رابالا نیمهباز نگه داشت.
جامعه با دقتچشمانش و ظرافت تمامزودتر در حال حرکت بود.
اگر نابود کردن نه استان وزودتر سه قلمرو فقط یک فرایند میانیبالا بود، پس هدف نهاییشان چه میتوانست باشد؟
«اون چیه؟»
«اونا قصد دارن کسانی رو که دوران فعلی نه استان و سه قلمرو رو ساختن ومیکنی بعد ناپدید شدن، قبل از اینکه با گذشت زمان بمیرن، بیرون بکشن. اگه نه استان وداد سه قلمرو همین الان فرو بپاشه، اونا مجبور میشن یه جوری دوباره خودشون رو نشون بدن.»
چون هوی باچشمانش شنیدن این حرف،زودتر سرش را کج کرد.
کاملاً واضح بودچشمانش که چون ایگه دربارهمیگفتی چه کسانی صحبت میکرد.
«هشت خدای رزمی؟»
«دقیقاً.»
چشمان چون ایگه در حالیاَه که به حرف چون هوی پاسخلبش میداد، سرد شد و ادامه داد:
«هدف واقعی جامعه نه آسماناَه اینه که هشت خدای رزمیگوشه رو دوباره به دنیای رزمی برگردونه.»