چپتر 1019: چپتر 1019
0«مردک دیوانه...»
نجیبزاده سرگردان بهسرعت فحشی کهدستبالا تا نوک زبانش آمده بود راتازه قورت داد و به حرف آمد.
«میخوای منو به کشتن بدی؟»
این سؤالخیلی با ناباوریپسش تمام پرسیده شد.
واکنشی کاملاً طبیعی بود.
قضیه شوخیبردار نبود.بعد دزدیدن پسر آسمان،گرفتی یعنی خود امپراتور؟
مگه این کار با اینکه قصر امپراتوری وبگو کل دنیا رو دشمن خودش کنه و یهبندازم راست بره به پیشواز مرگ، فرقی هم داشت؟
نجیبزاده سرگردان سرش را ازبرمیای روی تأسف تکان داد ومکثی با لحنی نالان اضافه کرد.
«هوف، واقعاً که. اگه قصد جونم رو کردی، خب رکزندگی و راست بگو. این دستورت چه فرقی با این دارهزود که بهم بگی مثل پروانه خودم رو بندازم تو آتیش...»
«خفه شو و چرتوپرت نباف.»
صدای برنده وواقعاً سرد چون هوی،جونم حرفش را قطع کرد.
نجیبزاده سرگردان دهانش راپسش بست و با چشمانی ریزشدهاطمینان به چون هوی خیره ماند.
حالت چهرهاشدورتادورش هیچ تغییریتازه نکرده بود.
آن پوزخند مورمورکننده هنوز روی لبهایشگرفتی جا خوش کرده بود و جنونِبهش درون نگاهش، مثل همیشه شعله میکشید.
«تو خیلیهوف راحت از پسشقصد برمیای، مگه نه؟»
در برابر لحن سرشار از اطمینانبرابر چون هوی، نجیبزاده سرگردان مکثی کرداحتیاط و بعد با احتیاط به حرف آمد.
«...خیلی من رو دستبالا گرفتی. طرف امپراتوره! دورتادورش پر از محافظه و تازه، مگهچطور تو قصر امپراتوری که بهش میگن "آسمانِ فراتر از آسمانها" زندگی نمیکنه؟ این بندهگفت حقیر چطور میتونه همچین امپراتوری رو بدزده؟ گیریم که دزدیدم، خیلی زود گیر میافتم.»
«گیر میافتی؟»
چون هویهوف با تمسخراگه پوزخند زد.
سپس، مستقیم بهراحت چشمان ریزشده نجیبزاده سرگردانلحن زل زد و گفت:
«مگه اینکه خودتمحافظه بخوای گیر بیفتی، وگرنه"آسمانِ عمراً همچین اتفاقی بیفته.»
«...»
نجیبزاده سرگردان درواقعاً سکوت به چونجونم هوی خیره ماند.
چون هوی همراحت ساکت بود، اما پوزخندلحن روی لبهایش عمیقتر شد.
چقدر دردورتادورش سکوت بهتازه هم زل زدند؟
نجیبزاده سرگردان اولینبعد کسی بود کهگرفتی نگاهش را دزدید.
«...تچ. آدم هیچوقتواقعاً سر از کارجونم این دنیا درنمیاره.»
نجیبزاده سرگردان نوچیراحت کرد، آه کوتاهی کشیدلحن و گوشه لبش پرید.
«لابد خیلی بهم اعتماد داری.»
«حتی یه ذره هم نه.»
«پس چراهوف همچین مأموریتی روقصد میسپاری به من؟»
«چون توخیلی مناسبترین آدمپسش برای این کاری.»
«حرف عجیبی میزنی. برای همچینبهش کاری، جانشین امپراتور تاریک، یعنیزندگی پادشاه قاتلها، از من مناسبتر نیست؟»
«شاید بعداً،مکثی اما فعلاً هنوزدستبالا یه کم خامه.»
«...»
«گذشته از این، مگه تو همون یوچونجو نیستی؟ همونی که مسئولبعد اطلاعات جامعه نه آسمان بود. تو باید قصر امپراتوری رو بهتر ازفراتر هر کسی بشناسی. کسی شایستهتر از تو برای این کار پیدا میشه؟»
با پاسخ فوریمحافظه چون هوی، نجیبزاده سرگردان"آسمانِ پشت سرش را خاراند.
لبخند تلخیمکثی روی لبهایشاحتیاط شکل گرفت.
«مثل اینکه هر چی بگم فایده نداره. توبگو از قبل تصمیمت رو گرفتی. ولی گیریم که همونطورآتیش که گفتی دزدیدمش، با عواقب بعدش میخوای چیکار کنی؟»
نگاه نجیبزاده سرگردان تیز شد.
آن حال و هوای شوخطبعانه چند لحظه"آسمانِ پیش دود شد و به هوا رفتچطور و لحنش رنگی از جدیت به خود گرفت.
«اگه قصر امپراتوری بواحتیاط ببره که امپراتور دزدیده شده،دورتادورش دنیا به آشوب کشیده میشه.»
انگار کلهوف وجودش تغییراگه کرده بود.
اما در برابر این چهرهیبرمیای جدیِ نجیبزاده سرگردان، چون هویمکثی بدون ذرهای تردید جواب داد.
«این دیگه مشکل من نیست.»
«روانی.»
برخلاف دفعهی قبل که حرفشقصد را قورت داده بود، این باربهم فحش را مستقیم به زبان آورد.
چطور میتوانستخیلی جلوی خودشپسش را بگیرد؟
دزدیدن امپراتور مسئلهای بود کهبهش نه تنها قصر امپراتوری، بلکه کلنمیکنه دشتهای مرکزی را به لرزه درمیآورد.
«یعنی میخوای دست روی دستدستبالا بذاری و تماشا کنی کهمحافظه دنیا به آشوب کشیده میشه؟»
«آشوب از اون چیزاستاگه که بالاخره یه جوریبگو خودش رو جمعوجور میکنه.»
چون هوی با لحنی کلافه اضافه کرد؛لحن درست مثل گذشته که امپراتور مرد وگرفتی کشور سقوط کرد، آن موقع هم همینطور بود.
از این حرفها و رفتارها، نجیبزاده سرگردان"آسمانِ فهمید که چون هوی واقعاً ذرهای بهچطور عواقب کار اهمیت نمیدهد و سردردش شروع شد.
«تا اونمکثی موقع، دنیا غرقدستبالا در خون میشه.»
«لابد همینطوره.»
چهرهی چون هوی طوری بود که انگارلحن میگفت «خب که چی؟»، و با دیدن اینطرف حالت، صورت نجیبزاده سرگردان مثل یخ منجمد شد.
چون هویدورتادورش کوچکترین قصدی برایبهش تغییر نظرش نداشت.
«همین الانش هم رابطه بین دنیای رزمی و قصر امپراتوری شکرآبه. مخصوصاً برای اتحاد"آسمانِ رزمی آسمانی. اگه گندش دربیاد که امپراتور دزدیده شده، اولین کسایی که قصر امپراتوریگیر بهشون شک میکنه، اتحاد رزمی آسمانی و فرقه کوه هوآشان هستن. مشکلی با این قضیه...»
«این دیگه هنرواقعاً خودته که ردپاتجونم رو خوب پاک کنی.»
«...داری همهخیلی چیز روپسش میندازی گردن من؟»
«دقیقاً برایدورتادورش همین بهتازه تو دستور دادم.»
«یعنی اگهمکثی گیر بیفتم،احتیاط باید بمیرم.»
«البته اگه گیر بیفتی.»
هزار جور حرف و فحشبرمیای در ذهن نجیبزاده سرگردان چرخید،مکثی اما هیچکدام را به زبان نیاورد.
در عوض،دورتادورش آهی کشیدتازه و پرسید.
«...میخوای امپراتور روبعد بدزدم تا بتونی خصوصیطرف باهاش ملاقات کنی، درسته؟»
«درسته.»
نجیبزاده سرگردان در دلش غرید: «فقط برایلحن همین...»؛ سپس نگاهش را پایین انداخت و فکریطرف که در سر داشت را به زبان آورد.
«پس خودم میرم و بابهش امپراتور حرف میزنم تا ببینمزندگی اوضاع از چه قراره. اینطوری چطوره؟»
نجیبزاده سرگردانمکثی یک راهحلاحتیاط موقت پیشنهاد داد.
اما...
«نه. بدزدش.»
لحن چوندورتادورش هوی قاطعتازه و بیبروبرگرد بود.
ذرهای تردیدمکثی در صدایشاحتیاط حس نمیشد.
«چون خودمهوف میخوام ببینمش وقصد باهاش حرف بزنم.»
«بهم اعتماد نداری.»
«فکر کنم همینمحافظه چند لحظه پیشمیگن اینو بهت گفتم.»
سردرد نجیبزاده سرگردان شدیدتر شد.
دستش را رویواقعاً پیشانیاش گذاشت و پشتکردی سر هم آه کشید.
آهی که انگارراحت میخواست زمین رابرابر به لرزه درآورد.
«یعنی اون کسایی کهتازه به من نگاه میکردنفراتر هم همچین حسی داشتن؟»
با یادآوری کسانی که در گذشته ازطرف کارهای او به وحشت افتاده بودند، نجیبزاده"آسمانِ سرگردان لرزی کرد و سرش را تکان داد.
اینکه ناگهان خودش رااگه جای دیگران گذاشته بود،بگو موقعیت عجیبی برایش بود.
«پس فکر نمیکنی بهت خیانت کنم؟برابر اگه این اطلاعات رو به گوشاحتیاط جامعه نه آسمان برسونم و برگردم...»
«تو؟»
چون هویمکثی پوزخندی زداحتیاط و گفت:
«اگه میخوای، برو این کار رو بکن.کردی اما خودت هم خوب میدونی؛ برای اینکهپروانه به خواستهت برسی، باید کنار من بمونی.»
«...عجب اعتمادبهنفس عجیبی.»
نجیبزاده سرگردان دوبارهمحافظه لبهی کلاه حصیریاشمیگن را پایین کشید.
حرفش بیمعنیمکثی و گستاخانه بهدستبالا نظر میرسید، اما...
«نمیتونم انکارش کنم.»
از آنجا که چون هوی رابرابر از نزدیک زیر نظر داشت، خوب میدانستدستبالا که این اعتمادبهنفس، توخالی و بیاساس نیست.
«پس فقط میتونیم امیدوار باشیم که همونطور که پیشبینی کرده بودیم،نمیکنه امپراتور با جامعه نه آسمان سر ناسازگاری داشته باشه. اینطوری، بدون دردسرمیافتی میذاره بدزدیمش. صبر کن ببینم... نکنه از همون اول نقشهت همین بود؟»
همانطور که حرف میزد، حالت چهره نجیبزادهطرف سرگردان طوری تغییر کرد که انگار متوجه"آسمانِ چیزی شده باشد و نگاهش را پایین انداخت.
دلیلش فرضیهای بودواقعاً که ناگهان بهجونم ذهنش خطور کرد.
اگر همانطور که پیشبینی میکردند، امپراتور بالحن جامعه نه آسمان در تضاد بود، پس امپراتورطرف فعلی مثل پرندهای در قفس گرفتار شده بود.
بنابراین، او اصلاً قادر به مقاومتمیگن نبود، اما اگر به اتحاد رزمیبنده آسمانی آورده میشد، اوضاع تغییر میکرد.
«اگه امپراتور رو بیاریم اینجا، میتونیم ادعا کنیمامپراتوره که جامعه نه آسمان کنترل قصر امپراتوری رو بهزندگی دست گرفته و داره نقشه خیانت میکشه، و بعد...»
این کار یکواقعاً دلیل موجه وجونم مشروع ایجاد میکرد.
این موضوع بسیار مهمی بود.
چون هوی با رضایتتازه گفت: «همونطور که انتظارفراتر میرفت، حسابی به درد بخوری.»
«...پس فقط ازبعد روی هوس اینگرفتی کار رو نکردی.»
نجیبزاده سرگردان که تا حدودی خیالشجونم راحت شده بود، از جایش بلند شدمثل و رو در روی چون هوی ایستاد.
«اما اگه امپراتور در واقع بخشیبرابر از جامعه نه آسمان باشه واحتیاط این تلهای باشه که اونا گذاشتن چی؟»
«به هر حال بدزدش.»
«نگو که میخوای از هنردستبالا تسخیر روح روش استفاده کنی،محافظه همونطور که روی من انجام دادی...»
او این را با این امید گفتکردی که قضیه اینطور نباشد، اما چون هویپروانه به جای جواب دادن، فقط پوزخند زد.
همین کافی بود.
«...»
این بار حتیبعد یک فحش همگرفتی از دهانش بیرون نیامد.
این مرد کسیواقعاً نبود که بشود باکردی او منطقی حرف زد.
با اینکه خودش هم یک دیوانهبرابر خطاب میشد، اما کسی که روبهرویشاحتیاط بود در سطح کاملاً متفاوتی قرار داشت.
انگار داشتدورتادورش به جنونتازه واقعی نگاه میکرد.
«تو تمام عمرمبعد آدمهای جورواجوری دیدم، اماطرف دیوانهای مثل تو نوبره.»
«در مورد تو هم همینطوره.»
چشمان چون هویراحت مستقیماً به نجیبزادهبرابر سرگردان خیره شد.
«راستش رو بخوای، کدوم رزمیکاری دیوانه نیست؟"آسمانِ ما یه مشت آدمیم که برای جونمونچطور ارزشی قائل نیستیم و با شمشیر زندگی میکنیم.»
«پوهاهاها! حالا کهبعد بهش فکر میکنم،گرفتی حق با توئه.»
نجیبزاده سرگردان زیر خنده زد.
در همان زمان، فضای خشکبرمیای و منقبض او آرام شدمکثی و به حالت عادیاش بازگشت.
بیخیال و پر از شیطنت.
«بین اونایی که خودشون رو قاطیگرفتی دنیای رزمی کردن، تقریباً هیچ آدم سالمیمیگن پیدا نمیشه. درست مثل من و تو.»
«خب، کِی راه میافتی؟»
چون هوی طوری پرسید که انگار رفتن او ازاطمینان قبل قطعی شده بود، و نجیبزاده سرگردان یک بارمحافظه شانههایش را بالا انداخت و لبهایش به حرکت درآمد.
«بیشتر از همیشه عجله داری.»
«اگه میدونی، پسبعد زودتر گورت روگرفتی گم کن و برو.»
«...هوف، تو سالهای آخر عمرم چه گرفتاریایکردی شدم. من فقط میخواستم به عنوان یه ناظرخودم تو دنیا بگردم و چیزها رو ثبت کنم.»
نجیبزاده سرگردان آه عمیقی کشید.
اما عجیب بود که همزمانبهش با کشیدن آن آه، گوشههای لبشنمیکنه به یک پوزخند گشاد کشیده شد.
«اما اینم لابد سرنوشته.»
«سرنوشت یه مشت مزخرفه.»
«هی، داشتمخیلی سعی میکردم فضابرمیای رو احساسی کنم.»
نجیبزاده سرگرداندورتادورش پشت سرشتازه را خاراند.
سپس بدنش تار شد.
یک جایگزینی توهمی کهاگه در یک چشم بهبگو هم زدن انجام شد.
در نهایت، تنها با بهبرمیای جا گذاشتن یک کلمه آرام، پستصویربعد او از آن فضا پراکنده شد.
«در سریعترین زمان ممکن میارمش.»
چون هوی پس از برداشتن نامهجونم و طومار و ترک عمارت صدبگی طلا، به عمارت مه بنفش رسید.
«هوهو، تازهخیلی چای دم کردم.برمیای به موقع اومدی.»
جاودانه هیون سانگ که در حال جرعهجرعه"آسمانِ نوشیدن چایش بود، با لبخندی طبیعی بهچطور چون هوی که سرزده آمده بود خوشامد گفت.
انگار دیگرمکثی به این کاردستبالا عادت کرده بود.
سپس در فنجان خالی روبهرویشقصد چای ریخت و با چشمانشداره به چون هوی اشاره کرد.
به اوخیلی میگفت که رویبرمیای صندلی روبهرویش بنشیند.
چون هوی نگاهی بهتازه او انداخت، سپس با قدمهایآسمانها" بلند جلو رفت و نشست.
او بلافاصلهمکثی رفت سراحتیاط اصل مطلب.
«قصد دارمهوف سه چهاراگه روزی بیرون باشم.»
«...اتفاقی افتاده؟»
حالت چهرهدورتادورش جاودانه هیونتازه سانگ جدی شد.
اتحاد رزمی آسمانی تازهاحتیاط تشکیل شده بود وامپراتوره زمان شلوغ و پردردسری بود.
برای اینکه چون هوی در چنینجونم زمانی آنجا را ترک کند، پیشبینی میکردمثل که باید اتفاقی غیرعادی رخ داده باشد.
«بعداً در موردش بهت میگم.»
«میفهمم.»
جاودانه هیونمکثی سانگ سرشاحتیاط را تکان داد.
هیچ تردیدی در کار نبود.
او کنجکاو بود که جزئیات را بداند،لحن اما با خودش فکر کرد حتماً دلیلیگرفتی دارد که چون هوی اینطور حرف میزند.
این نشانهدورتادورش اعتماد بسیارتازه عمیقی بود.
چون هوی که ازاحتیاط واکنش جاودانه هیون سانگامپراتوره راضی بود، دهان باز کرد.
«پس اگه کسی دنبالماگه گشت، لطفاً بهشون بگو کهدستورت تو تمرین درهای بسته هستم.»
پس از تمام شدن حرفهایش، چونبرابر هوی فنجان چای جلویش را برداشتاحتیاط و آن را تا ته سر کشید.
او بلافاصلهدورتادورش از جایشتازه بلند شد.
«پس من دیگه میرم.»
«سفر بیخطر.»
چون هوی با شنیدنپسش خداحافظی جاودانه هیون سانگ، عمارتاطمینان مه بنفش را ترک کرد.
سپس بهدورتادورش چند جای دیگربهش هم سر زد.
پس از ملاقات و گفتگو با امپراتورطرف شرور، رهبر اتحاد رزمی آسمانی، و همچنین"آسمانِ امپراتور سم بازگشت به بهشت و هه-ران.
خشخش—
او مخفیانهخیلی از کوهپسش هوآشان جیم شد.
هنگام عبور از مسیر کوهستانی که به"آسمانِ سمت غرب میرفت، لبههای ردای چون هویچطور سوسو زد و رنگ دیگری به خود گرفت.
رنگی بهمکثی سفیدی واحتیاط خلوص برف.
گنجینه الهی عالی، ردای هزارقصد تغییر شیطانی الهی، طبق ارادهداره چون هوی تغییر شکل داد.
فقط ردایخیلی هزار تغییرپسش شیطانی الهی نبود.
چهره و ساختار استخوانی چون هویمیگن در زیر کلاه حصیری که پایین کشیدهحقیر بود، به هم پیچید و تغییر کرد.
قامت شش فوتی او کمیدستبالا آب رفت و بدن لاغرمحافظه و کشیدهاش به تدریج ضخیمتر شد.
و این همه ماجرا نبود.
چهره خوشقیافه او با آن چشمان تیز، درسرشار یک لحظه به چهرهای معمولی از یک فردامپراتوره عادی تبدیل شد که در هر جایی میشد دید.
او بهدورتادورش شخص کاملاً متفاوتیبهش تبدیل شده بود.
یک تکنیک مخفی مرموزاحتیاط از فرقه شیطان توهم،امپراتوره یکی از هشت فرقه شیطانی.
با رهاسازی تکنیک تغییر معکوس هزار تغییر به همراه تکنیک انرژی کنفوسیوسیبگی از هند که تمام عضلات و استخوانهای بدن را کنترل میکرد، چون هویهوی گردنش را به چپ و راست خم کرد و به آرامی زمزمه کرد.
«باید یه کم عجله کنم.»
صدایش همدورتادورش درست مثل ظاهرشبهش تغییر کرده بود.
«باید قبل ازبعد اینکه امپراتور دزدیدهگرفتی بشه، اونا رو برگردونم.»
چون هوی با صدایی بسیارقصد بمتر، به آرامی به زمین خاکیبهم لگد زد و به هوا پرید.
لحظهای بعد.
فلش—!
در آسمان لاجوردی بدوناحتیاط ابر، رگهای از رعد سفیددورتادورش درخشید و سپس ناپدید شد.
به سمتهوف غرب، جایی کهقصد چینگهای قرار داشت.