چپتر 772: فروپاشی دره صعود؟
0«...دره صعود فرو ریخته؟»
با شنیدن این حرف ناگهانی ازاما تیغه شبح کشتار ده هزار، یکیاون از ابروهای چون هوی بالا پرید.
او با دقت به صورت از قبل مردهاسم تیغه شبح کشتار ده هزار خیره شد ودیگهای بعد تکنیک چنگزدن به خلأ خود را پس کشید.
وقتی بدن بیجان تیغه شبحهویت کشتار ده هزار روی زمینکاملاً افتاد، شبح سرخ او را گرفت.
در حالی که جسدی را کهافتاده تکهای از گوشت پهلویش کنده شدهمحیط بود در آغوش داشت، با گیجی پرسید.
«چـ... چه خبره؟»
سؤالی پر ازعجله سردرگمی، انگار اصلاًاون نمیفهمید چه اتفاقی افتاده.
چون هوی هملرزید به همان اندازهیارو کلافه و گیج بود.
فرو ریخته؟
نگاه چوننادیده هوی محیط اطرافپرتاب را جارو کرد.
انرژی زمینی آشفته درجواب سراسر رشتهکوه پهناور چیلیان بهلقبش نظر میرسید که بیربط نباشد.
باید جلویش رالرزید میگرفتم تا خودشیارو را نکشد. لعنتی.
چون هوی به جسد تیغه شبح کشتارهمان ده هزار غرهبراق رفت و بعد چانهاشجارو را چرخاند تا به شبح سرخ نگاه کند.
برقی تیز درگرفته چشمانش میدرخشید که باجای موج انرژیاش همراه بود.
درست در لحظهای که شبح سرخ ازاعضای نور قرمز رنگ و ضعیف چشمان اوارشد به خود لرزید، چون هوی به حرف آمد.
«هویت این یارو چیه؟»
سؤالی سرد که پرسش خودش را کاملاً نادیدهاندازه گرفته بود به سمتش پرتاب شد، اما شبحانرژی سرخ به جای اعتراض، با عجله جواب داد.
«اون... اوننادیده یکی از اعضایپرتاب دره صعود بود.»
«اسم یا لقبش؟»
«نمیدونم. منچشمان فقط بهشآمد میگفتم ارشد.»
«چیز دیگهای هم میدونی؟»
«هیچی، اصلاً هیچی.»
با این جواب کاملاً بیفایده، نگاه چون هویاسم مثل یک تیغه تیز شد و شبح سرخ کهمیدونی وحشت کرده بود، دستهایش را در هوا تکان داد.
«مـ... من واقعاً هیچی نمیدونم! همونطور که قبلاً گفتم، منکاملاً فقط شانسی وارد دره صعود شدم. فقط از روی ظاهرداد و هنرهای رزمیشون تونستم چند تا چیز رو حدس بزنم.»
شبح سرخانگار کلماتش را بااتفاقی وحشت بیرون میریخت.
چون میترسید مثل تیغهسمتش شبح کشتار ده هزار کهعجله در آغوشش بود، کشته شود.
در همین حین، چون هوی که دراعضای سکوت حرفها و حرکات شبح سرخ راارشد زیر نظر داشت، آرام نگاهش را برگرداند.
استیصال و درماندگیلرزید در کلمات ویارو حرکاتش موج میزد.
دروغ نمیگه.
چون هوینادیده انرژیاش راسمتش جمع کرد.
حضور سهمگینی که در منطقهداد پخش شده بود به سرعت محوفقط شد و امواج انرژی پراکنده گشتند.
در همانچشمان زمان، چون هویهویت دوباره حرف زد.
«مطمئنی که مال دره صعوده؟»
سؤالی کهنادیده با بیتفاوتیسمتش پرسیده شد.
اما شبح سرخ که متوجه چیز غیرعادی دراسم صدای او شده بود، سرش را با چنان شدتیمیدونی تکان داد که انگار الان از تنش جدا میشود.
«آره. ولی چرا میپرسی...؟»
«پس، نتونستی بریاصلاً داخل چون درهافتاده صعود فرو ریخته؟»
چون هوی در حالیسمتش که چانهاش را آراماعتراض میمالید، زیر لب زمزمه کرد.
«ولی عجیبه. چرا داشت زاغسیاهداد ما رو چوب میزد؟ اون همفقط با اون حرومزادههای جامعه نه آسمان.»
کارهایش با عقل جور درنمیآمد.
اگر متعلق بهاصلاً دره صعود بود،افتاده باید داخل آن میبود.
هیچ دلیلینادیده نداشت که اینپرتاب بیرون پرسه بزند.
و حتی عجیبتر این بود کهاون داشت به افراد جامعه نه آسمان مثلمیگفتم زیردستانش دستور میداد و همزمان نظارت میکرد.
درست در همانلرزید لحظه، شبح سرخیارو واکنش نشان داد.
«جامعه نه آسمان...؟»
او تیغه شبح کشتارسمتش ده هزار را زمین گذاشتعجله و با چهرهای ناباورانه گفت.
«داری میگی کسایی که اینداد منطقه رو زیر نظر دارننمیدونم از جامعه نه آسمان هستن؟»
«درسته.»
این جوابی بود که ازاتفاقی تیغه شبح کشتار ده هزارِگیج مرده به دست آورده بود.
و با شنیدنگرفته این حرف، رنگ ازجای رخسار شبح سرخ پرید.
«پـ... پس، دره صعود واقعاً...؟»
دره صعود ولرزید جامعه نه آسمان باچیه هم رابطه تبادلی داشتند.
حضور جامعه نه آسمان دراتفاقی اینجا به این معنا بود کهنگاه اینجا قطعاً مکان دره صعود است.
«چطور ممکنه...»
سرش را پایینعجله انداخت و آناون را میان دستهایش گرفت.
بخش زیادی از زندگیاشآمد صرف سفر برای پیداسرد کردن دره صعود شده بود.
و درست زمانی که بالاخرهاتفاقی یک سرنخ پیدا کرده بود،گیج همان دره صعود فرو ریخته بود.
«نـ... نه.نادیده دره صعودسمتش فرو نریخته.»
او واقعیت راعجله انکار میکرد و چشماناعضای لرزانش محیط را میکاوید.
من فرقهام، شاگردانم، همهچیز رو رهایارو کردم فقط برای اینکه آواره بشمگرفته و دره صعود رو پیدا کنم.
اما حالا که در نهایت باافتاده یک دره صعودِ ویرانشده روبهرو میشد،محیط انگار تمام زندگیاش نفی شده بود.
در همان لحظه.
«همونطور که گفتی، فرو نریخته.»
چون هوی درلرزید حالی که چشمانشیارو تاریک میشد، گفت.
لحنش به یقین نزدیک بود.
همزمان، نگاه چونگرفته هوی به سمتاما بالا دوخته شد.
یک خطالرأس در دوردستهای شرق.
در دیدرسش، وقتی بهآمد آنجا نگاه کرد، حرکت یکپرسش حضور آشنا را حس کرد.
با دیدنانگار آن، لبهای چوناتفاقی هوی کج شد.
«اگه واقعاً فرو ریخته بود،پرتاب عمراً اینجا میموندن تا بهجواب زاغسیاه چوب زدنشون ادامه بدن.»
شرق رشتهکوهچشمان چیلیان، زیرآمد یک درخت.
سر دو مرد میانسال کهاتفاقی در حال ارزیابی انرژی زمینیِگیج پخششده در اطرافشان بودند، همزمان چرخید.
«جورنگ، تو هم حسش کردی؟»
«...انرژی نقشه حسی هشتجواب آسمان که رهبر جدیداسم گروه بهش مینازید، محو شده.»
مردی که جورنگ نام داشتهویت به سؤال مرد میانسالی کهکاملاً چشمان تیزی داشت جواب داد.
صدایش از سردرگمی میلرزید.
سپس، مرد میانسال با چشمان تیزبین، یعنیجای میگونگ، نگاهش را پایین انداخت و بهاسم جایی که رهبر گروه قبلاً بود نگاه کرد.
«چیز عجیبیه. شنیده بودم نقشه حسی هشت آسمان رهبر گروه یه تکنیک مخفی الهیه که ساختارش شبیه یه تکنیک خارجیه.مثل به عبارت دیگه، هنری نیست که مثل بقیه هنرهای رزمی نیاز به مصرف نیروی درونی داشته باشه. و ما اینکلماتش رو خیلی خوب میدونستیم، مگه نه؟ اون برای دهها روز نقشه حسی هشت آسمان رو حفظ کرد تا بهمون اطلاعات بده.»
«پس چرا این اتفاق افتاد؟»
با اینانگار سؤال، چشماننمیفهمید میگونگ برقی زد.
برقی بسیارنادیده خشک وسمتش خشن در چشمانش.
نگاهش، مثل طوفانهای سردجواب زمستانی، طوری بود که انگارلقبش محیط اطراف را منجمد میکرد.
در همینچشمان لحظه، جوابآمد سؤال داده شد.
«رهبر گروه شکست خورده.»
«...غیرقابل باوره.»
چهره جورنگ در هم رفت.
با اینکه میگفت غیرقابل باورهویت است، اما به نظر میرسیدکاملاً کاملاً به حرفهای میگونگ اعتماد دارد.
«رهبر گروه شکست خورده.»
نفس جورنگ هنگامگرفته گفتن این حرفاما به شماره افتاد.
به این دلیل بودجواب که چیزی که نبایداسم اتفاق میافتاد، رخ داده بود.
رهبر جدیدچشمان گروه چهآمد کسی بود؟
تیغه شبحانگار کشتار دهنمیفهمید هزار، سونگ سوک-چو.
قبل از اینکه قصر امپراتور شروراما که بر جهان حکومت میکرد سقوطاون کند و امپراتور شرور ظاهر شود.
او مردی بود که نامشداد را در آن دوران آشوبنمیدونم بر سر زبانها انداخته بود.
اگرچه دوره فعالیتش کوتاه بود، اما تا زمان شکستش به دستنادیده امپراتور سرقت روح در گذشته، او یکی از چهرههای مطلق جناحاعضای غیرمتعارف به شمار میرفت که در همه جهات پراکنده شده بود.
بیدلیل نبود که یکی از متخصصان عالیرتبههمان جناح غیرمتعارف که هیچ فرقهای از خودشجارو نداشت، دعوتنامهای از دره صعود دریافت کرده بود.
علاوه بر این.
«میگفتن با اینکه خیلیا هستن که میتونن رهبر گروه رو که نقشه حسی هشت آسمان رو به کمال رسونده شکست بدن،وحشت اما کسایی که بتونن بکشنش تو دنیا خیلی کمن. اگه هشت خدای رزمی رو فاکتور بگیریم، شاید حدود سی نفر، نه، کمترمیترسید از این تعداد باشن. اما همچین آدمایی الان تمام تمرکزشون روی جنگ فعلیه و هیچ دلیلی ندارن که تا رشتهکوه چیلیان بیان.»
همانطور که حرف میزد، به نظر رسیدچیه جورنگ چیزی به یاد آورده، چشمانش گشادپرتاب شد و نفسش را در سینه حبس کرد.
«...ممکنه کسیانگار از دره صعوداتفاقی بیرون اومده باشه؟»
«غیرممکنه.»
میگونگ بلافاصلهاعتراض سرش راجواب تکان داد.
«همونطور که میدونی، جورنگ، دره صعود یه مکان ویرانشدهست. و نه تنها این،سمتش مگه دروازه سرنوشت قطعشده برای صعود که تو سراسر رشتهکوه چیلیان پخش شده توبهش وضعیت فروپاشی نیست؟ ما دهها روز گشتیم، اما نتونستیم حتی یه خروجی پیدا کنیم.»
میگونگ در حالیاصلاً که محیط راافتاده بررسی میکرد، گفت.
انرژی زمینیِ فعلی رشتهکوه چیلیان به خاطر یک سری اتفاقات کاملاً متزلزلاون شده بود و در نتیجه، دروازه سرنوشت قطعشده برای صعود که به درهبیفایده صعود منتهی میشد، کاملاً مهر و موم شده و در حال فروپاشی بود.
و سرعت فروپاشیعجله به تدریج دراون حال افزایش بود.
«و محض احتیاط، اینجا...»
«میدونم.»
جورنگ با چشمانی نیمهباز گفت.
«برای اطمینان، توعجله آرایش ممنوعیت حیات نهاعضای آسمان رو برپا کردی.»
نگاهش رشتهکوهچشمان پهناور چیلیان راهویت در بر گرفت.
انرژی زمینیانگار آشفته، حضور معنویاتفاقی در هم پیچیده.
علاوه بر این، با استفاده از انرژی رشتهکوه کونلون کهجواب قبلاً فرو ریخته بود، یک آرایش خشن و بدون راهارشد فرار به نام آرایش ممنوعیت حیات نه آسمان، گسترده شده بود.
دلیلش فقط یه چیز بود.
اینکه دره صعود رو کاملاًهویت از دنیای فانی جدا کنن ونادیده بذارن همونطور که هست ناپدید بشه.
به خاطر همین بود؟
جورنگ بانادیده چهرهای منقبضسمتش حرف زد.
«اما حریفمون کسی نیست جز دره صعود. نمیتونیم این احتمال رو نادیده بگیریم که ممکنهچیز دروازه سرنوشت قطعشده برای صعود و آرایش ممنوعیت حیات نه آسمان رو از داخل تحلیلشانسی کنن و بیان بیرون. خودت خوب میدونی که ما بیدلیل دهها روز دنبال راه خروج نگشتیم.»
«...جورنگ، انگار بدجوری از دره صعودیارو میترسی. اینکه فکر میکنی میتونن ازگرفته ترکیب جهنمی همچین آرایشهایی عبور کنن.»
میگونگ اینانگار رو گفتنمیفهمید و خندید.
حرفها و حرکاتش باسمتش این باور قطعی کهاعتراض چنین چیزی غیرممکنه، آمیخته بود.
ترکیب این دو آرایشجواب که جلوشون پهن شده بود،لقبش تا این حد کابوسوار بود.
مگه انرژی زمینی عظیمی کههویت از این رشتهکوه پهناور کیلیانکاملاً جریان داشت، دچار اعوجاج نشده بود؟
اما جورنگ بااصلاً چهرهای جدی سرشافتاده رو تکون داد.
«تو اونا رو نمیشناسی.»
صدای جورنگ کمی لرزید.
طوری به نظرلرزید میرسید که انگاریارو وحشت کرده بود.
«برای ورود به دره صعود، طرف باید یه متخصص عالیرتبه باشه که تو دنیا برایکرد خودش اسمی دست و پا کرده، یا کسی که تو جادوگری مهارت بالایی داره. فقط اگهنکشد شرایط ورود رو در نظر بگیریم، تعدادشون بینهایت کمه، شاید هر دهه دو یا سه نفر.»
«اما حتی اگه همچین آدمهایی هماما دور هم جمع بشن، در نهایتاون نمیتونن با جامعه ما مقایسه بشن...»
«تو یه چیزعجله رو میدونی ولیاون اون یکی رو نه.»
صدای جورنگ عمیقتر شد.
«کسایی اونجا جمع شدن که به خاطر صعود به جاودانگی، تمام پیوندهاشون رو با دنیایکرد فانی قطع کردن. به عبارت دیگه، تمایزاتی مثل فرقههای صالح و غیرصالح، و حتی کینههایخودش گذشته، اونجا هیچ معنیای نداره. فکر میکنی وقتی همچین آدمهایی دور هم جمع بشن، چیکار میکنن؟»
«...»
«اونا هنرهای رزمیای که جمعآوری کردن رو با همدیگه به اشتراک میذارن. فقط و فقطچیز به خاطر صعود. جایی که همچین هنرهای رزمیای برای صدها سال توش انباشته شده، درهشانسی صعوده. اونجا گنجینهای از هنرهای رزمیه که دیگه هرگز تو این دنیا دیده نخواهد شد.»
دهان میگونگ بسته شد.
اون فقط فکر میکرد اونجا خطرناکهافتاده چون متخصصان عالیرتبه از فرقههای صالحمحیط و غیرصالح دور هم جمع شدن.
اما طبق این حرفها، اونجا هیچ فرقی با مکانیعجله نداشت که مطالعات و دستاوردهای متخصصان عالیرتبه در طولبهش صدها سال، همه تو یه جا جمع شده بودن.
«بعضی از تکنیکهای مخفی الهی که تو جامعه ما شناخته شدهست، توسط رهبر قبلی از دره صعودمیدونی آورده شده. و بین اونا، یه هنر الهی هست که به هشت خدای رزمی منتقل شده. نه، فقطرزمیشون منتقل نشده. حتی یه خدای رزمی بین هشت خدای رزمی هست که تو خود دره صعود متولد شده.»
«...»
عرق سردانگار از پیشونینمیفهمید میگونگ چکید.
با شنیدن این راز برایپرتاب اولین بار، بالاخره خطر دره صعودداد رو با تمام وجودش حس کرد.
«بیدلیل نبود که رهبر فعلیداد به محض اعلام اهدافش، اول ازفقط همه به دره صعود سر زد.»
صدای جورنگ وقتی حرفش روهویت تموم کرد آروم بود، اماکاملاً احساسات درونش در حال جوشیدن بود.
اما انگارانگار فوراً خونسردیش رواتفاقی به دست آورد.
«میتونی حریف رو شناسایی کنی؟»
این رو پرسید، درجواب حالی که با چشمانیاسم ثابت به میگونگ نگاه میکرد.
«اگه غیرممکنه، عقبنشینی میکنیم.»
«فعلاً یه امتحانی میکنم.»
«اگه حسنادیده کردی قراره لوپرتاب بری، متوقفش کن.»
«نگران نباش.»
برای یک لحظه، رگهای اطرافهویت چشمهای میگونگ متورم شد وکاملاً بعد خون ازشون بیرون زد.
تجلی تکنیکانگار چشم، چشمنمیفهمید دید متقابل.
این یه تکنیک چشم بود که توسط پیشاهنگهایاعتراض جامعه نه آسمان تمرین میشد، و شامل بازنمیدونم کردن اجباری دانتیان بالایی برای مشاهده مکانهای دوردست بود.
اما چیزی که اون بهشداد مسلط شده بود، تو یه سطحفقط کاملاً متفاوت از پیشاهنگهای معمولی بود.
اون تو دلش اونقدر مغرورهویت بود که این تکنیک رو همسطحنادیده با چشم هزار مایلی افسانهای میدونست.
همه اینا به خاطرنمیفهمید این بود که فقط رویکلافه تکنیک چشمش تمرین کرده بود.
خیلی زود،نادیده قدرت چشمشسمتش شدت گرفت.
ووش—
دیدش زوم شد و جاییهویت که رهبر گروهشون اونجا بود،کاملاً درست جلوی چشماش ظاهر شد.
اون فاصلهای بهاصلاً اندازه صدها لیافتاده رو طی کرده بود.
فیگوری کوچکتر از یک مورچهپرتاب کمکم بزرگتر شد و سه نفرداد به وضوح تو دیدش قرار گرفتن.
اولین چیزی که نظرشجواب رو جلب کرد، جسدی بودلقبش که روی زمین افتاده بود.
«رهبر گروه شکست خورده.
اینکه اینقدر بیسروصدا شکست بخوره...
آخه کی میتونه...؟»
چشم دید متقابل او، مردی با موهای سرخ و چشمانینمیدونم سرخ رو دید که با چهرهای بیتفاوت کنار جسد تیغهمثل شبح کشتار ده هزار ایستاده بود و چشماش گرد شد.
«شبح سرخ...!»
«چی؟»
با این فریاد،گرفته جورنگ با وحشتاما صدایی از خودش درآورد.
و همزمان فریاد زد.
«چشم دیدچشمان متقابل روآمد متوقف کن!»
اما قبل ازاصلاً اینکه حتی بتونهافتاده حرفش رو تموم کنه.
ووش!
چشم دید متقابل میگونگجواب به وضوح چهره نفراسم باقیمونده رو ثبت کرد.
و او دید.
کلماتی کهانگار از بین لبهایاتفاقی کجشده بیرون اومد.
«همونجا بودین پس.»
درست زمانی کهعجله مسحور و میخکوب بهاعضای اون خیره شده بود.
بوم!
با یه صدای خفه، میگونگ درد وحشتناکیهمان رو تو شکمش حس کرد، انگار کهجارو تمام امعا و احشاش به شدت لرزیدن.
«کوک!»
شوکی که حس میکردجواب انگار روحش داره ازاسم بدنش بیرون کشیده میشه.
کف دست ضربهلرزید به خلأِ جورنگیارو بهش برخورد کرده بود.
«خودت رو جمع کن!»
بلافاصله غرشنادیده جورنگ بهسمتش دنبالش اومد.
میگونگ که با چشم دید متقابلِ باز طوری خیره شده بودفقط که انگار روحش رو دزدیدن، با ضربه کف دست ضربه بهکرده خلأ به خودش اومد و با عجله کلمات رو بیرون ریخت.
«حـ... حریف گل آسمان شمشیره!»
«لعنتی!»
جورنگ در حالیگرفته که دندونهاش رو بهجای هم میسایید، فریاد زد.
«من میرم چپ!»
«فهمیدم. من میرم راست...»
درست همون لحظه کهنمیفهمید اون دو نفر میخواستناندازه از زمین کنده بشن.
«...»
سر جاشون خشکشون زد.
چون متوجه شدن که یه زنیارو تو یه لحظه نامعلوم جلوشون ظاهر شدهسمتش و با بیتفاوتی داره بهشون نگاه میکنه.
مشکل این نبود.
تو دستهای اون زن،سمتش زیردستهای خودشون که بیهوشاعتراض بودن، به راحتی تاب میخوردن.
یکی از دستعجله و پاهای اونااون قطع شده بود.
«هنر حاکمچشمان شب تاریک...؟آمد نکنه امپراتور تاریکه؟»
همونطور که جورنگاصلاً هویت زن روافتاده زیر لب زمزمه میکرد.
«همین دونادیده تا روسمتش زنده نگه دارم؟»
اون زن،اعتراض هه-ران، با لبخندیداد این رو گفت.
اون داشتچشمان به جورنگ وهویت میگونگ نگاه میکرد.
اما اون دواصلاً نفر با دیدنافتاده نگاهش، بدنشون سفت شد.
چون میدونستننادیده که سوالشسمتش دقیقاً درباره اوناست.
خیلی زود، سر هرجواب دوشون مثل سنگ خشکاسم شد و به پهلو چرخید.
تو یه چشملرزید به هم زدن، رنگچیه صورتشون مثل مردهها پرید.
تو یه لحظه نامشخص، چون هویافتاده دقیقاً بین اونا صاف ایستاده بودمحیط و داشت از بالا بهشون نگاه میکرد.
«اون یکیها روگرفته هم فعلاً زندهاما نگه دار. محض احتیاط.»
«حله.»
هه-ران مردای بیهوش روآمد زمین گذاشت و خیلیسرد سبک روی اونا نشست.
انگار کهانگار روی یهنمیفهمید صندلی نشسته باشه.
حرکتش به شدت طبیعی بود.
«...»
یه سکوت سنگینلرزید و خفهکننده فضایارو رو پر کرد.
جورنگ و میگونگ بانمیفهمید دیدن حضور این استادان بیرقیبکلافه جلوشون، به همدیگه نگاه کردن.
«چرا گل آسمان شمشیر اینجاست...؟ همین چند لحظهاعتراض پیش، پیشاهنگ گزارش داد که اون داره به سمتفقط شیآن، به طرف خانواده یانگ از سینچانگ حرکت میکنه.»
«حتماً چشمهایاعتراض پیشاهنگ روجواب فریب داده.»
«آخه چطورچشمان تونسته چشمهای پیشاهنگهویت رو فریب بده...؟»
«با وجود اونا،اصلاً این کار بیشترافتاده از حد ممکنه.»
«... چیکار کنیم، جورنگ؟»
«فقط یهاعتراض راه داریم،جواب مگه نه؟»
اون دو نفر که با یه ردچیه و بدل کردن کوتاه نگاه با همپرتاب حرف میزدن، همزمان زانو زدن و فریاد کشیدن.
«خواهش میکنم بهمون رحم کن!»
«فقط جونمون رو ببخش!»
این یه اعلامعجله تسلیم واضح واون بیچون و چرا بود.
با دیدن این صحنه، چون هوی طوریچیه بهشون نگاه کرد که انگار جا خورده،پرتاب و بعد با سرگرمی لبهاش رو تکون داد.
«عجیبه. پسانگار قرار نیستنمیفهمید خودکشی کنین؟»
این اولین بار بود.
تا الان، تمام اعضای جامعهداد نه آسمان به محض اینکهنمیدونم هویتشون فاش میشد، خودشون رو میکشتن.
اما اینا اینجالرزید بودن و التماس میکردنچیه که جونشون بخشیده بشه.
یه واکنش خیلی جالب.
«آدم فقطنادیده یه جونسمتش داره، مگه نه؟»
«کی تو این دنیا دوست داره بمیره؟ مخصوصاًاسم وقتی به نظر میرسه که حتی اگه خودموندیگهای رو هم بکشیم، نمیتونیم از دست تو فرار کنیم.»
«اینا رو باش.»
چون هویانگار به اون دواتفاقی نفر پوزخند زد.
چون میتونست بخونه که اوناپرتاب یه انگیزه پنهانی دارن، چیزیجواب متفاوت از حرفهایی که میزدن.
«بذار ببینیم بازیشون چیه.»
چون هوی رولرزید به اون دویارو نفر کرد و گفت.
«لابد الکی ازماصلاً نمیخواین که جونتونافتاده رو ببخشم، نه؟»
«چطور میتونیم اینقدر بیشرم باشیم؟»
میگونگ یه ثانیهعجله زودتر حرف زد واعضای جورنگ بلافاصله ادامه داد.
«اگه جونمون رو ببخشی،آمد اطلاعاتی رو که همین الانپرسش بهش نیاز داری بهت میدیم.»
«اطلاعاتی کهانگار بهش نیازنمیفهمید دارم؟ چیه؟»
جورنگ برای یه لحظه از چهرهاما سرگرمشده چون هوی جا خورد، امااون آب دهانش رو به سختی قورت داد.
بعد، با چشمهای نیمهباز گفت.
«ورودی دره صعود.»