چپتر 412: فصل ۴۱۲
0نگاه چونبالاخره هوی روی دانموکشکوفا لین قفل شد.
با یک پرش از روی زمین کنده شد وآدمهایی با سرعتی سرسامآور به سمتش دوید؛ فاصلهشان در چشمبههمزدنینفر کم میشد و هیکلش در نگاه چون هوی بزرگتر مینمود.
سااا—
گلبرگهای سرخ گلدوزیشده روی ردای سفیدتر ازاستاندارد برفش، به نرمی در هوا رقصیدند و عطربرای محوی از شکوفههای آلو را در فضا پراکندند.
این تجلیِ «رانش رایحه پنهان»شکوفا بود؛ تکنیکی که حالا بهزندگی خوبی در آن استاد شده بود.
«خیلی پیشرفت کرده.»
فقط تکنیکرشدش حرکتیاش نبودحیرتانگیز که چشمگیر مینمود.
شمشیر آهنی سنگینی در آغوشاما داشت، اما این شمشیر، ازهمان آن سلاحهای استاندارد فرقه هوآشان نبود.
این همان شمشیر تمامآهنی و زمختیمیشه بود که خودش شخصاً برای تمرینحالش دادن آن شاگردهای بیعرضهی هوآشان ساخته بود.
«و اینکه با اون حلقههایشکوفا آهنی دور مچ دست وزندگی پاش بتونه اینطوری حرکت کنه...»
با دیدن حلقههای آهنی تیرهای که از زیرشکوفا آستینهای در حال تابخوردنش به سختی دیده میشدند،استعداد لبخند رضایتی روی لبهای چون هوی نقش بست.
وزن آن حلقههای آهنی به تنهایی حدود صد و بیستهمان گون بود و با احتساب آن شمشیر آهنی، در مجموعساخته صد و هفتاد گون وزن را با خود حمل میکرد.
حتی با چنین وزن وحشتناکی، دانموکمیشه لین به زمین لگد میزد وحالش با سبکیِ غیرقابلباوری در هوا جابهجا میشد.
رشدش واقعاً حیرتانگیز بود.
«بالاخره استعدادش داره شکوفا میشه.»
در میان تمام آدمهایی که در هر دو زندگی گذشتههمان و حالش دیده بود، استعداد دانموک لین آنقدر استثنایی بودساخته که به راحتی در جمع ده نفر برتر قرار میگرفت.
بدنی که با غلبه بر «ساختارمیشه یین خالص سه روح» به کمالحالش رسیده بود، در کنار آن استعداد ذاتیاش.
از این گذشته، انرژی بیکرانِ اکسیرها و هستههای درونی بیشماری که برایحالش غلبه بر آن بدن نفرینشدهاش مصرف کرده بود، عمیقاً در رگها وساختار مجاری خونیاش نفوذ کرده و هنوز به طور کامل هضم نشده بود.
او یک الماس تراشنخوردهحیرتانگیز بود که فقط منتظرشکوفا یک صیقل حسابی بود.
و حالا، با ورود به فرقه هوآشاناستاندارد و یادگیری هنرهای رزمی آن، داشت با سرعتیبرای سرسامآور خودش را تمرین میداد و بالا میکشید.
درست در لحظهای کهداره چون هوی به اینتمام استعداد آیندهدار لبخند میزد...
چشمان دانموکبالاخره لین مثلداره نور ستارگان درخشید.
«واقعاً خودشه! برادر ارشد!»
نقاب ضخیمی بینی و دهانش را پوشاندهاستاندارد بود، اما حتی آن هم نمیتوانست شادیشخصاً و هیجان بیحد و حصرش را پنهان کند.
راستش را بخواهید،استعدادش اصلاً قصد پنهانمیشه کردنش را هم نداشت.
هر چه نباشد، تجدید دیداریشکوفا که اینهمه مدت برایش لحظهشماریزندگی میکرد، بالاخره داشت به حقیقت میپیوست.
در یک چشمبههمزدن.
سوویش—
با یک پرش از زمین کنده شد،میان در هوا پرواز کرد و به نرمیِآنقدر یک پر، درست مقابل چون هوی فرود آمد.
درست زمانی که موهایش، سیاهشکوفا همچون آبنوس که در باد میرقصید،گذشته آرام گرفت و روی شانههایش نشست.
فلیک!
یکدفعه سرش را بالا آورد.
تا بتواند به صورت چونشکوفا هوی که حدود یک سرزندگی از او بلندتر بود، نگاه کند.
«دلم براتونبالاخره خیلی تنگ شدهشکوفا بود، برادر ارشد.»
صدای دانموک لین که ازبالاخره میان لبهایش خارج شد، کمی زیرترتمام و بلندتر از حد معمول بود.
چون نمیتوانستسنگینی جلوی فورانداشت احساساتش را بگیرد.
چون هوی که از بالاشکوفا به چشمان درخشان او نگاهزندگی میکرد، لب از هم گشود.
«همم، معلومهبالاخره حسابی عرق ریختیشکوفا و تمرین کردی.»
«بله! هر روزواقعاً بدون حتی یه روزداره وقفه، سخت تمرین کردم!»
دانموک لینسنگینی با لحنیداشت پرهیجان جواب داد.
تمریناتی که در فرقه هوآشان پشت سرمیان گذاشته بود، حتی برای او که ارادهایآنقدر پولادین داشت، به شدت طاقتفرسا و جانکاه بود.
یک چرخه تکراریاستعدادش از خوردن، تمرینمیشه کردن و خوابیدن.
و از آنجا که خودش را تا مرز جنونمیشه تحت فشار گذاشته بود تا در سریعترین زمان ممکناستثنایی قویتر شود، این سختی چند برابر هم شده بود.
این یک رشتهی پیوسته از تمرینات جهنمی بود کههوآشان حتی جوک گوم و سول ران هم که به تمریناتبیعرضهی وحشتناک چون هوی عادت کرده بودند، با دیدنش نوچنوچ میکردند.
اما او متوقف نشد.
نه، اصلاً نمیتوانست متوقف شود.
چون میخواست هرچه زودتر به یکی از «محافظانشکوفا شمشیر شکوفه آلو» تبدیل شود و به دیدن چونآنقدر هوی برود که در دنیای هنرهای رزمی پرسه میزد.
و حالا.
نه تنها روبهروی چون هویشکوفا ایستاده بود، بلکه حتی اززندگی زبان او تحسین هم شنیده بود.
احساس کرد تمام سختیهایداره تمریناتش مثل برف درتمام برابر آفتاب آب میشوند.
بالاخره پاداشرشدش آنهمه تمرین طولانیبالاخره را گرفته بود.
در حالی کهآغوش دانموک لین نمیتوانستسلاحهای شادیاش را پنهان کند...
تقلَق—
کالسکهای که به دروازه اصلی تالارمیشه رسیده بود، با به پا کردنحالش ابری از گرد و خاک متوقف شد.
بلافاصله پس از آن، جوک گوم که افسار اسبهامیشه را در جایگاه راننده در دست داشت، به همراه سولراحتی ران پایین پرید و به چون هوی ادای احترام کرد.
«حال شما خوب بوده؟»
«حال شما خوب بوده؟»
«بد نبودم.بالاخره ولی مهمترداره از اون...»
چون هوی با چشمانی نیمهباز، جوکاستعدادش گوم و سول ران را درآدمهایی سکوت از سر تا پا برانداز کرد.
آن دوسنگینی نفر زیر نگاهاما سنگین او لرزیدند.
درست مثل قورباغهای که درشکوفا چنگال مار گرفتار شده باشد،زندگی به طور غریزی احساس خطر کردند.
پس از مکثی کوتاه.
«عجیبه. فکر میکردم حالا کهبالاخره من نبودم، حسابی تو تمریناتتونمیان تنبلی کردین و ول چرخیدین.»
چون هویسنگینی این را گفتاما و پوزخندی زد.
با برداشته شدن نگاهداره برنده و تیز چون هوی،آدمهایی آن دو نفس راحتی کشیدند.
«هاها، مابالاخره خیلی سختداره تلاش کردیم!»
«...نمیتونستم اجازه بدم عقب بیفتم.»
برخلاف جوک گوم که با خنده حرف میزد،فرقه سول ران که در آتش روحیه مبارزهطلبی میسوخت، نگاهیدادن گذرا به دانموک لین انداخت و این را گفت.
«اوهو.»
چون هویبالاخره لبهایش راداره کج کرد.
او به راحتیواقعاً احساسات سول راناستعدادش را خوانده بود.
راستش را بخواهید، آنداشت دختر الان باید حسابیفرقه کلافه و حرصی شده باشد.
در گذشته، سول ران برای قویترمیشه شدن مستقیماً پیش خود چون هویحالش آمده بود تا از او آموزش بخواهد.
و برای چنداستعدادش سال، تمرینات طاقتفرساییمیشه را تحمل کرده بود.
اما حالا، دانموک لین که تازه همینداره چند وقت پیش تمریناتش را شروع کردهگذشته بود، داشت در یک چشمبههمزدن به او میرسید.
«ولی این یکی واقعاً عجیبه.
معمولاً آدمها وقتی اینداره سطح از استعداد روتمام میبینن، از حسادت کور میشن.»
درست در حالی که داشت به سولمیان ران نگاه میکرد؛ دختری که بدون حتی ذرهایاستثنایی حسادت یا کینه، تنها در آتش رقابتطلبی میسوخت...
«آخه تورشدش کدوم گوریحیرتانگیز ول میگردی؟»
صدای غرغری به گوش رسید.
وقتی سرش را برگرداند، پیرمردی کهمیشه از کالسکه پیاده شده بود را دیداستعداد که با ابروهای گرهخورده به سمتش میآمد.
«فقط یهبالاخره بار دیدن ریختتشکوفا اینقدر مکافات داره.»
«کلی کار سرم ریخته بود.»
وقتی چون هویآغوش با بیخیالی تمام بهاستاندارد غرغرهای او جواب داد...
«پسرهی الدنگ.»
شین اویبالاخره فحش رکیکیداره زیر لب داد.
جمعیت زیادی که برای دیدن چوناستعدادش هوی جمع شده بودند، از رفتارآدمهایی این پیرمرد مات و مبهوت ماندند.
«قهرمان الهی شکوفهآغوش آلو» یکی از قهرماناناستاندارد بزرگ اتحاد رزمی بود.
اما اینکه کسی با چنین شخصیتی اینطور باتمام لحنی شبیه به فحش و ناسزا حرف بزند،راحتی باعث میشد نتوانند جلوی دستپاچگی و تعجبشان را بگیرند.
«این دیگه کیه کهداره جرأت میکنه با قهرمان الهیآدمهایی شکوفه آلو اینطوری حرف بزنه...»
«نکنه یکیرشدش از کلهگندههایحیرتانگیز فرقه هوآشانه؟»
«ولی لباسسنگینی فرم فرقه هوآشاناما تنش نیست که...»
در حالی که پچپچهای جمعیت هر لحظه بلندترتمام میشد، چون هوی و شین اوی بدون اینکهراحتی ذرهای به آنها اهمیت بدهند، به مکالمهشان ادامه دادند.
«ولی خیلی زود رسیدین.داره فکر میکردم چند روزتمام دیگه تو راه باشین.»
گوشه لبهایرشدش چون هویحیرتانگیز بالا رفت.
در حالت عادی، رسیدن ازاما کوه هوآشان به اتحاد رزمیهمان حداقل ده روز زمان میبرد.
اما آنها فقطاستعدادش در عرض هفتمیشه شبانهروز رسیده بودند.
«همهش تقصیر یه نفره که اونمیشه پشت نشسته بود و هی جیغ واستعداد داد میکرد که باید هرچه زودتر برسیم.»
شین اوی درواقعاً حین حرف زدن، نگاهیداره به دانموک لین انداخت.
دانموک لین با دیدنداشت نگاه شیطنتآمیز شین اوی، یکههوآشان خورد و نگاهش را دزدید.
چون هوی که در کسری ازمیشه ثانیه کل ماجرا را گرفته بود، بهاستعداد دانموک لین نگاه کرد و نیشخندی زد.
«کارت خوب بود.»
با این تحسین چون هوی، دانموک لین که تامیشه آن لحظه با خجالت از نگاه کردن به او طفرهراحتی میرفت، شرم خود را فراموش کرد و لبخند درخشانی زد.
شین اوی نگاهی به چوناما هوی انداخت و پرسید: «مهمترهمان از این حرفها، مریض کجاست؟»
او خیلیبالاخره مستقیم وداره بیپرده بود.
با این رفتار شین اوی، چونمیشه هوی با حرکتی تند بدنش راحالش چرخاند و لب باز کرد: «راهنماییت میکنم.»
با این حرف،واقعاً چون هوی قدمیاستعدادش به جلو برداشت.
بام.
در یک چشم به همشکوفا زدن، جمعیتی که در اطرافزندگی سالن نظارهگر اوضاع بودند، عقب کشیدند.
آنها شرایطبالاخره را درکداره کرده بودند.
چون هوی به راه رفتن در مسیری کهشکوفا به دو نیم شکافته شده بود ادامه داداستعداد و شین اوی هم پشت سرش راه افتاد.
درست زمانیسنگینی که دانموک لیناما میخواست دنبالشان برود...
تق.
دستی شانهاش را گرفت.
دانموک لین با اخم سرش را چرخاندداره تا ببیند چه کسی دست روی شانهاش گذاشتهحالش است، اما با دیدن آن چهره جا خورد.
«استاد ارشد هیون دو...؟»
هیون دو که کنارش ظاهر شده بود، به پیکرهایآدمهایی دورشونده چون هوی و شین اوی نگاه کرد ونفر گفت: «این مسئلهای نیست که ما توش دخالت کنیم.»
با لحن قاطع هیونداره دو، دانموک لین خواست چیزیآدمهایی بگوید اما دهانش را بست.
هیون دو با دیدن این واکنش، آرام روی شانهاشمیشه زد و ادامه داد: «بیا همین داخل منتظر بمونیماستثنایی تا کار اون دو تا تموم بشه و برگردن.»
پونگ-گه سرش را عمیقاًداره خم کرد و گفت: «بهآدمهایی شین اوی ادای احترام میکنم.»
او از قبل شنیده بود که شین اویتمام رسیده است، بنابراین بدون هیچ سوالی به شینراحتی اوی که همراه چون هوی آمده بود، خوشآمد گفت.
شین اوی نگاهی به پونگ-گه انداخت که طوریشکوفا عمیق تعظیم کرده بود انگار به این کاراستعداد عادت داشت، و گفت: «بیخیال این تشریفات شو.»
سپس پرسید: «مریض کجاست؟»
پونگ-گه سریعاًبالاخره راه افتاد:داره «لطفاً دنبالم بیاین.»
مدتی کوتاه بعد، با ورود بهمیشه فضای زیرزمینی، شین اوی بینیاش راحالش گرفت و سرش را تکان داد.
درمان همیشه بایدواقعاً در نهایت پاکیزگیاستعدادش و تمیزی انجام میشد.
اما اینسنگینی کثافتدونی دیگرداشت چه بود؟
او تابالاخره به حال چنینشکوفا فاضلابی ندیده بود.
شین اوی با صدایی تودماغی او رامیان سرزنش کرد: «دیوونه شدی؟ یه مریض بدحالآنقدر رو تو همچین جای کثیفی ول کردی؟»
پونگ-گه جا خوردواقعاً و سرش رااستعدادش پایین انداخت: «عذر میخوام.»
شین اوی نوچنوچی کردداشت و جلو رفت: «تچ،فرقه خیلی خب، اشکال نداره.»
شاید دیگر بهاستعدادش آن بوی گندمیشه عادت کرده بود.
دستش را از روی بینیاش برداشت ومیان به مقابل رهبر اتحادیه گدایان رسید که رویاستثنایی تختی در وسط آن فضا دراز کشیده بود.
بلافاصله اخمهایش در هم رفت.
«...از بیرونسنگینی که آرومداشت به نظر میرسه.»
همانطور که حرفاستعدادش میزد، مچ دست رهبرمیان اتحادیه گدایان را گرفت.
قصد داشت نبضش را بگیرد.
در حالی کهواقعاً شین اوی مشغول معاینهداره رهبر اتحادیه گدایان بود...
چون هوی نگاهی به پونگ-گهاما انداخت و پرسید: «اکسیرها وهمان هستههای درونی رو آماده کردی؟»
پونگ-گه در حالی که لباسهایش را میگشت، گفت:تمام «تمام تلاشم رو کردم تا پیداشون کنم، اماراحتی چون وقت کم بود، نتونستم تعداد زیادی گیر بیارم.»
خیلی زود یک جعبهداره چوبی کوچک بیرون آورد وآدمهایی آن را به سمتش گرفت.
چشمان چون هوی نیمهباز شد.
رایحهای که از جعبهداشت چوبی به مشام میرسید،فرقه بسیار خوشبو و خالص بود.
فقط از روی همان بو هممیشه میتوانست حدس بزند که اکسیرها وحالش هستههای درونی داخل آن چیزهای پیشپاافتادهای نیستند.
غیژ—
وقتی چون هویواقعاً جعبه چوبی را بازداره کرد، چشمانش گشاد شد.
دو قرص و یک میوه به شکلیاستاندارد مرتب در مرکز جعبه چوبی قرار داشتندشخصاً و چیزهایی بودند که او به خوبی میشناختشان.
'باید برای بهاستعدادش دست آوردن اینامیشه حسابی جون کنده باشن.'
درست دربالاخره همان لحظه، پونگ-گهشکوفا توضیحی اضافه کرد.
«اینا قرص زندگی زمردین فرقهبالاخره خودمون، قرص بازگشت بزرگ شائولینمیان و یه دونه میوه ورمیلیون هستن.»
هر کدام ازآغوش آنها یک اکسیرسلاحهای بینظیر و عالیرتبه بود.
پونگ-گه پس ازاستعدادش تمام شدن حرفهایش،میشه لبش را گاز گرفت.
برای به دست آوردن قرص بازگشت بزرگمیان و میوه ورمیلیون، اتحادیه گدایان زیر بارآنقدر بدهی سنگینی به شائولین و کونلون رفته بود.
سی سال ارائهواقعاً اطلاعات بدون هیچاستعدادش چشمداشت و دستمزدی.
از دیدگاه اتحادیه گدایان که از طریقاستاندارد فروش اطلاعات زندگی میکردند، این یک ضررشخصاً هنگفت بود، اما او آن را پذیرفته بود.
'اگه بتونم رهبر روداره بیدار کنم، اینجور ضررهاتمام چیزیه که میتونم تحملش کنم.'
او با چشمانیاستعدادش پایینافتاده دهان بازمیشه کرد: «همین قدر کافیه؟»
چون هوی جعبه چوبی را بستاستعدادش و گفت: «به نظر میرسه کهآدمهایی به زور همین قدر کافی باشه.»
«به زور کافیه...؟»
تعدادشان کم بود، اما هر کدام آیتمی شگفتانگیز وآدمهایی باورنکردنی به حساب میآمدند، بنابراین پونگ-گه با ابروهای در همبرتر گرهخورده پرسید، انگار که نمیتوانست این حرف را باور کند.
در همان لحظه.
شین اوی در حالی که سرشاستعدادش را تکان میداد، زیر لب زمزمه کرد:زندگی «...همین که هنوز زندهست خودش یه معجزهست.»
قطرات عرق سردآغوش روی پیشانیاش نشسته بوداستاندارد و به پایین میچکید.
برای کسی که فقط یک نبضگیری سادهمیان را تمام کرده بود، به نظر میرسیدآنقدر که انرژی ذهنی قابلتوجهی مصرف کرده است.
با دیدنبالاخره این صحنه، چشمانشکوفا پونگ-گه گشاد شد.
«فهمیدین دلیلش چیه؟»
«جریان انرژی تو دانتیان بالاییاش مسدود شده. شانس آوردههوآشان که یه متخصص عالیرتبهست و روی یه هنر رزمیشاگردهای برجسته تسلط داره. اگه فقط یه آدم معمولی بود...»
شین اوی حرفش را نیمهکارهشکوفا رها کرد و عرق پیشانیاشزندگی را با آستین پاک کرد.
«هیچ عجیب نبود اگه تاشکوفا الان عقلش رو از دستزندگی داده بود و مرده بود.»
«...!»
پونگ-گه که همه چیز رااما شنیده بود، یکه خورد وهمان به چون هوی خیره شد.
این دقیقاً هماناستعدادش چیزی بود کهمیشه او گفته بود.
'ا-اینقدر جدی بود؟'
با چشمانی لرزانواقعاً دهان باز کرد: «پس...داره درمانی براش وجود داره؟»
«اگه یکی دو روز بعد از این اتفاق فهمیده بودم، مشکلی نبود،زمختی اما زمان زیادی گذشته و کاملاً سفت و سخت شده. حتی اگه انرژیایدست که جریان رو مسدود کرده کاملاً از بین بره، شوک ناشی از اون...»
شین اویبالاخره واکنشی شکاکانهداره نشان داد.
قابل درک بود، چرا که دانتیانمیشه بالایی مهمترین نقطه بدن بود وحالش مستقیماً با جان و زندگی ارتباط داشت.
جریان دررشدش چنین نقطهایحیرتانگیز مسدود شده بود.
شین اویسنگینی سرش راداشت تکان داد.
این کشنده بود.
وضعیت رهبر اتحادیه گدایان از بیرون آرام بهتمام نظر میرسید، اما برای او، هیچ تفاوتی باراحتی کسی که در آستانه مرگ قرار داشت، نمیکرد.
«حتی اگه بتونیم درمانش کنیم، احتمالاً تاداره آخر عمرش هرگز به هوش نمیاد، یا اینکهحالش تبدیل به یه آدم ابله و کندذهن میشه.»
«چطور ممکنه...»
با شنیدن ادامه حرفهای شینشکوفا اوی، پونگ-گه وحشتزده شد وزندگی میخواست صورتش را با دستانش بپوشاند.
سسسک—
چون هویرشدش مقابل شینحیرتانگیز اوی ایستاد.
بلافاصله، جعبه چوبی و اکسیرهایاما داخلش را به شین اوی نشانتمامآهنی داد و گفت: «با اینا چطور؟»
چشمان شین اویاستعدادش کمی گشاد شد: «اینامیان رو از کجا آوردی...»
به نظر میرسید او هم ازمیشه دیدن این اکسیرهای کمیاب غافلگیر شده است،استعداد اما خیلی زود سرش را تکان داد.
«نه، حتیرشدش با اکسیرحیرتانگیز هم جواب نمیده.»
او طوری ادامه داد که انگار اصلاًاستاندارد جای بحث نداشت: «حتی اگه قدرت این اکسیرهابرای جریان دانتیان بالایی رو برگردونه، عوارض بعدیش اجتنابناپذیره...»
چون هوی بااستعدادش پوزخندی گفت: «نیازی نیستمیان نگران اون بخشش باشی.»
با دیدن ایناستعدادش واکنش، چشمان شینمیشه اوی گرد شد.
«...نکنه میخوای بگیواقعاً قبلاً همچین چیزیاستعدادش رو درمان کردی؟»
چون هوی باآغوش لحنی ملایم گفت:سلاحهای «تا حالا انجامش ندادم.»
سپس چهرهای معنادار به خود گرفت و گوشهتمام لبهایش را به سمت بالا کج کرد و گفت:جمع «ولی نمیدونم چرا، حس میکنم این دفعه جواب میده.»