---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 1019: چپتر 1019 • ⏱ 12 دقیقه

چپتر 1019: چپتر 1019

0

«مردک دیوانه...»

نجیب‌زاده سرگردان به‌سرعت فحشی که‌دست‌بالا​ تا نوک زبانش آمده بود را‌تازه​ قورت داد و به حرف آمد.

«می‌خوای منو به کشتن بدی؟»

این سؤال‌خیلی​ با ناباوری‌پسش​ تمام پرسیده شد.

واکنشی کاملاً طبیعی بود.

قضیه شوخی‌بردار نبود.‌بعد​ دزدیدن پسر آسمان،‌گرفتی​ یعنی خود امپراتور؟

مگه این کار با این‌که قصر امپراتوری و‌بگو​ کل دنیا رو دشمن خودش کنه و یه‌بندازم​ راست بره به پیشواز مرگ، فرقی هم داشت؟

نجیب‌زاده سرگردان سرش را از‌برمیای​ روی تأسف تکان داد و‌مکثی​ با لحنی نالان اضافه کرد.

«هوف، واقعاً که. اگه قصد جونم رو کردی، خب رک‌زندگی​ و راست بگو. این دستورت چه فرقی با این داره‌زود​ که بهم بگی مثل پروانه خودم رو بندازم تو آتیش...»

«خفه شو و چرت‌وپرت نباف.»

صدای برنده و‌واقعاً​ سرد چون هوی،‌جونم​ حرفش را قطع کرد.

نجیب‌زاده سرگردان دهانش را‌پسش​ بست و با چشمانی ریزشده‌اطمینان​ به چون هوی خیره ماند.

حالت چهره‌اش‌دورتادورش​ هیچ تغییری‌تازه​ نکرده بود.

آن پوزخند مورمورکننده هنوز روی لب‌هایش‌گرفتی​ جا خوش کرده بود و جنونِ‌بهش​ درون نگاهش، مثل همیشه شعله می‌کشید.

«تو خیلی‌هوف​ راحت از پسش‌قصد​ برمیای، مگه نه؟»

در برابر لحن سرشار از اطمینان‌برابر​ چون هوی، نجیب‌زاده سرگردان مکثی کرد‌احتیاط​ و بعد با احتیاط به حرف آمد.

«...خیلی من رو دست‌بالا گرفتی. طرف امپراتوره! دورتادورش پر از محافظه و تازه، مگه‌چطور​ تو قصر امپراتوری که بهش میگن "آسمانِ فراتر از آسمان‌ها" زندگی نمی‌کنه؟ این بنده‌گفت​ حقیر چطور می‌تونه همچین امپراتوری رو بدزده؟ گیریم که دزدیدم، خیلی زود گیر می‌افتم.»

«گیر می‌افتی؟»

چون هوی‌هوف​ با تمسخر‌اگه​ پوزخند زد.

سپس، مستقیم به‌راحت​ چشمان ریزشده نجیب‌زاده سرگردان‌لحن​ زل زد و گفت:

«مگه اینکه خودت‌محافظه​ بخوای گیر بیفتی، وگرنه‌"آسمانِ​ عمراً همچین اتفاقی بیفته.»

«...»

نجیب‌زاده سرگردان در‌واقعاً​ سکوت به چون‌جونم​ هوی خیره ماند.

چون هوی هم‌راحت​ ساکت بود، اما پوزخند‌لحن​ روی لب‌هایش عمیق‌تر شد.

چقدر در‌دورتادورش​ سکوت به‌تازه​ هم زل زدند؟

نجیب‌زاده سرگردان اولین‌بعد​ کسی بود که‌گرفتی​ نگاهش را دزدید.

«...تچ. آدم هیچ‌وقت‌واقعاً​ سر از کار‌جونم​ این دنیا درنمیاره.»

نجیب‌زاده سرگردان نوچی‌راحت​ کرد، آه کوتاهی کشید‌لحن​ و گوشه لبش پرید.

«لابد خیلی بهم اعتماد داری.»

«حتی یه ذره هم نه.»

«پس چرا‌هوف​ همچین مأموریتی رو‌قصد​ می‌سپاری به من؟»

«چون تو‌خیلی​ مناسب‌ترین آدم‌پسش​ برای این کاری.»

«حرف عجیبی می‌زنی. برای همچین‌بهش​ کاری، جانشین امپراتور تاریک، یعنی‌زندگی​ پادشاه قاتل‌ها، از من مناسب‌تر نیست؟»

«شاید بعداً،‌مکثی​ اما فعلاً هنوز‌دست‌بالا​ یه کم خامه.»

«...»

«گذشته از این، مگه تو همون یوچون‌جو نیستی؟ همونی که مسئول‌بعد​ اطلاعات جامعه نه آسمان بود. تو باید قصر امپراتوری رو بهتر از‌فراتر​ هر کسی بشناسی. کسی شایسته‌تر از تو برای این کار پیدا میشه؟»

با پاسخ فوری‌محافظه​ چون هوی، نجیب‌زاده سرگردان‌"آسمانِ​ پشت سرش را خاراند.

لبخند تلخی‌مکثی​ روی لب‌هایش‌احتیاط​ شکل گرفت.

«مثل اینکه هر چی بگم فایده نداره. تو‌بگو​ از قبل تصمیمت رو گرفتی. ولی گیریم که همون‌طور‌آتیش​ که گفتی دزدیدمش، با عواقب بعدش می‌خوای چی‌کار کنی؟»

نگاه نجیب‌زاده سرگردان تیز شد.

آن حال و هوای شوخ‌طبعانه چند لحظه‌"آسمانِ​ پیش دود شد و به هوا رفت‌چطور​ و لحنش رنگی از جدیت به خود گرفت.

«اگه قصر امپراتوری بو‌احتیاط​ ببره که امپراتور دزدیده شده،‌دورتادورش​ دنیا به آشوب کشیده میشه.»

انگار کل‌هوف​ وجودش تغییر‌اگه​ کرده بود.

اما در برابر این چهره‌ی‌برمیای​ جدیِ نجیب‌زاده سرگردان، چون هوی‌مکثی​ بدون ذره‌ای تردید جواب داد.

«این دیگه مشکل من نیست.»

«روانی.»

برخلاف دفعه‌ی قبل که حرفش‌قصد​ را قورت داده بود، این بار‌بهم​ فحش را مستقیم به زبان آورد.

چطور می‌توانست‌خیلی​ جلوی خودش‌پسش​ را بگیرد؟

دزدیدن امپراتور مسئله‌ای بود که‌بهش​ نه تنها قصر امپراتوری، بلکه کل‌نمی‌کنه​ دشت‌های مرکزی را به لرزه درمی‌آورد.

«یعنی می‌خوای دست روی دست‌دست‌بالا​ بذاری و تماشا کنی که‌محافظه​ دنیا به آشوب کشیده میشه؟»

«آشوب از اون چیزاست‌اگه​ که بالاخره یه جوری‌بگو​ خودش رو جمع‌وجور می‌کنه.»

چون هوی با لحنی کلافه اضافه کرد؛‌لحن​ درست مثل گذشته که امپراتور مرد و‌گرفتی​ کشور سقوط کرد، آن موقع هم همین‌طور بود.

از این حرف‌ها و رفتارها، نجیب‌زاده سرگردان‌"آسمانِ​ فهمید که چون هوی واقعاً ذره‌ای به‌چطور​ عواقب کار اهمیت نمی‌دهد و سردردش شروع شد.

«تا اون‌مکثی​ موقع، دنیا غرق‌دست‌بالا​ در خون میشه.»

«لابد همین‌طوره.»

چهره‌ی چون هوی طوری بود که انگار‌لحن​ می‌گفت «خب که چی؟»، و با دیدن این‌طرف​ حالت، صورت نجیب‌زاده سرگردان مثل یخ منجمد شد.

چون هوی‌دورتادورش​ کوچک‌ترین قصدی برای‌بهش​ تغییر نظرش نداشت.

«همین الانش هم رابطه بین دنیای رزمی و قصر امپراتوری شکرآبه. مخصوصاً برای اتحاد‌"آسمانِ​ رزمی آسمانی. اگه گندش دربیاد که امپراتور دزدیده شده، اولین کسایی که قصر امپراتوری‌گیر​ بهشون شک می‌کنه، اتحاد رزمی آسمانی و فرقه کوه هوآشان هستن. مشکلی با این قضیه...»

«این دیگه هنر‌واقعاً​ خودته که ردپات‌جونم​ رو خوب پاک کنی.»

«...داری همه‌خیلی​ چیز رو‌پسش​ میندازی گردن من؟»

«دقیقاً برای‌دورتادورش​ همین به‌تازه​ تو دستور دادم.»

«یعنی اگه‌مکثی​ گیر بیفتم،‌احتیاط​ باید بمیرم.»

«البته اگه گیر بیفتی.»

هزار جور حرف و فحش‌برمیای​ در ذهن نجیب‌زاده سرگردان چرخید،‌مکثی​ اما هیچ‌کدام را به زبان نیاورد.

در عوض،‌دورتادورش​ آهی کشید‌تازه​ و پرسید.

«...می‌خوای امپراتور رو‌بعد​ بدزدم تا بتونی خصوصی‌طرف​ باهاش ملاقات کنی، درسته؟»

«درسته.»

نجیب‌زاده سرگردان در دلش غرید: «فقط برای‌لحن​ همین...»؛ سپس نگاهش را پایین انداخت و فکری‌طرف​ که در سر داشت را به زبان آورد.

«پس خودم میرم و با‌بهش​ امپراتور حرف می‌زنم تا ببینم‌زندگی​ اوضاع از چه قراره. این‌طوری چطوره؟»

نجیب‌زاده سرگردان‌مکثی​ یک راه‌حل‌احتیاط​ موقت پیشنهاد داد.

اما...

«نه. بدزدش.»

لحن چون‌دورتادورش​ هوی قاطع‌تازه​ و بی‌بروبرگرد بود.

ذره‌ای تردید‌مکثی​ در صدایش‌احتیاط​ حس نمی‌شد.

«چون خودم‌هوف​ می‌خوام ببینمش و‌قصد​ باهاش حرف بزنم.»

«بهم اعتماد نداری.»

«فکر کنم همین‌محافظه​ چند لحظه پیش‌میگن​ اینو بهت گفتم.»

سردرد نجیب‌زاده سرگردان شدیدتر شد.

دستش را روی‌واقعاً​ پیشانی‌اش گذاشت و پشت‌کردی​ سر هم آه کشید.

آهی که انگار‌راحت​ می‌خواست زمین را‌برابر​ به لرزه درآورد.

«یعنی اون کسایی که‌تازه​ به من نگاه می‌کردن‌فراتر​ هم همچین حسی داشتن؟»

با یادآوری کسانی که در گذشته از‌طرف​ کارهای او به وحشت افتاده بودند، نجیب‌زاده‌"آسمانِ​ سرگردان لرزی کرد و سرش را تکان داد.

این‌که ناگهان خودش را‌اگه​ جای دیگران گذاشته بود،‌بگو​ موقعیت عجیبی برایش بود.

«پس فکر نمی‌کنی بهت خیانت کنم؟‌برابر​ اگه این اطلاعات رو به گوش‌احتیاط​ جامعه نه آسمان برسونم و برگردم...»

«تو؟»

چون هوی‌مکثی​ پوزخندی زد‌احتیاط​ و گفت:

«اگه می‌خوای، برو این کار رو بکن.‌کردی​ اما خودت هم خوب می‌دونی؛ برای اینکه‌پروانه​ به خواسته‌ت برسی، باید کنار من بمونی.»

«...عجب اعتمادبه‌نفس عجیبی.»

نجیب‌زاده سرگردان دوباره‌محافظه​ لبه‌ی کلاه حصیری‌اش‌میگن​ را پایین کشید.

حرفش بی‌معنی‌مکثی​ و گستاخانه به‌دست‌بالا​ نظر می‌رسید، اما...

«نمی‌تونم انکارش کنم.»

از آنجا که چون هوی را‌برابر​ از نزدیک زیر نظر داشت، خوب می‌دانست‌دست‌بالا​ که این اعتمادبه‌نفس، توخالی و بی‌اساس نیست.

«پس فقط می‌تونیم امیدوار باشیم که همون‌طور که پیش‌بینی کرده بودیم،‌نمی‌کنه​ امپراتور با جامعه نه آسمان سر ناسازگاری داشته باشه. این‌طوری، بدون دردسر‌می‌افتی​ می‌ذاره بدزدیمش. صبر کن ببینم... نکنه از همون اول نقشه‌ت همین بود؟»

همان‌طور که حرف می‌زد، حالت چهره نجیب‌زاده‌طرف​ سرگردان طوری تغییر کرد که انگار متوجه‌"آسمانِ​ چیزی شده باشد و نگاهش را پایین انداخت.

دلیلش فرضیه‌ای بود‌واقعاً​ که ناگهان به‌جونم​ ذهنش خطور کرد.

اگر همان‌طور که پیش‌بینی می‌کردند، امپراتور با‌لحن​ جامعه نه آسمان در تضاد بود، پس امپراتور‌طرف​ فعلی مثل پرنده‌ای در قفس گرفتار شده بود.

بنابراین، او اصلاً قادر به مقاومت‌میگن​ نبود، اما اگر به اتحاد رزمی‌بنده​ آسمانی آورده می‌شد، اوضاع تغییر می‌کرد.

«اگه امپراتور رو بیاریم اینجا، می‌تونیم ادعا کنیم‌امپراتوره​ که جامعه نه آسمان کنترل قصر امپراتوری رو به‌زندگی​ دست گرفته و داره نقشه خیانت می‌کشه، و بعد...»

این کار یک‌واقعاً​ دلیل موجه و‌جونم​ مشروع ایجاد می‌کرد.

این موضوع بسیار مهمی بود.

چون هوی با رضایت‌تازه​ گفت: «همون‌طور که انتظار‌فراتر​ می‌رفت، حسابی به درد بخوری.»

«...پس فقط از‌بعد​ روی هوس این‌گرفتی​ کار رو نکردی.»

نجیب‌زاده سرگردان که تا حدودی خیالش‌جونم​ راحت شده بود، از جایش بلند شد‌مثل​ و رو در روی چون هوی ایستاد.

«اما اگه امپراتور در واقع بخشی‌برابر​ از جامعه نه آسمان باشه و‌احتیاط​ این تله‌ای باشه که اونا گذاشتن چی؟»

«به هر حال بدزدش.»

«نگو که می‌خوای از هنر‌دست‌بالا​ تسخیر روح روش استفاده کنی،‌محافظه​ همون‌طور که روی من انجام دادی...»

او این را با این امید گفت‌کردی​ که قضیه این‌طور نباشد، اما چون هوی‌پروانه​ به جای جواب دادن، فقط پوزخند زد.

همین کافی بود.

«...»

این بار حتی‌بعد​ یک فحش هم‌گرفتی​ از دهانش بیرون نیامد.

این مرد کسی‌واقعاً​ نبود که بشود با‌کردی​ او منطقی حرف زد.

با اینکه خودش هم یک دیوانه‌برابر​ خطاب می‌شد، اما کسی که روبه‌رویش‌احتیاط​ بود در سطح کاملاً متفاوتی قرار داشت.

انگار داشت‌دورتادورش​ به جنون‌تازه​ واقعی نگاه می‌کرد.

«تو تمام عمرم‌بعد​ آدم‌های جورواجوری دیدم، اما‌طرف​ دیوانه‌ای مثل تو نوبره.»

«در مورد تو هم همین‌طوره.»

چشمان چون هوی‌راحت​ مستقیماً به نجیب‌زاده‌برابر​ سرگردان خیره شد.

«راستش رو بخوای، کدوم رزمی‌کاری دیوانه نیست؟‌"آسمانِ​ ما یه مشت آدمیم که برای جونمون‌چطور​ ارزشی قائل نیستیم و با شمشیر زندگی می‌کنیم.»

«پوهاهاها! حالا که‌بعد​ بهش فکر می‌کنم،‌گرفتی​ حق با توئه.»

نجیب‌زاده سرگردان زیر خنده زد.

در همان زمان، فضای خشک‌برمیای​ و منقبض او آرام شد‌مکثی​ و به حالت عادی‌اش بازگشت.

بی‌خیال و پر از شیطنت.

«بین اونایی که خودشون رو قاطی‌گرفتی​ دنیای رزمی کردن، تقریباً هیچ آدم سالمی‌میگن​ پیدا نمی‌شه. درست مثل من و تو.»

«خب، کِی راه می‌افتی؟»

چون هوی طوری پرسید که انگار رفتن او از‌اطمینان​ قبل قطعی شده بود، و نجیب‌زاده سرگردان یک بار‌محافظه​ شانه‌هایش را بالا انداخت و لب‌هایش به حرکت درآمد.

«بیشتر از همیشه عجله داری.»

«اگه می‌دونی، پس‌بعد​ زودتر گورت رو‌گرفتی​ گم کن و برو.»

«...هوف، تو سال‌های آخر عمرم چه گرفتاری‌ای‌کردی​ شدم. من فقط می‌خواستم به عنوان یه ناظر‌خودم​ تو دنیا بگردم و چیزها رو ثبت کنم.»

نجیب‌زاده سرگردان آه عمیقی کشید.

اما عجیب بود که هم‌زمان‌بهش​ با کشیدن آن آه، گوشه‌های لبش‌نمی‌کنه​ به یک پوزخند گشاد کشیده شد.

«اما اینم لابد سرنوشته.»

«سرنوشت یه مشت مزخرفه.»

«هی، داشتم‌خیلی​ سعی می‌کردم فضا‌برمیای​ رو احساسی کنم.»

نجیب‌زاده سرگردان‌دورتادورش​ پشت سرش‌تازه​ را خاراند.

سپس بدنش تار شد.

یک جایگزینی توهمی که‌اگه​ در یک چشم به‌بگو​ هم زدن انجام شد.

در نهایت، تنها با به‌برمیای​ جا گذاشتن یک کلمه آرام، پس‌تصویر‌بعد​ او از آن فضا پراکنده شد.

«در سریع‌ترین زمان ممکن میارمش.»

چون هوی پس از برداشتن نامه‌جونم​ و طومار و ترک عمارت صد‌بگی​ طلا، به عمارت مه بنفش رسید.

«هوهو، تازه‌خیلی​ چای دم کردم.‌برمیای​ به موقع اومدی.»

جاودانه هیون سانگ که در حال جرعه‌جرعه‌"آسمانِ​ نوشیدن چایش بود، با لبخندی طبیعی به‌چطور​ چون هوی که سرزده آمده بود خوشامد گفت.

انگار دیگر‌مکثی​ به این کار‌دست‌بالا​ عادت کرده بود.

سپس در فنجان خالی روبه‌رویش‌قصد​ چای ریخت و با چشمانش‌داره​ به چون هوی اشاره کرد.

به او‌خیلی​ می‌گفت که روی‌برمیای​ صندلی روبه‌رویش بنشیند.

چون هوی نگاهی به‌تازه​ او انداخت، سپس با قدم‌های‌آسمان‌ها"​ بلند جلو رفت و نشست.

او بلافاصله‌مکثی​ رفت سر‌احتیاط​ اصل مطلب.

«قصد دارم‌هوف​ سه چهار‌اگه​ روزی بیرون باشم.»

«...اتفاقی افتاده؟»

حالت چهره‌دورتادورش​ جاودانه هیون‌تازه​ سانگ جدی شد.

اتحاد رزمی آسمانی تازه‌احتیاط​ تشکیل شده بود و‌امپراتوره​ زمان شلوغ و پردردسری بود.

برای اینکه چون هوی در چنین‌جونم​ زمانی آنجا را ترک کند، پیش‌بینی می‌کرد‌مثل​ که باید اتفاقی غیرعادی رخ داده باشد.

«بعداً در موردش بهت می‌گم.»

«می‌فهمم.»

جاودانه هیون‌مکثی​ سانگ سرش‌احتیاط​ را تکان داد.

هیچ تردیدی در کار نبود.

او کنجکاو بود که جزئیات را بداند،‌لحن​ اما با خودش فکر کرد حتماً دلیلی‌گرفتی​ دارد که چون هوی این‌طور حرف می‌زند.

این نشانه‌دورتادورش​ اعتماد بسیار‌تازه​ عمیقی بود.

چون هوی که از‌احتیاط​ واکنش جاودانه هیون سانگ‌امپراتوره​ راضی بود، دهان باز کرد.

«پس اگه کسی دنبالم‌اگه​ گشت، لطفاً بهشون بگو که‌دستورت​ تو تمرین درهای بسته هستم.»

پس از تمام شدن حرف‌هایش، چون‌برابر​ هوی فنجان چای جلویش را برداشت‌احتیاط​ و آن را تا ته سر کشید.

او بلافاصله‌دورتادورش​ از جایش‌تازه​ بلند شد.

«پس من دیگه می‌رم.»

«سفر بی‌خطر.»

چون هوی با شنیدن‌پسش​ خداحافظی جاودانه هیون سانگ، عمارت‌اطمینان​ مه بنفش را ترک کرد.

سپس به‌دورتادورش​ چند جای دیگر‌بهش​ هم سر زد.

پس از ملاقات و گفتگو با امپراتور‌طرف​ شرور، رهبر اتحاد رزمی آسمانی، و همچنین‌"آسمانِ​ امپراتور سم بازگشت به بهشت و هه-ران.

خش‌خش—

او مخفیانه‌خیلی​ از کوه‌پسش​ هوآشان جیم شد.

هنگام عبور از مسیر کوهستانی که به‌"آسمانِ​ سمت غرب می‌رفت، لبه‌های ردای چون هوی‌چطور​ سوسو زد و رنگ دیگری به خود گرفت.

رنگی به‌مکثی​ سفیدی و‌احتیاط​ خلوص برف.

گنجینه الهی عالی، ردای هزار‌قصد​ تغییر شیطانی الهی، طبق اراده‌داره​ چون هوی تغییر شکل داد.

فقط ردای‌خیلی​ هزار تغییر‌پسش​ شیطانی الهی نبود.

چهره و ساختار استخوانی چون هوی‌میگن​ در زیر کلاه حصیری که پایین کشیده‌حقیر​ بود، به هم پیچید و تغییر کرد.

قامت شش فوتی او کمی‌دست‌بالا​ آب رفت و بدن لاغر‌محافظه​ و کشیده‌اش به تدریج ضخیم‌تر شد.

و این همه ماجرا نبود.

چهره خوش‌قیافه او با آن چشمان تیز، در‌سرشار​ یک لحظه به چهره‌ای معمولی از یک فرد‌امپراتوره​ عادی تبدیل شد که در هر جایی می‌شد دید.

او به‌دورتادورش​ شخص کاملاً متفاوتی‌بهش​ تبدیل شده بود.

یک تکنیک مخفی مرموز‌احتیاط​ از فرقه شیطان توهم،‌امپراتوره​ یکی از هشت فرقه شیطانی.

با رهاسازی تکنیک تغییر معکوس هزار تغییر به همراه تکنیک انرژی کنفوسیوسی‌بگی​ از هند که تمام عضلات و استخوان‌های بدن را کنترل می‌کرد، چون هوی‌هوی​ گردنش را به چپ و راست خم کرد و به آرامی زمزمه کرد.

«باید یه کم عجله کنم.»

صدایش هم‌دورتادورش​ درست مثل ظاهرش‌بهش​ تغییر کرده بود.

«باید قبل از‌بعد​ اینکه امپراتور دزدیده‌گرفتی​ بشه، اونا رو برگردونم.»

چون هوی با صدایی بسیار‌قصد​ بم‌تر، به آرامی به زمین خاکی‌بهم​ لگد زد و به هوا پرید.

لحظه‌ای بعد.

فلش—!

در آسمان لاجوردی بدون‌احتیاط​ ابر، رگه‌ای از رعد سفید‌دورتادورش​ درخشید و سپس ناپدید شد.

به سمت‌هوف​ غرب، جایی که‌قصد​ چینگهای قرار داشت.

ناولها | novelha.net