---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 47: قلب قلعه شبح سفید • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 47: قلب قلعه شبح سفید

0

قلب قلعه شبح سفید

سیما بونجئونگ به خدای مرگ سفید که‌تمام​ روی تخت یشمی در بالای پله‌ها نشسته بود‌نگه​ نگاه کرد و برنامه‌های آینده را توضیح داد.

«بعد از اینکه گروه تاجران باد پرنده رو نابود‌چشمان​ کردیم، باید قرارداد قصر یخی رو از چنگشون دربیاریم. اگه‌لبان​ بتونیم تجارت با قصر یخی رو قطعی کنیم، اونوقت بقیه…»

غررررمب—

درست در همان لحظه، کل تالار طوری‌بودند​ لرزید که انگار زلزله‌ای آمده باشد و‌امکان​ گرد و خاک از سقف فرو ریخت.

صدای انفجار ضعیفی از دوردست‌فوران​ طنین‌انداز شد و چشمان خدای‌بودم​ مرگ سفید مثل یخ سرد شد.

چشمان برفی‌اش‌فرو​ روی سیما‌صدای​ بونجئونگ قفل شد.

«بیرون خیلی سروصداست.»

صدایی که از میان‌مدت‌ها​ لبان سرخش بیرون خزید،‌بارها​ تا مغز استخوان را می‌سوزاند.

«به محض اینکه‌آتشفشانی​ بفهمم اوضاع از چه‌تمام​ قراره، بهتون گزارش می‌دم.»

سیما بونجئونگ که نارضایتی او‌انفجار​ را حس کرده بود، سریع جواب‌سرد​ داد و از جا بلند شد.

«در حالت عادی، کار‌گرد​ رو به یکی دیگه می‌سپرد‌صدای​ و به بحثمون ادامه می‌داد.»

چهره‌اش در هم رفت.

عملیات نابودی فرقه کوه هوآشان که مدت‌ها برایش برنامه‌ریزی کرده‌بودم​ بودند، بارها با شکست مواجه شده بود و حالا خدای‌درِ​ مرگ سفید مثل آتشفشانی بود که هر لحظه امکان فوران داشت.

«تو تمام این مدت، من‌انفجار​ بودم که اعصابش رو آروم‌مثل​ می‌کردم و راضیش نگه می‌داشتم…»

او با‌آمده​ عجله از‌گرد​ تالار بیرون رفت.

قیییژ—

در دو طرف درِ تالار، دو پیرمرد که‌این​ از سر تا پا کاملاً شبیه هم بودند، با‌عجله​ دستانی گره‌کرده در پشتشان ایستاده بودند و نگهبانی می‌دادند.

بوم.

وقتی سیما بونجئونگ بیرون آمد و‌سقف​ در پشت سرش بسته شد، اخم‌دوردست​ کرد و سرش را بالا آورد.

«ارشدها.»

او نگاهی به دو پیرمرد مرموز انداخت که‌این​ توسط خدای مرگ سفید با نام شبح‌های قاتل‌می‌داشتم…​ سیاه و سفید شناخته می‌شدند، و دهان باز کرد.

«محض احتیاط،‌فرو​ لطفاً برای هر‌انفجار​ اتفاقی آماده باشید.»

آن دو‌آمده​ هیچ واکنشی‌گرد​ نشان ندادند.

مثل مجسمه‌هایی که از یک‌برایش​ معبد محافظت می‌کنند، فقط به‌مواجه​ فضای خالی خیره شده بودند.

ووش—

اما سیما بونجئونگ با‌صدای​ این فکر که همین‌طنین‌انداز​ حد کافیست، روی پاشنه چرخید.

«با وجود این دو نفر‌خاک​ که دم در نگهبانی می‌دن،‌انفجار​ نباید هیچ مشکلی اینجا پیش بیاد…»

از اولین باری‌هوآشان​ که آن‌ها را دیده‌بودند​ بود، همیشه همین‌طور بودند.

چشمان بی‌روحشان هیچ نشانی از تفکر‌داشت​ نداشت و طوری رفتار می‌کردند و حرف‌می‌کردم​ می‌زدند که انگار یک ذهن مشترک دارند.

حتی حالا، با‌ریخت​ وجود هیاهوی بیرون،‌ضعیفی​ هیچ علاقه‌ای نشان نمی‌دادند.

هدفشان همیشه‌آمده​ یک چیز بود؛‌خاک​ محافظت از در.

تق— تق—

سیما بونجئونگ در‌آتشفشانی​ حالی که قدم‌داشت​ برمی‌داشت، به حرف آمد.

«چه خبر شده؟»

«…یکی دروازه اصلی رو شکسته.»

پاسخ از بالای سقف‌مدت‌ها​ آمد و چین‌های عمیقی روی‌شکست​ پیشانی سیما بونجئونگ نقش بست.

«دروازه رو شکستن…؟»

چهره‌اش از‌فرو​ این پاسخ غیرمنتظره‌انفجار​ در هم رفت.

«چطور جرأت‌آمده​ کردن به این‌خاک​ قلعه حمله کنن!»

صدایش پایین‌کوه​ آمد و‌مدت‌ها​ خطرناک شد.

«کار اتحاد رزمیه؟ یا‌امکان​ جامعه آسمان پرواز؟ شایدم یکی‌مدت​ دیگه از شش دروازه امپراتور؟»

«فقط… یه نفره.»

«یه نفر؟»

ابروی سیما بونجئونگ پرید.

«پس این‌حالا​ همه سروصدا‌امکان​ برای چیه؟»

«انقدر ناگهانی دروازه‌ریخت​ رو شکست که فرصت‌دوردست​ نکردیم واکنشی نشون بدیم.»

«…احمق‌ها.»

او با‌کوه​ غضب به‌مدت‌ها​ بالا خیره شد.

«سریع اوضاع رو بررسی کنید.»

«بله، قربان.»

با این حرف، صدای‌گرد​ قیژقیژ از روی سقف محو‌صدای​ شد و آن‌ها ناپدید شدند.

«…اون روانی هر‌هوآشان​ کی که هست، معلومه‌بودند​ که اومده تا بمیره.»

سرعت قدم‌هایش بیشتر شد.

حالا که اوضاع را‌صدای​ فهمیده بود، باید آن‌طنین‌انداز​ را حل و فصل می‌کرد.

تق تق تق—

پیش از آنکه خودش بفهمد، قدم‌هایش به دویدن‌بارها​ تبدیل شد. بعد از عبور از یک راهروی‌داشت​ طولانی، چیزی که دید دیواری از آدم‌ها بود.

«کدوم خری دروازه رو شکسته…؟»

«چه خبره؟»

«می‌گن دروازه نابود شده؟»

«هر کی‌کوه​ این کار رو‌برایش​ کرده حتماً دیوونه‌ست.»

سیما بونجئونگ در حالی که به‌داشت​ زمزمه‌های رزمی‌کارانی که به خاطر هیاهو بیرون‌می‌کردم​ ریخته بودند گوش می‌داد، دهان باز کرد.

«شماها دارید چه غلطی می‌کنید؟»

«هین!»

«استراتژیست!»

«پرسیدم دارید چه غلطی می‌کنید.»

«مـ… موضوع اینه‌ریخت​ که یکی دروازه‌ضعیفی​ اصلی قلعه رو شکسته…»

«منظورم اینه که چرا‌گرد​ بعد از دیدن مزاحم، همین‌طور‌صدای​ مثل احمق‌ها اینجا خشکِتون زده!»

با توبیخ او، رنگ‌مدت‌ها​ از رخسار رزمی‌کاران پرید‌بارها​ و چشمانشان دو دو زد.

«راستش…»

«وقت رو با‌ریخت​ حرف زدن تلف‌ضعیفی​ نکنید، مزاحم رو بگیرید!»

«بله، قربان!»

رزمی‌کارانی که مثل یک دیوار جلوی‌برنامه‌ریزی​ دید را گرفته بودند، سریع سلاح‌هایشان‌حالا​ را چنگ زدند و به حرکت درآمدند.

وقتی آن‌ها کنار رفتند‌امکان​ و صحنه نمایان شد، سیما‌مدت​ بونجئونگ لحظه‌ای زبانش بند آمد.

دروازه اصلی که مثل یک دژ‌ضعیفی​ آهنین از قلعه شبح سفید محافظت‌برفی‌اش​ می‌کرد، کاملاً با خاک یکسان شده بود.

«اینکه تنهایی دروازه رو‌گرد​ نابود کرده… این یارو‌ریخت​ باید یه روانی تمام‌عیار باشه…»

سیما بونجئونگ در‌هوآشان​ حین حرف زدن،‌برنامه‌ریزی​ ناگهان از جا پرید.

روبروی دروازه در هم شکسته‌شده، مرد جوانی‌تمام​ ایستاده بود که با وجود انبوه رزمی‌کاران‌راضیش​ در مقابلش، چهره‌ای کاملاً خونسرد و بی‌تفاوت داشت.

سیما بونجئونگ که مات و‌انفجار​ مبهوت به جوان خیره شده‌مثل​ بود، عرق سردی روی پیشانی‌اش نشست.

«فرقه… کوه هوآشان؟!‌باشد​ کوه هوآشان اینجا چه‌فرو​ غلطی می‌کنه؟ نگو که…!»

با دیدن نماد شکوفه‌مدت‌ها​ آلو روی لباس جوان،‌بارها​ خون در رگ‌هایش یخ بست.

«یه کمین دیگه هم شکست خورد؟ اونم بعد از‌مدت​ فرستادن ارباب شرقی، ارباب جنوبی و جوخه شبح سفید؟‌قیییژ—​ پس کی جلوشون رو گرفته؟ همین جوون؟ یا یکی دیگه؟»

ذهنش به سرعت در حال‌انفجار​ تجزیه و تحلیل بود و تمام‌سرد​ اطلاعاتی که داشت را مرور می‌کرد.

سپس لبان‌آمده​ جوان از‌گرد​ هم باز شد.

«هوم، حدود پونصد نفری می‌شن.»

صدایی آرام و بی‌دغدغه بود.

اما حتی از این‌صدای​ فاصله قابل‌توجه، به وضوح در‌چشمان​ گوش سیما بونجئونگ طنین انداخت.

«دقیقاً همون‌طور که شنیده بودم.»

بدن سیما‌کوه​ بونجئونگ به‌مدت‌ها​ لرزه افتاد.

با اینکه در هنرهای رزمی‌فوران​ آموزش ندیده بود، اما حس بویاییِ‌اعصابش​ تقویت‌شده‌اش داشت به او هشدار می‌داد.

این جوان بوی مرگ می‌داد.

چشمان سیما بونجئونگ سخت شد.

«…ارباب شمالی و‌هوآشان​ جوخه قطع‌کننده دست‌برنامه‌ریزی​ رو احضار کنید.»

چون هوی‌فرو​ به رزمی‌کاران‌صدای​ مقابلش نگاه کرد.

لحظه‌ای که دروازه نابود‌گرد​ شد، رزمی‌کاران مثل مورچه‌ریخت​ از قلعه سفید بیرون ریختند.

با یک نگاه‌هوآشان​ سرسری، می‌شد فهمید که‌بودند​ بیشتر از سیصد نفرند.

با این حال، حتی یک نفرشان هم‌تمام​ حرفی نمی‌زد. فقط سلاح‌هایشان را محکم چسبیده‌راضیش​ بودند و با خشم زل زده بودند.

«می‌بینم که‌فرو​ یه تائوئیست‌صدای​ از کوه هوآشانه.»

با جلو آمدن‌باشد​ پیرمردی مو سفید،‌سقف​ صدای بمی طنین‌انداز شد.

«اصلاً می‌فهمی چه غلطی کردی؟»

«دروازه رو شکستم.»

«...»

با حرف‌های چون هوی، چهره‌خاک​ پیرمرد و رزمی‌کاران سرد شد و‌ضعیفی​ قصد قتل فضا را پر کرد.

یک لحظه پر از تنش.

ووش—

درست در همان لحظه، هیون دو‌ضعیفی​ و ها وو-جین با استفاده از تکنیک‌های‌قفل​ حرکتی‌شان به زیبایی در هوا ظاهر شدند.

«می‌خواستی تنهایی بری؟»

«تنهایی رفتن خطرناکه.»

چون هوی که کنارشان ایستاده‌فوران​ بود، حتی نگاهی هم به آن‌ها‌اعصابش​ نینداخت و با بی‌تفاوتی جواب داد:

«در هر‌فرو​ صورت قرار‌صدای​ بود درگیر بشیم.»

پیرمرد گفت:‌آمده​ «پس همدست‌گرد​ هم داشتی.»

پیرمرد چشمانش را به روی‌برایش​ آن دو تائویست که تکنیک‌های حرکتی‌شده​ چشمگیری نشان داده بودند، باریک کرد.

«نکنه فرقه کوه هوآشان قصد‌فوران​ داره با این قلعه وارد‌بودم​ جنگ بشه... فرقه انتهای جنوبی؟!»

چشمانش گرد شد.

«...هوآشان و فرقه انتهای جنوبی‌خاک​ با هم دست به یکی‌انفجار​ کردن؟ اینا همش نقشه اتحاد رزمیه؟»

پیرمرد سریع‌کوه​ اطراف را‌مدت‌ها​ از نظر گذراند.

اگر فرقه کوه هوآشان و فرقه انتهای جنوبی‌این​ نیروهایشان را یکی کرده بودند، باورش سخت بود که‌عجله​ فقط سه نفر به قلعه شبح سفید آمده باشند.

چون هوی که‌ریخت​ واکنش او را‌ضعیفی​ تماشا می‌کرد، پوزخندی زد.

«فقط همین سه نفریم.»

«...توقع داری اینو باور کنم؟»

«باور می‌کنی‌حالا​ بکن، نمی‌کنی‌امکان​ هم به درک.»

هیون دو‌فرو​ و ها‌صدای​ وو-جین پوزخند زدند.

تنش آن‌ها، تقریباً بدون‌گرد​ اینکه متوجه شوند، به لطف‌صدای​ لحن چون هوی کاهش یافت.

«هوآشان مثل‌کوه​ شما به حقه‌های‌برایش​ بزدلانه متوسل نمیشه.»

«فرقه انتهای جنوبی هم همین‌طور.»

با این‌فرو​ حرف‌ها، شمشیرهایشان‌صدای​ را بیرون کشیدند.

هوا سنگین شد.

تق!

رزمی‌کاران همگی‌حالا​ با هم‌امکان​ هجوم آوردند.

نیزه‌ها، شمشیرها،‌فرو​ تیغه‌ها، داس‌های‌صدای​ عجیب، زنجیرها...

ترکیبی پر هرج و مرج‌خاک​ از سلاح‌ها برای گرفتن جان‌انفجار​ این سه نفر به حرکت درآمد.

سوییش—

چون هوی به نرمی سلاح‌هایی را‌داشت​ که نقاط حیاتی‌اش را هدف گرفته بودند‌می‌کردم​ دفع کرد و دستش را دراز کرد.

بوم! بوم!

با صدای شکافته شدن‌گرد​ هوا، لباس‌های رزمی‌کاران با‌ریخت​ لمس او پاره شد.

«چپ با من.»

«راست رو من حساب می‌رسم.»

هیون دو و ها وو-جین که فهمیده‌دوردست​ بودند نزدیک بودن بیش از حد مانع اجرای‌خیلی​ تکنیک‌های یکدیگر می‌شود، به دو طرف جدا شدند.

چون هوی با‌باشد​ خودش گفت: «خب،‌سقف​ قرار نیست بمیرن.»

چون هوی با تماشای آن‌ها قدمی‌برنامه‌ریزی​ به جلو برداشت و رزمی‌کارانی را که‌آتشفشانی​ هجوم می‌آوردند، مثل برگ‌های پاییزی جارو کرد.

کرک! بام!

دستانش بدون هیچ تردیدی شکم رزمی‌کاران‌ضعیفی​ قلعه شبح سفید را سوراخ می‌کرد و‌قفل​ یکی پس از دیگری جانشان را می‌گرفت.

یک، دو، سه...

وقتی تعداد رزمی‌کاران افتاده‌مدت‌ها​ از پنجاه گذشت، دیگر‌بارها​ هیچ‌کس روی پاهایش نمانده بود.

«گررر—»

«آه—»

آن‌هایی که جراحات داخلی شدیدی داشتند،‌سقف​ روی زمین مچاله شده بودند، شکم‌هایشان را‌طنین‌انداز​ چسبیده و خون و استفراغ بالا می‌آوردند.

«اخ...»

«چقدر سر و صدا می‌کنید.»

چون هوی پایش را روی بدن‌های‌ضعیفی​ نالان گذاشت و با بی‌تفاوتی به‌برفی‌اش​ قلعه ساکت شبح سفید نگاه کرد.

«نمی‌خواید همه با هم بیاید؟»

او نگاهش را به سمت‌برایش​ قلعه چرخاند، هنوز منتظر بود‌مواجه​ تا بقیه هم ظاهر شوند.

در همین حین، هیون دو‌فوران​ و ها وو-جین تمام قدرتشان را‌اعصابش​ در برابر مهاجمان به نمایش می‌گذاشتند.

مخصوصاً هیون‌فرو​ دو به‌صدای​ شدت وحشیانه می‌جنگید.

ووش!

او شمشیرش‌کوه​ را با نیروی‌برایش​ درونی آغشته کرد.

انرژی نخ‌مانندی محکم دور‌امکان​ تیغه پیچید و چی‌این​ شمشیر را احضار کرد.

چشمانش برقی زد.

نیروی درونی تکنیک گمشده عالی، که‌سقف​ به اوج تسلط رسیده بود، فوران کرد،‌طنین‌انداز​ گویی که به خشم او پاسخ می‌داد.

سوییش— سوییش—

شمشیرش با‌حالا​ سرعت به‌امکان​ حرکت درآمد.

آن‌قدر سریع که دنبال کردنش با‌ضعیفی​ چشم سخت بود، چندین پس‌تصویر ایجاد کرد‌قفل​ و سپس به ده‌ها شاخه تقسیم شد.

این تکنیک‌آمده​ سایه‌روشن شکوفه‌گرد​ آلو بود.

اسلش!

رزمی‌کارانی که به سمتش‌امکان​ هجوم می‌آوردند ناگهان خشکشان‌این​ زد و روی زمین افتادند.

«امروز، انتقام‌فرو​ کوچک‌ترین شاگردمون‌صدای​ رو می‌گیرم.»

هیون دو در حالی که‌خاک​ به جنازه‌ها نگاه می‌کرد، چشمانش‌انفجار​ از قصد قتل شعله‌ور بود.

و سپس‌کوه​ شروع به قلع‌برایش​ و قمع کرد.

خون به‌حالا​ هر طرف‌امکان​ پاشیده می‌شد.

با افتادن رزمی‌کاران،‌ریخت​ صدای فریادها در‌ضعیفی​ فضا طنین‌انداز می‌شد.

چون هوی فکر‌باشد​ کرد: «با اون‌سقف​ قیافه‌اش، بدجوری وحشی شده.»

چون هوی در‌هوآشان​ سکوت به هیون‌برنامه‌ریزی​ دو نگاه می‌کرد.

حالت درنده چهره‌اش، در حالی که‌داشت​ شمشیرش را بدون هیچ رحمی تاب می‌داد،‌می‌کردم​ او را شبیه یک شیطان کرده بود.

«تو این‌طور فکر نمی‌کنی؟»

او سرش‌آمده​ را چرخاند‌گرد​ و پرسید.

مردی که قصد داشت به او‌برنامه‌ریزی​ شبیخون بزند، با نگاه چون هوی خشکش‌آتشفشانی​ زد، اما همچنان زنجیرش را تاب داد.

ووش—

وقتی زنجیر گردنش را‌صدای​ هدف گرفت، دست چون‌طنین‌انداز​ هوی به حرکت درآمد.

«هیک!»

مرد در حالی که زنجیر در‌برنامه‌ریزی​ دست چون هوی گرفتار شده بود،‌حالا​ آب دهانش را به سختی قورت داد.

چون هوی با‌آتشفشانی​ دیدن سردرگمی در چشمان‌تمام​ مرد، لبخند سردی زد.

جرینگ!

با یک‌آمده​ فشار، زنجیر‌گرد​ پاره شد.

سپس، زنجیر پاره شده را‌برایش​ با نیروی درونی آغشته کرد‌مواجه​ و آن را تاب داد.

کرک!

بازوی مرد در‌ریخت​ جهتی عجیب و‌ضعیفی​ غریب خم شد.

«آآآآآه!»

همراه با یک فریاد—

بام!

صورتش متلاشی شد.

چون هوی زنجیر خون‌آلود‌گرد​ را به گوشه‌ای پرت‌ریخت​ کرد و سرش را چرخاند.

رزمی‌کارانی که سعی کرده‌مدت‌ها​ بودند به او شبیخون بزنند،‌شکست​ سر جایشان میخکوب شده بودند.

سپس—

«...پس واقعاً دیگه کسی نمونده.»

پیرمرد مو‌آمده​ سفید دوباره‌گرد​ ظاهر شد.

«ا-ارباب سوم!»

با ورود‌حالا​ او، چهره‌امکان​ رزمی‌کاران روشن شد.

«اینکه فکر کردید می‌تونید فقط‌انفجار​ با سه نفر به قلعه‌مثل​ شبح سفید حمله کنید... دیوونه‌اید.»

پیرمرد کمرش را صاف کرد.

سوییش—

چون هوی‌حالا​ به او‌امکان​ نگاه کرد.

پشت سر پیرمرد، سی مرد‌انفجار​ داس‌های زنجیردارشان را می‌چرخاندند و‌مثل​ از خود قصد قتل ساطع می‌کردند.

پیرمرد بر سر رزمی‌کارانی‌گرد​ که در آن نزدیکی‌ریخت​ تردید داشتند، فریاد زد:

«سر راهید.‌کوه​ اگه نمی‌خواید‌مدت‌ها​ صدمه ببینید، گمشید.»

«چ-چشم، قربان!»

در حالی که آن‌ها با‌انفجار​ وحشت شروع به عقب‌نشینی کردند، چون‌سرد​ هوی انگشت اشاره‌اش را بالا آورد.

سوراخ! سوراخ!

صدایی مورمورکننده به صدا درآمد‌برایش​ و مردانی که در حال‌مواجه​ عقب‌نشینی بودند، به جلو افتادند.

«چه خبر...»

چهره پیرمرد رنگ‌پریده شد.

«اون الان چیکار کرد؟»

سپس انگشت‌کوه​ اشاره به سمت‌برایش​ او نشانه رفت.

«...!»

پیرمرد با وحشت فریاد زد:

«ب-بکشیدش!»

با دستور‌کوه​ او، مردان داس‌هایشان‌برایش​ را پرتاب کردند.

تیغه‌ها هوا را‌آتشفشانی​ شکافتند و به‌داشت​ موقعیت چون هوی رسیدند.

اما—

سوووش—

تصویر چون‌کوه​ هوی لرزید‌مدت‌ها​ و ناپدید شد.

پیرمرد در‌حالا​ شوک فریاد زد:‌فوران​ «ا-این... جابجایی توهمیه؟!»

بام! بام!

زیردستانش یکی‌آمده​ پس از دیگری‌خاک​ به زمین افتادند.

«ک-کی اون...»

پیرمرد نگاهی به اطراف انداخت،‌فوران​ سپس به کف دستش نگاه‌بودم​ کرد—و چهره‌اش مثل مرده‌ها رنگ‌پریده شد.

کرک!

چون هوی در یک چشم به هم‌فرو​ زدن سر پیرمرد را متلاشی کرد و‌چشمان​ به سمت قلعه شبح سفید قدم برداشت.

«مثل اینکه‌کوه​ باید خودم‌مدت‌ها​ برم تو.»

ناولها | novelha.net