چپتر 370: چپتر 370
0چی؟ شمشیر برترخیلی شیطان آسمانی روپیدا بهش نشون داده؟
ابروی چونورودی هوی مثلکردم یک مار پرید.
گوی مادرهای امکان نداشتبشم اشتباه دیده باشه.
مگه تو گذشته، اون کسی نبود که همیشهبخوام کنارم نگهبانی میداد و شمشیر برتر شیطان آسمانیغار رو از نزدیک و با تمام جزئیات دیده بود؟
اگه اینطور باشه، پس قطعیه چیزیپیدا که مغز شیطانی به گوی ما نشونوایسا داده، همون شمشیر برتر شیطان آسمانی بوده.
و دقیقاً بهاستفاده همین خاطر، قضیهدقیقتر حتی عجیبتر هم میشد.
من قبل از اینکه وارد تمرینمسدود درهای بسته بشم، از شمشیر برتر شیطانبگم آسمانی برای مسدود کردن ورودی استفاده کردم.
اگه بخوام دقیقتر بگم، از اون شمشیر کهبخوام یک سلاح الهی بود، استفاده کردم تا «آرایشغار تمرین پایان شیطانی» رو روی کل غار اجرا کنم.
این آرایش دقیقاً همون چیزی بود کهکرده برای اون شرایط نیاز داشتم؛ چون اصلاً دلملحظه نمیخواست وسط تمرین درهای بستهام کسی مزاحمم بشه.
یک آرایش شگفتانگیز که فضای داخل رو کاملاً ازالهی دنیای بیرون جدا میکرد و نه تنها حضور، بلکهنیاز انرژی فرد داخل غار رو هم کاملاً پاک میکرد.
بنابراین، معنایی که پشتبشم این حرفها پنهان بود، خیلیاستفاده بزرگتر از این حرفها بود.
اینکه میگه شمشیر برتر شیطان آسمانی رو پیدابخوام کرده، یعنی یه نفر که محل تمرین درهایغار بسته من رو پیدا کرده، اون رو برداشته.
اگه اینطورپنهان باشه، پسبزرگتر حتماً... وایسا ببینم.
برای یک لحظه، چون هوی سریعدقیقتر چشماش رو به عقب برگردوند تاروی جمله قبلی رو دوباره چک کنه.
بیست سال بعد از ناپدید شدنم، شمشیرکردن برتر شیطان آسمانی رو تو دشتهای مرکزیسلاح پیدا کرده؟ هه، عجب چرندیاتی به هم بافته.
در حالی که چون هوی با دقت به قسمتی خیره شده بودالهی که میگفت مغز شیطانی بعد از پیدا کردن شمشیر تو دشتهای مرکزی، اوننمیخواست رو به عنوان مدرک نشون داده، نگاهش مثل باد سرد شمال یخ زد.
مکانی که من برای تکمیل «تکنیکپیدا سلطه جاودانه ابدی» واردش شده بودم،حتماً یه غار عمیق تو رشتهکوههای آسمانی بود.
شمشیر برتر شیطان آسمانی قرار بود آرایشبگم تمرین پایان شیطانی رو تو همون غار اجراکنم کنه، اون وقت تو دشتهای مرکزی پیدا شده؟
مسخرهست.
اون همبرای اینکه خودشکردن پیداش کرده باشه.
تقریباً مطمئن بود.
با توجه به شواهد، این خوددقیقتر مغز شیطانی بود که محل تمرینروی درهای بسته من رو پیدا کرده بود.
امکان نداشت یکی از اعضای فرقههای صالح تا کوههای آسمانی نفوذ کردهدقیقتر باشه، و اگه یکی دیگه از پیروان فرقه شیطان آسمانی اون رو پیداداشتم میکرد، احتمالش حتی کمتر بود که شمشیر به دشتهای مرکزی راه پیدا کنه.
واو، واقعاً که.
تحسینبرانگیزه.
مغز شیطانی.
گوشه لب چون هویبشم کج شد و یه پوزخنداستفاده بدبینانه روی صورتش شکل گرفت.
احتمالاً جسد منمسدود رو هم هموناستفاده تو پیدا کرده.
و بعد به گویبزرگتر ما دروغ گفته کهیعنی شمشیر تو دشتهای مرکزی بوده.
عجب رویی داره.
گوشههای چشم چون هوی مثل یهمسدود شمشیر افسانهای و تیز بالا رفتدقیقتر و هالهای سرد از خودش ساطع کرد.
بذار ببینم اصلاً چرا میخواسته دروازهاستفاده هائو رو تأسیس کنه که تاالهی این حد پیش رفته و دروغ گفته.
چون هویپنهان بلافاصله نگاهشبزرگتر رو پایین آورد.
— بنابراین، همونطور که مغز شیطانیدقیقتر پیشنهاد داد، تصمیم گرفتیم یه سازمانروی اطلاعاتی تو دشتهای مرکزی ایجاد کنیم.
پیشزمینه اینکه دروازه هائو چطور ساخته شد، چیزیورودی که حتی رهبر فعلیاش هم نمیدونست، همراه باآرایش تمام جزئیات تو این کتاب نوشته شده بود.
گوی ما که به دشتهای مرکزی اومده بود،بخوام از ترس لو رفتن هویتش، عمداً هنرهای رزمیغار رو به آدمهای سطح پایین و فقیر آموزش داد.
با اضافه شدن حمایتهای مالی مغزپیدا شیطانی به این قضیه، دروازه هائوحتماً تونست به سرعت قدرتش رو گسترش بده.
این نقطهورودی شروع دروازهکردم هائو بود.
چون هوی سریع ورق زد.
چیزی که الان براش کنجکاویبرانگیزورودی بود، نحوه تأسیس دروازه هائوبگم یا چیزهایی شبیه به اون نبود.
چرا مغز شیطانی گویبزرگتر ما رو وسوسه کرده بودنفر تا دروازه هائو رو بسازه؟
فقط همین.
در حالی که داشت کتاببرای رو ورق میزد، یهو پلکردم بینی چون هوی چین خورد.
— بعد، پنج سال بعد، مغز شیطانی ناگهان پیش من اومد،سلاح نمودار «مسیر مهر و موم شیطان نه آسمان» رو بهم داد واصلاً گفت اگه تو آینده کسی دنبالش اومد، این آرایش رو مستقر کنم.
همچنین حرفهای عجیبی زد و گفتپیدا اگه کسی بتونه این آرایش روحتماً بشکنه، اون شخص همون حاکم خواهد بود.
بعد ازورودی اون، مغزکردم شیطانی ناپدید شد.
درست مثل حاکم،بسته هیچ ردی ازمسدود خودش به جا نذاشت.
با خوندن این محتوا،کردن اخمهای چون هوی بیشتربخوام در هم گره خورد.
این همه به خودش زحمت دادپیدا تا دروازه هائو رو بسازه، فقطحتماً برای اینکه یهو غیبش بزنه؟ چرا؟
سعی کرد از زوایایکردم مختلف به قضیه فکر کنهالهی تا بفهمه، اما اصلاً نمیتونست.
حتماً هدف خاصی ازبشم ساختن دروازه هائو داشته،ورودی اما فقط ناپدید شده.
این تنها سؤال نبود.
دلیل دادن نمودار مسیر مهر وپیدا موم شیطان نه آسمان به گویحتماً ما قبل از ناپدید شدنش چی بود؟
افکار چونورودی هوی باکردم سرعت میچرخید.
برای یک لحظه، آگاهیاش بیحد و مرزکردن گسترش پیدا کرد و انواع و اقسامسلاح فرضیات و افکار به ذهنش هجوم آورد.
برای پیدا کردن من؟کردن اما اون که بایدبخوام جسدم رو دیده باشه.
نکنه جسدم بهخیلی خاطر اثرات اونپیدا تکنیک بزرگ ناپدید شده؟
جشنوارهای از افکاراستفاده که یکی بهدقیقتر دیگری ختم میشد.
اما این هم کوتاه بود.
چون هوی سرش روکردن به آرومی تکون دادبخوام تا افکارش رو پاک کنه.
اول باید خوندن کتاببزرگتر رو تموم کنم ویعنی بعد افکارم رو مرتب کنم.
بعد با عجله افکارکردم مختلفی که سرش روسلاح پر کرده بود، پاک کرد.
هنوز محتوایدرهای بیشتری توبشم کتاب بود.
تلاش برای فهمیدنشمسدود تو این لحظه، فقطکردم ذهنش رو پیچیدهتر میکرد.
در حالی که چشماش دوبارهمیگه برق میزد، چون هوی سریعمحل صفحات کتاب رو ورق زد.
محتوای بعدی پر از دستبخوام و پا زدنهای گوی ما بعدپایان از ناپدید شدن مغز شیطانی بود.
اینکه نه تنها دنیا، بلکه حتیمسدود سرزمینهای بیرونی رو هم گشته بود،دقیقتر اما نتونسته بود هیچ ردی پیدا کنه.
تو اون مدت، به طور اتفاقی نقشه گنجی رو که دزد الهی بیسایه به جا گذاشتهغار بود، به دست آورد و فهمید که اون بی ما بوده، و با دیدن اینکه «مسیر تناسخکاملاً شیطان آسمانی» اونجا مستقر شده، نقشه گنج رو کپی و پخش کرد تا من رو پیدا کنه.
معمولاً فقط یه نقشه گنج وجود داره،کرده یا نهایتاً دو تا، واسه همین برام سؤاللحظه بود که چرا اینقدر از این نقشهها زیاده.
حالا میتونست بفهمه چرا اونبخوام همه نقشه گنج برای غارآرایش مخفی دزد الهی بیسایه وجود داشت.
مگه خودش هم به محض دیدن نقشهکردن گنج با اون پیام مخفی، دقیقاً همونطورسلاح که گوی ما میخواست، حرکت نکرده بود؟
اون یهبرای تدارک دوگانهکردن چیده بود.
مسیر تناسخ شیطان آسمانیبزرگتر و مسیر مهر ویعنی موم شیطان نه آسمان.
حتماً پیشبینی کرده بود که هر کسی بتونهسلاح از هر دو آرایش عبور کنه، باید هموناین حاکمی باشه که دنبالش میگشتن، شیطان آسمانی مطلق.
و اوندرهای پیشبینی درستبشم از آب دراومد.
مغز شیطانی ناپدید شد، اما گویاستفاده ما به استفاده از دروازه هائوالهی برای پیدا کردن من ادامه داد.
همونطور که چون هوی به سرعت داستانکرده طولانی تلاشهای گوی ما برای پیدا کردنشببینم رو میخوند، صفحات به زودی به پایان رسید.
— در آخر، پیامی برای رهبردقیقتر بعدی دروازه هائو گذاشتم تا درروی صورت ظهور حاکم، بهش قسم وفاداری بخوره.
با این حال، زمان مثل فراموشیه، پسکردن اگه احیاناً قلب رهبر فعلی دروازه هائو تغییرالهی کرده باشه، امیدوارم از این تکنیک استفاده کنید.
تکنیک؟
چون هوی بلافاصله تکنیکی رو کهپیدا تو متن بعدی با جزئیات توضیححتماً داده شده بود، به خاطر سپرد.
به نظر میرسهاستفاده تکنیکی باشه که تقریباًبگم مثل یه مهر محدودیته.
بعد از حفظ کردن کامل تکنیکیمسدود به نام «مهر حاکم»، چون هویدقیقتر نگاهش رو به صفحه آخر دوخت.
— واقعاً مایه تأسفه که تو طول عمرم نمیتونمدقیقتر دوباره چهره یشمی حاکم رو ببینم، اما خوشحالم کهکنم میتونم آخرین کلماتم رو به این شکل منتقل کنم.
چیزی کهپنهان باقی مونده بود،میگه یه خداحافظی بود.
نوشته خشک و رسمیکردم بود، اما وفاداری گویسلاح ما کاملاً توش مشهود بود.
لبخندی رویدرهای لبهای چونبشم هوی شکل گرفت.
این همون لبخند سرد و یخی نبودکردم که تو تمام این مدت روی لبهاشپایان بود، بلکه لبخندی آمیخته با لطافت بود.
درست تو همون لحظه.
فوووش!
آتش شبحدرهای از کتاببشم فوران کرد.
آتش شبح که تو یک چشم به هم زدن شعلهوربگم شده بود، کتاب رو در بر گرفت، تو یک لحظهشرایط اون رو به خاکستر تبدیل کرد و بعد ناپدید شد.
تق، تق.
چون هوی بااستفاده آرامش خاکستر رودقیقتر از روی دستهاش تکوند.
این نتیجهای بود که ازبرای همون لحظه باز کردن «مهرکردم ناله شبح» انتظارش رو داشت.
اما برخلاف چون هوی،کردن چشمان اون چو-بین ازبخوام تعجب گرد شده بود.
یادگار جد بنیانگذار که سیصد سالپیدا از آن محافظت شده بود، درحتماً یک چشم به هم زدن خاکستر شد.
اما خیلیورودی زود سرشکردم را تکان داد.
چون با دو چشم خودش واضح دیدهکردن بود که شخص روبهرویش آن را نسوزانده، بلکهالهی اخگرها از درون خود کتاب شعلهور شده بودند.
کمی بعد، با قلبیکردن پر از اضطراب، با دقتدقیقتر به چون هوی نگاه کرد.
چیزی مهمترپنهان از آنبزرگتر کتاب وجود داشت.
آیا آخرین وصیتاستفاده جد بنیانگذار در آنبگم کتاب نوشته شده بود؟
اینکه چرا نواده «آن شخص» کهمسدود جد بنیانگذار به دنبالش بود، ازدقیقتر فرقه کوه هوآشان سر درآورده است.
اینکه چرا بهمسدود آنها گفته بوداستفاده وفاداریشان را ثابت کنند.
این مسائلپنهان از خود کتابمیگه خیلی مهمتر بودند.
چون این موضوع،استفاده مسیر آینده دروازهدقیقتر هائو را تعیین میکرد.
در حالی که بابشم دلی پرشوره به چونورودی هوی خیره شده بود...
«اطلاعات میخوام.»
چون هوی باخیلی صدایی بم وپیدا آرام حرفش را زد.
با شنیدن این حرف، اون چو-بیندقیقتر به زور چهرهای خونسرد به خود گرفتغار و با لبخندی شروع به صحبت کرد.
«چه اطلاعاتی مدنظرتونه؟»
«مغز شیطانیبرای و فرقهکردن شیطان آسمانی.»
«اگه اطلاعات در مورد اونهاست،میگه همون چیزهایی که دفعه قبلمحل بهتون دادم، تمام چیزیه که داریم.»
«پس از الاناستفاده به بعد بیشتردقیقتر بگرد و پیداشون کن.»
اون چو-بین ازبسته لحن قاطع چونمسدود هوی یکه خورد.
داشت با خودش کلنجار میرفتورودی که آیا قمار زندگیاش رابگم همینجا انجام دهد یا نه.
پس از لحظهای، دربزرگتر درونش تصمیمی گرفت و بانفر نگاه به چون هوی گفت:
«فرقه شیطان آسمانی جایکردم خطرناکیه. برای همین، قیمت اینالهی اطلاعات خیلی گرون تموم میشه...»
اون چو-بین کهبسته میخواست حرفش را ادامهکردن دهد، ناگهان خشکش زد.
دلیلش انرژی غیرقابل وصفی بود که از چشمان چوندقیقتر هوی ساطع میشد؛ نگاهی که مستقیماً به او خیرهکنم شده بود و با سنگینیاش او را در هم میفشرد.
«اوه؟ اینو باش.»
چشمان چونورودی هوی سردکردم و بیروح شد.
«داری خودتودرهای به اونبشم راه میزنی؟»
«نمیفهمم منظورتون چیه...»
با دیدن اینکه اون چو-بینمیگه همچنان خودش را به نفهمی میزند،برداشته پوزخندی روی لبهای چون هوی نشست.
سپس ناگهانورودی از رویکردم صندلیاش بلند شد.
در یک چشم به هم زدن، زاویه نگاهشورودی بالاتر رفت و رنگ از رخسار اون چو-بینآرایش که حالا مجبور بود سرش را بالا بگیرد، پرید.
حضور و هالهای خردکننده.
چنان در این هاله غرق شده بودکرده که نفس در سینهاش حبس شد وببینم احساس کرد همین الان خفه میشود و میمیرد.
درست در همان لحظه.
درخششی ناگهانی!
نیروی درونی هنر الهی شکوفه آلو درکردم چشمان چون هوی متمرکز شد و نگاهیپایان نافذ و کوبنده به سمت او شلیک کرد.
نیروی درونی که از چشمانش سرازیر میشد، در یکنفر لحظه تکنیک چشم روح شبح اون چو-بین را سرکوب کردبرگردوند و تمام بدنش، از جمله قلبش را به بند کشید.
تکنیکی که گوی ما برایبخوام این لحظه به جا گذاشته بود،پایان یعنی «مهر حاکم»، فعال شده بود.
تاپ!
قلب اون چو-بین هری ریخت.
من... حتیپنهان نمیتونم یه انگشتممیگه رو تکون بدم.
در آن لحظه،استفاده او شدیدترین وحشت تمامبگم عمرش را تجربه میکرد.
چه رسد بهبسته تکان دادن دست،مسدود حتی نمیتوانست نفس بکشد.
انگار کسی قلبش راکردن در مشت گرفته بود ودقیقتر نفس کشیدنش را کنترل میکرد.
این یکیپنهان بدک نیست، خیلیمیگه به درد میخوره.
چون هوی دراستفاده سکوت به اوندقیقتر چو-بین خیره شد.
مهر حاکم تکنیکی بود که فقطمسدود روی کسانی اثر میگذاشت که تکنیکدقیقتر چشم روح شبح را یاد گرفته بودند.
طبیعتاً اهداف آنمسدود محدود بودند، اما قدرتشکردم مطلق و خردکننده بود.
این تکنیک فقط روح و ذهن حریفکرده را سرکوب نمیکرد؛ بلکه با اعمال یکببینم محدودیت، میتوانست حتی جانشان را هم کنترل کند.
نتیجه رضایتبخش بود.
مگر نه اینکه وحشت ناشی از مهر حاکم،ورودی کنترل چشمان اون چو-بین را که پیش ازآرایش این حضوری روحانی داشتند، به دست گرفته بود؟
از تکنیکبرای فرمان شیطانی تسخیرورودی روح که بهتره.
نحوه سرکوب روح در آن شبیه به تکنیک فرمان شیطانیمحل تسخیر روح بود، اما در مقایسه با آن تکنیک کهجمله میتوانست ذهن را متلاشی کند، مهر حاکم نسبتاً بیخطرتر بود.
تا زمانی که اجراکننده قصدبخوام کشتن نداشت، هیچ خطری برایآرایش خورده شدن ذهن وجود نداشت.
میتونم بازم ازش استفاده کنم.
چون هوی پس از سرکوب کردناستفاده روح اون چو-بین، لبهایش را از همآرایش باز کرد و با صدایی آرام گفت:
«دقیقاً همونطوریه که تو کتاب نوشته شده. واقعاً که زمان باعثبرداشته فراموشی میشه. حالا که دروازه هائو بزرگ شده، سعی میکنی از ارادهکنه جد بنیانگذارتون که یه زمانی میپرستیدینش و بهش احترام میذاشتین، سرپیچی کنی.»
بدن اونورودی چو-بین مثلکردم بید میلرزید.
حرفهای او نشان میدادبشم که میداند دروازه هائوورودی باید وفاداریاش را تقدیم کند.
و با اینکه اون چو-بین از همینکردم موضوع میترسید، اما در این لحظه، اصلاًپایان فرصتی برای فکر کردن به این چیزها نداشت.
«من... من...پنهان یه جوری... اطلاعاتمیگه رو... جمع میکنم.»
رگهای گردن اون چو-بین بیرون زدهدقیقتر بود و با نفسهای بریده وروی صدایی خشن و گرفته پاسخ داد.
«خوبه.»
چون هویبرای بلافاصله مهر حاکمورودی را عقب کشید.
«از همونپنهان اول باید همینمیگه کار رو میکردی.»
«هاه، هاه.»
اون چو-بیندرهای برای نفس کشیدنبرای به تقلا افتاد.
از شدت آن وحشت بیکران، لباسهای قرمزکردم رنگی که به تن داشت چنان خیس عرقروی شده بود که انگار زیر باران مانده باشد.
«خب، هر چیزیخیلی که باید اینجاپیدا میدیدم رو دیدم.»
چون هوی در حالی که بادقیقتر خودش زمزمه میکرد، دست راستش را بالاغار آورد و هوای خالی را چنگ زد.
در لحظهای که به نظر میرسید موج عظیمیورودی از انرژی از یک حرکت ساده دست، درستآرایش مثل چنگ زدن به یک تکه پارچه، فوران میکند...
«هاه!»
اون چو-بین که با تکنیک چشم روح شبحیعنی خود حضور او را در همان نزدیکی تأییدسریع کرده بود، نفسش را در سینه حبس کرد.
چون میتوانست انرژیای شبیه بهبخوام یک دریای خروشان را ببیندآرایش که در اطراف او زبانه میکشید.
چطور همچین انرژیایبسته میتونه تو اینمسدود دنیا وجود داشته باشه؟
حتی برای او که به عنوان رهبر دروازه هائو بابگم اساتید نامدار دنیای رزمی روبهرو شده بود، این سطح ازشرایط انرژی چنان خردکننده بود که هرگز مشابهش را ندیده بود.
در لحظهای کهخیلی از طوفان سرگیجهآور آنکرده انرژی نیمهمدهوش شده بود...
ترق!
چون هویدرهای دستش رابشم به عقب کشید.
منظره اطراف مانند تار عنکبوتورودی ترک خورد و نوری درخشان ازسلاح میان شکافها به داخل سرازیر شد.
درست زمانی که با چشمانی کاملاً متعجب به چون هویمحل نگاه میکرد، با صدای پاره شدنی، آخرین نقاشی، یعنی نقاشی زیباییقبلی چشم ذهن، از وسط دو نیم شد و به زمین افتاد.
اون مسیر مهر وکردم موم شیطان نه آسمان روالهی شکست... فقط با قدرت خالص!
در حالی که نمیتوانست حیرتش رامسدود پنهان کند، چون هوی که روبهرویشدقیقتر ایستاده بود، لبهایش را تکان داد.
«اول حساب اونهاییمسدود که بیرون هستن روکردم میرسم، بعد میرم دیدنشون.»
«اونهایی که بیرونن...»
چون هوی نتوانست جملهاش را تمامدقیقتر کند و به اون چو-بین که کمکمغار در حال محو شدن بود، نگاه کرد.
و در همان لحظه.
درخششی خیرهکننده!
انرژی معنویای که بر فضامیگه مسلط بود در هم شکستمحل و نوری شدید دیدشان را بلعید.
مسیر مهر واستفاده موم شیطان نهدقیقتر آسمان شکسته شده بود.
و طولی نکشید کهبشم نور محو شد و غاراستفاده مخفی خود را نشان داد.
همزمان.
«رهبر فرقه!»
«ارشد دونگ!»
سروصدای بلندی به گوششان خورد.
رهبر فرقه بیسایه و دونگ سو-جانگ،استفاده با گونههای فرو رفته و چهرههاییالهی تکیده، یکدیگر را در آغوش گرفته بودند.
«بالاخره از اون جهنم دراومدیم!»
«مـ-ما زندهایم!»
آن دودرهای تقریباً در حالبرای گریه کردن بودند.
و دلیل خوبی هم داشتند.
برخلاف چون هوی که با اون چو-بین ملاقات کردهنفر بود، این دو نفر گم شده بودند و مدام دربرگردوند مه مسیر مهر و موم شیطان نه آسمان سرگردان بودند.
احتمالاً احساسورودی میکردند که هفتبخوام شبانهروز گذشته است.
چه صحنه رقتانگیزی.
چون هوی با دیدن آن دو مرد که ازدقیقتر شدت خوشحالی سر از پا نمیشناختند، تکخندهای کرد وکنم سپس سرش را چرخاند تا اطراف را نگاه کند.
یک غار خالی و پهناور.
هیچ تفاوتی با قبل از ورودش به مسیر مهرالهی و موم شیطان نه آسمان نداشت، اما حالا، چیزنیاز دیگری به وضوح در چشمان چون هوی نمایان بود.
نه، میتوانستدرهای آن رابشم حس کند.
یک انرژی بسیار آشنا.
کمی بعد لبهایشخیلی را به آرامیپیدا از هم باز کرد.
«دارین چهورودی غلطی میکنین؟کردم بیاین بیرون.»
درست در همان لحظهایبشم که کلمات چون هوی بهاستفاده آرامی در غار طنینانداز شد...
فوش!
نیت قتل از هربزرگتر طرف فوران کرد و خنجرهانفر از همه جا باریدن گرفتند.
«ا-ارشد دونگ!»
«رهبر فرقه!»
در حالی که رهبر فرقه بیسایه وکردم دونگ سو-جانگ از باران خنجرهایی که مثل...پایان خب، مثل باران میباریدند، وحشت کرده بودند.
«همینطوریاش هم بهخیلی خاطر مغز شیطانیپیدا یکم اعصابم خرد بود...»
گوشههای لبورودی چون هوی بهبخوام شدت بالا رفت.
با لبخندی سرد، انگار که اوضاع برکردن وفق مرادش پیش رفته باشد، چون هویسلاح نیروی درونیاش را بالا آورد و گفت:
«این برایبرای خالی کردنکردن حرصم عالیه.»